چپتر 73: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۱۷. سفرچنگالهای به دنیایخودش شیاطین (۳)
«حالا، یه چیز خوشمزه بیار.»
دنیای شیاطینزیر پر ازهفت موجودات زنده بود.
فقط قضیه این بود کهپخش هیچکدومشون مثل آدمیزاد دو تاچیزی دست و دو تا پا نداشتن.
از جونورهای هزارپاآهنی بگیر تا اوناییمیکرد که اصلاً پا نداشتن.
نژادهای مختلف، هر کدوم با دمنیست مار، پاهای عنکبوت، کلهی پرنده یادارم پایینتنهی ماهی، واسه خودشون زندگی میکردن.
تنها وجه مشترکشون اینهفت بود که هیچکدوم توشده دنیای انسانها جایی نداشتن.
نه رژیم غذاییشون به هم میخورد و نهبودن سبک زندگیشون، واسه همین در نهایت زیر پرچممیخوام هفت تا پادشاه مختلف پخش و پلا شده بودن.
«نه، میفهمم که چیزی بهذوب اسم سبک زندگی اینجا وجود نداره.میاومد ولی خب، یه چیز خوشمزه میخوام!»
تو یه رستوران بودیم وفلج یولگئوم با یه قیافهی درهمبشه و جدی داشت حرص میخورد.
هفت تا بشقاب غذا رو میزپخش بود که هر کدوم رنگ واسم بوی عجیبوغریب خودشون رو به رخ میکشیدن.
کبابی، بخارپز، سرخشده و آبپز.
گوشت و ماهیآهنی و پرنده ومیکرد سبزیجات و پیازهای گیاهی.
یه ضیافت کامل ازدماغشون غذاهای لذیذ که با موادبده اولیه مختلف درست شده بودن.
مشکل اینجا بودپرچم که هیچکدومشون باپخش ذائقهی یولگئوم جور درنمیاومدن.
خورش ماهی جهنمی اونقدر افتضاحپخش بود که قاشق چنگالهای آهنیچیزی رو تو خودش ذوب میکرد.
واسه ناگاها یه غذای شاهانه به حساب میاومد،غذای ولی واسه بقیه نژادها یا باعث ذوب شدندهنشون دهنشون میشد یا بوی تندش دماغشون رو فلج میکرد.
«خوشمزه نیست؟»
«هی، دئوس. تو رو خدا یهپخش چیزی بده که بشه خورد. دارم بااینجا نهایت ادب و احترام ازت خواهش میکنم.»
«منظورت چیه؟»
«کاملاً جدیم.»
«این یکی چطوره؟تندش گوشت خوک جهنمینیست ترش و شیرین.»
«نه، یعنی هیچ چیزی نیست که فقطپلا از خوک معمولی درست شده باشه؟ این یکینداره اونقدر سفته که حتی تمساح هم نمیتونه بجودش.»
«چقدر ادا درمیاری.هفت هر چی جلوتپلا میذارن رو بخور دیگه.»
«خب، پس لطفاًآهنی یه چیزی بهممیکرد بده که بتونم بخورم.»
«چرا خودت رو لوسدماغشون میکنی؟ تو که بدنتخدا میتونه آهن رو هم بجوه.»
«هی هیچی نمیگم،پرچم دلیل نمیشه چون اژدهامپلا هر آشغالی رو بخورم.»
«واقعاً؟»
«آره، همینه که هست.»
«داری چی میگی واسه خودت؟»
«از همین الانپرچم دلم واسه دستپختپخش زیک تنگ شده.»
«راست میگی. استعدادش به عنوانپخش یه قهرمان اصلاً برام مهمچیزی نیست، ولی مهارت آشپزیش حرف نداره.»
تیکهای از گوشت خوکخودش جهنمی ترش و شیرین روشاهانه برداشتم و گذاشتم تو دهنم.
«یکم سفته.»
«اگه از لاستیکپرچم هم درست شده بود،پلا از این نرمتر میشد.»
«به هر حال، من بهپخش قولم عمل کردم. سفر بهچیزی جاهای قشنگ و خوردن غذاهای خوشمزه.»
«اصلاً نباید باهات بحث کنم.»
«پس تومیشد هم باید بهفلج قولت عمل کنی.»
«کدوم قول؟»
«اینکه با همهفت الکس و داروچهپلا رو پیدا کنیم.»
«خب واسهچنگالهای همین داریم باذوب هم میگردیم دیگه.»
«من نیازی به یه شکموی غرغرو نداشتم. درخدا واقع، تنها کاری که تو دنیای شیاطین کردی اینمیکنم بود که ایده اولیهام رو خراب کنی، مگه نه؟»
«کدوم ایده؟»
«ایدهی خوبی بود. اگه قاره دوپلا تیکه میشد و هرجومرج راه میافتاد،اینجا خودشون با پای خودشون میخزیدن بیرون.»
«رابطه علتچنگالهای و معلولیشخودش اصلاً منطقی نیست.»
«چرا؟ چون هرجومرج به وجود میآد.نیست در نتیجه، دوک دوما که همه فکرادب میکردن مرده، سر و کلهاش پیدا میشه.»
«به هرزیر حال، همچینهفت چیزی امکان نداره.»
«چرا طرف انسانها رو میگیری؟ مگه اژدهایانشده بیطرف نیستن؟ چه قاره خوزه نابود بشهنداره چه نشه، هیچ تاثیری رو دنیای اژدهایان نمیذاره.»
«دردسرش خیلی زیاده.»
«مشکلش چیه؟»
«یه ذرهزیر با عقل سلیمپادشاه بهش فکر کن.»
«اگه عقل سلیمهفت داشتم که ازپلا خونه فرار نمیکردم، میکردم؟»
«هاه... از نظر پررویی،خودش احتمالاً تو کل تاریخغذای پادشاه شیاطین لنگه نداری.»
نوشیدنیای که ازش دود سبزفلج بلند میشد رو سر کشیدمبشه و مستقیم به یولگئوم خیره شدم.
«خب، از همون اول میدونستمپادشاه که تو اینقدر واسه متوقفمیفهمم کردنش به آب و آتیش میزنی.»
«معلومه. چون منهفت یه آدم منطقیپلا با عقل سلیمم.»
«نه، فکرچنگالهای نکنم دلیلشخودش این باشه.»
«پس چی؟»
«چون اژدهایان همونایی هستنهفت که به شدت رویشده حفظ نظم تعصب دارن.»
«خب...»
یولگئوم گاردش رو آوردخودش پایین و ناخودآگاه یهغذای قلپ از نوشیدنیش خورد.
بوی ترش و گندش به کنار،نیست حتی نتونست یه قلپ هم قورت بدهادب چون حس میکرد لبهاش داره ذوب میشه.
«یه لحظه وایسا! پس چراپادشاه جلوی من این کار رومیفهمم کردی؟ وقتی میدونستی جلوت رو میگیرم.»
همونطور که یولگئوم به لبخندپخش موذیانهی من نگاه میکرد، یهوچیزی یه فکری به سرش زد.
«نکنه... میخواستیچنگالهای منو بهخودش خودت مدیون کنی؟»
«از اونجایی که نقشهام رو خراب کردی، حالاخدا نوبت توئه که جبران کنی، مگه نه؟ خودت گفتیمیکنم آدم منطقیای هستی، درسته؟ عقل سلیم همینو میگه دیگه.»
«آه، یهزیر شرور بههفت تمام معنا...»
درست همون لحظههفت که یولگئوم میخواستپلا غرغراش رو شروع کنه...
ناگهان ساختمون میخانه لرزید.
«چی شد؟»
با یه لرزش کوچیک شروع شد کهپلا باعث شد بشقابها به هم بخورن ووجود حتی چند نفر از روی صندلیهاشون بیفتن.
خیلی از شیاطین که توپخش میخانه ول میگشتن، از ترسچیزی رفتن زیر میزها قایم شدن.
یه هرجومرج حسابی راه افتاد.
«زلزلهست؟»
زلزله اونقدر شدید بود کهپادشاه کل ساختمون میلرزید و یولگئوم باچیزی یه قیافهی نگران بهم نگاه کرد.
قیافهام کاملاً خونسرد بود. لبخندیپخش که رو لبام نشسته بود،چیزی یه جورایی تلخ و کنایهآمیز بود.
«آسمون اینجا توسط دنیای انسانها پوشونده شده، آتشفشانهای جدید مدام رو زمینبقیه فوران میکنن و زلزله هم یه چیز عادیه. زندگی تو دنیای شیاطینبده اینطوریه. حالا نمیشه بهشون حق داد که بخوان دنیای انسانها رو تسخیر کنن؟»
«خب این که...»
«یا شایدم ما آدمبدهایهفت داستانیم چون چشم طمعشده به مال بقیه دوختیم؟»
یولگئوم که تاهفت اون موقع ساکت بود،شده دوباره دهن باز کرد.
«تو که اصلاً به اتفاقات دنیای شیاطینناگاها اهمیتی نمیدی، مگه نه؟ واسه همینم ازباعث شغلت استعفا دادی و از خونه فرار کردی.»
«دقیقاً.»
تو سکوت،زیر نوشیدنیم روهفت سر کشیدم.
اونقدر قوی بود که میتونست توپلا یه ثانیه آهن رو تو خودشاینجا حل کنه، ولی هیچ مزهای نداشت.
«این دنیا...»
«به هم ریختهست؟»
«تو هم یکی از موجوداتیپادشاه هستی که اینطوری خلق شدی،میفهمم مگه نه؟ تو هم همینطوری هستی.»
«که چی؟»
«نمیتونی بگی نمیدونم،آهنی چون تو یه اژدهایناگاها طلای حقیقی هستی، درسته؟»
«من کهمیشد نمیدونم. مندماغشون فقط ۱۴ سالمه.»
یولگئوم زبونش روپرچم درآورد و دوباره شروعپلا کرد به حرف زدن.
«یه فکر بکر به سرم زد. درشده مورد الکس چیزی نمیدونم، ولی... داروچه هنوزمنداره یه جایی داره سم درست میکنه، مگه نه؟»
«البته اگه زنده باشه.»
«تو دنیای شیاطین موجود سمیای هست که شکارش سخت باشه؟ یه هیولای اونقدر قدرتمنداحترام و کمیاب که خود دوک مجبور بشه برای شکارش دست به کار بشه. یههیچ چیزی که به شدت سمی باشه، ولی چون شعور نداره، نشه بهش گفت شیطان.»
«ایدهی خوبیه.»
«خب، چیزی به ذهنت میرسه؟»
«آره. یه گزینهی مناسبخودش هست. سیاهخروس آتشی. توغذای آتشفشان آیو زندگی میکنن.»
در افسانههای قدیمی،تندش آیو یک آتشفشاننیست در آسمان بود.
میگفتند این آتشفشان عظیم که اسمش رو از خدای اساطیری محوشدهای گرفتهاسم بود، ۳۶۵ روز سال آتش پرتاب میکرد. آیو، آتشفشانی در دنیای شیاطین کهحرص این اسم رو یدک میکشید، قلهای غولپیکر با ۱۴ هزار متر ارتفاع بود.
به خاطر زمین ناهموارش، حتی بالاپلا رفتن تا نیمه راه هم برای شیاطینیوجود که قابلیت پرواز نداشتند، کار راحتی نبود.
با این حال، سرزمینی همذوب نبود که بشه فقط باحساب پرواز کردن به راحتی فتحش کرد.
به خاطر جریانهای هوای بالاروندهای که گرمایدئوس شدید آتشفشان ایجاد میکرد، همیشه ابرهایی مثلاحترام یک چادر روی قله سایه انداخته بودند.
ابرهای سیاهی که پر از خاکستر آتشفشانی بودند، در واقع ابرهایچیزی طوفانی و رعد و برقداری بودند. صاعقه مدام به زمین میخورددرهم و حتی اجازه نمیداد یک پر کاه هم اونجا سبز بشه.
این پرندههای گروس بودندپادشاه که تو استخر مواد مذابمیفهمم در قله آیو زندگی میکردند.
به نظر میرسید به طور غریزی از آتشغذای و رعد و برق خوششون میاد؛ تو مواددهنشون مذاب حمام میکردند و بین صاعقهها پرواز میکردند.
پرندههای گروس به شکلدماغشون یک دسته درآمده بودند وبده دایره بزرگی تو آسمون میکشیدند.
به نظرزیر میرسید حدودهفت ۳۰ تایی باشند.
جمعیت نسبتاً بزرگی بود. با تمرکزپلا فوقالعادهای یک شکاف تو آرایششون ایجاد کردهوجود بودند، انگار که در حال شکار باشند.
دئوس در حالیآهنی که به پرندههامیکرد نگاه میکرد، گفت:
«شاید ازدماغشون یه اژدهانیست هم قویتر باشن.»
یولگئوم عصبانیدماغشون شد ونیست جواب داد:
«چیزی بیشترزیر از یههفت حیوون بیعقل نیستن.»
«شاید از نظر شعور و فرهنگپلا تو برنده بشی، اما اگه کاراینجا به زورآزمایی بکشه، این پرندهها میبرن، نه؟»
«مبارزه کهچنگالهای فقط بهخودش زور بازو نیست.»
«این حرفو بعدتندش از اینکه منونیست شکست دادی میزنی، آره؟»
«میخوای یهزیر بار دیگه باپادشاه هم سرشاخ بشیم؟»
«همین؟»
«آه! حالم به هم میخوره!»
در حالی که این دو نفر داشتند باخدا هم یکی به دو میکردند، رهبر دسته پرندههایخواهش گروس ناگهان به سمت دریاچه مذاب شیرجه زد.
با پیشروی او، دههاهفت پرنده دیگه هم تو یکبودن خط مستقیم به پرواز درآمدند.
پرندهها ترسی از ماگمایپادشاه جوشان نداشتند و بدونبودن هیچ تردیدی توش پریدند.
به نظرچنگالهای میرسید شکارشون زیرذوب مواد مذاب باشه.
یولگئوم که داشتتندش این صحنه رو تماشادئوس میکرد، به حرف آمد:
«یه اژدهای باستانی...»
«اژدهای باستانی؟»
«آره. یه نوع اژدهای کهنه.»
«واقعاً اژدهاست؟»
«نه، با اژدها فرق داره. بیشتر شبیه یه جد دوردارم از اژدهایانه. همونطور که انسانهای بدون عقل شبیه میمونها هستن،یکی اینا هم نسخه قبل از تکامل و بیعقل اژدهایان محسوب میشن.»
هیولایی با فلسهای سیاهاسم زیر آبِ سرخ درولی حال شنا کردن بود.
شبیه ترکیبی از یک ماهی و مارمولکحساب بود؛ با پوزهای بلند شبیه تمساح، پاهایمیشد جلویی کوتاه و پنجهدار، و دمی شبیه گربهماهی.
اگرچه این یک هیولای چند صد متریبده بود که آزادانه تو مواد مذاب شنا میکرد،میکنم اما پرندههای گروس هم موجودات روحانی معمولیای نبودند.
یک گروس با پرهای قرمز و طول بال حدودخورد ۱۵ متر، به اعماق جایی که اژدهای باستانی بودکاملاً شیرجه زد و به چشمها و فلسهایش نوک کوبید.
اژدهای باستانی به خودش پیچیداینجا و با دهان تمساحمانندش یکیرستوران از پرندهها رو گاز گرفت.
پرنده درجا دومیکرد نیم شد وشاهانه اژدها نصفش رو بلعید.
رهبر پرندهها دستهاشفلج رو به دوخدا گروه تقسیم کرد.
سریعترها گروهی تشکیل دادند تا دید اژدهایبده باستانی رو مختل کنند، در حالی کهخواهش بقیه حمله تن به تن رو شروع کردند.
قدرت اژدهای باستانی وحشتناک بود.
حتی اون پرندهها هم وقتی لای دندونهای اژدهایمیاومد باستانی گیر میافتادند، درجا تیکه پاره میشدند. اما درفلج نهایت، این نبرد با پیروزی پرندههای گروس تموم شد.
اژدهای باستانی فلسهاش رو از دست دادبده و روی مواد مذاب شناور شد؛ بهخواهش پشت چرخید و گوشت قرمزش نمایان شد.
پرندهها به باله دمینیست اژدهای باستانی نوک زدند وخورد اونو به سمت خشکی کشیدند.
اونجا، دهها پرنده عجیب و غریبوجود شروع به پاره کردن شکم اژدهاییولگئوم باستانی و خوردن اندامهای داخلیش کردند.
دئوس گفت:
«اینم از راز بقا.»
او از اول تادماغشون آخر با دستبهسینه بهخدا مبارزه هیولاها نگاه کرده بود.
«گونههای اژدهایزیر باستانی هنوز توپادشاه دنیای شیاطین زندهن.»
«کجای این عجیبه؟»
«نه... اگه بهش فکرخودش کنی، احتمالاً طبیعیه. چونغذای اینجا زمانی خونهی انسانها بوده.»
این اولین باریتندش بود که ایننیست داستان رو میشنیدم.
دئوس با چهرهایپرچم کمی متعجب بهپخش یولگئوم نگاه کرد.
«دنیای شیاطین خونهی انسانهاست؟»
«خیلی وقت پیش.»
«پس، اونمیشد بالا یهدماغشون جور دنیای جدیده؟»
دئوس انگشتش رو به سمت بالاپخش نشانه رفت. قاره خوزه، دنیایی دیسکمانند کهاینجا تو هوا شناور بود، اونجا قرار داشت.
«همینطوره.»
«به هرچنگالهای حال، داروچه واقعاًذوب قراره بیاد اینجا؟»
«فکر کنممیشد احتمال زیادیدماغشون وجود داره.»
«خب، از اونجایی کههفت این حدس اژدهای طلای حقیقیه،بودن کاملاً منطقی به نظر میرسه.»
دئوس نگاهی به اطراف انداخت.
جای دلگیر و تاریکیخودش بود که پر ازغذای صخرههای آتشفشانی شده بود.
«اگه میدونستم قرارهتندش اینطوری بشه، زیکنیست رو با خودم میآوردم.»
«بهش میگفتم یه چیزی برایپادشاه خوردن درست کنه. از بسمیفهمم منتظر موندم حوصلم سر رفت.»
«خیلی آدم بیذوقیهفت هستی که میگیپلا قرار گذاشتنمون خوش نمیگذره.»
«هنوزم داری این حرفو میزنی؟»
«چون داریممیشد با همدماغشون سفر میکنیم دیگه!»
«اوه، واقعاً؟»
بعد از اون، تو قرار دو روزهشون (؟)،بودن تنها چیزی که دیدند صحنهای از شکار شدن حیواناترستوران کوچیکتر و ضعیفتر توسط حیوانات بزرگتر و قویتر بود.
روز بعد، یک دسته از پرندههایمیکرد گروس تو شکارشون شکست خوردند و خودشوننژادها تبدیل به غذای یک اژدهای باستانی شدند.
با اینکه این پرندهها مثل آب خوردن تو مواد مذاببشه رفت و آمد میکردند، اما به طرز بیرحمانهای توسط اژدهایکاملاً باستانی تیکه پاره شدند و هر ۲۰ تای اونها کشته شدند.
با این حال، مبارزه جالبی بودپخش و تونست تا حدی بیحوصلگی دئوساسم رو تو این کمین کردن کم کنه.
و در روز سوم.
دئوس ازچنگالهای کلهی سحرخودش داشت فحش میداد.
«اون حرومزاده.»
یولگئوم هم داشت بههفت همون جایی نگاه میکردشده که دئوس خیره شده بود.
«دیدی گفتم؟ کارم درسته، نه؟»
با وجود اینکه یولگئوم این رومیکرد با لحنی شوخطبعانه پرسید، اما لبهاشبقیه رو محکم روی هم فشار داد.
«اگه نمرده، بایدتندش بکشیمش. چون اوننیست الان یه مرده است.»
«نمیترسی؟»
«من؟»
«نه... اون.»
چیزی کهمیشد یولگئوم ودماغشون دئوس داشتند میدیدند.
کسی نبود جزپرچم الکس، یکی ازپخش هفت دوک دنیای شیاطین.
بدن دئوسپرچم از جلوی چشمهایپخش یولگئوم ناپدید شد.
بلافاصله بعد از اون، دئوسذوب درست روبروی الکس ظاهر شد.حساب اما دئوس نتونست الکس رو بگیره.
تقریباً در همون لحظه، الکس مثلنیست یک توهم بدون اینکه ردی ازدارم خودش به جا بذاره، ناپدید شد.
فقط یک چیزپرچم بود که دئوسپخش تونست به دست بیاره.
—چطور تونستی...
این تنها چیزیآهنی بود که الکس باناگاها تعجب به زبون آورد.