---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 143: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 143: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۳۲. خداحافظی‌حالا​ با یک‌فرصت​ دوران (۶)

کادنزا مشت‌هایش را گره کرد.

دست‌هایش می‌لرزیدند.

پروژه آسکارون که مدت‌ها برایش‌بگی​ برنامه‌ریزی کرده بود، فقط چند‌آزادی​ قدم تا شروع فاصله داشت.

دکمه اول همین‌تنها​ الانش هم با‌آزادی​ موفقیت بسته شده بود.

شکست دادن پادشاه شیاطین. با اینکه به نظر‌فرصت​ نمی‌رسید توانسته باشد او را کاملاً بکشد، اما ثابت‌نمی‌دونم​ شد که زکه می‌تواند پادشاه شیاطین را شکست دهد.

اگر جنگجویان نسل صفر طبق برنامه‌دیگه​ متولد شوند، بشریت صاحب دو شمشیر می‌شود‌فرصت​ که می‌توانند پادشاه شیاطین را شکست دهند.

فکر می‌کرد با این قدرت،‌بگی​ وقتی به دنیای شیاطین حمله‌آزادی​ کنند، قطعاً پیروز خواهند شد.

کادنزا رو‌حالا​ به زکه‌فرصت​ کرد و گفت:

«مهم نیست.»

«اما...»

«تو فقط ۱۴ سالته. تو زندگیت قراره صدها بار انتخاب‌آزادی​ اشتباه بکنی. می‌خوای هر بار که این اتفاق افتاد ناامید‌دوباره​ بشی و همه‌چیز رو ول کنی؟ نه، تو امید بشریتی!

مهم نیست که زمین خوردی یا گناهی مرتکب‌پیش​ شدی. تا زمانی که قدرت داشته باشی، من‌دوباره​ کنارتم. چیزی که ما نیاز داریم، قدرت توئه!»

«من...»

اوریدون به‌توئه​ زکه که‌مردد​ مردد بود گفت:

«زکه، می‌خوای یه جرم دیگه مرتکب بشی؟ می‌خوای رفقایی که کنارت‌دست​ جنگیدن رو ول کنی؟ می‌خوای بگی حالا که تنها فرصت برای آزادی‌بشم​ بشریت از دست شیاطین پیش اومده، قراره چشم‌هات رو روی همه‌چیز ببندی؟»

«نمی‌دونم. ولی...‌حالا​ ممکنه دوباره تسلیم‌برای​ وسوسه بشم. الان...»

سیگنی دست زکه را گرفت.

«برادر، تو یه قهرمانی.‌مردد​ من به این باور دارم.‌جنگیدن​ هیچ شکی هم بهش ندارم.»

کادنزا دوباره‌رفقایی​ با آرامش با‌بگی​ زکه صحبت کرد:

«امشب رو اینجا بمون و در موردش فکر کن. می‌خوای با ما علیه ارتش‌ولی​ شیاطین بجنگی یا ما رو ول می‌کنی و قایم می‌شی؟ زکه، جدی فکر کن‌شکی​ که تو جنگ نهایی که بیست سال دیگه اتفاق می‌افته، قراره چه نقشی داشته باشی.»

اوریدون زد روی شانه زکه.

«قبلاً هم گفتم، ولی زکه، زندگی تو‌رفقایی​ خشتک صورت فلکی کماندار کاملاً بهت میاد. و‌آزادی​ فکر می‌کنم خدا هم می‌تونه تو رو ببخشه.»

اوریدون سپس‌رفقایی​ رو به‌جنگیدن​ سیگنی کرد:

«لطفاً برادرت‌حالا​ رو خوب‌فرصت​ راضی کن.»

«چشم، اوریدون.»

آن شب.

آتشی کنار‌رفقایی​ یک درخت خشکیده‌بگی​ روشن شده بود.

زکه به‌حالا​ شعله‌هایی که بی‌صدا‌برای​ می‌سوختند خیره شد.

شاید به خاطر اینکه سفر‌بگی​ به دنیای زیرین سخت و طاقت‌فرسا‌دست​ بود، سیگنی کمی تب کرده بود.

یولگئوم سر سیگنی را‌مردد​ روی پاهایش گذاشت و‌کنارت​ موهایش را نوازش کرد.

«حس می‌کنم‌رفقایی​ زانوی مادرم‌جنگیدن​ رو بغل کردم.»

«می‌تونی منو مثل مادرت‌فرصت​ بدونی. من به جز‌پیش​ تو بچه‌های خیلی زیادی دارم.»

«شما الان‌رفقایی​ جین گوم‌یونگ‌جنگیدن​ هستید، درسته؟»

«آره.»

زکه با‌رفقایی​ شنیدن اسم جین‌بگی​ گوم‌یونگ جا خورد.

«منظورتون... خدای اژدهایانه؟»

«اوهوم. عه،‌رفقایی​ آقا زکه،‌جنگیدن​ تو نمی‌دونستی؟»

«نه، نمی‌دونستم.‌توئه​ نمی‌دونم سیگنی‌مردد​ از کجا فهمیده.»

«برادر، نمی‌تونی اون‌کنارت​ نور درخشانی که‌حالا​ پشت سرشونه رو ببینی؟»

«نه، نمی‌تونم ببینم.»

«ایشون...»

«هیس.»

وقتی یولگئوم انگشتش را روی‌بگی​ لب‌هایش گذاشت، سیگنی با هر‌آزادی​ دو دست دهانش را پوشاند.

«ببخشید.»

«اشکالی نداره. شاید یه روز‌بگی​ زکه هم متوجه بشه. چطور‌آزادی​ پیش میره؟ تصمیمت رو گرفتی؟»

زکه با چهره‌ای‌اوریدون​ مات و مبهوت‌دیگه​ به یولگئوم نگاه کرد.

جین گوم‌یونگ!

دختری که پاره‌وقت تو یه مغازه کار‌دست​ می‌کرد... دختری که بیشتر وقت‌ها با دئوس‌ولی​ تو کافه وقت می‌گذروند، خدای تمام اژدهایان بود.

زکه از این حقیقت غیرمنتظره آن‌قدر‌حالا​ شوکه شده بود که حتی یادش‌پیش​ رفت جواب سؤال یولگئوم را بدهد.

«پادشاه شیاطین‌توئه​ از جین‌مردد​ گوم‌یونگ غافلگیرکننده‌تر نیست؟»

«آه! یولگئوم‌رفقایی​ هم در‌جنگیدن​ موردش می‌دونست؟»

«اوهوم، آره.»

«خب، امکان نداره جین‌جنگیدن​ گوم‌یونگ ندونه! پس یولگئوم‌فرصت​ اونجا بود تا مراقبش باشه؟»

«پنجاه پنجاه. چون بعضی وقت‌ها‌جرم​ کارایی که خودم نمی‌تونستم بهشون‌بگی​ رسیدگی کنم رو می‌سپردم به اون.»

«منظورتون شکار اژدهاست؟»

«آره.»

زکه روزی که‌کنارت​ دئوس را دیده‌حالا​ بود به یاد آورد.

روزی که با چند تا لگد‌دیگه​ ساده، اژدهایی که تو روستای زوریکس‌تنها​ پیداش شده بود رو پودر کرد.

«وقتی بهش فکر می‌کنم، حس می‌کنم چقدر احمق‌فرصت​ بودم. حتی یک بار هم شک نکردم که‌ببندی​ چطور یه اژدها می‌تونه به این راحتی شکست بخوره!»

«به خاطر اینه که‌فرصت​ یه طلسم روشه. انسان‌های عادی‌اومده​ نمی‌تونن هویتش رو تشخیص بدن.»

«اون... اصلاً چرا به من‌بگی​ نزدیک شد؟ یعنی چون می‌دونست سطح‌دست​ خون خالص من بالاست اومد سراغم؟»

«هنوزم بهش میگی اون.»

«آه! ببخشید. ولی... این حقیقته‌بگی​ که من لطف بزرگی ازش‌آزادی​ دیدم که هیچ‌وقت نمی‌تونم جبران کنم.»

«انگار نمی‌تونی ازش متنفر باشی.»

«قراره ازش متنفر بشم. چون‌بگی​ اون پادشاه شیاطینه. باید سعی‌آزادی​ کنم این کار رو بکنم.»

«چون تو یه قهرمانی.»

«من...»

همان موقع‌حالا​ صدای قدم‌هایی‌فرصت​ به گوش رسید.

یکی‌یکی، بقیه‌رفقایی​ هم دور‌جنگیدن​ هم جمع شدند.

همه‌شان چهره‌های آشنایی‌اوریدون​ بودند. همه اعضای‌دیگه​ گروه دئوس بودند.

اسکاتول، در فرم یک پری،‌بگی​ با چهره‌ای خندان آرام‌آرام نزدیک‌آزادی​ شد و کنار آتش نشست.

او معلم شمشیرزنی‌تنها​ زکه و خدمتکار‌آزادی​ خانواده دئوس بود.

«آقای اسکاتول.»

«زکه. خانم سیگنی. خوشحالم که همه سالمید. به‌کنارت​ نظر می‌رسید اوضاع اون پایین تقریباً مرتب شده،‌دست​ برای همین اومدم بالا تا یه نگاهی بندازم.»

موجوداتی که همراه‌کنارت​ اسکاتول آمده بودند،‌حالا​ لاخه و سادیموس بودند.

گیاه افسانه‌ای ماندراکه، لاخه، در طول مبارزه زکه با پادشاه‌چشم‌هات​ شیاطین، از توی سایه‌ها به او کمک کرده بود. بعد از‌سیگنی​ آن، او به اسکاتول ملحق شد و با هم بالا آمدند.

سادیموس هم به‌کنارت​ عنوان یک جادوگر در‌تنها​ جنگ شرکت کرده بود.

یولگئوم در حالی‌اوریدون​ که به لاخه و‌رفقایی​ سادیموس نگاه می‌کرد گفت:

«حالا که اربابم‌کنارت​ رفته، منم از‌حالا​ بردگی آزاد میشم.»

لاخه پرسید:

«دئوس اینجا نیست؟»

«نه. فرار کرد.»

شخص دیگری هم بود‌جنگیدن​ که وارد جمع شد.‌فرصت​ او خدمتکار زکه، نزار بود.

او مقصر اصلی پیدایش غول‌ها در‌آزادی​ این دنیا بود، اما حالا تحت یک‌نمی‌دونم​ قرارداد با شیاطین، برده‌ی زکه محسوب می‌شد.

نزار دهانش را باز کرد. «هیچ‌وقت فکر‌تنها​ نمی‌کردم اون عوضی یه شیطان حروم‌زاده باشه!‌چشم‌هات​ می‌گفتی ذاتش شره، ولی اصلاً آدم نبود.»

یولگئوم پوزخندی‌توئه​ زد. «مگه خودتم‌جرم​ تافته‌ی جدابافته‌ای هستی؟»

نزار با خنده‌ای‌کنارت​ بلند قضیه را ماست‌مالی‌تنها​ کرد: «ها ها ها.»

زیک به او گفت: «فکر‌برای​ کنم بهتر باشه درباره هویت واقعی‌روی​ ارباب دئوس این‌طوری بی‌پروا حرف نزنیم.»

«اگه ارباب‌رفقایی​ این‌طور می‌گه، پس‌بگی​ باید اطاعت کنم.»

گروه دور آتش نشسته بودند.

دلایل دور هم جمع‌جنگیدن​ شدنشان متفاوت بود، اما‌فرصت​ نقطه اشتراک همه‌شان دئوس بود.

حالا که او رفته‌فرصت​ بود، رابطه‌شان با همدیگر کمی‌اومده​ معذب‌کننده و حساس شده بود.

اسکاتول هیچ کارمندی نداشت‌جنگیدن​ و لاخه و سادیموس‌فرصت​ هم هیچ پیمانکاری نداشتند.

نزار ظاهراً خدمتکار خوش‌زبان زیک بود،‌دیگه​ اما اگر دقیق‌تر نگاه می‌کردی، در‌تنها​ واقع نوکر دئوس به حساب می‌آمد.

بعد از رد و بدل شدن‌حالا​ چند کلمه درباره نبرد بزرگ زیک، مکالمه‌اومده​ دیگر پیش نرفت و سکوت برقرار شد.

درست در همان لحظه بود.

شعله‌های آتش‌رفقایی​ انگار که ترسیده‌بگی​ باشند، فروکش کردند.

در آن لحظه،‌اوریدون​ همه گروه هم‌زمان به‌رفقایی​ یک سمت نگاه کردند.

مردی آنجا ایستاده بود.

دئوس بود.

دئوس با بی‌خیالی به‌جنگیدن​ سمت آتش آمد و‌فرصت​ روی یک جای خالی نشست.

«حالا که فکرش رو می‌کنم، می‌بینم هنوز یه کارایی‌جنگیدن​ مونده که باید جمع‌وجورشون کنم. هرچند بعد از اون‌اومده​ خداحافظی دراماتیک، دوباره ظاهر شدنم یه کم ضایع است.»

دئوس در جواب نگاه‌های مات و مبهوتی که‌فرصت​ به او خیره شده بودند، این بهانه را آورد‌نمی‌دونم​ و خیلی طبیعی نگاهش را به سمت لاخه چرخاند.

«تو می‌خوای چی‌کار کنی؟ می‌خوای همین‌جا بمونی و با اینا بپری؟ یا می‌خوای با من‌ممکنه​ بیای؟ جهت اطلاعتون، لاخه انسان نیست. یه گیاهه. گیاه افسانه‌ای ماندراکه. زادگاهش هم سرزمین ماگ‌وورت‌ندارم​ بغل گوش دنیای شیاطین بوده. تو یه فوران آتشفشانی گیر افتاده و پرت شده روی زمین.»

با این حرف دئوس،‌جنگیدن​ چند نفر با گیجی‌فرصت​ به لاخه نگاه کردند.

گونه‌های لاخه سرخ شد‌مردد​ و با صدای آرامی‌کنارت​ گفت: «من می‌رم... به زادگاهم.»

دئوس گفت: «انگار تو‌جنگیدن​ و زیک حسابی با‌فرصت​ هم جور شده بودین.»

لاخه جواب داد:‌تنها​ «فکر کردم ممکنه‌آزادی​ براش یه مزاحم باشم.»

«خب، هر کاری دلت می‌خواد بکن.‌حالا​ من قول داده بودم تو رو ببرم‌اومده​ به دنیای شیاطین، پس سر قولم می‌مونم.»

دئوس سپس‌توئه​ به سادیموس‌مردد​ نگاه کرد.

«تو می‌خوای چی‌کار کنی؟‌جنگیدن​ می‌خوای همچنان برده من بمونی؟‌برای​ یا می‌خوای بفروشمت به زیک؟»

سادیموس گفت: «من از اون‌برای​ موقع به بعد همراه قهرمان‌چشم‌هات​ بوده‌ام. نمی‌تونم خدمتکار یه شیطان باشم.»

دئوس گفت: «خیلی خب، پس‌بگی​ تصمیم بر این شد که‌آزادی​ فروخته بشی. نفر بعدی، اسکاتول.»

دئوس به اسکاتول نگاه کرد.

مرد با چهره‌ای دوستانه‌جنگیدن​ لبخند می‌زد، اما دئوس‌فرصت​ فقط پوزخندی به او زد.

بلافاصله پس از آن، دئوس از جلوی چشم‌ها ناپدید شد.‌چشم‌هات​ وقتی بقیه دوباره او را پیدا کردند، دئوس اسکاتول را به‌سیگنی​ یک درخت خشک و درهم‌پیچیده کوبیده بود و داشت خفه‌اش می‌کرد.

«تو چی هستی؟»

اسکاتول به‌توئه​ سرفه افتاد:‌مردد​ «کخ... من...»

«اگه جوابی‌رفقایی​ که می‌خوام‌جنگیدن​ رو ندی، می‌کشمت.»

«این‌قدر غیرمنطقی...»

«جوابمو بده. تو کی هستی؟»

«اسکا... اسکاتیل. من‌اوریدون​ یکی از زیردستان‌دیگه​ میکائیل، ارباب پیروزی هستم.»

تازه آن موقع‌کنارت​ بود که دئوس دست‌تنها​ از گلوی اسکاتول برداشت.

«پس قضیه از این قرار‌برای​ بود؟ همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌چشم‌هات​ فرشته‌ها این وسط داشتن موش می‌دووندن.»

اسکاتول در حالی که گلویش را می‌مالید گفت: «اینکه‌برای​ بگید موش می‌دووندم یه کم بی‌انصافیه. من فقط کاری‌ولی​ که بهم دستور داده شده بود رو انجام دادم.»

«تنها دلیلی که نمی‌کشمت اینه که به اعتبار‌کنارت​ یولگئوم اهمیت می‌دم. چون اون هم مثل تو،‌دست​ ظاهراً موجودیه که طبق دستورات خدا عمل می‌کنه.»

اسکاتول خندید و گفت:‌جنگیدن​ «از بابت این رحمت،‌فرصت​ بی‌نهایت از پادشاه شیاطین سپاسگزارم.»

دئوس با شنیدن این‌فرصت​ حرف خرناس تمسخرآمیزی کشید‌پیش​ و دوباره کنار آتش نشست.

«نفر بعدی، نزار.‌کنارت​ راستی، بهتر نیست‌حالا​ اون عوضی رو بکشم؟»

نزار جا خورد: «چرا این‌طوری‌جرم​ می‌کنی؟ من خدمتکار زیکم. بذار شیطان‌حالا​ تو همون دنیای شیاطین گم‌وگور بشه.»

دئوس گفت: «زیک، حواست به این عوضی باشه. چون این یارو‌دست​ شبیه همون شیطانیه که یه زمانی دنیا رو نابود کرد. اگه‌وسوسه​ خوب بهش فکر کنی، می‌بینی هیچ فرقی با یه شیطان نداره.»

زیک هیچ‌حالا​ جوابی به‌فرصت​ حرف‌های دئوس نداد.

دئوس نگاهی گذرا به‌جنگیدن​ زیک انداخت و بعد چشمانش‌برای​ را به سمت یولگئوم چرخاند.

«زن.»

«چیه مرد؟»

«خب، من که قراره‌فرصت​ تا ابد خوب بخورم‌پیش​ و خوب زندگی کنم.»

یولگئوم گفت: «اگه احساس‌جنگیدن​ تنهایی کردی، بیا پیش ما.‌برای​ نژاد اژدها الان دیگه بی‌طرفه.»

«این‌طوره؟ خب، فکر کنم غیرممکن‌جرم​ باشه. اگه دوباره وارد چرخ‌دنده‌های‌بگی​ تاریخ بشم... تو بیست سال می‌میرم.»

«این دیگه خیلی بدبینانه‌جنگیدن​ نیست؟ شاید بتونی در‌فرصت​ برابر قهرمان پیروز بشی.»

دئوس پوزخندی زد.

«سخته، چون اون بابای احمقم‌بگی​ تمام ثروت خانوادگی‌مون رو سر‌آزادی​ میز قمار به باد داده.»

یولگئوم آه کوتاهی کشید و گفت:‌دیگه​ «فکر کنم منظورت همون ۶۶۵ام باشه.‌تنها​ موجودی که امروز نزول کرد. این یعنی...»

به نظر می‌رسید او هم می‌دانست که‌تنها​ پادشاه شیاطین به دو بخش روح شیطانی‌چشم‌هات​ و کالبد معنوی شیطانی تقسیم شده است.

در نهایت،‌حالا​ دئوس به‌فرصت​ زیک نگاه کرد.

«و تو، زیک.»

«یادت نره سر قول‌هات بمونی.»

زیک با شنیدن کلمه‌جنگیدن​ قول جا خورد و‌فرصت​ سرش را بالا آورد.

«بله؟»

«قرار شد یه روزی‌جنگیدن​ وقتی حسابی قوی شدی، بیای‌برای​ و به من ملحق بشی.»

دئوس داشت می‌خندید.

لحظه‌ای که زیک لبخند‌جنگیدن​ او را دید، بغضش‌فرصت​ ترکید و زد زیر گریه.

حالا دیگر‌حالا​ واقعاً باید از‌برای​ هم جدا می‌شدند.

این آخرین باری‌کنارت​ بود که می‌توانست این‌طور‌تنها​ با او حرف بزند.

روزی که بتوانند دوباره این‌طور...‌جرم​ مثل دو تا انسان با‌بگی​ هم حرف بزنند، دیگر هرگز نمی‌آمد.

دئوس از جایش بلند شد.

مثل پیرمردها‌حالا​ صدای ناله‌ای‌فرصت​ از خودش درآورد.

«آخ... یاد اون موقع‌ها افتادم که‌حالا​ تو اون دکه غذافروشی می‌نشستیم و‌پیش​ یه چیزی می‌نوشیدیم. واقعاً دوران خوبی بود.»

در حالی که‌اوریدون​ پشتش به آن‌ها بود،‌رفقایی​ دستش را تکان داد.

شیطان در تاریکی رسوخ کرد.

و تاریکی، با‌تنها​ آغوش باز به‌آزادی​ استقبال اربابش رفت.

زیک به سمتش دوید.

اما دئوس دیگر در دل‌جرم​ تاریکی ناپدید شده بود و‌بگی​ دست کسی به او نمی‌رسید.

«من می‌خوام که...!»

حتی کلمات هم نور‌فرصت​ خود را از دست دادند‌اومده​ و در تاریکی محو شدند.

ناولها | novelha.net