چپتر 261: ۵۸. به زور پاک کردن اتهام دروغین (۳)
0کاتران هوم کوتاهیزیر کرد و سرخاطر صحبت را باز کرد.
«راستش، کسی که امروز گرفتیم، یه قهرمان رتبه C از ایزولتاست. از اونجایی که ما از یه خانواده جنگجو هستیم، خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم. همونطور که میبینی، قیافه خوبی داره و خانوادهاش هم پولدارن، برای همین بین زنا خیلی طرفدار داره.»
رگین قیافهمیشدی تلخی بهیادم خودش گرفت.
«انگار فقطنیازی کمیت براشاینطوری مهمه، نه کیفیت.»
«آره. از اون آدماییه که مایه ننگبرادرم خانوادههای جنگجوعه. یکم ضایع است اینو بگم،جنگجوی ولی تو جنگ صلیبی قبلی زیر نظرت داشتم.»
«به خاطر برادرم بود؟»
«آره. زیک... بیشتر از هر جنگجویی که تا حالا دیدم، یه جنگجوی واقعی بود.اما بهش تهمت زدن که یه جنگجوی تاریکه و طردش کردن، و تو اسم هولینبود رو به ارث بردی. با خودم فکر میکردم این پروسه خیلی مشکوک و نامعلومه.»
«طبیعیه که شکنیست کنی. برادرم از هرصحنهای نظر از من بهتره.»
کاتران از اینکه رگیننظرت اینقدر راحت حرفش رابود تأیید کرد، جا خورد.
«نیازی نیست اینطوری بگی. مخصوصاً اونعقبنشینی صحنهای که موقع عقبنشینی داشتی غولهایادم رو حریف میشدی، هنوز از یادم نرفته.»
رگین در تمام طول جنگنرفته از میدان نبرد دور بوددور و میگو را بزرگ میکرد.
اما هیچکسنیازی رگین رااینطوری تحقیر نمیکرد.
تعداد غولهایی که در همینداشتم چند روز اخیر از پا درآوردهجنگجویی بود، از چهار رقم بیشتر میشد.
اگر رگین نبود، ارتشصحنهای انسانها موقع فرار از دنیایحریف شیاطین تلفات خیلی بیشتری میداد.
«به هر حال، چون زیر نظرت داشتم، میدونستم که هیچدور ربطی به بانو هاریلده نداری. اون موقع خیلی کم به پادگانتروز میرفتی، و اگر هم میرفتی، فقط یه مدت خیلی کوتاه میموندی.»
«کسی که ازم متنفراینطوری بود، در واقع داشتموقع حقیقت رو در موردم میدید.»
«الان دیگه ازت متنفر نیستم.»
«اون موقع در مورد برادرم دچارعقبنشینی سوءتفاهم شده بودم. الان که بهشیادم فکر میکنم، فقط از خودم خجالت میکشم.»
«خوشحالم که حقیقت رو فهمیدی. همون موقعها، یه نفر بود که مدام به پادگانت رفت وتحقیر آمد میکرد. همون جنگجوی اهل ایزولتا بود. شاید یادت نیاد، ولی اونم یکی از شوالیههای پالادینهایدنیای لئو بود. برای همین حتی وقتی به پادگانت رفت و آمد میکرد، هیچکس بهش شک نمیکرد.»
«جدی؟ اصلاًنیازی قیافهاش براماینطوری آشنا نیست...»
«تو با محافظان صورت فلکی رابطه خوبیبرادرم نداشتی، مگه نه؟ عمراً بتونی قیافه یه جنگجویواقعی رده پایین از شوالیههای معبد رو یادت بمونه.»
آن زمان،بگی رگین فقط بهموقع جلو نگاه میکرد.
هیچ بخششمیشدی یا توجهی براینرفته آدمهای اطرافش نداشت.
نگاهش را پایین انداخت. احساسبگی میکرد وقت گرانبهایی را کهداشتی دیگر برنمیگشت، هدر داده است.
رگین دوباره بهزیر خودش آمد وخاطر سرش را پایین انداخت.
«به لطف تو تونستیم از شرافتعقبنشینی خانواده سلطنتی ورده محافظت کنیم. از طرفنرفته خانوادهام، یه بار دیگه ازت تشکر میکنم.»
کاتران سرشمیشدی را خم کردنرفته و جواب داد.
«فکر کنم دلیلی که تونستم اینمخصوصاً مشکل رو حل کنم این بود کهمیشدی خدا بهم گفت این کار رو بکنم.»
«سخته بگم این یه پاداش برای تشکره،برادرم ولی اگه داری تو دنیای انسانها کاری انجامواقعی میدی، حداقل یه جا هست که بدجوری مشکوکه.»
«کجا؟»
«خانواده هولیاسپیندل.»
«مطمئنی دوباره به زیک شکبگی نکردی؟ اینکه با استخدام هاریلدهداشتی داره به شرافتتون لطمه میزنه؟»
رگین دستش را براینظرت کاتران که کمی ناراحتبود شده بود، تکان داد.
«برعکسه. اتفاقاً فکر میکردم برادرم رفته اونجا تا منوحریف نجات بده. این بالمانگ که امروز گرفتم... هنوز بهدور کسی نگفتم، ولی برادرم پیداش کرد و برام آورد.»
«واقعاً؟»
«آره. خود شمشیر بهم گفت.»
«آها! پس...قبلی چرا تونظرت خانواده هولیاسپیندله؟»
«دقیقاً نمیدونم، ولی الان شایعات عجیبی درباره خانواده هولیاسپیندل سر زبونها افتاده. میگن دورفها و پریهاییمیدان که از زندگی تو این دنیا خسته شدن، دارن تو قلعه هولیاسپیندل جمع میشن. انگار یه اژدهارقم داره استخدامشون میکنه. میگفتن اگه بخوای، میذارن با یه هویت جدید تو یه قلعه جدید زندگی کنی.»
«داستان عجیبیه.»
«بیشتر شبیه شایعه است، و با اینکه خانواده هولیاسپیندل اینداشتی شایعه رو رد میکنن، ولی اخیراً یه در با قدرتنبرد جادویی عظیم داخل قلعه ساختن. اتفاقات عجیب زیادی داره اونجا میفته.»
«ممنون که بهم گفتی.نظرت باید یه وقت برمبود اونجا رو یه نگاهی بندازم.»
«مراقب باش. اگه برادرت اونجاموقع نباشه... رفت و آمد بهمیشدی اونجا میتونه خیلی خطرناک باشه.»
تا زمانی که کار رگین در قلعه تمام شد،نبرد تولید انبوه زره برای اژدهایان در اسلحهخانه زیرزمینی روسدیا،تعداد دولت دستنشاندهای که دئوس تأسیس کرده بود، آغاز شده بود.
یولگئوم که در حالاینطوری بازرسی از آنجا بود،موقع با جین برخورد کرد.
جین، اژدهایقبلی سیاه، پیاپینظرت تعظیم کرد.
«درود بر اژدهای طلای حقیقی.»
«کارها خوب پیش میره؟»
«طبق دستورات،نیازی بدون هیچ مشکلیبگی داریم پیش میریم.»
یولگئوم به صورتزیر جین نگاه کرد وبرادرم دوباره به حرف آمد.
«انگار هنوزبگی شک و تردیدتموقع از بین نرفته.»
«...من کی باشمهنوز که به کار اژدهایطول طلای حقیقی شک کنم؟»
«اگه اینو بانیست قیافه بازتری میگفتی،مخصوصاً شاید باورش میکردم.»
«ببخشید. قیافهام کلاً همینطوریه.»
«از زمان اونمخصوصاً اتفاق، تبدیل به یهداشتی بچه کاملاً متفاوت شدی.»
«غیرممکنه که آدم عوضیادم نشه. من بیشتر بامیدان اژدهای طلای حقیقی غریبه شدم.»
«غریبه؟»
«آره. در حدی که با خودمخاطر فکر میکنم آیا شما واقعاً همونحالا اژدهای طلای حقیقی هستین یا نه.»
«همم، که اینطور.»
یولگئوم شروع به راهیادم رفتن کرد. جین هممیدان به دنبالش راه افتاد.
«میگین دیگه با پادشاه شیاطین کار نمیکنین، ولی خیلی راحت دارین با پادشاه شیاطینهنوز سابق میگردین و یه چیزی مثل زره اژدها میسازین. شمایی که همیشه از نظمنمیکرد و هماهنگی حرف میزدین، الان دارین بزرگترین تغییرات رو تو این دنیا ایجاد میکنین.»
«فقط زل زدن بهنظرت وزنهای که داره کج میشه،زیک نه نظم مییاره نه هماهنگی.»
«من چشمایی ندارممخصوصاً که بتونه تعادلعقبنشینی دنیا رو ببینه.»
«گفتم کهمیشدی ظاهرم فرقیادم کرده، مگه نه؟»
«بله.»
«تو خیلیقبلی بزرگ شدی.نظرت به طرز فوقالعادهای.»
«منظورتون چیه...»
حرفهای جین قطع شد. دیواری در سمتطول دیگر راهرو فرو ریخت و مردی دراما حالی که به عقب پرت میشد، نمایان شد.
سینه مرد جوری فرو رفته بود که انگار ضربه سنگینیداشتی خورده باشد. نفس عمیقی کشید و بدنش را به حالتنبرد اول برگرداند، اما وقتی ایستاد، قدمهایش هنوز لرزان و بیثبات بود.
یولگئوم باقبلی حرص داد زد:داشتم «بازم این احمقها!»
کسی که دیوار را خرد کرده وداشتی به داخل پرت شده بود، کسی نبود جزطول زکه. صورتش پر از کبودی و زخم بود.
کاملاً مشخص بود چه کسی او را بهمیدان این روز انداخته؛ دئوس. او از همان سوراختحقیر روی دیوار بیرون پرید و لگدی حواله زکه کرد.
زکه سپرش را جلو آورد و جلوی پای دئوس را گرفت. صداییحریف شبیه به زنگ خوردن یک ناقوس بزرگ در راهرو پیچید و زکهمیکرد دوباره دیوار راهرو را شکافت و به باغ سمت دیگر پرت شد.
دئوس بدون اینکه به صدای عصبانی یولگئوم اهمیتیبود بدهد، به دنبال زکه رفت و داد زد:بهش «بعداً باید همهچیز رو تعمیر کنید! ای دردسرسازهای لعنتی!»
جین گفت: «اینمخصوصاً دو نفر همیشهعقبنشینی دارن با هم میجنگن.»
«به نظر میرسه زکه ازشنرفته درخواستی داشته. میخواد قدرتهای جدید سوزاکومیگو و اژدهای آبی رو بیدار کنه.»
«احتمالاً از دیاس دئوس الهام گرفته.مخصوصاً راستش منم تعجب کردم. هیچوقت فکرحریف نمیکردم بتونه اونقدر بهش فشار بیاره.»
یولگئوم لبخندیقبلی زد و دوبارهداشتم به حرف آمد.
«کجا بودیم؟ دلیل اینکه ظاهرم متفاوت به نظر میرسه این نیست که عوض شدم. نه، شاید همنبرد عوض شده باشم. وقتی آدمهایی که باهاشون برخورد میکنی تغییر میکنن، نحوه رفتار تو هم باهاشون عوضمیشد میشه. اما نمیخوای بگی که فقط به خاطر تغییر حالت چهرهام یا طرز حرف زدنم عوض شدم، درسته؟»
«بله.»
«وقتی بچهها بزرگ میشن، پدر و مادرشون رو از دید یک آدمحریف بالغ میبینن. اونها رو تو همون سطحی میبینی که خودشون بودن، و حتیاما ممکنه پدر و مادرت بهت افتخار کنن و با احترام بهت نگاه کنن.»
«دارید میگید من تغییر کردم؟»
«آره. دقیقاً.بگی تو دیگه یهموقع مرد بالغ شدی.»
«اما به خاطر همینه که حالاتمام دیگه گیج شدم. راه درست کدومه؟بزرگ ما اژدهایان الان باید چی کار کنیم؟»
«خودت پیداش کن.»
«نمیدونم اون راه چیه.»
یولگئوم خندیدبگی و گفت:صحنهای «اینم مشکل خودته.»
«فقط میترسم که دوبارهیادم دچار توهم بشم ومیدان به قبیله آسیب برسونم.»
«اشکالی نداره.نیازی اگه اینطوراینطوری شد، دوباره میبخشمت.»
یولگئوم دستی به سرنظرت جین کشید و ازبود سوراخ روی دیوار بیرون رفت.
جین در برابر رفتن او تعظیم کرد. همهچیز گیجکننده بود، اما یکیادم چیز کاملاً روشن به نظر میرسید. ریتم دنیا دیگر در یک جاتحقیر ثابت نمیماند. برای رسیدن به او، باید آنقدر میدوید تا نفسش بند بیاید.
جین اسنادی را که همراه داشت بازطول کرد. برای بهبود و تکمیل کارها، قصداما داشت تجهیزات را از ابتدا بررسی کند.
زکه در حالی که روی سقف گنبدیشکل درازموقع کشیده بود، نفس عمیقی کشید و گفت: «احساسنرفته میکنم یکم به درک امواج هستی نزدیکتر شدم.»
بدنش داغون بود. با اینکه شروع به استفادهبود از جادوی بازیابی برای درمان خودش کرده بود،بهش اما دندههای شکستهاش با هر نفس خسخس میکردند.
دئوس کنار زکه نشست و گفت:عقبنشینی «وقتی بیشتر به قضیه بیداری چشمیادم مسلط بشی، خیلی سریعتر پیش میری.»
«میتونم ببینمش،میشدی اما هنوزیادم نمیدونم دقیقاً چیه.»
«اگه تو بتونی فقط توبگی چند ماه تو استفاده ازش استادغولها بشی، پس اعتبار من چی میشه؟»
«این همونقبلی چشمیه که حقیقتداشتم رو میشکافه، درسته؟»
«خب، اگه بخوای یه اسم دهنپرکن روش بذاری آره، اما در واقع فقطنرفته خیلی بیشتر از چشم انسان میبینه. میتونی گرما رو حس کنی، بافت باد روغولهایی بخونی و همهچیز رو ببینی، از جمله هالهای که از خود موجودات ساطع میشه.»
«و دیاسآیره قدرتیههنوز که میتونه اونتمام امواج رو خنثی کنه.»
«آره.»
«واقعاً محشره. چطور همچین ایدهای به ذهنتونبرادرم رسید؟ وقتی من به سلاح فکر میکنم، تنهاواقعی چیزایی که به ذهنم میرسه شمشیر و سپره.»
«خب دلیلشبگی اینه که منموقع یه نابغه مبارزهام.»
صدایی حرفش را قطع کرد:نرفته «و وقتی پای زندگی کردندور وسط باشه، یه احمق تمامعیاری.»
دئوس و زکهنیست همزمان سرشان را بهصحنهای سمت صدای یولگئوم چرخاندند.
یولگئوم به محض اینکه روی سقف فرود آمد،بود اخم کرد. به زکه نزدیک شد و نوربهش سفیدی را به پهلویش دمید. یک طلسم شفابخش بود.
«پهلوت شکسته،بگی اونوقت چراصحنهای اینطوری نیشت بازه؟»
«هاها، دیگه عادت کردم.»
«از کتک خوردننیست لذت میبری؟ دردتمخصوصاً شبیه لذته برات؟»
«جان؟ نه واقعاً.»
«خوبه، وگرنه نگرانت میشدم.»
یولگئوم دستبهسینه شد و بهنرفته دئوس نگاه کرد: «تو اصلاًدور معنی رعایت کردن رو میفهمی؟»
«بهونهی بازندههاست؟»
«آخه چراقبلی با یهنظرت بچه اینطوری میکنی؟»
«کجای یه نرهغولمخصوصاً بیست و ششعقبنشینی هفت ساله بچهست؟»
«حداقل یکم مراعاتهنوز کن و با توجهطول به شرایط پیش برو.»
«اینجوری قویتر میشه. برای اینکه تبدیلمخصوصاً به یه جنگجوی به درد بخور بشی،میشدی باید چند باری تا مرز مرگ بری.»
«زکه یه انسانه.»
«این؟» دئوس زد زیر خنده.
«چی باعث شده فکر کنی این انسانه؟ قضیه بیداری چشمشدور به کنار، دو تا هیولای مرگ تو بدنش جا خوشچند کردن. حتی اگه بمیره هم خدای مرگ نمیتونه با خودش ببرتش.»
یولگئوم گفت:نیازی «چشمای خودتاینطوری هم همینطوره.»
«حالا دلیلشقبلی هر چینظرت که هست.»
زکه از جایش بلند شد.موقع به لطف درمان یولگئوم، دردشمیشدی تقریباً از بین رفته بود.
«بیخیال، بحث نکنید. راستی، آدمای اطرافم مدام پشتمیدان سرتون حرف میزنن که شما دو تا به جاینمیکرد قرار گذاشتن، از قبل یه بچه با هم دارید.»
دئوس ونیازی یولگئوم همزمان بهبگی زکه خیره شدند.
«کی همچین غلطی کرده؟»
یولگئوم داد زد:مخصوصاً «این مزخرفات از کجاداشتی درمیاد؟ من یه باکرهام!»
دئوس اینبار هدفش رایادم به سمت یولگئوم تغییر داد:نبرد «یه باکره صد میلیون ساله؟»
«این سن نجومی رواینطوری از کجا آوردی؟ اینموقع بدن اونقدرها هم پیر نیست!»
«بدنت رو عوض کردی وداشتم دوباره باکره شدی؟ مگه این یهجنگجویی مفهومیه که بشه همینطوری جایگزینش کرد؟»
«خیلی بیادبی!»
«تو از کیهنوز تا حالا باتمام من مؤدب بودی؟»
زکه گونهاش رانیست خاراند و گفت:مخصوصاً «گفتم که دعوا نکنید.»