چپتر 160: ملاقات با نظم جدید (۶)
0نیمی از روزمرگیهای سیگنی به مراقبت از یتیمها، سالمندان وبالای ازکارافتادهها در نوانخانه میگذشت و نیمه دیگرش هم پر بودموندنمون از آموزش دادن به کسانی که استعداد جادوی مقدس داشتند.
او بچهی ششماههای را دربالماننده آغوش گرفته بود و بهنماد او فرنی آرد برنج میداد.
نوری که از پشتزمینهای پرده نازک میتابید، رویشده بازوهای سیگنی افتاده بود.
حتی آن شمشیر سیاه و بدقوارهایموندنمون که از پشتش بیرون زده بوداون هم نمیتوانست قداستش را پنهان کند.
زیک گفت: «بیشتر اززوریکس اینکه شبیه شمشیر باشه،اونجا قطعا شبیه یه تیغه بالماننده.»
سیگنی به حرف زیک خندید.
«مگه بالهایرداشون سیاه نمادزمینهای شیاطین نیستن؟»
«سفیده. عمراً سیاه باشه.»
سیگنی با لبخند گفت: «اینطورشده که داری الکی ازم تعریف میکنی،قلمرو معلومه که میخوای از شهر بری.»
زیک با پوزخندقطعا جواب داد: «جادوی مقدسخندید قدرت پیشگویی هم داره؟»
زیک زد روینزدیک شانهی خواهرش وقلعه دوباره به حرف آمد:
«انگار ردپایگیر زغالسوزها روبرای پیدا کردیم.»
«همون پادشاهی ریشه جنوبی؟»
«خیلی مطمئن نیستم، اما چون رداشون نزدیکخندید زمینهای قدیمی قلعه زوریکس پیدا شده، احتمالشعمراً زیاده. اونجا دقیقاً بالای قلمرو پادشاهی ریشه جنوبیه.»
«اگه بتونیم تجهیزاتشون روزمینهای گیر بیاریم، برای زنده موندنموناحتمالش تو اینجا کمک بزرگی میشه.»
«معلومه. گذشته از اون... برایزنده فهمیدن اوضاع زیرزمین، سریعترین راهمیشه اینه که از همون زغالسوزها بپرسیم.»
«انگار هنوزقدیمی بیخیال اونزوریکس نقشه نشدی.»
«اوهوم.»
«همه میگفتن غیرممکنه. مثلزمینهای این میمونه که بخوای تنهاییاحتمالش یه کوه رو جابهجا کنی.»
«چرا نشه؟ حتی یه تیکه خاک هم غنیمته. اگه بکَنی و یه جایفهمیدن دیگه کپهاش کنی، بالاخره یه روزی میتونی کل کوه رو جابهجا کنی. سنگهایمیگفتن بزرگ یه کم دردسرن، ولی اگه مجبور بشی، میتونی اونا رو هم خرد کنی.»
«این حرفاقدیمی دقیقاً برازندهزوریکس برادر بزرگترمه.»
«نیازی نیست به این فکر کنم کهخندید تو همین عمر خودم تمومش کنم. هولی بیچلبخند ششصد و شصت و شش قرنه که پابرجاست.»
«آره، دقیقاً. 'من' بینهایتزمینهای ضعیفم، اما 'ما' قویشده هستیم. این راز بقای انسانهاست.»
زیک ادامه داد: «فقط حواست بهموندنمون نزار باشه. دئوسنیم یه دردسر و بارفهمیدن خیلی بزرگ رو دوشم گذاشت و رفت.»
زیک به این فکر کرده بود کهزیاده نزار را با خودش ببرد، اما قدرت اوتجهیزاتشون در نویهکان از نان شب هم واجبتر بود.
سیگنی گفت: «نگران نباش. تابالماننده وقتی که دستبند قادر مطلقنماد رو نسازی، میتونی کنترلش کنی.»
زیک دوباره به شمشیریزمینهای که از پشت سیگنیشده بیرون زده بود نگاه کرد.
«اذیتت نمیکنه؟»
«دیگه ده سالقلعه گذشته. الان فکر کنمزیاده اگه نباشه برام عجیبتره.»
«هیچوقت فکر نمیکردم اینقدرتیغه باهاش خو بگیری ومگه با هم بزرگ بشین.»
«واقعاً.»
«چون یهویی پیداشبیاریم شد، یه روزی هماینجا همونطوری یهویی غیبش میزنه.»
«نمیخواد بهم دلداری بدی، مشکلی نیست. منزیاده کارمای خودم رو دیدم. گناهی که با کمکتجهیزاتشون شیطان دوباره متولد شد. این فقط یه مجازاته.»
زیک لبهایشباشه را رویتیغه هم فشار داد.
او بوسه کوتاهی رویزمینهای پیشانی خواهرش کاشت وشده از نوانخانه بیرون زد.
بعد از اینکه وضعیت را به ترتیباینجا برای سادیموس، نزار و لاخه توضیح داد،اوضاع به سمت سربازخانههای دیوار جنوبی راه افتاد.
به لطف دو روز استراحت،شده وضعیت جسمی گروه اعزامی حسابیبالای رو به راه شده بود.
آنها باباشه دیدن زیک سرهایشانبالماننده را خم کردند.
هرچند روی کاغذ زیک دشمنشان حسابقلعه میشد، اما نمیتوانستند دینی که بابت نجاتبالای جانشان به گردن داشتند را نادیده بگیرند.
کاتران درگیر اتاق بهبرای زیک خوشآمد گفت.
معاون اسقف،قدیمی آکر، همزوریکس آنجا حضور داشت.
معاون اسقف آکر با یک لبخند گشاد رو به زیک گفت:شیاطین «ارباب زیک! به لطف شما، من اینجا دارم خیلی راحت زندگیمعلومه میکنم. سخاوت شما یه الگوی بینظیر برای تمام دنیا خواهد بود.»
زیک جواب داد: «شرمنده که نتونستیم درست و حسابی ازتونزیاده پذیرایی کنیم. نویهکان به شدت با کمبود منابع دستوپنجه نرم میکنهبرای و ماهایی که اینجا زندگی میکنیم، هیچچیز اضافهای تو دستوبالمون نداریم.»
آکر گفت: «نظرتون چیهبرای نویهکان رو ول کنید وبزرگی به آغوش عالیجناب پناه بیارید؟»
«کار راحتی نیست. من اومدم اینجا چون یه چیزدقیقاً دیگه هم هست که باید بهتون بگم. نظرتون چیه همینزنده امروز عصر، با اسکورت شوالیههای اصلی از کوه برید پایین؟»
کاتران باباشه تعجب بهتیغه زیک نگاه کرد.
«امروز؟ مگه قرارنزدیک نبود کاروان چندقلعه روز دیگه راه بیفته؟»
«شرایط یه کم عوض شده.»
آکر پرید وسط حرف کاتران:
«اینطوری که خیلی عالیتیغه میشه. الان مقامات سونگهوانگچونگ همبالهای حتماً دلواپس سلامتی ما هستن.»
این چیزی نبودنزدیک که حتی کاتران بتواندزوریکس با آن مخالفت کند.
همان موقع، زیک نگاهیبرای به کاتران انداخت وکمک دوباره به حرف آمد.
«من یه خواهش جداگانه ازشده آقای کاتران دارم. میتونید چندبالای لحظه وقتتون رو به من بدید؟»
«بله؟ اوه، حتماً.»
آکر کهرداشون متوجه قضیهزمینهای شده بود، گفت:
«پس من میرم تابرای این خبر خوب رو بهبزرگی شوالیهها و سربازهای بازمانده بدم.»
موقع بیرون رفتن از اتاق، یک نگاه معنیداراونجا به کاتران انداخت. اما کاتران خودش را زدگیر به آن راه که انگار متوجه اشارهاش نشده.
بعد از رفتنقطعا آکر، زیک رو کردخندید به کاتران و گفت.
«درخواست سختیه، اما... دارم این رو میگم چونشده فکر میکنم فقط از دست آقای کاتران برمیاد.اگه اگه فکر میکنید غیرمنطقیه، لطفاً همون درجا ردم کنید.»
«زیک، تو جون من رو نجات دادی. اینکهکمک بخوام درخواست ناجیم رو رد کنم... من هیچوقتسریعترین جوری تربیت نشدم که همچین آدم رقتانگیزی باشم.»
«میشه لطفاً برایقلعه یه مدت کوتاه،احتمالش ارباب من بشید؟»
«بله؟ چی؟باشه منظورتون همون ارباببالماننده و برده است؟»
«همین کافیه؟ ارباب.»
«شوخی نکنید.گیر آخه اینبرای چه حرفیه میزنید؟»
زیک توضیح داد: «من برای یه کاری باید برمدقیقاً سمت شمال شرقی. همونطور که میدونید، من دشمنای زیادیبرای دارم، برای همین میخوام تو سایه آقای کاتران پنهان بشم.»
«آها! فکر کنم فهمیدم منظورتون چیه. اماخندید فکر کنم برده بودن یه کم سختعمراً باشه... نظرتون در مورد یه همسفر چیه؟»
«یه همسفر. راستش، اگه بخوام نقش یه همراهشده و همسفر رو بازی کنم، میتونم زره بپوشم وبتونیم سلاح دستم بگیرم، پس فکر کنم اینطوری بهتر باشه.»
کاتران گفت: «حالا که قراره همسفر باشیم، فکرکمک کنم عجیب باشه که همسفرها با هم اینقدرسریعترین رسمی حرف بزنن. لطفاً با من راحت صحبت کنید.»
زیک بلافاصله سر تکان داد.
«خوبه. توباشه هم باید القاببالماننده رو بذاری کنار.»
«پس چون شما یهزمینهای قهرمان ارشد هستید، منشده بهتون میگم آقا زیک.»
حوالی ظهر، گروه اعزامیبرای با اسکورت سه شوالیه اصلی،بزرگی از دروازه جنوبی خارج شد.
زیک هم بین تیم اعزامی بود. یهزیاده نقاب زده بود و یه شنل کلاهداربتونیم پوشیده بود که صورت و زرهش رو میپوشوند.
به جای شمشیر وتیغه سپر، یه عصا دستشمگه گرفته بود، انگار که سلاحشه.
شکلش شبیه یهنزدیک صدف بود و داشتزوریکس ادای جادوگرها رو درمیآورد.
بقیه متوجه نشدن که اون زیکِ. دلیلش هم این بود کهگذشته به جز کاتران، بقیه خیلی کوتاه با زیک روبهرو شده بودن ونشدی از اینکه تو مسیری پر از هیولا قدم بردارن، حسابی ترسیده بودن.
تو مسیر پایین رفتنزوریکس از کوه هم چنداونجا باری با هیولاها روبهرو شدیم.
با این حال، هیچکدومشون دربالماننده حد و اندازهای نبودن کهنماد بتونن با شوالیههای اصلی نویهکان دربیفتن.
وقتی تقریباً مسیرنزدیک کوهستان رو تمومقلعه کردیم، شب شده بود.
در حالی که همه مشغولزنده برپا کردن کمپ بودن، آکرمیشه مخفیانه کاتران رو صدا زد.
مست بود. به نظر میرسیدشده شرابی رو که کاهنها برای مراسمقلمرو با خودشون آورده بودن، بالا کشیده.
«ارباب کاتران!باشه امشب آخرینتیغه فرصت شماست.»
«منظورت چیه؟»
«مگه فردا همهمون از این کوه پایین نمیریم؟کمک این یعنی شما از قهرمان سیاه و گروهش جداراه میشید. همین امروز این دارو رو به خوردشون بدید.»
کاتران اخم کرد.
«بهتره تمومش کنی.»
«اگه موفق بشیم، اعتبار ارباب کاتران کلی بالا میره. به عنوان قهرمانی که شوالیههای اصلیجنوبیه نویهکان رو که برای امپراتور مقدس یه دردسر بودن، کشته! من حتماً این کار شایستهتونفهمیدن رو به گوش کاردینال میرسونم. اگه همه چیز خوب پیش بره، میتونم بشم شوالیه زودیاک.»
کاتران آهی کشید و گفت:
«فایدهای نداره. اوناقلعه همین الانشم ازاحتمالش نقشه تو خبر دارن.»
«چی... نکنهباشه تو داشتی بهبالماننده دشمن آمار میدادی؟»
آکر با گیجی به اطرافش نگاهقلعه کرد. انگار هر لحظه منتظر بوددقیقاً شوالیههای اصلی بریزن سرش و بکشنش.
«اینا جنگجوهایی هستن که یه زمانی با پادشاهکمک شیاطین جنگیدن. واقعاً فکر میکنی با یه سمیسریعترین که تو انگشترت قایم کردی میتونی بهشون آسیبی بزنی؟»
آکر لبهاش رو جمع کرد.
«ارباب کاتران، تو همین الانشمبالماننده اسیر دشمن شدی. و مننماد حتی اینو نمیدونستم... چقدر احمق بودم!»
«اینطور نیست.»
«پس منظورت از اون حرفا چیموندنمون بود! تو تنها کسی هستی کهاون راز این مسموم کردن رو بهش گفتم.»
«ارباب آکر، اگه به سلامت از کوه پایین رفتید، لطفاًبالای بقیه سربازها رو تحت فرماندهی خودتون به سونگهوانگچونگ برگردونید. منموندنمون قصد دارم برای تمرین و قویتر شدن، تو همین مسیر بمونم.»
«همینطوری؟!»
«تو این سفر اعزامی، با تمام وجودم ضعفهام رو حس کردم.اونجا اگه میخوام تو جنگی که ده سال دیگه اتفاق میافته نقشزنده کوچیکی داشته باشم، فکر کنم اول باید مهارتهام رو ارتقا بدم.»
«داری فرار میکنی؟»
«به نظر میرسه خیلی مستی.»
«این قضیه همینجا تموم نمیشه!»
کاتران سرش رونزدیک تکون داد وقلعه از پیشش رفت.
از بین بوتهها گذشتم و بهموندنمون کمپ برگشتم. زیک رو دیدم کهاون داشت با سربازهای برده یه اقامتگاه میساخت.
سربازها یهوقدیمی با همزوریکس هماهنگ شده بودن.
فقط شوالیههای نجیبزاده برای حفظ ظاهرشون یهخندید قدم کشیدن عقب، در حالی که بقیهعمراً بدون هیچ تردیدی مشغول کار و حمالی شدن.
برای زنده موندن.
به نظر میرسید کاترانبرای حالا تا حدودی فهمیدهکمک بود که نویهکان دنبال چیه.
همونطور که از قبل اعلام کرده بود، کاتران به محض پایین اومدنجنوبیه از کوه، با تیم اعزامی خداحافظی کرد. معاون اسقف، آکر، که حالامیشه فرمانده جدید تیم اعزامی شده بود، با چهرهای سرد ازش رو برگردوند.
به خاطر این جو سنگین، برایحرف بقیه هم سخت بود که درستنیستن و حسابی با کاتران خداحافظی کنن.
در واقع، فرستادههایی کهزمینهای تیم اعزامی رو اسکورت کردهاحتمالش بودن، خیلی گرمتر بدرقهاش کردن.
سوزاکو، شوالیهگیر سرخ، بابرای کاتران دست داد.
«آقای کاتران، شاید به طرز عجیبی به درد ما بخوری، چون حاضریجنوبیه مسیر آسون رو ول کنی و تو مسیر سخت قدم بذاری. اگهمیشه اوضاع خوب پیش نرفت و جایی برای رفتن نداشتی، بیا بالای کوه.»
«حتی اگه شما هم اینوبالماننده بگید... این مسیر برای حفظ افتخارشیاطین خاندان هالیگام اصلاً مسیر آسونی نیست.»
«تو هر خاندانی یکی دو تا آدم بهشده درد نخور پیدا میشه. منم از خاندان هالییواگه هستم. نتونستم نام خانوادگی هالی رو نگه دارم.»
سوزاکو اینو گفت،بیاریم دستش رو کشید واینجا صورتش رو نزدیکتر آورد.
«لطفاً حسابی مراقبش باش.»
«راستش، بیشتر اون داره ازبالماننده من محافظت میکنه.» سوزاکو لبخندی زدشیاطین و دست کاتران رو ول کرد.
شوالیههای نویهکان رفتن و کاترانقدیمی با چند تا سرباز بردهزیاده به سمت شمال شرقی راه افتاد.
سربازهای بردهای که دنبالش راه افتاده بودن، مال خاندان هالیگام بودن.گذشته به نظر میرسید خیلی شانس آورده بودن که از اون درگیریهای وحشتناکنشدی جون سالم به در برده و حالا دنبال اربابشون راه افتاده بودن.
زیک هم بینشون بود.
یه مدتی میشد کهتیغه زیک خودش رو بینمگه تیم اعزامی قایم کرده بود.
بردهها فکر میکردننزدیک اون یکی ازقلعه اعضای شوالیههای اصلیه.
با این حال، اربابشون، کاتران،زنده اون رو به عنوان یکیمیشه از همکاران خاندان هالیگام معرفی کرد.
عجیب بود، اما مگهزوریکس میشد حرفی زد؟ وقتیاونجا ارباب میگه، پس حتماً همونه.
جادهای که از پادشاهی ورده به سمتخندید شمال شرقی میرفت، اونقدر خراب شده بودعمراً که اصلاً با گذشته قابل مقایسه نبود.
دلیلش هم هیولاهای ماگوورتزمینهای بودن که هر ازشده گاهی از کوه پایین میاومدن.
کاروانها به جای اینکه از مسیرموندنمون قدیمی برن، یه مسیر جایگزین رواون خیلی دورتر از جنوب انتخاب میکردن.
بعد از حدود نصفزوریکس روز پیادهروی تو مسیر قدیمی،دقیقاً به یه قلعه کوچیک رسیدیم.
از اونجایی که رسیدن به روستای بعدی سختمگه به نظر میرسید، زیک و کاتران تصمیم گرفتناینطور تو همون روستا استراحت کنن و به کارهاشون برسن.
بعد از پیدا شدن سروکلهیقدیمی هیولای ماگوورت، دیوارهای قلعه رو بلندتراونجا و دروازههاش رو کوچیکتر کرده بودن.
وقتی از دروازه رد شدم، که به زور یهبزرگی کالسکه ازش رد میشد، چشمم به گئوماچانگهایی افتاد کهاینه از تنههای تراشیدهشده و تیز درختها درست شده بودن.
همه اینا تلههاقلعه و تجهیزاتی بودن برایزیاده مقابله با هیولاهای غولپیکر.
آدمهای مشکوک نمیتونستن از دروازه رد بشن.خندید اما، عمراً کسی پیدا میشد که به جنگجویلبخند خاندان هالیگام با شک و تردید نگاه کنه.
همون لحظهای که نشان خاندانقدیمی رو نشون دادم، نگهبان قلعهزیاده اومد و ادای احترام کرد.
زیک و کاتران بعد از گرفتن یهاینجا اتاق تو مسافرخونهی توربان که نزدیک ورودیاوضاع قلعه بود، رفتن به رستوران طبقه اول.
تو این فاصله، بردهها هم تواحتمالش استراحتگاه مخصوص بردهها که چسبیده بهجنوبیه مسافرخونه بود، جا و غذا گرفتن.