چپتر 159: چرا استعفا دادم؟
0زیک لبخند تلخی زد.
و خیلیروز زود غرقدیگهست در آشپزی شد.
کاتران در حالی کهمینوشید به نیمرخش نگاه میکرد،اهل حس عجیبی بهش دست داد.
انگار بیشتر از اینکه آشپزی کند، داشت مراقبه میکرد.هستی گاهی با لذت و گاهی با درد. غرق دردرباره افکارش بود و انگار ابدیتی را در آن حالت میگذراند.
سیگنی آهی کشید و گفت:
«انگار برادرم دوباره رفته توچون فکر. مخصوصاً وقتی میبینم دوبارهنباشه جلوی این دکه غذای قدیمی ایستاده.»
«فکر میکنیجوشاک این دکه معنیلیوان خاصی براش داره؟»
«آره. اینتنهایی دکه یه جورایینوشیدنی نقطه شروع برادرمه.»
سیگنی آروم روی میز زد.
زمانی که سیگنی با نگاهی شیطنتآمیز، دکه قدیمی راشایدم که در خرابههای قلعه جوریکس رها شده بود روینوشیدن کولش گذاشت و برگرداند، دقیقاً مثل الان آه کشیده بود.
لاخه به حرفتنهایی آمد: «نگرانی لزوماًنوشیدنی چیز بدی نیست.»
«اینکه اصلاًتنهایی نگران چیزیلیوان نباشی خیلی بدتره.»
«حرف لاخه درسته. ولی اینکهجنگی آدم ۱۰ سال درگیر نگرانیهایی باشهمینوشید که هنوز حل نشدن، یکم سنگینه.»
«نیازی نیستروز حتماً بهدیگهست نتیجه برسه.»
«روز موعود ۱۰ سالمینوشید دیگهست. چون ممکنه جنگی درنوشیدن کار باشه، یا شایدم نباشه.»
جوشاک که داشت تنهایی مینوشید،نوشیدنی یک لیوان پر از نوشیدنیقبلاً رو هول داد جلوی کاتران.
«اهل نوشیدن هستی؟»
«قبلاً با پدرموعود و مادرم یکیممکنه دو پیک خوردم.»
«نوشیدنی خوبیه. لاخه اینجا درباره همهنوشیدنی غذاهای دنیا کلی اطلاعات داره. نوشیدنیهاپدر هم تو همون دسته قرار میگیرن.»
لاخه باتنهایی خجالت نگاهشلیوان رو دزدید.
«دیگه هندونه زیر بغلم نذار.جنگی ولی قرار نیست طرز تهیهتنهایی این نوشیدنی رو بهت یاد بدم.»
کاتران که داشت به اینچون مکالمه پر سر و صدا گوشجوشاک میداد، یک جرعه از نوشیدنیاش خورد.
مایعی شیرین و درمینوشید عین حال تلخ از گلویشنوشیدن پایین رفت. معدهاش گرم شد.
درست همون موقع،مینوشید اولین ظرف غذایهول زیک اومد روی میز.
«همونطور که انتظارچون میرفت، با یهکار گوشت سبک شروع کرد.»
با اینروز حرف زیک، همهچون زدند زیر خنده.
«گوشت گراز وحشی بالغ که تو روغن تند تفتنوشیدن داده شده. شاید بوش یکم تند باشه، ولی وقتیاینجا بهش معتاد بشی، دیگه محاله مزهاش رو فراموش کنی.»
«گوشت همیشه بهترینه.»
لاخه لبخندی زدچون و غذا رو توشایدم بشقاب جلوی خودش کشید.
بعد یه بشقاب دیگه هم برای سیگنی کهکار به خاطر شمشیر جادویی پشتش سختش بود تکونهول بخوره کشید، و دیس بزرگ رو هول داد اونطرف.
کاتران سهم خودش رو ریختلیوان تو کاسه و بلافاصله یههستی تیکه گوشت گذاشت تو دهنش.
طعم تند و آتشینلیوان و بوی پر ادویه گوشت،هستی سوراخهای بینیاش رو پر کرد.
دقیقاً همونطوری بود که زیکجنگی گفت. بوش تند بود. ولیتنهایی اصلاً از طعمش بدش نیومد.
«خوشمزهست؟»
«آره، آره. واقعاً خوشمزهست.»
زیک ازتنهایی جواب کاترانلیوان خندهاش گرفت.
«خوشحالم که با سلیقهت جوره.»
«نه، اصلاً بد نیست. خیلیچون هم خوشمزهست. فکر کنم حتی ازجوشاک غذاهای سرآشپز خانوادهمون هم بهتر باشه.»
کاتران دوباره یه تیکه گوشتلیوان رو همراه با سبزیجاتی مثلهستی لوبیا سبز گذاشت تو دهنش.
انگار یه ادویه خاصی قاطیشنوشیدنی بود. انفجار این عطر غیرقابلقبلاً توصیف، حس لذتبخشی بهش میداد.
جوشاک دوباره براش نوشیدنی ریخت.
کاتران تو سکوت نوشیدنی رو گرفت.ممکنه فقط دو پیک خورده بود، ولیتنهایی از همین الان داشت احساس مستی میکرد.
نوشیدنی قوی بود ومینوشید خستگیِ تلنبار شده تواهل بدنش هم کم نبود.
با شجاعتی کهمینوشید از مستی قرض گرفتهاهل بود، به حرف اومد:
«زیک دقیقاً چیه؟»
«یعنی واقعاً متوقف شده؟»
«آخر چطور ممکنه... چطور ممکنه قهرمانی که پادشاه شیاطین رو شکستقبلاً داده... فاسد بشه؟ تو واقعاً یه ساحرهای؟ اون شمشیر شیطانی پشتتدنیا دیگه چیه؟» کاتران دوباره یه تیکه گوشت برداشت و گذاشت تو دهنش.
«کسی که میتونه همچین غذاهای خوشمزهایهول درست کنه، یه جنگجوی تاریکیه؟ مردممادرم دنیا هم دقیقاً مثل من گیج شدن.»
سیگنی چونهاش روچون روی دستش گذاشتکار و آروم گفت:
«منظورت داستان قهرمانیهموعود که توسط یهممکنه ساحره فاسد شده؟»
«من... من اصلاً نمیتونم به تو بههول چشم یه ساحره نگاه کنم، سیگنی. آخهیکی یه نفر چطور میتونه اینقدر زیبا باشه!»
«رزها هم زیبان، ولیلیوان خار دارن.» لاخه ازنوشیدن حرف سیگنی جا خورد.
«چرا آدمادیگهست از گلممکنه رز بدشون میاد؟»
«اینطور نیست که بدشون بیاد،چون دقیقاً برعکسه. چون دوسش دارن،نباشه ضربالمثلهای زیادی در موردش ساخته شده.»
«دوسش دارن ولی ازشمینوشید تو یه معنی بداهل استفاده میکنن؟ عجیب نیست؟»
«فکر کنمتنهایی حسودیشون میشه.لیوان بس که خوشگله.»
سیگنی دوبارهدیگهست به کاتران نگاهجنگی کرد و گفت:
«من یهروز ساحرهام. من برادرمچون رو فاسد کردم.»
«این حرفو نزن.»
زیک لبخند تلخی زد.
«اینا همش انتخابچون خودم بود. توکار هیچ کاری نکردی.»
«باید دستت رو ول میکردم. ولی برادر، من تا همین الانش همتنهایی هیچوقت پشیمون نشدم. هیچوقت حتی برای یه لحظه هم ازت متنفر نشدم،پیک مگه همون وقتایی که مجبور بودم برای یه لحظه دستت رو ول کنم.»
کاتران از اینتنهایی اعتراف، با گونههاینوشیدنی سرخشده احساس گیجی میکرد.
سیگنی میگفت که یهلیوان ساحرهست و زیک همنوشیدن اعتراف میکرد که فاسد شده.
چطور باید این دوممکنه نفر رو قضاوت میکرد؟ اماجوشاک یه چیز کاملاً روشن بود.
نمیخواست شاهدروز روشهای پست وچون کثیف آکر باشه.
«معاون اسقف آکر، همونی کهلیوان با من اومده، داره نقشههستی میکشه که سیگنی رو مسموم کنه.»
این اعترافی بود کهلیوان شجاعت زیادی میخواست. اما واکنشیهستی که گرفت واقعاً غیرمنتظره بود.
«میدونم.»
زیک در حالی که داشتچون ظرف دوم غذا رو آمادهنباشه میکرد، با آرامش ادامه داد:
«اینجا تو نویهکان هیچ چیزی نیست کههول جناب لاخه نتونه ببینه یا بشنوه. هر اتفاقیپیک که تو اون پادگان میافته به گوشش میرسه.»
کاتران با تعجب به لاخه نگاه کرد. فکر میکرد اونا دارنپدر از یه جور جادوی جاسوسی استفاده میکنن، ولی در واقع همهچیزکلی زیر سر اون تاکهایی بود که روی دیوارهای ساختمون رشد کرده بودن.
اونا مثل یه شبکه عصبیجنگی به لاخه وصل بودن وتنهایی اطلاعات بیشماری رو بهش منتقل میکردن.
«شما میدونستید... میدونستید؟موعود پس چرا فقطممکنه دارید تماشا میکنید؟»
زیک آرد رو رقیقمینوشید کرد و ریخت روی تابهاینوشیدن که یکم چرب شده بود.
«مردم بیرون نمیدونن اینجا تو نویهکان چهاهل جور جاییه. اصلاً میتونی درک کنی زنده موندنخوردم تو این مکان چه وزن و تاوانی داره؟»
جوشاک لبخندی زدچون و حرفهای زیککار را تأیید کرد.
«این یعنی امکان نداره یه شماس اعظمجنگی تازهکار بتونه تو ترور موفق بشه. مالیوان داریم با یه چیز خیلی بزرگتر میجنگیم.»
«منظورت از چیز بزرگتر چیه؟»
«تحریف.»
«نمیفهمم چی میگی.»
«دقیقاً همینه. تحریف. این دنیا به هم پیچیده و تحریف شده است. نویهکانمینوشید جاییه که اونایی که از این وضعیت ناامید شدن، دور هم جمع میشن. مااینجا داریم با تکیه بر قدرتهای فراانسانی لرد زیک و همکارانش، آرمانشهر خودمون رو میسازیم.»
«این دنیا تحریف شده؟ خدا اعلیحضرت رو به عنوان نمایندهاش فرستاد تا پادشاهیایمادرم پر از هماهنگی و نظم تأسیس کنه. جنگجو و قدیسه همیشه تو جنگ علیهدسته پادشاه شیاطین، تحت حمایت سونگهوانگچونگ پیروز میشن. مگه دنیایی بینقصتر از این هم هست؟»
«اگه اینطور بود، مالیوان الان فقط یه مشت جنگجویهستی تاریک و شرورهای پستفطرت بودیم.»
خودِ وجود «جنگجویچون سیاه» یه شکافکار تو این نظم بود.
به همین خاطرموعود هم بود کهممکنه کاتران گیج شده بود.
«آقای جوشاک،جوشاک بیخیال شو. کاترانلیوان داره اذیت میشه.»
جوشاک با حرف سیگنیلیوان شونهای بالا انداخت ونوشیدن لیوان کاتران رو پر کرد.
«انگار یه حرف بیربط زدم. آقای کاتران، اینجا روجوشاک فراموش کن. از اونجایی که تو یه خونخالصی، بایدقبلاً برگردی پیش خانوادهت و نسلت رو ادامه بدی. زن داری؟»
«اوه، نه. به نظر میرسه نسل صفر هالیگامکار قراره یکی از برادرزادههاش باشه. یه بچه با سطحاهل خون خالص بالا هم به دنیا اومده. من کوچکترینشونم.»
«انگار خانواده هالیگامتنهایی به محض تولد،نوشیدنی خونخالصها رو آزمایش میکنه.»
«آره، همینطوره.»
«میفهمی این چه امتیاز بزرگیه؟»
کاتران در جوابموعود سؤال جوشاک سرشممکنه رو کج کرد.
زیک غذای آمادهتنهایی شده رو روی میزهول گذاشت. با لبخند گفت:
«هر چی که هست، باهاش مثل یهاهل امتیاز یا تحریف برخورد نکنید. اگه فقطپیک بخواید درباره سیاست حرف بزنید، مردم طردتون میکنن.»
«مگه بهدیگهست همین خاطرممکنه نیومدی اینجا؟»
به نظر میرسیدموعود جوشاک خون انقلابیممکنه تو رگهاش داره.
زیک گفت:
«بفرمایید، سبزیجات تفت دادهلیوان شده و گوشت خوکنوشیدن پیچیده شده تو پنکیک گندم.»
چاپستیکهای بقیهدیگهست دوباره با سرعتجنگی به حرکت دراومد.
زیک با دیدنموعود این صحنه باممکنه خوشحالی لبخند زد.
چی میشد اگهتنهایی به جای جنگجو،نوشیدنی یه آشپز میشدم؟
آیا تا الانمینوشید میتونستم به عنوانهول آشپزش کنارش باشم؟
روز بعد.
زیک اولروز صبح یهدیگهست ملاقاتی داشت.
یه شمشیرزن به ناممینوشید بلو دلوز بود، یکیاهل از ده شوالیه ارشد.
«لرد زیک!»
«آقای دلوز، برگشتید؟»
«پیداشون کردم!»
چشمهای زیک باتنهایی صدای تقریباً فریادمانندنوشیدنی دلوز گرد شد.
«ردپای کوتولهها! تجهیزاتی کهلیوان اون زغالسوزهای قدکوتاه میسازننوشیدن داره دست به دست میچرخه!»
«میدونستم! امکاندیگهست نداره اوناممکنه منقرض شده باشن.»
«میخواید چیکار کنید؟»
«همین الان راهتنهایی میافتم. لطفاً شوالیههاینوشیدنی اصلی رو احضار کن.»
«بله!»
از ده شوالیه اصلی،ممکنه شش نفر در حالنباشه حاضر تو قلعه مستقر بودن.
وقتی دستور تجمع تو زمانی داده شدجنگی که هنوز صبحانه تموم نشده بود، همهلیوان با چهرههای متعجب تو تالار شهر جمع شدن.
«بالاخره رد اون زغالسوزهای قدکوتاهی که مدتها دنبالشون بودیم رو پیداقبلاً کردم. مطمئن نیستم که همون شوالیههای قبیله ریشه جنوبی باشن، امادنیا خدا کنه باشن، چون اگه باشن قطعاً کمک بزرگی برامون میشن.»
با حرفهای زیک، شوالیههایلیوان اصلی نگاهی به همنوشیدن انداختن و سر تکون دادن.
شهر قلعهایدیگهست نویهکان همیشهممکنه تشنهی قدرت بود.
قدرت زیاد،روز تنها راه برایچون زنده موندن بود.
جوشاک پرسید:
«برنامهت برایتنهایی سازماندهی اینلیوان سفر اکتشافی چیه؟»
«فکر میکنم تنهایی برم.»
«تنهایی؟»
«من تنها کسیام که بالیوان زغالسوزها ارتباطی دارم. به نظرمهستی مؤدبانه نیست که یه جایگزین بفرستم...»
«اگه لرد زیک اینجا نباشه، خلأهول قدرت تو نویهکان اجتنابناپذیره. تو اینمادرم وضعیت، هرچی گروه اکتشافی کوچیکتر باشه بهتره.»
بلو دلوز گفت:
«با این حال، خطرناک نیست؟ تو قاره خوزه،کار به دوک زیک میگن قهرمان سیاه. باهاش توهول همون سطحی برخورد میکنن که با یه شیطان.»
«اگه یه ماسک بزنم مشکلیلیوان پیش نمیاد، نه؟ از قضا آدماییقبلاً هم هستن که بتونن کمک کنن.»
جوشاک دست زد و گفت:
«آقای کاتران میتونه خیلی کمک کنه. اگه از یه خانواده رتبه G باشه، هیچکس بهش شک نمیکنه.»
«خیلی وقت بود بهدیگهست عنوان خدمتکار یه جنگجویکار دیگه کار نکرده بودم.»
زیک پوزخندی زد.
همه شوالیههایتنهایی اصلی ازلیوان گذشتهاش خبر داشتن.
وقتی جوونتر بود، زیک یهجنگی آدم رده پایین بود کهتنهایی کارهای خردهریز بقیه رو انجام میداد.
کمتر کاری بود که امتحان نکرده باشه،جنگی از ظرف شستن تو رستوران و پادوییلیوان تو هتل گرفته تا کار به عنوان پیک.
اونقدر کارهایی مثل تمیز کردن فاضلاب و جارواهل کردن دودکشها رو انجام داده بود که حتیخوردم کارمندهای تماموقت هم میاومدن پیشش و ازش راهنمایی میخواستن.
حتی وقتی به عنوان یهنوشیدنی جنگجو خودش رو نشون داد، توپدر موقعیت معتبری مثل رهبر گروه نبود.
اگه بخوام دقیقترچون بگم، اون نماد کارهایشایدم خردهریز و آشپزی بود.
بعد از اون، زیک بهچون صحبت درباره سیستم دفاعی نویهکاننباشه تو زمان غیبتش ادامه داد.
با این حال، چون قصد داشت مهرههای قدرتمندی مثلنوشیدن لاخه، سادیموس و نزار رو اونجا بذاره، فکر میکرداینجا برای دفع تعداد زیادی از دشمنا مشکلی نخواهند داشت.
بعد از جلسهمینوشید شوالیههای اصلی، زیکهول اول رفت پیش سیگنی.
سیگنی تو اقامتگاه شهردارممکنه که فاصله زیادی بانباشه تالار شهر نداشت، مستقر بود.
اقامتگاه رسمی فعلی شهردار،دیگهست زمین تا آسمون باکار اون عمارت گذشته فرق داشت.
به جای یه باغ قشنگ، یه باغچه سبزیجات اونجا بود.هستی آدمهایی که تو فضای داخلی با کفپوش و کاشیهای مرمرهمه قدم میزدن، اشرافزادههای نجیب نبودن، بلکه آدمهای بیپناه و معمولی بودن.
این خونه بهمینوشید پناهگاهی برای یتیمها واهل معلولین تبدیل شده بود.
به خاطر جنگهای طولانی،ممکنه قلعه پر از یتیمنباشه و معلول شده بود.
از بین اونا، کسایی که خیلی جوون بودن، معلولیتشایدم جسمی داشتن یا اونقدر پیر بودن که نمیتونستن ازنوشیدن پس خودشون بربیان، تو نوانخانههای جداگانهای اسکان داده شده بودن.