---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 2: پادشاهی رو رد کن بیاد • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 2: پادشاهی رو رد کن بیاد

0

دئوس از شوالیه‌های ژولیده‌دوختی​ و به‌هم‌ریخته پرسید: «کس‌رفت​ دیگه‌ای هم شکایتی داره؟»

شوالیه‌ها مثل یه‌می‌کنی​ گله مرغ تندتند‌همچین​ سر تکون دادن.

«خوبه، پس‌گرفتی​ بیا به بحثمون‌بعد​ ادامه بدیم، ‹اعلی‌حضرت›.»

«چی می‌خوای؟ پول؟‌می‌ذارم​ قدرت؟ هر چی از‌نگه‌داری​ دستم بربیاد بهت می‌دم!»

«پادشاهی رو رد کن بیاد.»

«این مزخرفه! چه خواسته مسخره‌ای.»

«مسخره‌ست؟ پس فکر‌مگه​ کردی تو این‌قرن‌ها​ وضعیت قراره چی بخوام؟»

«حرفت اصلاً تو کَتَم نمی‌ره.»

«پس بمیر. پادشاه رو می‌کشم،‌چرا​ خونواده‌ش رو اسیر می‌کنم و‌اون​ این‌طوری پادشاهی خودبه‌خود مال من می‌شه.»

«چشم طمع به دخترم دوختی؟»

«چرا بحث‌گرفتی​ یهو رفت‌صیغه‌ایه​ سمت اون؟»

«دختر من خط قرمزه! آپریل‌واسه​ له ورده افتخار قاره هورسا‌مقدس​ و گل سرسبد خاندان سلطنتی ورده‌ست.»

«نه بابا، اونو‌دخترم​ نمی‌خوام. چیزی که‌بحث​ من می‌خوام پادشاهیه.»

«چرا چیزی‌نگه‌داری​ رو می‌خوای که‌مقدس​ مال تو نیست؟»

در جواب حرف‌مگه​ پادشاه، دئوس چند‌قرن‌ها​ لحظه خیره نگاش کرد.

«اون‌وقت این مال توئه؟»

«پادشاهی متعلق به خاندان سلطنتیه!»

«از کِی تا حالا؟»

«خب، اون که...»

دئوس با لحنی کنایه‌آمیز گفت:‌واسه​ «از همون لحظه‌ای که دنیا‌مقدس​ به وجود اومد؟ باشه، قبولش می‌کنم.»

چهره پادشاه در هم رفت.

«آخرش تو هم اینو از یکی دیگه گرفتی، مگه نه؟‌فریاد​ خاندان سلطنتی دیگه چه صیغه‌ایه؟ بعد از قرن‌ها نشستن و مفت‌خوری‌همین​ کردن، دیگه بکش کنار. می‌ذارم چند تا آب‌نبات واسه خودت نگه‌داری.»

«فکر می‌کنی شورای‌مگه​ مقدس همچین چیزی‌قرن‌ها​ رو به رسمیت می‌شناسه؟»

دئوس به سؤال‌می‌ذارم​ پادشاه که با‌خودت​ فریاد پرسیده شد، خندید.

«می‌دونی چیه؟»

رعد و برق سیاهی مثل یه طوفان فرود‌می‌شناسه​ اومد. جایی که تا همین چند لحظه پیش سالن‌سیاهی​ بارعام بود، به مسیر جهنمی دنیای مردگان تبدیل شد.

همه‌چیز سوخت و سیاه شد.‌بعد​ پادشاه و شوالیه‌های اطرافش به‌بکش​ مجسمه‌هایی از جنس زغال تبدیل شدن.

«انگار هیچ‌کنار​ خون خالصی‌آب‌نبات​ این وسط نبود.»

اگه حتی یه نفر با‌چرا​ خون خالص اونجا بود، حداقل‌اون​ می‌تونستن چند ثانیه مقاومت کنن.

پادشاه شیاطین غرق‌می‌کنی​ در افکار مربوط به‌رسمیت​ آینده‌اش بود که ناگهان...

جیغ گوش‌خراشی که می‌تونست‌صیغه‌ایه​ پرده گوش رو پاره‌مفت‌خوری​ کنه، تو سالن بارعام پیچید.

دئوس که تو این «معدن‌واسه​ زغال‌سنگ» جدیدش غرق تو فکر بود،‌همچین​ سرش رو به سمت صدا چرخوند.

دم در ورودی، دختری‌دوختی​ ایستاده بود که دستش‌رفت​ رو روی دهنش گذاشته بود.

فقط با یه نگاه‌شورای​ بهش، می‌تونستی بدون پرسیدن‌می‌شناسه​ اسمش رو حدس بزنی.

آپریل له ورده.

انقدر خوشگل بود که انگار از تو‌نگه‌داری​ یه نقاشی بیرون اومده بود. یه لباس سلطنتی‌فریاد​ گرون‌قیمت تنش بود که زیباییش رو دوچندان می‌کرد.

«چه خبر‌طمع​ شده... تو‌دوختی​ کی هستی؟»

«دئوس. جالبه که‌می‌کنی​ دارم از اسم یه‌رسمیت​ خدای باستانی استفاده می‌کنم.»

آپریل با وحشت به واقعیت تاریک و تغییرشکل‌یافته‌ی‌مفت‌خوری​ روبه‌روش نگاه کرد. بعد، با دیدن توده‌ی زغالی که‌می‌کنی​ تخت پادشاهی رو اشغال کرده بود، دوباره جیغ کشید.

«پدر!»

اصلاً نمی‌شد بهش دست زد؛ به‌بحث​ نظر می‌رسید اون غبار سیاه با‌قرمزه​ یه لمس کوچیک پودر می‌شه و می‌ریزه.

«با پدرم چی‌کار‌می‌کنی​ کردی! ای جادوگر‌همچین​ شرور، نمی‌تونی اینو برگردونی؟»

«جزغاله شده. خیلی وقته مرده.»

«شیطان!»

«خب، کاملاً هم اشتباه نمی‌گی. حالا که بهم گفتی‌سمت​ شیطان، بد نیست یه‌کم شبیهش رفتار کنم. از اونجایی‌سرسبد​ که پادشاه رو کشتم، حالا وقتشه دخترش رو تصاحب کنم.»

دئوس دستش رو تکون داد و درخشش از چشم‌های‌سؤال​ آپریل محو شد. انگار مردمک چشم‌هاش غیب شده بود‌طوفان​ و فقط چشم‌هایی بی‌روح و توخالی ازش باقی موند.

«از این طرف بفرمایید، سرورم.»

با حالتی‌کنار​ کاملاً مطیعانه، دئوس‌واسه​ رو راهنمایی کرد.

خدمتکارها و ندیمه‌هایی که تو راه بهشون‌یهو​ برمی‌خوردن، همگی مثل مجسمه سر جاشون خشک می‌شدن‌افتخار​ و هماهنگ با هم سر تعظیم فرود می‌آوردن.

تمام افراد داخل قلعه آکوما خیلی‌همچین​ وقت پیش با جادوی دئوس به‌خندید​ عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی مطیعی تبدیل شده بودن.

«سرورم، من بدنم رو‌صیغه‌ایه​ می‌شورم و خیلی زود برمی‌گردم.‌کردن​ لطفاً یه لحظه منتظر بمونید.»

دئوس به صندلی‌می‌ذارم​ کنار پنجره تکیه داد‌نگه‌داری​ و منتظر برگشتنش موند.

صدای درآوردن لباس‌هاش به گوش می‌رسید و صدای‌رفت​ کشیده شدن ابریشم روی پارچه میومد. آپریل حمام‌قاره​ کرد و خدمتکارهاش تو این کار کمکش کردن.

وقتی همه‌چیز مرتب شد، خدمتکارها‌مقدس​ از اتاق بیرون رفتن. آپریل با‌پرسیده​ چهره‌ای بی‌تفاوت گفت: «سرورم، من آماده‌ام.»

دئوس با یه‌مگه​ پوزخند رو لب‌هاش‌قرن‌ها​ بهش نزدیک شد.

همون لحظه، دئوس‌می‌ذارم​ سر جاش خشکش‌خودت​ زد و برگشت.

«میای بیرون یا یه‌دوختی​ شکاف ابعادی تو اون‌رفت​ کله‌ی هشت‌پاییت فرو کنم؟»

شکافی تو فضا باز شد و‌همچین​ مردی ازش بیرون اومد. با یه‌خندید​ کت‌وشلوار مشکی، جلوی دئوس ظاهر شد.

برای ادای‌گرفتی​ احترام روی‌صیغه‌ایه​ یک زانو نشست.

«خدمتکار وفادار شما،‌می‌ذارم​ الکس، بهتون ادای‌خودت​ احترام می‌کنه، سرورم.»

کله‌ی هشت‌پا توصیف یه مقدار بی‌رحمانه‌ای بود. به جز‌سمت​ چشم‌های باریک و کشیده‌اش، اون فقط یه مرد جوون‌سرسبد​ با چهره‌ای معمولی بود که هیچ چیز خاصی نداشت.

«همین الانش افتادی دنبالم؟»

«الان نه. من‌مگه​ از همون اول‌قرن‌ها​ با سرورم بودم.»

«جالبه. تو شیطانی‌می‌ذارم​ هستی که به پدرم‌نگه‌داری​ خدمت می‌کنی، نه من.»

«سرورم این ظاهر رو به من عطا کردن.‌رفت​ من الان اینجام تا به شما خدمت کنم.‌قاره​ حتی می‌تونید منو از مچ دست دار بزنید.»

«مچ دست؟ مستقیم از گردنت دارت‌همچین​ می‌زنم. شبیه چوب‌رختی شدی. مگه تو‌خندید​ حدود صد تا مچ دست نداری؟»

«هزار بار گفتم که‌صیغه‌ایه​ فقط به یکی از‌مفت‌خوری​ اون جفت‌ها می‌گم ‹دست›.»

«به‌هرحال، گمشو.‌کنار​ من به‌آب‌نبات​ دنیای شیاطین برنمی‌گردم.»

«سرورم! من فقط از دستورات شما پیروی می‌کنم. تو جوونیم پرستارتون بودم و تو دوران اوجم به عنوان معلم‌خاندان​ خونوادگی خدمت کردم. تو تمام این هشتاد سال حتی یه لحظه هم از فکر کردن به شما دست برنداشتم.‌متعلق​ به وفاداری من شک نکنید و به کاری که داشتید می‌کردید برسید. من همین گوشه می‌شینم و همیشه همراهتونم.»

الکس بعد از یه مشت‌مقدس​ حرف طولانی و تعظیم‌های پی‌درپی،‌فریاد​ بلند شد و رفت سمت پنجره.

«هی.»

«به من توجه‌می‌ذارم​ نکنید. من پوشک‌های سرورم‌نگه‌داری​ رو هم عوض کردم.»

«من هیچ‌وقت پوشک نمی‌بستم.»

«پس لطفاً به کارتون برسید.»

«اه، چقدر رو اعصابی.»

«بالاخره بعد از‌می‌ذارم​ ۸۰ سال افتادی تو‌نگه‌داری​ دوره بلوغ و سرکشی؟»

«خفه شو.»

دئوس لبه‌ی تخت نشست. حتی با اینکه‌رسمیت​ زیباترین زن قاره کنارش بود، باز هم‌چیه​ به طرز عجیبی احساس معذب بودن می‌کرد.

«من پادشاه شیاطین نمی‌شم.»

«هر طور میل شماست.»

«به دنیای شیاطین هم برنمی‌گردم.‌چرا​ تو همین دنیای آدما می‌مونم و‌دختر​ هر جور دلم بخواد زندگی می‌کنم.»

«بله، سرورم.‌نگه‌داری​ من تابع‌شورای​ خواسته‌های سرورم هستم.»

«مردا رو به عنوان برده‌بعد​ می‌گیرم و زنا رو هم‌بکش​ مال خودم می‌کنم. اینم مشکلی نداره؟»

«بله، بفرمایید راحت باشید.»

«هوی.»

«بله، سرورم.»

«چته؟»

«منظورتون چیه؟»

«این زیر لب من‌من‌دوختی​ کردنت دیگه چیه؟ راستش‌رفت​ رو بخوای، رو اعصابه.»

«من چیزی نگفتم.»

دئوس دستش را بالا آورد. همین که مشتش را گره کرد، بدن الکس در یک‌خودت​ چشم‌به‌هم‌زدن در هم پیچید. زیر لباس‌هایش، به جای دست و پا، ده‌ها شاخک وجود داشت‌برق​ که با بی‌نظمی به هم می‌پیچیدند. چهره‌ی جادویی و ساختگی‌اش مثل یک عروسک له‌شده مچاله شد.

«بترک.»

«هر طور... سرورم... بخواد.»

با اینکه تلفظش عجیب‌شورای​ و غریب به نظر می‌رسید،‌سؤال​ اما معنی‌اش کاملاً واضح بود.

«خدایی اگه‌گرفتی​ راستشو نگی،‌صیغه‌ایه​ واقعاً می‌کشمت.»

«منِ شیطان‌زاده که اولش دایه بودم و بعد شدم معلم جادو که با حرف‌زدن‌های رو مخم‌پرسیده​ بقیه رو حرص می‌دادم و سرکوب می‌کردم، الان حتی اگه به دست پادشاه شیاطین هم کشته بشم‌دنیای​ هیچ حسرتی ندارم. من تابع اراده‌ی سرورم هستم، حتی اگه معنیش مردن به دست پادشاه شیاطین باشه!»

دئوس در حالی که سرش را می‌خاراند، او را دوباره روی‌دختر​ زمین گذاشت. الکس لباس‌های مچاله‌شده‌اش را مرتب کرد، دست و پاهایش‌بابا​ را توی چهار سوراخ لباس فرو برد و از جایش بلند شد.

«خب، راستشو‌نگه‌داری​ بگو. چرا فقط‌مقدس​ داری تماشا می‌کنی؟»

«اگه نگاه نکنم، چطوری‌صیغه‌ایه​ ضبطش کنم؟ با فروختنش‌مفت‌خوری​ پول خوبی به جیب می‌زنم.»

دئوس گفت: «منظورم این نبود.»

الکس آه کوتاهی کشید و ادامه داد:‌یهو​ «سرورم از همون بچگی کنجکاو بود. تسلیمم.‌ورده​ واقعاً می‌خواید بی‌خیال مقام پادشاه شیاطین بشید؟»

«دقیقاً.»

«حدود ۲۰ سال دیگه‌صیغه‌ایه​ باید یه پادشاه شیاطین جدید‌کردن​ ظهور کنه. این قانون دنیاست.»

[یادداشت مترجم: ظاهراً هر‌آب‌نبات​ ۱۰۰ سال یک پادشاه‌می‌کنی​ شیاطین جدید به تخت می‌نشیند.]

«خب که چی؟»

«قضیه این نیست. دنیای شیاطین الان‌همچین​ تو هرج‌ومرج کامله. هر طور شده‌خندید​ به پادشاه شیاطین بعدی نیاز داریم.»

«اگه این‌طوره،‌گرفتی​ خب بدید‌صیغه‌ایه​ بابام انجامش بده.»

«پدر شما تو جوونی تو مبارزه با یه قهرمان بدنش رو از دست داد. حتی اگه جادو‌خندید​ رو هم کنترل کنه، با فقط یک‌میلیونیوم روحی که براش مونده چقدر قدرت می‌تونه داشته باشه؟ الان تنها‌تبدیل​ کاری که از دستش برمیاد اینه که یه قوطی حلبی رو تکون بده و صدا دربیاره، مگه نه؟»

«زبونت خیلی نیش داره.»

«من اون‌قدرها هم خوار و‌مقدس​ خفیف نشدم که بخوام برای‌فریاد​ یه قدرت سقوط‌کرده چاپلوسی کنم.»

«چی داری می‌گی؟»

«به هر حال،‌می‌ذارم​ سرورم، شما پادشاه‌خودت​ شیاطین نمی‌شید، درسته؟»

«نه، نمی‌شم.»

«پس یه جایگزین پیشنهاد بدید. از اونجایی که یه زن همون‌جا نشسته‌، به ذهنم‌چیه​ رسید که اگه یه وارث برای به ارث بردن مقام پادشاه شیاطین وجود داشته‌دنیای​ باشه، قابل‌قبوله. من پسرتون رو به جای شما به عنوان پادشاه شیاطین بزرگ می‌کنم.»

برای دئوس سخت بود که تصمیم‌قرن‌ها​ بگیرد دقیقاً کجای این نگرشِ بیش‌می‌ذارم​ از حد بااعتمادبه‌نفس الکس باید عصبانی شود.

«لطفاً همین‌کنار​ الان دست‌آب‌نبات​ به کار بشید!»

«هاااه...»

دئوس آهی کشید.‌می‌کنی​ بعد ناگهان فکر عجیبی‌رسمیت​ به ذهنش خطور کرد.

«ولی، اصلاً سیستم‌مگه​ آدما و شیاطین‌قرن‌ها​ با هم جور درمیاد؟»

«برای چی خجالت می‌کشید؟»

«نه، آخه... حاملگی!»

«حاملگی؟ خب، کسی رو‌شورای​ در نظر دارید؟ بیاید‌می‌شناسه​ همین الان بریم پیشش!»

«بی‌خیال. در هر حال،‌صیغه‌ایه​ حتی اگه نژادها هم فرق‌کردن​ داشته باشن بازم جواب می‌ده؟»

«جواب می‌ده. کاملاً هم بی‌نقصه. فرآیند تولیدمثل شیاطین خالص و انسان‌ها مکانیزم‌های کاملاً متفاوتی داره. تو مورد انسان‌ها، جنس نر‌رعد​ اسپرم رو تو بیضه‌ها تولید می‌کنه و از طریق آلت تناسلی خارجش می‌کنه. وقتی اسپرم تو دوره تخمک‌گذاری وارد رحم‌مجسمه‌هایی​ جنس ماده می‌شه، با تخمک ترکیب می‌شه و لقاح صورت می‌گیره. جنین قبل از تولد ۴۰ هفته تو رحم رشد می‌کنه.»

«بی‌خیال آموزش مسائل جنسی شو.»

«به هر حال، چیزایی مثل تخمک‌گذاری برای پادشاه شیاطین هیچ معنی‌ای نداره. وقتی سرورم اراده کنه، عصاره‌ی جادویی درون بدنتون به طور خودکار وارد‌بارعام​ بدن یه مؤنث می‌شه. اگه پادشاه شیاطین بخواد، مثلاً تو یه رابطه‌ی مستقیم، احتمال ۹۹.۹۹۹ درصد وجود داره که عصاره مستقیماً وارد بدن طرف‌خالص​ مقابل بشه. تازه طرف مقابل حتماً هم نباید مؤنث باشه. البته تو صورت شکست، ما اون رو به عنوان اختلال عملکرد جنسی طبقه‌بندی می‌کنیم. احیاناً...»

«نه!»

الکس با حالتی کمی معذب لبخندی زد و ادامه داد: «من جداول‌رسمیت​ آماری دقیقی تهیه نکردم، اما با یه بوسه عمیق، حدود ۵۰ درصد‌فرود​ احتمال بارداری وجود داره. راستی، یه بوسه معمولی احتمالش حدود ۲۵ درصده.»

«یعنی با‌طمع​ یه بوسه‌دوختی​ می‌شه حامله شد؟»

«بعضی وقتا فقط با دست تو دست گذاشتن هم می‌شه. اگه‌پرسیده​ می‌ترسید، می‌تونید فقط دست دختری که دوست دارید رو بگیرید؛ مشکلی‌پیش​ نیست. حتی اگه احتمال لقاح پایین باشه، بازم شانس کافی وجود داره.»

«این استعاره‌ی بی‌خود و چندش‌آور دیگه چیه؟‌نشستن​ و اصلاً این عصاره جادویی تو بدن دقیقاً‌خودت​ چیه؟ تو چرا این‌قدر درباره حاملگی آدما می‌دونی؟»

«اینا فقط اطلاعاتیه که از طریق شهادت‌ها‌نگه‌داری​ و نظرسنجی‌ها جمع‌آوری شده. این‌طوری نیست که‌سؤال​ بخوام پیشنهاد بدم کتاب‌های آموزش جنسی بنویسیم.»

دئوس سرش را برگرداند، از ترس اینکه اگر بیشتر در این‌دختر​ مورد عمیق شود، الکس پیشنهاد بدهد که با هم محتوای آموزش جنسی‌اونو​ درست کنند. او زنی را دید که داشت به او زل می‌زد.

نزدیک بود‌نگه‌داری​ نفس در‌شورای​ سینه‌اش حبس شود.

رویای بزرگِ آزادانه زندگی کردن در طول عمرش، حالا در یک لحظه به‌آب‌نبات​ پدر شدن تنزل پیدا کرده بود. تازه بدتر از آن، بچه‌اش هم باید‌خندید​ پادشاه شیاطین می‌شد. این خیلی وحشتناک‌تر از چیزی بود که می‌توانست تصور کند.

چنین شغل آشغالی‌می‌ذارم​ باید همین‌جا با خود‌نگه‌داری​ او به پایان می‌رسید.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: در متن انگلیسی یک یادداشت وجود داشت که توضیح می‌داد دئوس همه را به زغال تبدیل کرده است. از آنجا که این موضوع در خود متن کاملاً واضح بود، برای حفظ یکپارچگی داستان، آن توضیح اضافه از متن اصلی حذف شد.]