چپتر 2: پادشاهی رو رد کن بیاد
0دئوس از شوالیههای ژولیدهکردن و بههمریخته پرسید: «کسآبنبات دیگهای هم شکایتی داره؟»
شوالیهها مثل یهمفتخوری گله مرغ تندتندکنار سر تکون دادن.
«خوبه، پسباشه بیا به بحثمونآخرش ادامه بدیم، ‹اعلیحضرت›.»
«چی میخوای؟ پول؟یکی قدرت؟ هر چی ازصیغهایه دستم بربیاد بهت میدم!»
«پادشاهی رو رد کن بیاد.»
«این مزخرفه! چه خواسته مسخرهای.»
«مسخرهست؟ پس فکرقبولش کردی تو ایناینو وضعیت قراره چی بخوام؟»
«حرفت اصلاً تو کَتَم نمیره.»
«پس بمیر. پادشاه رو میکشم،بکش خونوادهش رو اسیر میکنم وخودت اینطوری پادشاهی خودبهخود مال من میشه.»
«چشم طمع به دخترم دوختی؟»
«چرا بحثباشه یهو رفتچهره سمت اون؟»
«دختر من خط قرمزه! آپریلگرفتی له ورده افتخار قاره هورسانشستن و گل سرسبد خاندان سلطنتی وردهست.»
«نه بابا، اونومفتخوری نمیخوام. چیزی کهکنار من میخوام پادشاهیه.»
«چرا چیزینشستن رو میخوای کهبکش مال تو نیست؟»
در جواب حرفقبولش پادشاه، دئوس چنداینو لحظه خیره نگاش کرد.
«اونوقت این مال توئه؟»
«پادشاهی متعلق به خاندان سلطنتیه!»
«از کِی تا حالا؟»
«خب، اون که...»
دئوس با لحنی کنایهآمیز گفت:گرفتی «از همون لحظهای که دنیانشستن به وجود اومد؟ باشه، قبولش میکنم.»
چهره پادشاه در هم رفت.
«آخرش تو هم اینو از یکی دیگه گرفتی، مگه نه؟خودت خاندان سلطنتی دیگه چه صیغهایه؟ بعد از قرنها نشستن و مفتخوریخندید کردن، دیگه بکش کنار. میذارم چند تا آبنبات واسه خودت نگهداری.»
«فکر میکنی شورایقبولش مقدس همچین چیزیاینو رو به رسمیت میشناسه؟»
دئوس به سؤالیکی پادشاه که بامگه فریاد پرسیده شد، خندید.
«میدونی چیه؟»
رعد و برق سیاهی مثل یه طوفان فرودآبنبات اومد. جایی که تا همین چند لحظه پیش سالنمیشناسه بارعام بود، به مسیر جهنمی دنیای مردگان تبدیل شد.
همهچیز سوخت و سیاه شد.آخرش پادشاه و شوالیههای اطرافش بهمگه مجسمههایی از جنس زغال تبدیل شدن.
«انگار هیچاینو خون خالصیدیگه این وسط نبود.»
اگه حتی یه نفر بابکش خون خالص اونجا بود، حداقلخودت میتونستن چند ثانیه مقاومت کنن.
پادشاه شیاطین غرقمفتخوری در افکار مربوط بهمیذارم آیندهاش بود که ناگهان...
جیغ گوشخراشی که میتونستچهره پرده گوش رو پارهدیگه کنه، تو سالن بارعام پیچید.
دئوس که تو این «معدنگرفتی زغالسنگ» جدیدش غرق تو فکر بود،مفتخوری سرش رو به سمت صدا چرخوند.
دم در ورودی، دختریکردن ایستاده بود که دستشآبنبات رو روی دهنش گذاشته بود.
فقط با یه نگاهکردن بهش، میتونستی بدون پرسیدنآبنبات اسمش رو حدس بزنی.
آپریل له ورده.
انقدر خوشگل بود که انگار از توصیغهایه یه نقاشی بیرون اومده بود. یه لباس سلطنتیمیذارم گرونقیمت تنش بود که زیباییش رو دوچندان میکرد.
«چه خبرنشستن شده... توکردن کی هستی؟»
«دئوس. جالبه کهمفتخوری دارم از اسم یهمیذارم خدای باستانی استفاده میکنم.»
آپریل با وحشت به واقعیت تاریک و تغییرشکلیافتهیدیگه روبهروش نگاه کرد. بعد، با دیدن تودهی زغالی کهبکش تخت پادشاهی رو اشغال کرده بود، دوباره جیغ کشید.
«پدر!»
اصلاً نمیشد بهش دست زد؛ بهکنار نظر میرسید اون غبار سیاه بامیکنی یه لمس کوچیک پودر میشه و میریزه.
«با پدرم چیکارمفتخوری کردی! ای جادوگرکنار شرور، نمیتونی اینو برگردونی؟»
«جزغاله شده. خیلی وقته مرده.»
«شیطان!»
«خب، کاملاً هم اشتباه نمیگی. حالا که بهم گفتیواسه شیطان، بد نیست یهکم شبیهش رفتار کنم. از اونجاییسؤال که پادشاه رو کشتم، حالا وقتشه دخترش رو تصاحب کنم.»
دئوس دستش رو تکون داد و درخشش از چشمهایواسه آپریل محو شد. انگار مردمک چشمهاش غیب شده بودسؤال و فقط چشمهایی بیروح و توخالی ازش باقی موند.
«از این طرف بفرمایید، سرورم.»
با حالتیاینو کاملاً مطیعانه، دئوسگرفتی رو راهنمایی کرد.
خدمتکارها و ندیمههایی که تو راه بهشونمیذارم برمیخوردن، همگی مثل مجسمه سر جاشون خشک میشدنهمچین و هماهنگ با هم سر تعظیم فرود میآوردن.
تمام افراد داخل قلعه آکوما خیلیکنار وقت پیش با جادوی دئوس بهمیکنی عروسکهای خیمهشببازی مطیعی تبدیل شده بودن.
«سرورم، من بدنم روچهره میشورم و خیلی زود برمیگردم.گرفتی لطفاً یه لحظه منتظر بمونید.»
دئوس به صندلییکی کنار پنجره تکیه دادصیغهایه و منتظر برگشتنش موند.
صدای درآوردن لباسهاش به گوش میرسید و صدایآبنبات کشیده شدن ابریشم روی پارچه میومد. آپریل حمامرسمیت کرد و خدمتکارهاش تو این کار کمکش کردن.
وقتی همهچیز مرتب شد، خدمتکارهابکش از اتاق بیرون رفتن. آپریل بانگهداری چهرهای بیتفاوت گفت: «سرورم، من آمادهام.»
دئوس با یهقبولش پوزخند رو لبهاشاینو بهش نزدیک شد.
همون لحظه، دئوسیکی سر جاش خشکشمگه زد و برگشت.
«میای بیرون یا یهکردن شکاف ابعادی تو اونآبنبات کلهی هشتپاییت فرو کنم؟»
شکافی تو فضا باز شد وکنار مردی ازش بیرون اومد. با یهمیکنی کتوشلوار مشکی، جلوی دئوس ظاهر شد.
برای ادایباشه احترام رویچهره یک زانو نشست.
«خدمتکار وفادار شما،یکی الکس، بهتون ادایمگه احترام میکنه، سرورم.»
کلهی هشتپا توصیف یه مقدار بیرحمانهای بود. به جزواسه چشمهای باریک و کشیدهاش، اون فقط یه مرد جوونسؤال با چهرهای معمولی بود که هیچ چیز خاصی نداشت.
«همین الانش افتادی دنبالم؟»
«الان نه. منقبولش از همون اولاینو با سرورم بودم.»
«جالبه. تو شیطانییکی هستی که به پدرمصیغهایه خدمت میکنی، نه من.»
«سرورم این ظاهر رو به من عطا کردن.آبنبات من الان اینجام تا به شما خدمت کنم.رسمیت حتی میتونید منو از مچ دست دار بزنید.»
«مچ دست؟ مستقیم از گردنت دارتکنار میزنم. شبیه چوبرختی شدی. مگه تومیکنی حدود صد تا مچ دست نداری؟»
«هزار بار گفتم کهچهره فقط به یکی ازدیگه اون جفتها میگم ‹دست›.»
«بههرحال، گمشو.اینو من بهدیگه دنیای شیاطین برنمیگردم.»
«سرورم! من فقط از دستورات شما پیروی میکنم. تو جوونیم پرستارتون بودم و تو دوران اوجم به عنوان معلمفریاد خونوادگی خدمت کردم. تو تمام این هشتاد سال حتی یه لحظه هم از فکر کردن به شما دست برنداشتم.مردگان به وفاداری من شک نکنید و به کاری که داشتید میکردید برسید. من همین گوشه میشینم و همیشه همراهتونم.»
الکس بعد از یه مشتبکش حرف طولانی و تعظیمهای پیدرپی،خودت بلند شد و رفت سمت پنجره.
«هی.»
«به من توجهیکی نکنید. من پوشکهای سرورمصیغهایه رو هم عوض کردم.»
«من هیچوقت پوشک نمیبستم.»
«پس لطفاً به کارتون برسید.»
«اه، چقدر رو اعصابی.»
«بالاخره بعد ازیکی ۸۰ سال افتادی توصیغهایه دوره بلوغ و سرکشی؟»
«خفه شو.»
دئوس لبهی تخت نشست. حتی با اینکهمیذارم زیباترین زن قاره کنارش بود، باز هممقدس به طرز عجیبی احساس معذب بودن میکرد.
«من پادشاه شیاطین نمیشم.»
«هر طور میل شماست.»
«به دنیای شیاطین هم برنمیگردم.بکش تو همین دنیای آدما میمونم ونگهداری هر جور دلم بخواد زندگی میکنم.»
«بله، سرورم.نشستن من تابعکردن خواستههای سرورم هستم.»
«مردا رو به عنوان بردهآخرش میگیرم و زنا رو هممگه مال خودم میکنم. اینم مشکلی نداره؟»
«بله، بفرمایید راحت باشید.»
«هوی.»
«بله، سرورم.»
«چته؟»
«منظورتون چیه؟»
«این زیر لب منمنکردن کردنت دیگه چیه؟ راستشآبنبات رو بخوای، رو اعصابه.»
«من چیزی نگفتم.»
دئوس دستش را بالا آورد. همین که مشتش را گره کرد، بدن الکس در یکمفتخوری چشمبههمزدن در هم پیچید. زیر لباسهایش، به جای دست و پا، دهها شاخک وجود داشتسؤال که با بینظمی به هم میپیچیدند. چهرهی جادویی و ساختگیاش مثل یک عروسک لهشده مچاله شد.
«بترک.»
«هر طور... سرورم... بخواد.»
با اینکه تلفظش عجیبکردن و غریب به نظر میرسید،واسه اما معنیاش کاملاً واضح بود.
«خدایی اگهباشه راستشو نگی،چهره واقعاً میکشمت.»
«منِ شیطانزاده که اولش دایه بودم و بعد شدم معلم جادو که با حرفزدنهای رو مخمآبنبات بقیه رو حرص میدادم و سرکوب میکردم، الان حتی اگه به دست پادشاه شیاطین هم کشته بشمبرق هیچ حسرتی ندارم. من تابع ارادهی سرورم هستم، حتی اگه معنیش مردن به دست پادشاه شیاطین باشه!»
دئوس در حالی که سرش را میخاراند، او را دوباره روینگهداری زمین گذاشت. الکس لباسهای مچالهشدهاش را مرتب کرد، دست و پاهایشمیدونی را توی چهار سوراخ لباس فرو برد و از جایش بلند شد.
«خب، راستشونشستن بگو. چرا فقطبکش داری تماشا میکنی؟»
«اگه نگاه نکنم، چطوریچهره ضبطش کنم؟ با فروختنشدیگه پول خوبی به جیب میزنم.»
دئوس گفت: «منظورم این نبود.»
الکس آه کوتاهی کشید و ادامه داد:میذارم «سرورم از همون بچگی کنجکاو بود. تسلیمم.مقدس واقعاً میخواید بیخیال مقام پادشاه شیاطین بشید؟»
«دقیقاً.»
«حدود ۲۰ سال دیگهچهره باید یه پادشاه شیاطین جدیدگرفتی ظهور کنه. این قانون دنیاست.»
[یادداشت مترجم: ظاهراً هردیگه ۱۰۰ سال یک پادشاهبعد شیاطین جدید به تخت مینشیند.]
«خب که چی؟»
«قضیه این نیست. دنیای شیاطین الانکنار تو هرجومرج کامله. هر طور شدهمیکنی به پادشاه شیاطین بعدی نیاز داریم.»
«اگه اینطوره،باشه خب بدیدچهره بابام انجامش بده.»
«پدر شما تو جوونی تو مبارزه با یه قهرمان بدنش رو از دست داد. حتی اگه جادوواسه رو هم کنترل کنه، با فقط یکمیلیونیوم روحی که براش مونده چقدر قدرت میتونه داشته باشه؟ الان تنهاطوفان کاری که از دستش برمیاد اینه که یه قوطی حلبی رو تکون بده و صدا دربیاره، مگه نه؟»
«زبونت خیلی نیش داره.»
«من اونقدرها هم خوار وبکش خفیف نشدم که بخوام برایخودت یه قدرت سقوطکرده چاپلوسی کنم.»
«چی داری میگی؟»
«به هر حال،یکی سرورم، شما پادشاهمگه شیاطین نمیشید، درسته؟»
«نه، نمیشم.»
«پس یه جایگزین پیشنهاد بدید. از اونجایی که یه زن همونجا نشسته، به ذهنممقدس رسید که اگه یه وارث برای به ارث بردن مقام پادشاه شیاطین وجود داشتهفرود باشه، قابلقبوله. من پسرتون رو به جای شما به عنوان پادشاه شیاطین بزرگ میکنم.»
برای دئوس سخت بود که تصمیماینو بگیرد دقیقاً کجای این نگرشِ بیشبعد از حد بااعتمادبهنفس الکس باید عصبانی شود.
«لطفاً همیناینو الان دستدیگه به کار بشید!»
«هاااه...»
دئوس آهی کشید.مفتخوری بعد ناگهان فکر عجیبیمیذارم به ذهنش خطور کرد.
«ولی، اصلاً سیستمقبولش آدما و شیاطیناینو با هم جور درمیاد؟»
«برای چی خجالت میکشید؟»
«نه، آخه... حاملگی!»
«حاملگی؟ خب، کسی روکردن در نظر دارید؟ بیایدآبنبات همین الان بریم پیشش!»
«بیخیال. در هر حال،چهره حتی اگه نژادها هم فرقگرفتی داشته باشن بازم جواب میده؟»
«جواب میده. کاملاً هم بینقصه. فرآیند تولیدمثل شیاطین خالص و انسانها مکانیزمهای کاملاً متفاوتی داره. تو مورد انسانها، جنس نرمیکنی اسپرم رو تو بیضهها تولید میکنه و از طریق آلت تناسلی خارجش میکنه. وقتی اسپرم تو دوره تخمکگذاری وارد رحمسالن جنس ماده میشه، با تخمک ترکیب میشه و لقاح صورت میگیره. جنین قبل از تولد ۴۰ هفته تو رحم رشد میکنه.»
«بیخیال آموزش مسائل جنسی شو.»
«به هر حال، چیزایی مثل تخمکگذاری برای پادشاه شیاطین هیچ معنیای نداره. وقتی سرورم اراده کنه، عصارهی جادویی درون بدنتون به طور خودکار واردرعد بدن یه مؤنث میشه. اگه پادشاه شیاطین بخواد، مثلاً تو یه رابطهی مستقیم، احتمال ۹۹.۹۹۹ درصد وجود داره که عصاره مستقیماً وارد بدن طرفانگار مقابل بشه. تازه طرف مقابل حتماً هم نباید مؤنث باشه. البته تو صورت شکست، ما اون رو به عنوان اختلال عملکرد جنسی طبقهبندی میکنیم. احیاناً...»
«نه!»
الکس با حالتی کمی معذب لبخندی زد و ادامه داد: «من جداولکردن آماری دقیقی تهیه نکردم، اما با یه بوسه عمیق، حدود ۵۰ درصدرسمیت احتمال بارداری وجود داره. راستی، یه بوسه معمولی احتمالش حدود ۲۵ درصده.»
«یعنی بانشستن یه بوسهکردن میشه حامله شد؟»
«بعضی وقتا فقط با دست تو دست گذاشتن هم میشه. اگهنگهداری میترسید، میتونید فقط دست دختری که دوست دارید رو بگیرید؛ مشکلیمیدونی نیست. حتی اگه احتمال لقاح پایین باشه، بازم شانس کافی وجود داره.»
«این استعارهی بیخود و چندشآور دیگه چیه؟یکی و اصلاً این عصاره جادویی تو بدن دقیقاًمفتخوری چیه؟ تو چرا اینقدر درباره حاملگی آدما میدونی؟»
«اینا فقط اطلاعاتیه که از طریق شهادتهاصیغهایه و نظرسنجیها جمعآوری شده. اینطوری نیست کهکنار بخوام پیشنهاد بدم کتابهای آموزش جنسی بنویسیم.»
دئوس سرش را برگرداند، از ترس اینکه اگر بیشتر در ایننگهداری مورد عمیق شود، الکس پیشنهاد بدهد که با هم محتوای آموزش جنسیچیه درست کنند. او زنی را دید که داشت به او زل میزد.
نزدیک بودنشستن نفس درکردن سینهاش حبس شود.
رویای بزرگِ آزادانه زندگی کردن در طول عمرش، حالا در یک لحظه بهقرنها پدر شدن تنزل پیدا کرده بود. تازه بدتر از آن، بچهاش هم بایدمقدس پادشاه شیاطین میشد. این خیلی وحشتناکتر از چیزی بود که میتوانست تصور کند.
چنین شغل آشغالییکی باید همینجا با خودصیغهایه او به پایان میرسید.
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: در متن انگلیسی یک یادداشت وجود داشت که توضیح میداد دئوس همه را به زغال تبدیل کرده است. از آنجا که این موضوع در خود متن کاملاً واضح بود، برای حفظ یکپارچگی داستان، آن توضیح اضافه از متن اصلی حذف شد.]