---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 73: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 73: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۱۷. سفر‌چنگال‌های​ به دنیای‌خودش​ شیاطین (۳)

«حالا، یه چیز خوشمزه بیار.»

دنیای شیاطین‌زیر​ پر از‌هفت​ موجودات زنده بود.

فقط قضیه این بود که‌پخش​ هیچ‌کدومشون مثل آدمیزاد دو تا‌چیزی​ دست و دو تا پا نداشتن.

از جونورهای هزارپا‌آهنی​ بگیر تا اونایی‌می‌کرد​ که اصلاً پا نداشتن.

نژادهای مختلف، هر کدوم با دم‌نیست​ مار، پاهای عنکبوت، کله‌ی پرنده یا‌دارم​ پایین‌تنه‌ی ماهی، واسه خودشون زندگی می‌کردن.

تنها وجه مشترکشون این‌هفت​ بود که هیچ‌کدوم تو‌شده​ دنیای انسان‌ها جایی نداشتن.

نه رژیم غذایی‌شون به هم می‌خورد و نه‌بودن​ سبک زندگی‌شون، واسه همین در نهایت زیر پرچم‌می‌خوام​ هفت تا پادشاه مختلف پخش و پلا شده بودن.

«نه، می‌فهمم که چیزی به‌ذوب​ اسم سبک زندگی اینجا وجود نداره.‌می‌اومد​ ولی خب، یه چیز خوشمزه می‌خوام!»

تو یه رستوران بودیم و‌فلج​ یولگئوم با یه قیافه‌ی درهم‌بشه​ و جدی داشت حرص می‌خورد.

هفت تا بشقاب غذا رو میز‌پخش​ بود که هر کدوم رنگ و‌اسم​ بوی عجیب‌وغریب خودشون رو به رخ می‌کشیدن.

کبابی، بخارپز، سرخ‌شده و آب‌پز.

گوشت و ماهی‌آهنی​ و پرنده و‌می‌کرد​ سبزیجات و پیازهای گیاهی.

یه ضیافت کامل از‌دماغشون​ غذاهای لذیذ که با مواد‌بده​ اولیه مختلف درست شده بودن.

مشکل اینجا بود‌پرچم​ که هیچ‌کدومشون با‌پخش​ ذائقه‌ی یولگئوم جور درنمی‌اومدن.

خورش ماهی جهنمی اون‌قدر افتضاح‌پخش​ بود که قاشق چنگال‌های آهنی‌چیزی​ رو تو خودش ذوب می‌کرد.

واسه ناگاها یه غذای شاهانه به حساب می‌اومد،‌غذای​ ولی واسه بقیه نژادها یا باعث ذوب شدن‌دهنشون​ دهنشون می‌شد یا بوی تندش دماغشون رو فلج می‌کرد.

«خوشمزه نیست؟»

«هی، دئوس. تو رو خدا یه‌پخش​ چیزی بده که بشه خورد. دارم با‌اینجا​ نهایت ادب و احترام ازت خواهش می‌کنم.»

«منظورت چیه؟»

«کاملاً جدیم.»

«این یکی چطوره؟‌تندش​ گوشت خوک جهنمی‌نیست​ ترش و شیرین.»

«نه، یعنی هیچ چیزی نیست که فقط‌پلا​ از خوک معمولی درست شده باشه؟ این یکی‌نداره​ اون‌قدر سفته که حتی تمساح هم نمی‌تونه بجودش.»

«چقدر ادا درمیاری.‌هفت​ هر چی جلوت‌پلا​ می‌ذارن رو بخور دیگه.»

«خب، پس لطفاً‌آهنی​ یه چیزی بهم‌می‌کرد​ بده که بتونم بخورم.»

«چرا خودت رو لوس‌دماغشون​ می‌کنی؟ تو که بدنت‌خدا​ می‌تونه آهن رو هم بجوه.»

«هی هیچی نمی‌گم،‌پرچم​ دلیل نمی‌شه چون اژدهام‌پلا​ هر آشغالی رو بخورم.»

«واقعاً؟»

«آره، همینه که هست.»

«داری چی می‌گی واسه خودت؟»

«از همین الان‌پرچم​ دلم واسه دست‌پخت‌پخش​ زیک تنگ شده.»

«راست می‌گی. استعدادش به عنوان‌پخش​ یه قهرمان اصلاً برام مهم‌چیزی​ نیست، ولی مهارت آشپزیش حرف نداره.»

تیکه‌ای از گوشت خوک‌خودش​ جهنمی ترش و شیرین رو‌شاهانه​ برداشتم و گذاشتم تو دهنم.

«یکم سفته.»

«اگه از لاستیک‌پرچم​ هم درست شده بود،‌پلا​ از این نرم‌تر می‌شد.»

«به هر حال، من به‌پخش​ قولم عمل کردم. سفر به‌چیزی​ جاهای قشنگ و خوردن غذاهای خوشمزه.»

«اصلاً نباید باهات بحث کنم.»

«پس تو‌می‌شد​ هم باید به‌فلج​ قولت عمل کنی.»

«کدوم قول؟»

«اینکه با هم‌هفت​ الکس و داروچه‌پلا​ رو پیدا کنیم.»

«خب واسه‌چنگال‌های​ همین داریم با‌ذوب​ هم می‌گردیم دیگه.»

«من نیازی به یه شکموی غرغرو نداشتم. در‌خدا​ واقع، تنها کاری که تو دنیای شیاطین کردی این‌می‌کنم​ بود که ایده اولیه‌ام رو خراب کنی، مگه نه؟»

«کدوم ایده؟»

«ایده‌ی خوبی بود. اگه قاره دو‌پلا​ تیکه می‌شد و هرج‌ومرج راه می‌افتاد،‌اینجا​ خودشون با پای خودشون می‌خزیدن بیرون.»

«رابطه علت‌چنگال‌های​ و معلولیش‌خودش​ اصلاً منطقی نیست.»

«چرا؟ چون هرج‌ومرج به وجود می‌آد.‌نیست​ در نتیجه، دوک دوما که همه فکر‌ادب​ می‌کردن مرده، سر و کله‌اش پیدا می‌شه.»

«به هر‌زیر​ حال، همچین‌هفت​ چیزی امکان نداره.»

«چرا طرف انسان‌ها رو می‌گیری؟ مگه اژدهایان‌شده​ بی‌طرف نیستن؟ چه قاره خوزه نابود بشه‌نداره​ چه نشه، هیچ تاثیری رو دنیای اژدهایان نمی‌ذاره.»

«دردسرش خیلی زیاده.»

«مشکلش چیه؟»

«یه ذره‌زیر​ با عقل سلیم‌پادشاه​ بهش فکر کن.»

«اگه عقل سلیم‌هفت​ داشتم که از‌پلا​ خونه فرار نمی‌کردم، می‌کردم؟»

«هاه... از نظر پررویی،‌خودش​ احتمالاً تو کل تاریخ‌غذای​ پادشاه شیاطین لنگه نداری.»

نوشیدنی‌ای که ازش دود سبز‌فلج​ بلند می‌شد رو سر کشیدم‌بشه​ و مستقیم به یولگئوم خیره شدم.

«خب، از همون اول می‌دونستم‌پادشاه​ که تو این‌قدر واسه متوقف‌می‌فهمم​ کردنش به آب و آتیش می‌زنی.»

«معلومه. چون من‌هفت​ یه آدم منطقی‌پلا​ با عقل سلیمم.»

«نه، فکر‌چنگال‌های​ نکنم دلیلش‌خودش​ این باشه.»

«پس چی؟»

«چون اژدهایان همونایی هستن‌هفت​ که به شدت روی‌شده​ حفظ نظم تعصب دارن.»

«خب...»

یولگئوم گاردش رو آورد‌خودش​ پایین و ناخودآگاه یه‌غذای​ قلپ از نوشیدنیش خورد.

بوی ترش و گندش به کنار،‌نیست​ حتی نتونست یه قلپ هم قورت بده‌ادب​ چون حس می‌کرد لب‌هاش داره ذوب می‌شه.

«یه لحظه وایسا! پس چرا‌پادشاه​ جلوی من این کار رو‌می‌فهمم​ کردی؟ وقتی می‌دونستی جلوت رو می‌گیرم.»

همون‌طور که یولگئوم به لبخند‌پخش​ موذیانه‌ی من نگاه می‌کرد، یهو‌چیزی​ یه فکری به سرش زد.

«نکنه... می‌خواستی‌چنگال‌های​ منو به‌خودش​ خودت مدیون کنی؟»

«از اونجایی که نقشه‌ام رو خراب کردی، حالا‌خدا​ نوبت توئه که جبران کنی، مگه نه؟ خودت گفتی‌می‌کنم​ آدم منطقی‌ای هستی، درسته؟ عقل سلیم همینو می‌گه دیگه.»

«آه، یه‌زیر​ شرور به‌هفت​ تمام معنا...»

درست همون لحظه‌هفت​ که یولگئوم می‌خواست‌پلا​ غرغراش رو شروع کنه...

ناگهان ساختمون میخانه لرزید.

«چی شد؟»

با یه لرزش کوچیک شروع شد که‌پلا​ باعث شد بشقاب‌ها به هم بخورن و‌وجود​ حتی چند نفر از روی صندلی‌هاشون بیفتن.

خیلی از شیاطین که تو‌پخش​ میخانه ول می‌گشتن، از ترس‌چیزی​ رفتن زیر میزها قایم شدن.

یه هرج‌ومرج حسابی راه افتاد.

«زلزله‌ست؟»

زلزله اون‌قدر شدید بود که‌پادشاه​ کل ساختمون می‌لرزید و یولگئوم با‌چیزی​ یه قیافه‌ی نگران بهم نگاه کرد.

قیافه‌ام کاملاً خونسرد بود. لبخندی‌پخش​ که رو لبام نشسته بود،‌چیزی​ یه جورایی تلخ و کنایه‌آمیز بود.

«آسمون اینجا توسط دنیای انسان‌ها پوشونده شده، آتشفشان‌های جدید مدام رو زمین‌بقیه​ فوران می‌کنن و زلزله هم یه چیز عادیه. زندگی تو دنیای شیاطین‌بده​ این‌طوریه. حالا نمی‌شه بهشون حق داد که بخوان دنیای انسان‌ها رو تسخیر کنن؟»

«خب این که...»

«یا شایدم ما آدم‌بدهای‌هفت​ داستانیم چون چشم طمع‌شده​ به مال بقیه دوختیم؟»

یولگئوم که تا‌هفت​ اون موقع ساکت بود،‌شده​ دوباره دهن باز کرد.

«تو که اصلاً به اتفاقات دنیای شیاطین‌ناگاها​ اهمیتی نمی‌دی، مگه نه؟ واسه همینم از‌باعث​ شغلت استعفا دادی و از خونه فرار کردی.»

«دقیقاً.»

تو سکوت،‌زیر​ نوشیدنیم رو‌هفت​ سر کشیدم.

اون‌قدر قوی بود که می‌تونست تو‌پلا​ یه ثانیه آهن رو تو خودش‌اینجا​ حل کنه، ولی هیچ مزه‌ای نداشت.

«این دنیا...»

«به هم ریخته‌ست؟»

«تو هم یکی از موجوداتی‌پادشاه​ هستی که این‌طوری خلق شدی،‌می‌فهمم​ مگه نه؟ تو هم همین‌طوری هستی.»

«که چی؟»

«نمی‌تونی بگی نمی‌دونم،‌آهنی​ چون تو یه اژدهای‌ناگاها​ طلای حقیقی هستی، درسته؟»

«من که‌می‌شد​ نمی‌دونم. من‌دماغشون​ فقط ۱۴ سالمه.»

یولگئوم زبونش رو‌پرچم​ درآورد و دوباره شروع‌پلا​ کرد به حرف زدن.

«یه فکر بکر به سرم زد. در‌شده​ مورد الکس چیزی نمی‌دونم، ولی... داروچه هنوزم‌نداره​ یه جایی داره سم درست می‌کنه، مگه نه؟»

«البته اگه زنده باشه.»

«تو دنیای شیاطین موجود سمی‌ای هست که شکارش سخت باشه؟ یه هیولای اون‌قدر قدرتمند‌احترام​ و کمیاب که خود دوک مجبور بشه برای شکارش دست به کار بشه. یه‌هیچ​ چیزی که به شدت سمی باشه، ولی چون شعور نداره، نشه بهش گفت شیطان.»

«ایده‌ی خوبیه.»

«خب، چیزی به ذهنت می‌رسه؟»

«آره. یه گزینه‌ی مناسب‌خودش​ هست. سیاه‌خروس آتشی. تو‌غذای​ آتشفشان آیو زندگی می‌کنن.»

در افسانه‌های قدیمی،‌تندش​ آیو یک آتشفشان‌نیست​ در آسمان بود.

می‌گفتند این آتشفشان عظیم که اسمش رو از خدای اساطیری محوشده‌ای گرفته‌اسم​ بود، ۳۶۵ روز سال آتش پرتاب می‌کرد. آیو، آتشفشانی در دنیای شیاطین که‌حرص​ این اسم رو یدک می‌کشید، قله‌ای غول‌پیکر با ۱۴ هزار متر ارتفاع بود.

به خاطر زمین ناهموارش، حتی بالا‌پلا​ رفتن تا نیمه راه هم برای شیاطینی‌وجود​ که قابلیت پرواز نداشتند، کار راحتی نبود.

با این حال، سرزمینی هم‌ذوب​ نبود که بشه فقط با‌حساب​ پرواز کردن به راحتی فتحش کرد.

به خاطر جریان‌های هوای بالارونده‌ای که گرمای‌دئوس​ شدید آتشفشان ایجاد می‌کرد، همیشه ابرهایی مثل‌احترام​ یک چادر روی قله سایه انداخته بودند.

ابرهای سیاهی که پر از خاکستر آتشفشانی بودند، در واقع ابرهای‌چیزی​ طوفانی و رعد و برق‌داری بودند. صاعقه مدام به زمین می‌خورد‌درهم​ و حتی اجازه نمی‌داد یک پر کاه هم اونجا سبز بشه.

این پرنده‌های گروس بودند‌پادشاه​ که تو استخر مواد مذاب‌می‌فهمم​ در قله آیو زندگی می‌کردند.

به نظر می‌رسید به طور غریزی از آتش‌غذای​ و رعد و برق خوششون میاد؛ تو مواد‌دهنشون​ مذاب حمام می‌کردند و بین صاعقه‌ها پرواز می‌کردند.

پرنده‌های گروس به شکل‌دماغشون​ یک دسته درآمده بودند و‌بده​ دایره بزرگی تو آسمون می‌کشیدند.

به نظر‌زیر​ می‌رسید حدود‌هفت​ ۳۰ تایی باشند.

جمعیت نسبتاً بزرگی بود. با تمرکز‌پلا​ فوق‌العاده‌ای یک شکاف تو آرایششون ایجاد کرده‌وجود​ بودند، انگار که در حال شکار باشند.

دئوس در حالی‌آهنی​ که به پرنده‌ها‌می‌کرد​ نگاه می‌کرد، گفت:

«شاید از‌دماغشون​ یه اژدها‌نیست​ هم قوی‌تر باشن.»

یولگئوم عصبانی‌دماغشون​ شد و‌نیست​ جواب داد:

«چیزی بیشتر‌زیر​ از یه‌هفت​ حیوون بی‌عقل نیستن.»

«شاید از نظر شعور و فرهنگ‌پلا​ تو برنده بشی، اما اگه کار‌اینجا​ به زورآزمایی بکشه، این پرنده‌ها می‌برن، نه؟»

«مبارزه که‌چنگال‌های​ فقط به‌خودش​ زور بازو نیست.»

«این حرفو بعد‌تندش​ از اینکه منو‌نیست​ شکست دادی می‌زنی، آره؟»

«می‌خوای یه‌زیر​ بار دیگه با‌پادشاه​ هم سرشاخ بشیم؟»

«همین؟»

«آه! حالم به هم می‌خوره!»

در حالی که این دو نفر داشتند با‌خدا​ هم یکی به دو می‌کردند، رهبر دسته پرنده‌های‌خواهش​ گروس ناگهان به سمت دریاچه مذاب شیرجه زد.

با پیشروی او، ده‌ها‌هفت​ پرنده دیگه هم تو یک‌بودن​ خط مستقیم به پرواز درآمدند.

پرنده‌ها ترسی از ماگمای‌پادشاه​ جوشان نداشتند و بدون‌بودن​ هیچ تردیدی توش پریدند.

به نظر‌چنگال‌های​ می‌رسید شکارشون زیر‌ذوب​ مواد مذاب باشه.

یولگئوم که داشت‌تندش​ این صحنه رو تماشا‌دئوس​ می‌کرد، به حرف آمد:

«یه اژدهای باستانی...»

«اژدهای باستانی؟»

«آره. یه نوع اژدهای کهنه.»

«واقعاً اژدهاست؟»

«نه، با اژدها فرق داره. بیشتر شبیه یه جد دور‌دارم​ از اژدهایانه. همون‌طور که انسان‌های بدون عقل شبیه میمون‌ها هستن،‌یکی​ اینا هم نسخه قبل از تکامل و بی‌عقل اژدهایان محسوب می‌شن.»

هیولایی با فلس‌های سیاه‌اسم​ زیر آبِ سرخ در‌ولی​ حال شنا کردن بود.

شبیه ترکیبی از یک ماهی و مارمولک‌حساب​ بود؛ با پوزه‌ای بلند شبیه تمساح، پاهای‌می‌شد​ جلویی کوتاه و پنجه‌دار، و دمی شبیه گربه‌ماهی.

اگرچه این یک هیولای چند صد متری‌بده​ بود که آزادانه تو مواد مذاب شنا می‌کرد،‌می‌کنم​ اما پرنده‌های گروس هم موجودات روحانی معمولی‌ای نبودند.

یک گروس با پرهای قرمز و طول بال حدود‌خورد​ ۱۵ متر، به اعماق جایی که اژدهای باستانی بود‌کاملاً​ شیرجه زد و به چشم‌ها و فلس‌هایش نوک کوبید.

اژدهای باستانی به خودش پیچید‌اینجا​ و با دهان تمساح‌مانندش یکی‌رستوران​ از پرنده‌ها رو گاز گرفت.

پرنده درجا دو‌می‌کرد​ نیم شد و‌شاهانه​ اژدها نصفش رو بلعید.

رهبر پرنده‌ها دسته‌اش‌فلج​ رو به دو‌خدا​ گروه تقسیم کرد.

سریع‌ترها گروهی تشکیل دادند تا دید اژدهای‌بده​ باستانی رو مختل کنند، در حالی که‌خواهش​ بقیه حمله تن به تن رو شروع کردند.

قدرت اژدهای باستانی وحشتناک بود.

حتی اون پرنده‌ها هم وقتی لای دندون‌های اژدهای‌می‌اومد​ باستانی گیر می‌افتادند، درجا تیکه پاره می‌شدند. اما در‌فلج​ نهایت، این نبرد با پیروزی پرنده‌های گروس تموم شد.

اژدهای باستانی فلس‌هاش رو از دست داد‌بده​ و روی مواد مذاب شناور شد؛ به‌خواهش​ پشت چرخید و گوشت قرمزش نمایان شد.

پرنده‌ها به باله دمی‌نیست​ اژدهای باستانی نوک زدند و‌خورد​ اونو به سمت خشکی کشیدند.

اونجا، ده‌ها پرنده عجیب و غریب‌وجود​ شروع به پاره کردن شکم اژدهای‌یولگئوم​ باستانی و خوردن اندام‌های داخلیش کردند.

دئوس گفت:

«اینم از راز بقا.»

او از اول تا‌دماغشون​ آخر با دست‌به‌سینه به‌خدا​ مبارزه هیولاها نگاه کرده بود.

«گونه‌های اژدهای‌زیر​ باستانی هنوز تو‌پادشاه​ دنیای شیاطین زنده‌ن.»

«کجای این عجیبه؟»

«نه... اگه بهش فکر‌خودش​ کنی، احتمالاً طبیعیه. چون‌غذای​ اینجا زمانی خونه‌ی انسان‌ها بوده.»

این اولین باری‌تندش​ بود که این‌نیست​ داستان رو می‌شنیدم.

دئوس با چهره‌ای‌پرچم​ کمی متعجب به‌پخش​ یولگئوم نگاه کرد.

«دنیای شیاطین خونه‌ی انسان‌هاست؟»

«خیلی وقت پیش.»

«پس، اون‌می‌شد​ بالا یه‌دماغشون​ جور دنیای جدیده؟»

دئوس انگشتش رو به سمت بالا‌پخش​ نشانه رفت. قاره خوزه، دنیایی دیسک‌مانند که‌اینجا​ تو هوا شناور بود، اونجا قرار داشت.

«همین‌طوره.»

«به هر‌چنگال‌های​ حال، داروچه واقعاً‌ذوب​ قراره بیاد اینجا؟»

«فکر کنم‌می‌شد​ احتمال زیادی‌دماغشون​ وجود داره.»

«خب، از اونجایی که‌هفت​ این حدس اژدهای طلای حقیقیه،‌بودن​ کاملاً منطقی به نظر می‌رسه.»

دئوس نگاهی به اطراف انداخت.

جای دلگیر و تاریکی‌خودش​ بود که پر از‌غذای​ صخره‌های آتشفشانی شده بود.

«اگه می‌دونستم قراره‌تندش​ این‌طوری بشه، زیک‌نیست​ رو با خودم می‌آوردم.»

«بهش می‌گفتم یه چیزی برای‌پادشاه​ خوردن درست کنه. از بس‌می‌فهمم​ منتظر موندم حوصلم سر رفت.»

«خیلی آدم بی‌ذوقی‌هفت​ هستی که می‌گی‌پلا​ قرار گذاشتنمون خوش نمی‌گذره.»

«هنوزم داری این حرفو می‌زنی؟»

«چون داریم‌می‌شد​ با هم‌دماغشون​ سفر می‌کنیم دیگه!»

«اوه، واقعاً؟»

بعد از اون، تو قرار دو روزه‌شون (؟)،‌بودن​ تنها چیزی که دیدند صحنه‌ای از شکار شدن حیوانات‌رستوران​ کوچیک‌تر و ضعیف‌تر توسط حیوانات بزرگ‌تر و قوی‌تر بود.

روز بعد، یک دسته از پرنده‌های‌می‌کرد​ گروس تو شکارشون شکست خوردند و خودشون‌نژادها​ تبدیل به غذای یک اژدهای باستانی شدند.

با اینکه این پرنده‌ها مثل آب خوردن تو مواد مذاب‌بشه​ رفت و آمد می‌کردند، اما به طرز بی‌رحمانه‌ای توسط اژدهای‌کاملاً​ باستانی تیکه پاره شدند و هر ۲۰ تای اون‌ها کشته شدند.

با این حال، مبارزه جالبی بود‌پخش​ و تونست تا حدی بی‌حوصلگی دئوس‌اسم​ رو تو این کمین کردن کم کنه.

و در روز سوم.

دئوس از‌چنگال‌های​ کله‌ی سحر‌خودش​ داشت فحش می‌داد.

«اون حروم‌زاده.»

یولگئوم هم داشت به‌هفت​ همون جایی نگاه می‌کرد‌شده​ که دئوس خیره شده بود.

«دیدی گفتم؟ کارم درسته، نه؟»

با وجود اینکه یولگئوم این رو‌می‌کرد​ با لحنی شوخ‌طبعانه پرسید، اما لب‌هاش‌بقیه​ رو محکم روی هم فشار داد.

«اگه نمرده، باید‌تندش​ بکشیمش. چون اون‌نیست​ الان یه مرده است.»

«نمی‌ترسی؟»

«من؟»

«نه... اون.»

چیزی که‌می‌شد​ یولگئوم و‌دماغشون​ دئوس داشتند می‌دیدند.

کسی نبود جز‌پرچم​ الکس، یکی از‌پخش​ هفت دوک دنیای شیاطین.

بدن دئوس‌پرچم​ از جلوی چشم‌های‌پخش​ یولگئوم ناپدید شد.

بلافاصله بعد از اون، دئوس‌ذوب​ درست روبروی الکس ظاهر شد.‌حساب​ اما دئوس نتونست الکس رو بگیره.

تقریباً در همون لحظه، الکس مثل‌نیست​ یک توهم بدون اینکه ردی از‌دارم​ خودش به جا بذاره، ناپدید شد.

فقط یک چیز‌پرچم​ بود که دئوس‌پخش​ تونست به دست بیاره.

—چطور تونستی...

این تنها چیزی‌آهنی​ بود که الکس با‌ناگاها​ تعجب به زبون آورد.

ناولها | novelha.net