---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 160: ملاقات با نظم جدید (۶) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 160: ملاقات با نظم جدید (۶)

0

نیمی از روزمرگی‌های سیگنی به مراقبت از یتیم‌ها، سالمندان و‌اینه​ ازکارافتاده‌ها در نوانخانه می‌گذشت و نیمه دیگرش هم پر بود‌مثل​ از آموزش دادن به کسانی که استعداد جادوی مقدس داشتند.

او بچه‌ی شش‌ماهه‌ای را در‌بتونیم​ آغوش گرفته بود و به‌زنده​ او فرنی آرد برنج می‌داد.

نوری که از پشت‌بتونیم​ پرده نازک می‌تابید، روی‌برای​ بازوهای سیگنی افتاده بود.

حتی آن شمشیر سیاه و بدقواره‌ای‌بتونیم​ که از پشتش بیرون زده بود‌موندنمون​ هم نمی‌توانست قداستش را پنهان کند.

زیک گفت: «بیشتر از‌اون​ اینکه شبیه شمشیر باشه،‌سریع‌ترین​ قطعا شبیه یه تیغه بال‌ماننده.»

سیگنی به حرف زیک خندید.

«مگه بال‌های‌جنوبیه​ سیاه نماد‌بتونیم​ شیاطین نیستن؟»

«سفیده. عمراً سیاه باشه.»

سیگنی با لبخند گفت: «این‌طور‌فهمیدن​ که داری الکی ازم تعریف می‌کنی،‌بپرسیم​ معلومه که می‌خوای از شهر بری.»

زیک با پوزخند‌جنوبیه​ جواب داد: «جادوی مقدس‌گیر​ قدرت پیش‌گویی هم داره؟»

زیک زد روی‌اگه​ شانه‌ی خواهرش و‌گیر​ دوباره به حرف آمد:

«انگار ردپای‌بالای​ زغال‌سوزها رو‌جنوبیه​ پیدا کردیم.»

«همون پادشاهی ریشه جنوبی؟»

«خیلی مطمئن نیستم، اما چون رداشون نزدیک‌گیر​ زمین‌های قدیمی قلعه زوریکس پیدا شده، احتمالش‌بزرگی​ زیاده. اونجا دقیقاً بالای قلمرو پادشاهی ریشه جنوبیه.»

«اگه بتونیم تجهیزاتشون رو‌بتونیم​ گیر بیاریم، برای زنده موندنمون‌زنده​ تو اینجا کمک بزرگی میشه.»

«معلومه. گذشته از اون... برای‌اگه​ فهمیدن اوضاع زیرزمین، سریع‌ترین راه‌برای​ اینه که از همون زغال‌سوزها بپرسیم.»

«انگار هنوز‌میشه​ بی‌خیال اون‌اون​ نقشه نشدی.»

«اوهوم.»

«همه می‌گفتن غیرممکنه. مثل‌بتونیم​ این می‌مونه که بخوای تنهایی‌زنده​ یه کوه رو جابه‌جا کنی.»

«چرا نشه؟ حتی یه تیکه خاک هم غنیمته. اگه بکَنی و یه جای‌اینجا​ دیگه کپه‌اش کنی، بالاخره یه روزی می‌تونی کل کوه رو جابه‌جا کنی. سنگ‌های‌هنوز​ بزرگ یه کم دردسرن، ولی اگه مجبور بشی، می‌تونی اونا رو هم خرد کنی.»

«این حرفا‌میشه​ دقیقاً برازنده‌اون​ برادر بزرگترمه.»

«نیازی نیست به این فکر کنم که‌گیر​ تو همین عمر خودم تمومش کنم. هولی بیچ‌میشه​ ششصد و شصت و شش قرنه که پابرجاست.»

«آره، دقیقاً. 'من' بی‌نهایت‌بتونیم​ ضعیفم، اما 'ما' قوی‌برای​ هستیم. این راز بقای انسان‌هاست.»

زیک ادامه داد: «فقط حواست به‌بتونیم​ نزار باشه. دئوس‌نیم یه دردسر و بار‌اینجا​ خیلی بزرگ رو دوشم گذاشت و رفت.»

زیک به این فکر کرده بود که‌زیرزمین​ نزار را با خودش ببرد، اما قدرت او‌نشدی​ در نویه‌کان از نان شب هم واجب‌تر بود.

سیگنی گفت: «نگران نباش. تا‌بتونیم​ وقتی که دستبند قادر مطلق‌زنده​ رو نسازی، می‌تونی کنترلش کنی.»

زیک دوباره به شمشیری‌بتونیم​ که از پشت سیگنی‌برای​ بیرون زده بود نگاه کرد.

«اذیتت نمی‌کنه؟»

«دیگه ده سال‌گذشته​ گذشته. الان فکر کنم‌زیرزمین​ اگه نباشه برام عجیب‌تره.»

«هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این‌قدر‌اگه​ باهاش خو بگیری و‌بیاریم​ با هم بزرگ بشین.»

«واقعاً.»

«چون یهویی پیداش‌قلمرو​ شد، یه روزی هم‌تجهیزاتشون​ همون‌طوری یهویی غیبش می‌زنه.»

«نمی‌خواد بهم دلداری بدی، مشکلی نیست. من‌زیرزمین​ کارمای خودم رو دیدم. گناهی که با کمک‌نشدی​ شیطان دوباره متولد شد. این فقط یه مجازاته.»

زیک لب‌هایش‌قلمرو​ را روی‌اگه​ هم فشار داد.

او بوسه کوتاهی روی‌بتونیم​ پیشانی خواهرش کاشت و‌برای​ از نوانخانه بیرون زد.

بعد از اینکه وضعیت را به ترتیب‌تجهیزاتشون​ برای سادیموس، نزار و لاخه توضیح داد،‌کمک​ به سمت سربازخانه‌های دیوار جنوبی راه افتاد.

به لطف دو روز استراحت،‌فهمیدن​ وضعیت جسمی گروه اعزامی حسابی‌اینه​ رو به راه شده بود.

آن‌ها با‌قلمرو​ دیدن زیک سرهایشان‌بتونیم​ را خم کردند.

هرچند روی کاغذ زیک دشمنشان حساب‌گیر​ می‌شد، اما نمی‌توانستند دینی که بابت نجات‌بزرگی​ جانشان به گردن داشتند را نادیده بگیرند.

کاتران در‌بالای​ اتاق به‌جنوبیه​ زیک خوش‌آمد گفت.

معاون اسقف،‌میشه​ آکر، هم‌اون​ آنجا حضور داشت.

معاون اسقف آکر با یک لبخند گشاد رو به زیک گفت:‌موندنمون​ «ارباب زیک! به لطف شما، من اینجا دارم خیلی راحت زندگی‌راه​ می‌کنم. سخاوت شما یه الگوی بی‌نظیر برای تمام دنیا خواهد بود.»

زیک جواب داد: «شرمنده که نتونستیم درست و حسابی ازتون‌موندنمون​ پذیرایی کنیم. نویه‌کان به شدت با کمبود منابع دست‌و‌پنجه نرم می‌کنه‌راه​ و ماهایی که اینجا زندگی می‌کنیم، هیچ‌چیز اضافه‌ای تو دست‌وبالمون نداریم.»

آکر گفت: «نظرتون چیه‌جنوبیه​ نویه‌کان رو ول کنید و‌بیاریم​ به آغوش عالیجناب پناه بیارید؟»

«کار راحتی نیست. من اومدم اینجا چون یه چیز‌راه​ دیگه هم هست که باید بهتون بگم. نظرتون چیه همین‌غیرممکنه​ امروز عصر، با اسکورت شوالیه‌های اصلی از کوه برید پایین؟»

کاتران با‌قلمرو​ تعجب به‌اگه​ زیک نگاه کرد.

«امروز؟ مگه قرار‌اگه​ نبود کاروان چند‌گیر​ روز دیگه راه بیفته؟»

«شرایط یه کم عوض شده.»

آکر پرید وسط حرف کاتران:

«این‌طوری که خیلی عالی‌اگه​ میشه. الان مقامات سونگ‌هوانگ‌چونگ هم‌برای​ حتماً دلواپس سلامتی ما هستن.»

این چیزی نبود‌اگه​ که حتی کاتران بتواند‌بیاریم​ با آن مخالفت کند.

همان موقع، زیک نگاهی‌جنوبیه​ به کاتران انداخت و‌گیر​ دوباره به حرف آمد.

«من یه خواهش جداگانه از‌فهمیدن​ آقای کاتران دارم. می‌تونید چند‌اینه​ لحظه وقتتون رو به من بدید؟»

«بله؟ اوه، حتماً.»

آکر که‌جنوبیه​ متوجه قضیه‌بتونیم​ شده بود، گفت:

«پس من میرم تا‌جنوبیه​ این خبر خوب رو به‌بیاریم​ شوالیه‌ها و سربازهای بازمانده بدم.»

موقع بیرون رفتن از اتاق، یک نگاه معنی‌دار‌سریع‌ترین​ به کاتران انداخت. اما کاتران خودش را زد‌اوهوم​ به آن راه که انگار متوجه اشاره‌اش نشده.

بعد از رفتن‌جنوبیه​ آکر، زیک رو کرد‌گیر​ به کاتران و گفت.

«درخواست سختیه، اما... دارم این رو می‌گم چون‌برای​ فکر می‌کنم فقط از دست آقای کاتران برمیاد.‌اون​ اگه فکر می‌کنید غیرمنطقیه، لطفاً همون درجا ردم کنید.»

«زیک، تو جون من رو نجات دادی. اینکه‌گیر​ بخوام درخواست ناجیم رو رد کنم... من هیچ‌وقت‌میشه​ جوری تربیت نشدم که همچین آدم رقت‌انگیزی باشم.»

«میشه لطفاً برای‌گذشته​ یه مدت کوتاه،‌اوضاع​ ارباب من بشید؟»

«بله؟ چی؟‌قلمرو​ منظورتون همون ارباب‌بتونیم​ و برده است؟»

«همین کافیه؟ ارباب.»

«شوخی نکنید.‌بالای​ آخه این‌جنوبیه​ چه حرفیه می‌زنید؟»

زیک توضیح داد: «من برای یه کاری باید برم‌راه​ سمت شمال شرقی. همون‌طور که می‌دونید، من دشمنای زیادی‌می‌گفتن​ دارم، برای همین می‌خوام تو سایه آقای کاتران پنهان بشم.»

«آها! فکر کنم فهمیدم منظورتون چیه. اما‌گیر​ فکر کنم برده بودن یه کم سخت‌بزرگی​ باشه... نظرتون در مورد یه همسفر چیه؟»

«یه همسفر. راستش، اگه بخوام نقش یه همراه‌برای​ و همسفر رو بازی کنم، می‌تونم زره بپوشم و‌فهمیدن​ سلاح دستم بگیرم، پس فکر کنم این‌طوری بهتر باشه.»

کاتران گفت: «حالا که قراره همسفر باشیم، فکر‌گیر​ کنم عجیب باشه که همسفرها با هم این‌قدر‌میشه​ رسمی حرف بزنن. لطفاً با من راحت صحبت کنید.»

زیک بلافاصله سر تکان داد.

«خوبه. تو‌قلمرو​ هم باید القاب‌بتونیم​ رو بذاری کنار.»

«پس چون شما یه‌بتونیم​ قهرمان ارشد هستید، من‌برای​ بهتون می‌گم آقا زیک.»

حوالی ظهر، گروه اعزامی‌جنوبیه​ با اسکورت سه شوالیه اصلی،‌بیاریم​ از دروازه جنوبی خارج شد.

زیک هم بین تیم اعزامی بود. یه‌زیرزمین​ نقاب زده بود و یه شنل کلاه‌دار‌نقشه​ پوشیده بود که صورت و زرهش رو می‌پوشوند.

به جای شمشیر و‌اگه​ سپر، یه عصا دستش‌بیاریم​ گرفته بود، انگار که سلاحشه.

شکلش شبیه یه‌اگه​ صدف بود و داشت‌بیاریم​ ادای جادوگرها رو درمی‌آورد.

بقیه متوجه نشدن که اون زیکِ. دلیلش هم این بود که‌زنده​ به جز کاتران، بقیه خیلی کوتاه با زیک روبه‌رو شده بودن و‌راه​ از اینکه تو مسیری پر از هیولا قدم بردارن، حسابی ترسیده بودن.

تو مسیر پایین رفتن‌اون​ از کوه هم چند‌سریع‌ترین​ باری با هیولاها روبه‌رو شدیم.

با این حال، هیچ‌کدومشون در‌بتونیم​ حد و اندازه‌ای نبودن که‌زنده​ بتونن با شوالیه‌های اصلی نویه‌کان دربیفتن.

وقتی تقریباً مسیر‌اگه​ کوهستان رو تموم‌گیر​ کردیم، شب شده بود.

در حالی که همه مشغول‌اگه​ برپا کردن کمپ بودن، آکر‌برای​ مخفیانه کاتران رو صدا زد.

مست بود. به نظر می‌رسید‌فهمیدن​ شرابی رو که کاهن‌ها برای مراسم‌بپرسیم​ با خودشون آورده بودن، بالا کشیده.

«ارباب کاتران!‌قلمرو​ امشب آخرین‌اگه​ فرصت شماست.»

«منظورت چیه؟»

«مگه فردا همه‌مون از این کوه پایین نمی‌ریم؟‌گیر​ این یعنی شما از قهرمان سیاه و گروهش جدا‌گذشته​ می‌شید. همین امروز این دارو رو به خوردشون بدید.»

کاتران اخم کرد.

«بهتره تمومش کنی.»

«اگه موفق بشیم، اعتبار ارباب کاتران کلی بالا می‌ره. به عنوان قهرمانی که شوالیه‌های اصلی‌گذشته​ نویه‌کان رو که برای امپراتور مقدس یه دردسر بودن، کشته! من حتماً این کار شایسته‌تون‌می‌گفتن​ رو به گوش کاردینال می‌رسونم. اگه همه چیز خوب پیش بره، می‌تونم بشم شوالیه زودیاک.»

کاتران آهی کشید و گفت:

«فایده‌ای نداره. اونا‌گذشته​ همین الانشم از‌اوضاع​ نقشه تو خبر دارن.»

«چی... نکنه‌قلمرو​ تو داشتی به‌بتونیم​ دشمن آمار می‌دادی؟»

آکر با گیجی به اطرافش نگاه‌گیر​ کرد. انگار هر لحظه منتظر بود‌کمک​ شوالیه‌های اصلی بریزن سرش و بکشنش.

«اینا جنگجوهایی هستن که یه زمانی با پادشاه‌گیر​ شیاطین جنگیدن. واقعاً فکر می‌کنی با یه سمی‌میشه​ که تو انگشترت قایم کردی می‌تونی بهشون آسیبی بزنی؟»

آکر لب‌هاش رو جمع کرد.

«ارباب کاتران، تو همین الانشم‌بتونیم​ اسیر دشمن شدی. و من‌زنده​ حتی اینو نمی‌دونستم... چقدر احمق بودم!»

«این‌طور نیست.»

«پس منظورت از اون حرفا چی‌بتونیم​ بود! تو تنها کسی هستی که‌موندنمون​ راز این مسموم کردن رو بهش گفتم.»

«ارباب آکر، اگه به سلامت از کوه پایین رفتید، لطفاً‌اینه​ بقیه سربازها رو تحت فرماندهی خودتون به سونگ‌هوانگ‌چونگ برگردونید. من‌مثل​ قصد دارم برای تمرین و قوی‌تر شدن، تو همین مسیر بمونم.»

«همین‌طوری؟!»

«تو این سفر اعزامی، با تمام وجودم ضعف‌هام رو حس کردم.‌اینجا​ اگه می‌خوام تو جنگی که ده سال دیگه اتفاق می‌افته نقش‌اینه​ کوچیکی داشته باشم، فکر کنم اول باید مهارت‌هام رو ارتقا بدم.»

«داری فرار می‌کنی؟»

«به نظر می‌رسه خیلی مستی.»

«این قضیه همین‌جا تموم نمی‌شه!»

کاتران سرش رو‌اگه​ تکون داد و‌گیر​ از پیشش رفت.

از بین بوته‌ها گذشتم و به‌بتونیم​ کمپ برگشتم. زیک رو دیدم که‌موندنمون​ داشت با سربازهای برده یه اقامتگاه می‌ساخت.

سربازها یهو‌میشه​ با هم‌اون​ هماهنگ شده بودن.

فقط شوالیه‌های نجیب‌زاده برای حفظ ظاهرشون یه‌گیر​ قدم کشیدن عقب، در حالی که بقیه‌بزرگی​ بدون هیچ تردیدی مشغول کار و حمالی شدن.

برای زنده موندن.

به نظر می‌رسید کاتران‌جنوبیه​ حالا تا حدودی فهمیده‌گیر​ بود که نویه‌کان دنبال چیه.

همون‌طور که از قبل اعلام کرده بود، کاتران به محض پایین اومدن‌هنوز​ از کوه، با تیم اعزامی خداحافظی کرد. معاون اسقف، آکر، که حالا‌تنهایی​ فرمانده جدید تیم اعزامی شده بود، با چهره‌ای سرد ازش رو برگردوند.

به خاطر این جو سنگین، برای‌تجهیزاتشون​ بقیه هم سخت بود که درست‌اینجا​ و حسابی با کاتران خداحافظی کنن.

در واقع، فرستاده‌هایی که‌بتونیم​ تیم اعزامی رو اسکورت کرده‌زنده​ بودن، خیلی گرم‌تر بدرقه‌اش کردن.

سوزاکو، شوالیه‌بالای​ سرخ، با‌جنوبیه​ کاتران دست داد.

«آقای کاتران، شاید به طرز عجیبی به درد ما بخوری، چون حاضری‌هنوز​ مسیر آسون رو ول کنی و تو مسیر سخت قدم بذاری. اگه‌تنهایی​ اوضاع خوب پیش نرفت و جایی برای رفتن نداشتی، بیا بالای کوه.»

«حتی اگه شما هم اینو‌بتونیم​ بگید... این مسیر برای حفظ افتخار‌موندنمون​ خاندان هالی‌گام اصلاً مسیر آسونی نیست.»

«تو هر خاندانی یکی دو تا آدم به‌برای​ درد نخور پیدا می‌شه. منم از خاندان هالی‌یو‌اون​ هستم. نتونستم نام خانوادگی هالی رو نگه دارم.»

سوزاکو اینو گفت،‌قلمرو​ دستش رو کشید و‌تجهیزاتشون​ صورتش رو نزدیک‌تر آورد.

«لطفاً حسابی مراقبش باش.»

«راستش، بیشتر اون داره از‌بتونیم​ من محافظت می‌کنه.» سوزاکو لبخندی زد‌موندنمون​ و دست کاتران رو ول کرد.

شوالیه‌های نویه‌کان رفتن و کاتران‌تجهیزاتشون​ با چند تا سرباز برده‌موندنمون​ به سمت شمال شرقی راه افتاد.

سربازهای برده‌ای که دنبالش راه افتاده بودن، مال خاندان هالی‌گام بودن.‌زنده​ به نظر می‌رسید خیلی شانس آورده بودن که از اون درگیری‌های وحشتناک‌راه​ جون سالم به در برده و حالا دنبال اربابشون راه افتاده بودن.

زیک هم بینشون بود.

یه مدتی می‌شد که‌اگه​ زیک خودش رو بین‌بیاریم​ تیم اعزامی قایم کرده بود.

برده‌ها فکر می‌کردن‌اگه​ اون یکی از‌گیر​ اعضای شوالیه‌های اصلیه.

با این حال، اربابشون، کاتران،‌اگه​ اون رو به عنوان یکی‌برای​ از همکاران خاندان هالی‌گام معرفی کرد.

عجیب بود، اما مگه‌اون​ می‌شد حرفی زد؟ وقتی‌سریع‌ترین​ ارباب می‌گه، پس حتماً همونه.

جاده‌ای که از پادشاهی ورده به سمت‌گیر​ شمال شرقی می‌رفت، اون‌قدر خراب شده بود‌بزرگی​ که اصلاً با گذشته قابل مقایسه نبود.

دلیلش هم هیولاهای ماگ‌وورت‌بتونیم​ بودن که هر از‌برای​ گاهی از کوه پایین می‌اومدن.

کاروان‌ها به جای اینکه از مسیر‌بتونیم​ قدیمی برن، یه مسیر جایگزین رو‌موندنمون​ خیلی دورتر از جنوب انتخاب می‌کردن.

بعد از حدود نصف‌اون​ روز پیاده‌روی تو مسیر قدیمی،‌راه​ به یه قلعه کوچیک رسیدیم.

از اونجایی که رسیدن به روستای بعدی سخت‌بیاریم​ به نظر می‌رسید، زیک و کاتران تصمیم گرفتن‌گذشته​ تو همون روستا استراحت کنن و به کارهاشون برسن.

بعد از پیدا شدن سروکله‌ی‌تجهیزاتشون​ هیولای ماگ‌وورت، دیوارهای قلعه رو بلندتر‌اینجا​ و دروازه‌هاش رو کوچیک‌تر کرده بودن.

وقتی از دروازه رد شدم، که به زور یه‌بیاریم​ کالسکه ازش رد می‌شد، چشمم به گئوماچانگ‌هایی افتاد که‌اون​ از تنه‌های تراشیده‌شده و تیز درخت‌ها درست شده بودن.

همه اینا تله‌ها‌گذشته​ و تجهیزاتی بودن برای‌زیرزمین​ مقابله با هیولاهای غول‌پیکر.

آدم‌های مشکوک نمی‌تونستن از دروازه رد بشن.‌گیر​ اما، عمراً کسی پیدا می‌شد که به جنگجوی‌میشه​ خاندان هالی‌گام با شک و تردید نگاه کنه.

همون لحظه‌ای که نشان خاندان‌تجهیزاتشون​ رو نشون دادم، نگهبان قلعه‌موندنمون​ اومد و ادای احترام کرد.

زیک و کاتران بعد از گرفتن یه‌تجهیزاتشون​ اتاق تو مسافرخونه‌ی توربان که نزدیک ورودی‌کمک​ قلعه بود، رفتن به رستوران طبقه اول.

تو این فاصله، برده‌ها هم تو‌اوضاع​ استراحتگاه مخصوص برده‌ها که چسبیده به‌هنوز​ مسافرخونه بود، جا و غذا گرفتن.

ناولها | novelha.net