چپتر 199: ۴۵. مبارزه با فرشته مقرب (۵)
0«ارباب، لطفاً دیگه دست از این کارای عجیب و غریب بردارید وغولپیکره برگردید به دنیای شیاطین. فقط ده سال تا شروع جنگ مونده. شما بایدنیست رقص پادشاه شیاطین رو کامل کنید و با زره پادشاه شیاطین یکی بشید.»
«زره پادشاه شیاطیناون بدون روح شیطانی کهجانور فقط یه تیکه آهنه.»
«اما مگهجانور چیزی به اسمحال نمادگرایی وجود نداره؟»
«بیخیال بابا.تاریکی هم خفهست همغولپیکره بوی گند میده.»
«بله؟»
«یه زرهیه که ۶۶۶ قرن قدمتپوست داره، نه؟ از آهن ساخته شدهچرم و توش چرمدوزی شده، مگه نه؟»
«اون آلیاژی ازغولپیکره تاریکی و پوستچسبیده یک جانور غولپیکره.»
«حالا هر چی، به هر حال چسبیده بهچسبیده چرم و فلز، نمیشه هم شستش. بوی گندشپادشاههای به خاطر عرق پادشاههای قبلی نیست که اینقدر تنده؟»
«ارباب!»
«تا حالا تنت نکردی، نه؟»
«خب راستش...»
«یه بارتاریکی بپوشش. بویجانور گندش خفهت میکنه.»
«اما پادشاهانآهن شیاطین قبلی بدونتوش هیچ شکایتی میپوشیدنش.»
«اون به خاطر این بود که باید روح شیطانی رو به ارث میبردن.فلز میگن قدرت مفتی بهت میدن، اما حتی اگه بوی عرق هم نده و پادشاههایبار قبلی توش گند نزده باشن هم مجبوری بپوشیش. ولی الان فقط یه پوسته خالیه.»
«کی گفته توش گند زدن؟»
«حالا مثلاً گفتم.»
دئوس از جایش بلند شد.
«حتی بدون پوشیدن یه همچین خرت و پرتی هم، بدنحال من همین الانش در برابر شمشیر آسیبناپذیره. رقص پادشاه شیاطین؟ حتینیست بدون یادگیریش هم من قویترین پادشاه شیاطینم. تقریباً همهچیز رو میدونم.»
«وقتی میتونید قویترغولپیکره بشید، چطور میتونیدچسبیده یه همچین حرفی بزنید؟»
«قویتر بشم که چی کار کنم؟حالا اگه مجبور باشی طبق نظم وشستش قانون اونا زندگی کنی... تهش میمیری.»
الکس ازآهن این یک کلمهتوش کوتاه جا خورد.
«شما نمیمیرید!چرمدوزی فقط کافیهآلیاژی پیروز بشید.»
«همین الان ندیدی؟ وقتی نتونی حتی یهچرم فرشته مقرب رو شکست بدی، چطور میخوایپادشاههای نظمی رو که خدا ساخته از بین ببری؟»
«اگه خدا میخواست انسانها پیروز بشن، پس چرا شیاطین رو خلق کرد؟ با این روش، ما میتونیم دنیای شیاطین رو پاکسازی کنیم و زمینهای انسانهابپوشش رو تصاحب کنیم. خدا جنگی رو که هر صد سال یک بار اتفاق میافته رد نمیکنه. پیروز بشید و انسانها رو برده خودتون کنید! لطفاًخالیه سرزمینی که زیر نور خورشید رشد کرده رو مال ما شیاطین کنید! سرورم، چرا حتی به یک کلمه از نصیحتهای این خدمتکار پیر گوش نمیدید؟»
دئوس باآهن گوشه چشم بهتوش الکس نگاه کرد.
«بیچاره.»
«سرورم!»
درست درتاریکی همون لحظه، دئوسغولپیکره سرش رو چرخاند.
فاصله نسبتاً زیادی بود.
زکه کنار خاکسترهای رو به خاموشی آتش اردوگاهغولپیکره مچاله شده و خوابیده بود. یک شاخه کوچک درستخاطر کنارش جوانه زد و بلافاصله گلهای سفیدی شکوفا شدند.
«لاخه؟»
دئوس سرش رو کج کرد.
اون الانآهن باید پیششده سیگنی باشه...
چرا اینجا پیداش شد؟
زکه چشمانش رو باز کرد.
دستهای از گلها شکوفاجانور شدند و معشوقهاش درچسبیده میان آنها لبخند پهنی زد.
«بانو لاخه!»
«زکه، هیچوقت فکر نمیکردم از دیدنت اینقدرجانور خوشحال بشم. گلها اونقدر خجالت کشیدن کهنمیشه حتی صورت من هم داره داغ میشه.»
«منم از دیدنتغولپیکره خوشحالم. اما اینجا چهچرم خبره؟ حال سیگنی چطوره؟»
«راستش...»
«نکنه بچه به دنیا اومده؟»
دئوس از شنیدن اینکه بچهای بهپوست دنیا آمده جا خورد. الکس طوریچرم پرسید که انگار داشت فریاد میزد.
«حقیقت داره؟»
«نه، نه!»
لاخه دستش رو تکان داد.
«اینطوری نیست.چرمدوزی مسئله خیلی بزرگترتاریکی از این حرفهاست.»
او برای لحظهای مکث کرد.
به چشمان دئوس نگاه کرد.
دئوس پرسید: «این چیزیه کهتوش فقط باید به زکه بگی؟»پوست اما لاخه هنوز مردد بود.
زکه به اواون گفت: «چه اتفاقیپوست برای سیگنی افتاده؟»
«اون نیست. نه،غولپیکره یعنی اونم هست،چسبیده اما... مشکل سیگنی نیست.»
«مطمئنی؟»
«نمیدونم. دئوس،آهن تو هم بایدتوش این رو بدونی.»
دئوس با کلافگیاون اصرار کرد: «سریع بنالجانور و اینقدر منمن نکن.»
لاخه دوباره آهی کشید.
بالاخره دهانش رو باز کرد.
«انسانها به دنیای شیاطین حمله کردن. اونم با ارتشی کهپوست تا یک میلیون نفر میرسه. چون اژدهایان به شیاطین خیانت کردنخاطر و به انسانها پیوستن، وضعیت جنگ به شدت به ضرر شیاطینه.»
خبر مضحکی بود.
دئوس شانههایش رو بالا انداخت وچسبیده گفت: «فهمیدن شوخی گیاهان کار سختیه.»خاطر اما نمیتوانست واقعیت رو نادیده بگیرد.
هیچکس نخندید.
چهره دئوسآهن هم لحظه بهتوش لحظه سختتر میشد.
دئوس از لاخهاون پرسید: «انسانها بهپوست دنیای شیاطین حمله کردن؟»
صدایش از همینغولپیکره حالا مثل فولاد سردچرم و سخت شده بود.
«درسته.»
«اژدهایان بهمون خیانت کردن؟»
«بله.»
«این واقعاً خبر خوبیه.»
همه از حرفیپوست که دئوس ناگهان زد،حال سرشان رو کج کردند.
پادشاه شیاطین خندید.
«اونا مرگ میخوان، پسآلیاژی منم باید با کمالغولپیکره میل بهشون تقدیمش کنم.»
زکه فریاد زد: «سرورم دئوس!»
«بعد از مدتها بالاخره یه چیزحالا سرگرمکننده پیدا شد. میبینمتون تو میدونشستش جنگ. قهرمان زکه ون هولی بیچ!»
دئوس درآهن میان خندههایششده ناپدید شد.
عبور از ابعاد و بازگشت بهپوست قلعه پادشاه شیاطین، قابلیتی بود کهچرم فقط به پادشاه شیاطین داده شده بود.
بلافاصله پس از ناپدید شدن او،چسبیده الکس هم سر تکان داد وخاطر به سمت دنیای شیاطین پرواز کرد.
لاخه بازوی زکهپوست رو گرفت وحالا سرش رو پایین انداخت.
«ببخشید. بایدآهن اینو مخفیانهشده بهت میگفتم.»
زکه سرش رو تکان داد.
«نه. اگهجانور اینطور بود،حالا خودم بهش میگفتم.»
او برایتاریکی اسب جهنمیاش،جانور یومما، سوت زد.
«بانو لاخه، لطفاً ردپای خودتتوش رو دنبال کن و برگرد. منجانور از الان با تمام توانم برمیگردم.»
«باشه.»
زکه افسار رو گرفتحالا و خم شد تافلز در گوش یومما زمزمه کند.
«خونم رو بهتپوست میدم، پس باحالا تمام سرعت بتاز.»
یالهای اسب جهنمی بهشده تیغهای برنده تبدیل شد وتاریکی در ساعد زکه فرو رفت.
اون واقعاًچرمدوزی یک اسبآلیاژی جهنمی بود.
با بلعیدن خونغولپیکره قهرمان، میتوانست قدرتچسبیده بینهایتی به دست بیاورد.
تپه سرخ سقوط کرده بود.
حالا فقط یکساخته روز تا شهر شیاطین،اون یعنی ایدوس، فاصله داشتند.
سیصد هزار کشته باعث شده بود اینجانور تپه حتی سرختر از قبل شود، امانمیشه روحیه ارتش انسانها به شدت بالا بود.
شیاطین بیدفاعجانور و درماندهحالا شده بودند.
با وجود اینکه جنگ درغولپیکره کشور خودشان در جریان بود، هیچنمیشه ترفند قابلتوجهی از خود نشان ندادند.
آسمان توسط اژدهایان تسخیر شدهتوش بود و روی زمین، جنگجوها ازجانور هر طرف شیاطین رو قتلعام میکردند.
اگرچه دوک شیاطین هنوز کشته نشده بود، اماغولپیکره بسیاری از اشراف از جمله مارکی دنیای شیاطین، جانخاطر خود رو با شمشیر قهرمان از دست داده بودند.
مخصوصاً قدرت شوالیههای زودیاک کهحال تو مرکز ارتش انسانها ایستادهشستش بودن، حسابی به چشم میاومد.
هیچ شیطانیتاریکی نمیتونست جلوشونجانور رو بگیره.
حتی دوکهای شیطانی هم از قدرت جنگجویان رتبه D که تحت محافظت فرشتهها بودن و از خودشون هاله ساطع میکردن، ترسیده بودن.
به نظرچرمدوزی میرسید پیروزی انسانهاتاریکی دیگه قطعی شده.
شیاطین تو قلعهغولپیکره قایم شدن وچسبیده درها رو قفل کردن.
اونایی هم که توان مبارزهغولپیکره نداشتن، با تن و بدنفلز لرزان تو خونههاشون پناه گرفتن.
ارتش انسانهاآهن به پیشرویشده ادامه داد.
با شیپور زدن وآلیاژی کوبیدن روی طبلهای بزرگ، مثلحالا یه سیل ویرانگر جلو میاومدن.
شوالیههای اسبجانور هشتضلعی ایزولتاحالا پیشگام بودن.
فرماندهشون، تودین، از یه نیزه سهشاخ به عنوان سلاحچرم استفاده میکرد. حالا هم سر یه شیطان رو بهنیست نوکش وصل کرده بود و تو هوا تکونش میداد.
شوالیههای هشتضلعی دو گروهشده از جنگجویان رو توآلیاژی خودشون جا داده بودن.
هر دو گروه شامل جنگجویان رتبه D از خانوادههایی بودن که مایه افتخار پادشاهی ایزولتا به حساب میاومدن.
تودین اسبش رو هیحالا کرد تا زودتر ازفلز بقیه به ایدوس برسه.
همون موقع،تاریکی چشمش بهجانور یه نفر افتاد.
یه انسان بود.
ظاهرش کاملاً شبیه انسانها بود.
با اون همه جونورحالا عجیب و غریب تو دنیاینمیشه شیاطین، ظاهرش حسابی فرق میکرد.
اما از اونجایی کهجانور نزدیک دروازه ایدوس ایستاده بود،چرم شکی نبود که یه شیطانه.
تودین، فرمانده شوالیههای هشتضلعی، با یادآوری این داستانآلیاژی که دوکهای شیطانی میتونن هر وقت بخوان بهچرم شکل انسان دربیان، به کل ارتش دستور توقف داد.
«تو دیگه چی هستی؟»
نیزهاش روجانور به سمتحالا جلو گرفت.
سر شیطانی کهپوست نوک نیزه بود، موهاییحال از جنس مار داشت.
مارهای کور با سرهایشده دراز که هنوز جون توتاریکی تنشون بود، به خودشون میپیچیدن.
دئوس با لحنی خسته گفت:تاریکی «اینجا سرزمینیه که حتی یه روزچسبیده در سال هم خورشید بهش نمیتابه.»
«چی؟»
«هیچکدوم از گیاهانی که تو سرزمین شما رشد میکنن، نمیتوننفلز اینجا ریشه بدوونن. هر چیزی که میخورید یا مینوشید پر ازتنت زهره، برای همین اگه تصفیهاش نکنید، حتی نمیتونید درست قورتش بدید.»
«تو یه دوک شیطانیشده هستی؟ کدوم یکی ازآلیاژی هفت دوک شیطانی هستی؟»
دو تاچرمدوزی جنگجو بهآلیاژی تودین نزدیک شدن.
هر دو باغولپیکره چهرههایی منقبض، دستشونچسبیده رو روی سلاحهاشون گذاشتن.
«ارباب تودین، باید مراقب باشید.»
«هاهاها، شوالیههای اسب هشتضلعی شکستناپذیرن.»
جنگجویان دوباره به مردیآلیاژی که راه ارتش روغولپیکره بسته بود نگاه کردن.
لحظهای که چشمشونغولپیکره به چشمهای مردچسبیده افتاد، بدنشون خشک شد.
یه جنگجو کسیه که شجاعتغولپیکره رو تو وجودش بیدار میکنه.فلز اما این بار جواب نداد.
هاله عقب رانده شد.
از ترس اینکه مثل یه شمع ظریف باغولپیکره یه باد شدید خاموش بشن و از بینگندش برن، با احتیاط آتش درون بدنشون رو کنترل میکردن.
در همینجانور حین، تودین باحال مرد صحبت کرد.
«اسمت رو بگو. میخوام اسمغولپیکره دوک شیطانیای که قراره نوکفلز این نیزه رو تزئین کنه، بدونم!»
«اسمم؟»
«آره! نکنهچرمدوزی یه دوک عالیرتبهای؟تاریکی یا یه ارباب؟»
«باید پسشجانور بگیرم؟ اسم اینحال بدن رو میگم.»
«منظورت چیه؟»
«از دست سرنوشت.»
«یاروی دیوونه.چرمدوزی داری چیآلیاژی بلغور میکنی...»
شعلههای آبیرنگ داشتنغولپیکره بدن مرد روچسبیده در بر میگرفتن.
شعلهها بیصدا اما متراکم دور بدنشحالا حلقه زدن، انگار که یه غشایشستش آبیرنگ روی بدنش کشیده شده باشه.
شعلهی دنیای مردگان.
فقط یه موجوداون وجود داره کهپوست میتونه کنترلش کنه.
«دمیورگوس ۶۶۶ام. این اسم منه.»
«ها؟»
تودین جیغ بلندی کشید.شده لحظهای که به واقعیتآلیاژی پی برد، فریاد زد.
«فرار کنید! اون پادشاه شیاطینه!»
«هه، انگارجانور کلمه 'فرار' روحال اشتباه متوجه شدی.»
پادشاه شیاطین خندهپوست کوتاهی کرد وحالا دستش رو دراز کرد.
اون دو تا جنگجوشده جلو اومدن و سپرهایآلیاژی خودشون رو بالا گرفتن.
تمام شجاعتشون رو جمع کردن تاپوست هاله رو به سپرهاشون منتقل کنن، امافلز قلبشون از قبل تسلیم ترس شده بود.
اونا قهرمان نهایی نبودن. فقطحال جنگجویان نسل چهارمی بودن که حتیگندش به نسل صفر هم تعلق نداشتن.
با اینکه محافظت یه فرشتهغولپیکره رو داشتن، اما این بهفلز معنی قادر مطلق بودنشون نبود.
«محو شید. بمیرید وشده به خداتون بگید که پادشاهتاریکی شیاطین بدنم رو خاکستر کرد.»
انرژی جادوییچرمدوزی دور مشتآلیاژی دئوس چرخید.
با همون مشت بینهایت سبک، نیمیچسبیده از ارتش زبده ایزولتا، یعنی شوالیههایخاطر اسب هشتضلعی، از صفحه روزگار محو شدن.
و جنگجویانی که هیچ شکی توحالا محافظت از اونا نداشتن، بدون اینکهشستش حتی پرچم خانوادگیشون باقی بمونه، ناپدید شدن.
پیشروی سریعآهن ارتش انسانهاشده متوقف شد.
فقط دو کیلومتراون تا دیوارهای قلعهپوست فاصله مونده بود.
بقایای سربازان شکستخورده شوالیههای اسب هشتضلعیچسبیده که تو خط مقدم بودن، مثل یهعرق سیل به سمت کمپ اصلی فرار کردن.
فرماندهی شوالیههاتاریکی دود شده وغولپیکره رفته بود هوا.
خانوادههای جنگجویی همساخته که همراهشون بودن،چرمدوزی نابود شده بودن.
فرماندهان میانی کهاون عقبنشینی کرده بودن،پوست از ترس هذیان میگفتن.
مدام تکرار میکردنغولپیکره که با پادشاهچسبیده شیاطین روبهرو شدن.
تعداد کل افراد یگان فراری،غولپیکره با احتساب بردههای جنگی، نزدیکفلز به پنجاه هزار نفر میشد.
هرج و مرج تا کمپ اصلیچرمدوزی هم کشیده شد، چون سعی داشتنغولپیکره سربازان شکستخورده و وحشتزده رو کنترل کنن.
کادنزا اخمچرمدوزی کرد و بهتاریکی جلو خیره شد.
پیشگامان ارتش با چیحالا روبهرو شده بودن کهفلز اینطور از هم پاشیدن؟
اونم در حالی که دو تا قهرمان رتبه D تحت محافظت فرشتهها همراهشون بودن.
در حالی کهساخته غرق افکارش بود، زنیاون قدم به جلو گذاشت.
«تا وقتی کهاون ارتش رو دوباره سازماندهیجانور میکنیم، ما بریم جلو؟»
کادنزا سرش روغولپیکره کمی به سمت زنچرم مو آبی خم کرد.
«ارباب دنیای آکوامارین،پوست پس زحمتش روحالا میندازم گردن شما.»
زن به آسمون پرید. بالهای عظیمیچرمدوزی از پشتش جوانه زد و دو تاحالا دمش خط بلندی رو تو هوا کشیدن.
ارباب پادراهل و بیشآلیاژی از هزار اژدهای آبیغولپیکره آسمون رو پر کردن.
پادراهل یه اژدهای باستانیحالا بود که دهها هزارفلز سال عمر کرده بود.
با اینکه باتجربه وجانور مغرور بود، اما غرور کاذبچرم و تکبر زیادی هم داشت.
با اینکه دهها هزار نیروی انسانی تو یه چشمتاریکی به هم زدن نابود شده بودن، اما اونا بدوننمیشه هیچ احتیاطی بالزنان مستقیم به سمت کمپ دشمن رفتن.
طولی نکشیدچرمدوزی که دشمنآلیاژی رو پیدا کردن.
مردی باجانور موهای مشکی بهحال آسمون نگاه میکرد.
پادراهل باهاش چشم توجانور چشم شد. دشمن نسبتاًچسبیده قدرتمندی به نظر میرسید.
اما اژدهایان قویتر بودن!
«اژدهایان آبیِ دنیای آکوامارین! نفسهاتون رو بیرون بدید. کارمای خشمحال رو به شعلههای آتش تبدیل کنید. تا وقتی که همهچیزقبلی رو به خاکستر تبدیل نکردید، از نفس کشیدن دست نکشید!»