---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 325: رویارویی با ارباب مشتری (۴) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 325: رویارویی با ارباب مشتری (۴)

0

نزار سعی کرد جلوی هامیل را بگیرد، اما‌بی‌شمار​ خفه کردن قدرت یک فرشته مقرب در یک‌کفِ​ چشم به هم زدن، به همین راحتی‌ها هم نبود.

بعد از تمام این‌زکه​ ماجراها، هامیل چرخید و با‌میان​ غضب به نزار خیره شد.

«تو که‌فرود​ الان باید‌اگر​ مرده باشی.»

نزار با‌عظیمی​ حالتی مردد نگاهش‌عبور​ را جواب داد.

«برام جای سوال بود که چطور‌تکه‌های​ حضورت رو مخفی می‌کنی، نگو یه‌بلند​ فرشته‌ای که داره واسه خودش ورور می‌کنه.»

«من فرمانروای زیبایی‌ام. ارباب سرزندگی.»

«اون زمان که من‌اگر​ زنده بودم، فرشته‌ها فقط دکور‌دفع​ تو کلیساها بودن و بس.»

«مدیون اون اکثریتی باش که ایمانشون رو از دست‌اگر​ ندادن. به لطف همون دست‌های کوچیک و دعاهای اونا‌مثل​ بود که هفت فرشته، شیپورهای نابودی رو به صدا درنیاوردن.»

«من که خوشم میومد وقتی سروکله‌تکه‌های​ فرشته‌ها پیدا می‌شد. این‌جوری عظمت من‌بلند​ خیلی زودتر به همه ثابت می‌شد.»

نزار پوزخندی زد‌نیرویی​ و چکش خدای رعد‌انرژی​ را در دستش چرخاند.

«این غرورت حتماً از باورت‌اژدهای​ به قدرت بابل میاد. امروز سعی‌نکرده​ می‌کنم اون قدرت رو پس بگیرم.»

آخرین نیرویی که‌میان​ زکه گرفتار آن شد،‌فرود​ همان قدرت بابل بود.

انرژی عظیمی که از میان‌مثل​ ابعاد عبور کرده بود، در یک‌صدای​ چشم به هم زدن فرود آمد.

اگر اژدهای آبی میدان نیرویی برای دفع‌انرژی​ آن ایجاد نکرده بود، بدن زکه مثل تکه‌های‌اگر​ شیشه در ابعاد بی‌شمار پخش و پلا می‌شد.

نزار با صدای بلند خندید.

«حتی فرشته‌ها هم بدجوری تو کفِ قدرت بابل بودن. احتمالاً‌اژدهای​ معنیش اینه که ترسیدین. یالا، زانو بزن. اگه بهم خدمت‌شیشه​ کنی، مقامت رو به عنوان یه فرشته مقرب برات نگه می‌دارم.»

«موجودات حقیری از ابعاد بی‌شمار دقیقاً‌تکه‌های​ مثل تو عرعر می‌کردن و آخرش‌بلند​ با شمشیر من به درک واصل شدن.»

هامیل به‌آخرین​ نوک شمشیرش‌زکه​ خیره شد.

تو این لحظه،‌آمد​ پیروزی اصلاً تو‌آبی​ مخیله‌اش هم نمی‌گنجید.

تنها یک پر‌میان​ در بدن زکه‌کرده​ جا مانده بود.

«امیدوارم این بهت امید بده.»

هامیل با تمام توانش، شمشیرش‌گرفتار​ را به سمت این نبرد‌ابعاد​ از پیش باخته تاب داد.

الکس، دوک‌فرود​ بزرگ دنیای شیاطین،‌اژدهای​ اخم غلیظی کرد.

ارباب دئوس با‌میان​ کلافگی مشتش را‌کرده​ زیر چانه‌اش زد.

«دلت می‌خواد بمیری؟»

«بچه‌ای چیزی هستی؟»

«فکر کردی دارم باهات‌اگر​ شوخی می‌کنم؟ واقعاً هوس‌برای​ کردی بفرستمت سینه قبرستون؟»

«پس...»

«هنوزم هوس‌ایجاد​ کردی لشکرکشی کنی‌مثل​ به دنیای آدما؟»

الکس من‌من کرد: «جنگجوهای‌زکه​ زیادی هستن که قسم خوردن‌میان​ انتقام جنگ قبلی رو بگیرن.»

دئوس پوزخند زد: «مگه قبل از انتقام گرفتن نباید‌دفع​ اول شکست خورده باشین؟ اگه همون موقع کارتون رو‌پلا​ می‌ساختن که دیگه نیازی به این مسخره‌بازی‌های انتقام‌جویانه نبود.»

«آخه ما غافلگیر شدیم...»

«حالا مثلاً این‌نکرده​ دفعه می‌خواین شاخ‌تکه‌های​ به شاخ بجنگین؟»

«این یعنی...»

دئوس حرفش را برید: «یعنی شماها‌آبی​ ذاتاً یه مشت احمقین و اصلاً‌بدن​ نباید بهتون اجازه همچین غلطایی رو داد.»

«ولی تو برج جادوگر...!»

«آره جون عمه‌ات! احتمالاً اونجا چهارتا کتاب ورق زدن، ولی هنوز عقل تو کله‌پوکشون‌حتی​ نیست. آخه کدوم شیطانی تو فریب و نیرنگ مهارت داره؟ شنیده بودم شیاطین یه رگ‌عنوان​ ساده‌لوحی دارن. شاید به خاطر اینه که من زیادی به قوانین دنیای خودم عادت کردم.»

الکس سینه سپر کرد: «پس بذار ثابتش کنم! شیاطین‌میان​ اصلاً موجودات ضعیفی نیستن. منظورم این نیست که یه جنگ‌برای​ تمام‌عیار راه بندازیم. فقط بذار بهشون نشون بدیم چقدر قدرتمندیم.»

دئوس با بی‌حوصلگی آهی‌اگر​ کشید: «اصلاً می‌فهمی اینکه نصف‌دفع​ قهرمان‌های انسانی مردن یعنی چی؟»

الکس گیج شد: «یعنی چی...»

«یعنی هنوز نصف دیگه‌شون زنده‌ان احمق‌تکه‌های​ جون! تازه، تکلیف نسل صفر چی‌بلند​ می‌شه؟ کی قراره با اونا دربیفته؟ تو؟»

«خب اون که...»

«نکنه می‌خوای تا چشمت به نسل صفر افتاد، دمت‌دفع​ رو بذاری رو کولت و در ری؟ بعدشم خودت رو‌صدای​ بزنی به اون راه که انگار نه انگار اتفاقی افتاده؟»

الکس سعی کرد قضیه را جمع‌کرده​ کند: «خب، فقط کافیه جنگ رو طوری‌برای​ مدیریت کنیم که کار به اونجاها نکشه.»

«آره، حتماً! لابد‌نکرده​ دنیا هم دقیقاً‌تکه‌های​ طبق میل جنابعالی می‌چرخه؟»

«مگه الان‌آخرین​ شیاطین خیلی سرتر‌گرفتار​ از اونا نیستن؟»

«البته اگه‌فرود​ من رو‌اگر​ فاکتور بگیری؟»

«می... میگو هم که هست.»

میگو که روی مبل دفتر نشسته بود‌شیشه​ و داشت درس می‌خواند، سرش را برگرداند‌حتی​ و با تعجب به الکس نگاه کرد.

دئوس اخم غلیظی کرد.

«دقیقاً می‌خوای‌فرود​ کی رو سپر‌اژدهای​ بلای خودت بکنی؟»

الکس با لکنت‌میان​ گفت: «خب... میگو شاهزاده‌فرود​ خانم دنیای شیاطینه دیگه.»

«دمیورگوس ۶۶۷ام بازنشسته‌نکرده​ شده. اون پادشاه‌تکه‌های​ شیاطین نسل قبلیه.»

«آخه این کجاش منطقیه؟»

دئوس دستش را در هوا تکان داد: «به‌هرحال، دیگه این بحث‌نکرده​ رو کش نده. حرف بهتری واسه زدن نداری که حداقل یه‌حتی​ نفعی برام داشته باشه؟ نگفته بودی می‌خوای زمین‌های بیشتری ازم اجاره کنی؟»

الکس غر زد: «خیلی گرونه.»

«معلومه هنوز‌ایجاد​ اون‌قدرها هم‌بدن​ گشنگی نکشیدین.»

«آخه برداشت از اولین مزرعه‌مون رو شروع‌انرژی​ کردیم. زمین فوق‌العاده حاصلخیزی بود. اگه همین‌طوری پیش‌اگر​ بره، می‌تونیم سالی چهار بار محصول برداشت کنیم.»

دئوس با لحنی خشک‌اگر​ گفت: «اجاره رو سر‌برای​ وقت و کامل پرداخت کن.»

«راستش در‌عظیمی​ مورد اون قضیه‌عبور​ می‌خواستم بگم که...»

«مخالفم. اگه بزنی زیر‌بدن​ قرارداد، مصادره اموال هفت‌بی‌شمار​ دوک رو استارت می‌زنم.»

در حالی که الکس‌زکه​ لب‌ولوچه‌اش را آویزان کرده بود،‌میان​ دئوس دوباره به حرف آمد.

«به‌هرحال، فعلاً همین وضعیت فعلی‌اژدهای​ رو حفظ کنین. اوضاع هم‌ایجاد​ اینجا و هم اونجا بدجوری خیطه.»

الکس با غرور گفت: «شاید آدما ندونن، ولی شیاطین‌اگر​ الان تو اوج قدرتشونن! حتی اگه همین الان یه‌مثل​ دشمن از آسمون بیفته پایین، هیچ ترسی تو دلمون نیست.»

دئوس پوزخندی زد: «جدی؟ پس اگه‌تکه‌های​ یهو یه دشمن از آسمون افتاد‌بلند​ پایین، خودت جمعش می‌کنی دیگه، آره؟»

الکس سینه‌اش را جلو‌زکه​ داد: «با خیال راحت‌عظیمی​ بسپارش به خودم، هاها.»

ناگهان صدای‌فرود​ سوت عجیبی‌اگر​ به گوش رسید.

تازه بعد از اینکه گودال عظیمی در حیاط پشتی قلعه پادشاه‌آبی​ شیاطین ایجاد شد، متوجه شدم که این صدا متعلق به شیئی‌پخش​ بوده که با سرعتی باورنکردنی هوا را می‌شکافت و سقوط می‌کرد.

لبخند روی لب‌های‌نکرده​ الکس ماسید. دئوس با‌شیشه​ خونسردی سر تکان داد.

«بفرما. اینم از دشمن آسمانی.»

الکس با‌فرود​ لکنت گفت:‌اگر​ «بل... چی؟»

دئوس با لحنی‌میان​ بی‌تفاوت گفت: «پست‌کرده​ پیشتازه. تحویل فوری.»

«بله؟»

نگهبان‌ها مات و مبهوت مانده‌گرفتار​ بودند و نمی‌دانستند با صحنه‌ای که‌عبور​ جلوی چشمشان بود چه غلطی بکنند.

شخصی که شمشیر جادویی‌اگر​ را در دست داشت،‌برای​ بدون شک یک انسان بود.

او با دست‌هایی که روی سینه‌اش‌کرده​ گره خورده بود، طوری به خواب‌میدان​ رفته بود که انگار بی‌هوش شده است.

حتی نمی‌شد‌ایجاد​ فهمید زنده‌بدن​ است یا مرده.

اما اصلاً راهی‌نیرویی​ هم برای چک‌همان​ کردنش وجود نداشت.

هاله غیرقابل‌نفوذی تمام بدنش را احاطه کرده‌میدان​ بود. شیاطین رده‌پایین فقط با نگاه کردن‌تکه‌های​ به او، مو بر تنشان سیخ می‌شد.

هاله مقدس او به حدی شدید بود‌فرود​ که باعث می‌شد گیاهان داخل قلعه پادشاه شیاطین‌ایجاد​ در جا پژمرده شوند و از بین بروند.

کاپیتان شوالیه‌های مسئول امنیت، تمام‌مثل​ شجاعتش را جمع کرد تا‌پلا​ به آن هاله نزدیک شود.

نتیجه‌اش این شد که‌زکه​ پوست پیشانیِ از قبل‌عظیمی​ پهنش، کاملاً کنده شد.

تمام موهای بدنش هم‌اگر​ طوری سوخت که انگار‌برای​ مشعل زیرشان گرفته باشند.

از شانس خوبشان، چون آنجا‌عبور​ قلعه پادشاه شیاطین بود، اشراف‌اژدهای​ رده‌بالای زیادی در اطراف پرسه می‌زدند.

فرمانده نگهبانان با دیدن افرادی که‌تکه‌های​ سر رسیدند، تا کمر خم شد‌بلند​ و نهایت احترام را به جا آورد.

آن‌ها دمیورگوس ۶۶۸ام،‌نیرویی​ دمیورگوس ۶۶۷ام و‌همان​ دوک بزرگ الکس بودند.

«ارباب بزرگ دنیای شیاطین، فاجعه شده! به نظر می‌رسه دشمنا از یه تاکتیک حمله‌تکه‌های​ جدید استفاده کردن. اون جنازه، بدون شک جسد یه جنگجوئه. انگار بدن این جنگجو‌ترسیدین​ رو تو آب مقدس خیسوندن و بعدش با یه چیزی مثل منجنیق شلیکش کردن اینجا!»

الکس اخم کرد.

«چه چیز‌ایجاد​ وحشتناکی... بذار یه‌مثل​ نگاهی بهش بندازیم.»

دئوس که‌آخرین​ پشت سرش‌زکه​ بود، گفت:

«هر چی که‌آمد​ هست، تو تصمیم گرفتی‌میدان​ شکستش بدی، مگه نه؟»

«ارباب، الان‌عظیمی​ این موضوع‌ابعاد​ مهم نیست.»

«مگه مهم‌ترین‌ایجاد​ چیز همین‌بدن​ نیست؟ برو الکس.»

الکس اخم‌هایش را در هم‌گرفتار​ کشید و به سمت قهرمانی‌ابعاد​ که از آسمان افتاده بود، رفت.

غلظت هاله مقدس به شدت بالا بود. آن‌قدر‌برای​ سنگین بود که حتی الکس، یکی از هفت‌بی‌شمار​ دوک، نمی‌توانست به راحتی با آن کنار بیاید.

از میان‌عظیمی​ هاله مه‌آلود به‌عبور​ جسد نگاه کردم.

اما الکس با دیدن آن صحنه آهی‌شیشه​ از روی استیصال کشید. یک قدم به عقب‌بدجوری​ برداشت و چیزی نمانده بود که زمین بخورد.

«ارباب، ارباب...»

امکان نداشت دئوس‌آمد​ چیزی را که‌آبی​ الکس دیده بود، نبیند.

«این بچه بازم مُرد؟»

آن جسد، زکه بود.

میگو با چهره‌ای درمانده،‌زکه​ نگاهش را بین دئوس و‌میان​ زکه رد و بدل کرد.

دئوس یک قدم جلو رفت و‌آبی​ دستش را تکان داد. هاله پراکنده شد‌مثل​ و ظاهر زکه به وضوح نمایان گشت.

روی سینه‌اش، شمشیر شیطانی‌ابعاد​ آسمودئوس و یک پر‌آمد​ بزرگ و ناشناخته قرار داشت.

طول پر حدود‌نکرده​ دو وجب و‌تکه‌های​ رنگش سفید خالص بود.

در نگاه اول، شبیه پر پرندگان یا‌انرژی​ چنین چیزهایی نبود. چون پرهایی که از‌آمد​ خودشان نور ساطع کنند، چندان رایج نیستند.

«مال یه‌فرود​ فرشته مقربه؟ فرکانسش‌اژدهای​ آشناست... هوم، هامیل؟»

در همان‌عظیمی​ لحظه، زکه چشمانش‌عبور​ را باز کرد.

«هامیل! واو!»

نفسش برگشت.

با چهره‌ای که از‌اگر​ درد در هم رفته‌برای​ بود، به اطراف نگاه کرد.

«ها؟ دئوس؟»

«شرمنده، حریف این دفعه‌ات من‌مثل​ نیستم، این یاروئه. ازش خواستم‌پلا​ کمکم کنه تا شکستت بدم.»

دئوس به‌آخرین​ سمت الکس‌زکه​ اشاره کرد.

اما دیگر کسی آنجا نبود.

«فرار کرد. مرتیکه خائن.»

دئوس در حالی‌نکرده​ که به اطراف‌تکه‌های​ نگاه می‌کرد، گفت.

«فکر کنم بتونیم همینجا‌زکه​ در موردش حرف بزنیم،‌عظیمی​ پس بیا بریم بالا.»

«آره...»

زکه با‌عظیمی​ چهره‌ای جدی‌ابعاد​ سر تکان داد.

سه نفر‌ایجاد​ روی صندلی‌های‌بدن​ بالکن دفتر نشستند.

دئوس، میگو و زکه.

دئوس نشست و نگاهی‌اگر​ به پری که کنار‌برای​ زکه شناور بود، انداخت.

«اون پر هامیل نیست؟»

«آره.»

«مُردی؟»

«نمی‌دونم.»

- نمُرده.

پر جواب داد.

نه تنها حرف‌نیرویی​ زد، بلکه فرم انسانی‌انرژی​ هم به خودش گرفت.

درست همان‌طور که راگوئل همزادش‌اژدهای​ را جا گذاشته بود، هامیل هم‌نکرده​ همزادش را برای زکه فرستاده بود.

«پس چرا نمُردی؟»

«یه جوری میگی انگار ناراحتی!»

«خب، بدن اصلیت چی شد؟»

«توسط نزار شکست خورد و به عناصر تجزیه شد. در حالت عادی، باید‌مثل​ می‌اومد اینجا و دوباره به بدن اصلیش تبدیل می‌شد... اما از اونجایی که نزار‌اینه​ موجودیه که می‌تونه امواج رو گیر بندازه، هنوز داره تو فضای اون سرگردون می‌چرخه.»

«نزار؟»

دئوس چشمانش را‌نکرده​ باز کرد و‌تکه‌های​ به زکه خیره شد.

«پیداش کردی؟»

«آره.»

«کجا؟»

«روی سیاره مشتری بود.»

«همونطور که فکر می‌کردم!»

«حدس زده بودی؟»

«حدس که نه، اما...‌ابعاد​ فکر می‌کردم اون بچه‌آمد​ میره سراغ بزرگترین سیاره.»

«منم با‌ایجاد​ همین فکر‌بدن​ رفتم اونجا.»

«اما چرا‌آخرین​ یهویی زدی به‌گرفتار​ سرت بری اونجا؟»

«به خاطر برادر کوچیکم.»

«رگین؟ حالا که‌میان​ بهش فکر می‌کنم،‌کرده​ انگار برگشته به پادشاهی.»

«یه چیزایی در مورد یه گروه‌تکه‌های​ ترور با محوریت آقای کادنزا شنیدم. می‌گفت‌خندید​ می‌خواد انتقام مرگ آقای اوریدون رو بگیره.»

«انتقام دیگه چه صیغه‌ایه. کاملاً طبیعیه جنگجویی که‌عظیمی​ جنگ راه میندازه، وقتی شکست می‌خوره بمیره. اگه‌اژدهای​ نمی‌خواست بمیره، می‌تونست بشینه گوشه خونه و بافتنی ببافه.»

زکه لبخند تلخی زد.

حرفش اشتباه نبود،‌میان​ اما ارزش مخالفت‌کرده​ کردن هم نداشت.

چون اوریدون‌ایجاد​ برای او‌بدن​ یک دوست بود.

«اون... چطوری مُرد؟»

«تن به تن جنگیدیم. مثل‌اژدهای​ یه جنگجو مُرد. چون نمی‌تونستم دوستت‌نکرده​ رو مثل یه حشره له کنم.»

زکه سرش را پایین انداخت.

«ممنونم.»

«خب حالا اون گروه ترور‌گرفتار​ یا هر کوفت دیگه‌ای چه ربطی‌عبور​ به گشتن تو دنبال نزار داره؟»

«چون وقتی‌فرود​ نزار رو ببینی،‌اژدهای​ خودت میری اونجا.»

«این... نمی‌تونم بگم نه. چون منم‌کرده​ یه سری خرده‌حساب با اون عوضی‌میدان​ دارم. نمی‌خواستی با خواهرت روبرو بشم.»

«نتونستم رگین رو متقاعد کنم.»

«معلومه دیگه، هر چی‌زکه​ باشه از خانواده هولی بیچ‌میان​ هستن، واسه همین اینقدر کله‌شقن.»

«از سوگند شوالیه‌گریم گرفته تا‌اژدهای​ رفاقتم با دوستام. این‌طور نیست‌ایجاد​ که این احساس رو درک نکنم.»

دئوس در‌عظیمی​ حالی که سرش‌عبور​ را می‌خاراند، گفت:

«به هر حال، آدمای رو‌مثل​ مخی هستن. از همون اولشم‌پلا​ بهتر بود اصلاً جنگی شروع نمی‌شد.»

«آره، اما...»

«خب، از اینا‌آمد​ که بگذریم، این‌آبی​ دیگه چیه؟ بازم مُرد؟»

«فکر کنم. درست وقتی که داشتم با‌فرود​ فرستاده‌های دنیای مردگان ملاقات می‌کردم... تو یه‌دفع​ نور پیچیده شدم و پرت شدم اینجا.»

«با قدرت‌ایجاد​ الهی تو این‌مثل​ بدن زنده شدم.»

زکه با شنیدن‌نیرویی​ حرف‌های هامیل سرش‌همان​ را خم کرد.

«ممنونم.»

«نیازی به تشکر نیست. این فقط برای‌فرود​ اینه که یه وظیفه مقدس رو روی‌دفع​ دوشت بذارم. زکه ون جید، قهرمان بشریت.»

«بله فرشته مقرب.»

«سر نزار رو قطع کن.»

«گفتنش راحت‌تر از انجام دادنشه.»

«من...»

دئوس ناگهان‌ایجاد​ پرید وسط‌بدن​ حرف هامیل.

«واقعاً باختی؟»

«بله؟»

«به نزار باختی؟»

«آره.»

«امکان نداره.»

«ممنون که ازم‌آمد​ تعریف می‌کنی، اما‌آبی​ اون واقعاً قویه.»

«نزارِ عوضی با اون‌ابعاد​ قدرتی که داره عمراً‌آمد​ بتونه تو رو شکست بده.»

«راستش رو‌ایجاد​ بخوای، خیلی‌بدن​ نزدیک بود ببرم.»

«آره؟ ممکنه یه سیستم ابری یا همچین چیزی‌عظیمی​ ساخته باشن و کلی خدمتکار روی مشتری مستقر کرده‌آبی​ باشن، ولی بازم این کار فقط هدر دادن برقه.»

«آره.»

«فقط کافی بود تحمل کنی. سرعت تو احتمالاً‌آمد​ چند برابر بیشتره، پس اون غولِ گنده حتی نمی‌تونست‌بدن​ گرد پات رو هم ببینه. چطوری ممکنه باخته باشی؟»

«یه جوری حرف‌نکرده​ می‌زنی انگار خودت‌تکه‌های​ اونجا بودی و دیدی.»

«روند کار کاملاً مشخصه.»

«همینه. اما در آخر... درست‌اژدهای​ وقتی که فکر کردم گیرش‌ایجاد​ انداختم، یه چیزی بهم ضربه زد.»

«صاعقه؟»

«نه نبود. با توجه به اینکه حتی اژدهای‌بی‌شمار​ آبی هم نتونست در برابرش دفاع کنه، اساساً‌کفِ​ یه قدرت متفاوته. انگار اصلاً مال این دنیا نیست...»

هامیل گلویش را‌نیرویی​ صاف کرد و‌همان​ دهانش را باز کرد.

«هوم، می‌خواستم‌فرود​ در موردش‌اگر​ حرف بزنم...»

اما دئوس‌عظیمی​ دوباره حرفش‌ابعاد​ را قطع کرد.

«همه‌چیز زیر سر بابله.»

«بله؟»

«اون عوضی‌فرود​ از بابل‌اگر​ استفاده کرده.»

ناولها | novelha.net