چپتر 325: رویارویی با ارباب مشتری (۴)
0نزار سعی کرد جلوی هامیل را بگیرد، اماگرفتار خفه کردن قدرت یک فرشته مقرب در یکفرود چشم به هم زدن، به همین راحتیها هم نبود.
بعد از تمام اینبودن ماجراها، هامیل چرخید و بادست غضب به نزار خیره شد.
«تو کهمیکنم الان بایدآخرین مرده باشی.»
نزار بابابل حالتی مردد نگاهشمیکنم را جواب داد.
«برام جای سوال بود که چطورنیرویی حضورت رو مخفی میکنی، نگو یهمیان فرشتهای که داره واسه خودش ورور میکنه.»
«من فرمانروای زیباییام. ارباب سرزندگی.»
«اون زمان که منآخرین زنده بودم، فرشتهها فقط دکورانرژی تو کلیساها بودن و بس.»
«مدیون اون اکثریتی باش که ایمانشون رو از دستزکه ندادن. به لطف همون دستهای کوچیک و دعاهای اونافرود بود که هفت فرشته، شیپورهای نابودی رو به صدا درنیاوردن.»
«من که خوشم میومد وقتی سروکلهنیرویی فرشتهها پیدا میشد. اینجوری عظمت منمیان خیلی زودتر به همه ثابت میشد.»
نزار پوزخندی زدکلیساها و چکش خدای رعدباش را در دستش چرخاند.
«این غرورت حتماً از باورتنیرویی به قدرت بابل میاد. امروز سعیمیان میکنم اون قدرت رو پس بگیرم.»
آخرین نیرویی کهمیاد زکه گرفتار آن شد،آخرین همان قدرت بابل بود.
انرژی عظیمی که از میانآخرین ابعاد عبور کرده بود، در یکعظیمی چشم به هم زدن فرود آمد.
اگر اژدهای آبی میدان نیرویی برای دفعباش آن ایجاد نکرده بود، بدن زکه مثل تکههایدعاهای شیشه در ابعاد بیشمار پخش و پلا میشد.
نزار با صدای بلند خندید.
«حتی فرشتهها هم بدجوری تو کفِ قدرت بابل بودن. احتمالاًگرفتار معنیش اینه که ترسیدین. یالا، زانو بزن. اگه بهم خدمتاگر کنی، مقامت رو به عنوان یه فرشته مقرب برات نگه میدارم.»
«موجودات حقیری از ابعاد بیشمار دقیقاًنیرویی مثل تو عرعر میکردن و آخرشمیان با شمشیر من به درک واصل شدن.»
هامیل بهدکور نوک شمشیرشبودن خیره شد.
تو این لحظه،بگیرم پیروزی اصلاً توزکه مخیلهاش هم نمیگنجید.
تنها یک پرمیاد در بدن زکهبگیرم جا مانده بود.
«امیدوارم این بهت امید بده.»
هامیل با تمام توانش، شمشیرشمدیون را به سمت این نبردندادن از پیش باخته تاب داد.
الکس، دوکمیکنم بزرگ دنیای شیاطین،نیرویی اخم غلیظی کرد.
ارباب دئوس بامیاد کلافگی مشتش رابگیرم زیر چانهاش زد.
«دلت میخواد بمیری؟»
«بچهای چیزی هستی؟»
«فکر کردی دارم باهاتآخرین شوخی میکنم؟ واقعاً هوسهمان کردی بفرستمت سینه قبرستون؟»
«پس...»
«هنوزم هوسامروز کردی لشکرکشی کنیآخرین به دنیای آدما؟»
الکس منمن کرد: «جنگجوهایبودن زیادی هستن که قسم خوردندست انتقام جنگ قبلی رو بگیرن.»
دئوس پوزخند زد: «مگه قبل از انتقام گرفتن نبایدانرژی اول شکست خورده باشین؟ اگه همون موقع کارتون رواژدهای میساختن که دیگه نیازی به این مسخرهبازیهای انتقامجویانه نبود.»
«آخه ما غافلگیر شدیم...»
«حالا مثلاً اینمیکنم دفعه میخواین شاخنیرویی به شاخ بجنگین؟»
«این یعنی...»
دئوس حرفش را برید: «یعنی شماهازکه ذاتاً یه مشت احمقین و اصلاًابعاد نباید بهتون اجازه همچین غلطایی رو داد.»
«ولی تو برج جادوگر...!»
«آره جون عمهات! احتمالاً اونجا چهارتا کتاب ورق زدن، ولی هنوز عقل تو کلهپوکشونعبور نیست. آخه کدوم شیطانی تو فریب و نیرنگ مهارت داره؟ شنیده بودم شیاطین یه رگشیشه سادهلوحی دارن. شاید به خاطر اینه که من زیادی به قوانین دنیای خودم عادت کردم.»
الکس سینه سپر کرد: «پس بذار ثابتش کنم! شیاطیندست اصلاً موجودات ضعیفی نیستن. منظورم این نیست که یه جنگنابودی تمامعیار راه بندازیم. فقط بذار بهشون نشون بدیم چقدر قدرتمندیم.»
دئوس با بیحوصلگی آهیآخرین کشید: «اصلاً میفهمی اینکه نصفانرژی قهرمانهای انسانی مردن یعنی چی؟»
الکس گیج شد: «یعنی چی...»
«یعنی هنوز نصف دیگهشون زندهان احمقنیرویی جون! تازه، تکلیف نسل صفر چیمیان میشه؟ کی قراره با اونا دربیفته؟ تو؟»
«خب اون که...»
«نکنه میخوای تا چشمت به نسل صفر افتاد، دمتانرژی رو بذاری رو کولت و در ری؟ بعدشم خودت روآبی بزنی به اون راه که انگار نه انگار اتفاقی افتاده؟»
الکس سعی کرد قضیه را جمعبگیرم کند: «خب، فقط کافیه جنگ رو طوریعظیمی مدیریت کنیم که کار به اونجاها نکشه.»
«آره، حتماً! لابدمیکنم دنیا هم دقیقاًنیرویی طبق میل جنابعالی میچرخه؟»
«مگه الاندکور شیاطین خیلی سرترمدیون از اونا نیستن؟»
«البته اگهمیکنم من روآخرین فاکتور بگیری؟»
«می... میگو هم که هست.»
میگو که روی مبل دفتر نشسته بودزکه و داشت درس میخواند، سرش را برگرداندعبور و با تعجب به الکس نگاه کرد.
دئوس اخم غلیظی کرد.
«دقیقاً میخوایمیکنم کی رو سپرنیرویی بلای خودت بکنی؟»
الکس با لکنتمیاد گفت: «خب... میگو شاهزادهآخرین خانم دنیای شیاطینه دیگه.»
«دمیورگوس ۶۶۷ام بازنشستهمیکنم شده. اون پادشاهنیرویی شیاطین نسل قبلیه.»
«آخه این کجاش منطقیه؟»
دئوس دستش را در هوا تکان داد: «بههرحال، دیگه این بحثمیان رو کش نده. حرف بهتری واسه زدن نداری که حداقل یهدفع نفعی برام داشته باشه؟ نگفته بودی میخوای زمینهای بیشتری ازم اجاره کنی؟»
الکس غر زد: «خیلی گرونه.»
«معلومه هنوزامروز اونقدرها همبگیرم گشنگی نکشیدین.»
«آخه برداشت از اولین مزرعهمون رو شروعباش کردیم. زمین فوقالعاده حاصلخیزی بود. اگه همینطوری پیشدعاهای بره، میتونیم سالی چهار بار محصول برداشت کنیم.»
دئوس با لحنی خشکآخرین گفت: «اجاره رو سرهمان وقت و کامل پرداخت کن.»
«راستش دربابل مورد اون قضیهمیکنم میخواستم بگم که...»
«مخالفم. اگه بزنی زیربگیرم قرارداد، مصادره اموال هفتگرفتار دوک رو استارت میزنم.»
در حالی که الکسبودن لبولوچهاش را آویزان کرده بود،دست دئوس دوباره به حرف آمد.
«بههرحال، فعلاً همین وضعیت فعلینیرویی رو حفظ کنین. اوضاع همعظیمی اینجا و هم اونجا بدجوری خیطه.»
الکس با غرور گفت: «شاید آدما ندونن، ولی شیاطینزکه الان تو اوج قدرتشونن! حتی اگه همین الان یهفرود دشمن از آسمون بیفته پایین، هیچ ترسی تو دلمون نیست.»
دئوس پوزخندی زد: «جدی؟ پس اگهنیرویی یهو یه دشمن از آسمون افتادمیان پایین، خودت جمعش میکنی دیگه، آره؟»
الکس سینهاش را جلوبودن داد: «با خیال راحتایمانشون بسپارش به خودم، هاها.»
ناگهان صدایمیکنم سوت عجیبیآخرین به گوش رسید.
تازه بعد از اینکه گودال عظیمی در حیاط پشتی قلعه پادشاههمان شیاطین ایجاد شد، متوجه شدم که این صدا متعلق به شیئیآبی بوده که با سرعتی باورنکردنی هوا را میشکافت و سقوط میکرد.
لبخند روی لبهایمیکنم الکس ماسید. دئوس بازکه خونسردی سر تکان داد.
«بفرما. اینم از دشمن آسمانی.»
الکس بامیکنم لکنت گفت:آخرین «بل... چی؟»
دئوس با لحنیمیاد بیتفاوت گفت: «پستبگیرم پیشتازه. تحویل فوری.»
«بله؟»
نگهبانها مات و مبهوت ماندهمدیون بودند و نمیدانستند با صحنهای کهلطف جلوی چشمشان بود چه غلطی بکنند.
شخصی که شمشیر جادوییآخرین را در دست داشت،همان بدون شک یک انسان بود.
او با دستهایی که روی سینهاشبگیرم گره خورده بود، طوری به خوابانرژی رفته بود که انگار بیهوش شده است.
حتی نمیشدامروز فهمید زندهبگیرم است یا مرده.
اما اصلاً راهیکلیساها هم برای چکاکثریتی کردنش وجود نداشت.
هاله غیرقابلنفوذی تمام بدنش را احاطه کردهگرفتار بود. شیاطین ردهپایین فقط با نگاه کردنکرده به او، مو بر تنشان سیخ میشد.
هاله مقدس او به حدی شدید بودآخرین که باعث میشد گیاهان داخل قلعه پادشاه شیاطینابعاد در جا پژمرده شوند و از بین بروند.
کاپیتان شوالیههای مسئول امنیت، تمامآخرین شجاعتش را جمع کرد تاانرژی به آن هاله نزدیک شود.
نتیجهاش این شد کهبودن پوست پیشانیِ از قبلایمانشون پهنش، کاملاً کنده شد.
تمام موهای بدنش همآخرین طوری سوخت که انگارهمان مشعل زیرشان گرفته باشند.
از شانس خوبشان، چون آنجامیکنم قلعه پادشاه شیاطین بود، اشرافگرفتار ردهبالای زیادی در اطراف پرسه میزدند.
فرمانده نگهبانان با دیدن افرادی کهنیرویی سر رسیدند، تا کمر خم شدمیان و نهایت احترام را به جا آورد.
آنها دمیورگوس ۶۶۸ام،کلیساها دمیورگوس ۶۶۷ام واکثریتی دوک بزرگ الکس بودند.
«ارباب بزرگ دنیای شیاطین، فاجعه شده! به نظر میرسه دشمنا از یه تاکتیک حملهکرده جدید استفاده کردن. اون جنازه، بدون شک جسد یه جنگجوئه. انگار بدن این جنگجوشیشه رو تو آب مقدس خیسوندن و بعدش با یه چیزی مثل منجنیق شلیکش کردن اینجا!»
الکس اخم کرد.
«چه چیزامروز وحشتناکی... بذار یهآخرین نگاهی بهش بندازیم.»
دئوس کهدکور پشت سرشبودن بود، گفت:
«هر چی کهبگیرم هست، تو تصمیم گرفتیگرفتار شکستش بدی، مگه نه؟»
«ارباب، الانبابل این موضوعامروز مهم نیست.»
«مگه مهمترینامروز چیز همینبگیرم نیست؟ برو الکس.»
الکس اخمهایش را در هممدیون کشید و به سمت قهرمانیندادن که از آسمان افتاده بود، رفت.
غلظت هاله مقدس به شدت بالا بود. آنقدرهمان سنگین بود که حتی الکس، یکی از هفتآمد دوک، نمیتوانست به راحتی با آن کنار بیاید.
از میانبابل هاله مهآلود بهمیکنم جسد نگاه کردم.
اما الکس با دیدن آن صحنه آهیزکه از روی استیصال کشید. یک قدم به عقبکرده برداشت و چیزی نمانده بود که زمین بخورد.
«ارباب، ارباب...»
امکان نداشت دئوسبگیرم چیزی را کهزکه الکس دیده بود، نبیند.
«این بچه بازم مُرد؟»
آن جسد، زکه بود.
میگو با چهرهای درمانده،بودن نگاهش را بین دئوس ودست زکه رد و بدل کرد.
دئوس یک قدم جلو رفت وزکه دستش را تکان داد. هاله پراکنده شدعبور و ظاهر زکه به وضوح نمایان گشت.
روی سینهاش، شمشیر شیطانیامروز آسمودئوس و یک پرنیرویی بزرگ و ناشناخته قرار داشت.
طول پر حدودمیکنم دو وجب ونیرویی رنگش سفید خالص بود.
در نگاه اول، شبیه پر پرندگان یاباش چنین چیزهایی نبود. چون پرهایی که ازکوچیک خودشان نور ساطع کنند، چندان رایج نیستند.
«مال یهمیکنم فرشته مقربه؟ فرکانسشنیرویی آشناست... هوم، هامیل؟»
در همانبابل لحظه، زکه چشمانشمیکنم را باز کرد.
«هامیل! واو!»
نفسش برگشت.
با چهرهای که ازآخرین درد در هم رفتههمان بود، به اطراف نگاه کرد.
«ها؟ دئوس؟»
«شرمنده، حریف این دفعهات منآخرین نیستم، این یاروئه. ازش خواستمانرژی کمکم کنه تا شکستت بدم.»
دئوس بهدکور سمت الکسبودن اشاره کرد.
اما دیگر کسی آنجا نبود.
«فرار کرد. مرتیکه خائن.»
دئوس در حالیمیکنم که به اطرافنیرویی نگاه میکرد، گفت.
«فکر کنم بتونیم همینجابودن در موردش حرف بزنیم،ایمانشون پس بیا بریم بالا.»
«آره...»
زکه بابابل چهرهای جدیامروز سر تکان داد.
سه نفرامروز روی صندلیهایبگیرم بالکن دفتر نشستند.
دئوس، میگو و زکه.
دئوس نشست و نگاهیآخرین به پری که کنارهمان زکه شناور بود، انداخت.
«اون پر هامیل نیست؟»
«آره.»
«مُردی؟»
«نمیدونم.»
- نمُرده.
پر جواب داد.
نه تنها حرفکلیساها زد، بلکه فرم انسانیباش هم به خودش گرفت.
درست همانطور که راگوئل همزادشنیرویی را جا گذاشته بود، هامیل هممیان همزادش را برای زکه فرستاده بود.
«پس چرا نمُردی؟»
«یه جوری میگی انگار ناراحتی!»
«خب، بدن اصلیت چی شد؟»
«توسط نزار شکست خورد و به عناصر تجزیه شد. در حالت عادی، بایدعبور میاومد اینجا و دوباره به بدن اصلیش تبدیل میشد... اما از اونجایی که نزارتکههای موجودیه که میتونه امواج رو گیر بندازه، هنوز داره تو فضای اون سرگردون میچرخه.»
«نزار؟»
دئوس چشمانش رامیکنم باز کرد ونیرویی به زکه خیره شد.
«پیداش کردی؟»
«آره.»
«کجا؟»
«روی سیاره مشتری بود.»
«همونطور که فکر میکردم!»
«حدس زده بودی؟»
«حدس که نه، اما...امروز فکر میکردم اون بچهنیرویی میره سراغ بزرگترین سیاره.»
«منم باامروز همین فکربگیرم رفتم اونجا.»
«اما چرادکور یهویی زدی بهمدیون سرت بری اونجا؟»
«به خاطر برادر کوچیکم.»
«رگین؟ حالا کهمیاد بهش فکر میکنم،بگیرم انگار برگشته به پادشاهی.»
«یه چیزایی در مورد یه گروهنیرویی ترور با محوریت آقای کادنزا شنیدم. میگفتابعاد میخواد انتقام مرگ آقای اوریدون رو بگیره.»
«انتقام دیگه چه صیغهایه. کاملاً طبیعیه جنگجویی کهایمانشون جنگ راه میندازه، وقتی شکست میخوره بمیره. اگهاونا نمیخواست بمیره، میتونست بشینه گوشه خونه و بافتنی ببافه.»
زکه لبخند تلخی زد.
حرفش اشتباه نبود،میاد اما ارزش مخالفتبگیرم کردن هم نداشت.
چون اوریدونامروز برای اوبگیرم یک دوست بود.
«اون... چطوری مُرد؟»
«تن به تن جنگیدیم. مثلنیرویی یه جنگجو مُرد. چون نمیتونستم دوستتمیان رو مثل یه حشره له کنم.»
زکه سرش را پایین انداخت.
«ممنونم.»
«خب حالا اون گروه ترورمدیون یا هر کوفت دیگهای چه ربطیلطف به گشتن تو دنبال نزار داره؟»
«چون وقتیمیکنم نزار رو ببینی،نیرویی خودت میری اونجا.»
«این... نمیتونم بگم نه. چون منمبگیرم یه سری خردهحساب با اون عوضیانرژی دارم. نمیخواستی با خواهرت روبرو بشم.»
«نتونستم رگین رو متقاعد کنم.»
«معلومه دیگه، هر چیبودن باشه از خانواده هولی بیچدست هستن، واسه همین اینقدر کلهشقن.»
«از سوگند شوالیهگریم گرفته تانیرویی رفاقتم با دوستام. اینطور نیستعظیمی که این احساس رو درک نکنم.»
دئوس دربابل حالی که سرشمیکنم را میخاراند، گفت:
«به هر حال، آدمای روآخرین مخی هستن. از همون اولشمانرژی بهتر بود اصلاً جنگی شروع نمیشد.»
«آره، اما...»
«خب، از اینابگیرم که بگذریم، اینزکه دیگه چیه؟ بازم مُرد؟»
«فکر کنم. درست وقتی که داشتم باآخرین فرستادههای دنیای مردگان ملاقات میکردم... تو یهمیان نور پیچیده شدم و پرت شدم اینجا.»
«با قدرتامروز الهی تو اینآخرین بدن زنده شدم.»
زکه با شنیدنکلیساها حرفهای هامیل سرشاکثریتی را خم کرد.
«ممنونم.»
«نیازی به تشکر نیست. این فقط برایآخرین اینه که یه وظیفه مقدس رو رویمیان دوشت بذارم. زکه ون جید، قهرمان بشریت.»
«بله فرشته مقرب.»
«سر نزار رو قطع کن.»
«گفتنش راحتتر از انجام دادنشه.»
«من...»
دئوس ناگهانامروز پرید وسطبگیرم حرف هامیل.
«واقعاً باختی؟»
«بله؟»
«به نزار باختی؟»
«آره.»
«امکان نداره.»
«ممنون که ازمبگیرم تعریف میکنی، امازکه اون واقعاً قویه.»
«نزارِ عوضی با اونامروز قدرتی که داره عمراًنیرویی بتونه تو رو شکست بده.»
«راستش روامروز بخوای، خیلیبگیرم نزدیک بود ببرم.»
«آره؟ ممکنه یه سیستم ابری یا همچین چیزیایمانشون ساخته باشن و کلی خدمتکار روی مشتری مستقر کردههفت باشن، ولی بازم این کار فقط هدر دادن برقه.»
«آره.»
«فقط کافی بود تحمل کنی. سرعت تو احتمالاًنیرویی چند برابر بیشتره، پس اون غولِ گنده حتی نمیتونستکرده گرد پات رو هم ببینه. چطوری ممکنه باخته باشی؟»
«یه جوری حرفمیکنم میزنی انگار خودتنیرویی اونجا بودی و دیدی.»
«روند کار کاملاً مشخصه.»
«همینه. اما در آخر... درستنیرویی وقتی که فکر کردم گیرشعظیمی انداختم، یه چیزی بهم ضربه زد.»
«صاعقه؟»
«نه نبود. با توجه به اینکه حتی اژدهایگرفتار آبی هم نتونست در برابرش دفاع کنه، اساساًفرود یه قدرت متفاوته. انگار اصلاً مال این دنیا نیست...»
هامیل گلویش راکلیساها صاف کرد واکثریتی دهانش را باز کرد.
«هوم، میخواستممیکنم در موردشآخرین حرف بزنم...»
اما دئوسبابل دوباره حرفشامروز را قطع کرد.
«همهچیز زیر سر بابله.»
«بله؟»
«اون عوضیمیکنم از بابلآخرین استفاده کرده.»