---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 159: چرا استعفا دادم؟ • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 159: چرا استعفا دادم؟

0

زیک لبخند تلخی زد.

و خیلی‌روز​ زود غرق‌دیگه‌ست​ در آشپزی شد.

کاتران در حالی که‌می‌نوشید​ به نیم‌رخش نگاه می‌کرد،‌اهل​ حس عجیبی بهش دست داد.

انگار بیشتر از اینکه آشپزی کند، داشت مراقبه می‌کرد.‌هستی​ گاهی با لذت و گاهی با درد. غرق در‌درباره​ افکارش بود و انگار ابدیتی را در آن حالت می‌گذراند.

سیگنی آهی کشید و گفت:

«انگار برادرم دوباره رفته تو‌چون​ فکر. مخصوصاً وقتی می‌بینم دوباره‌نباشه​ جلوی این دکه غذای قدیمی ایستاده.»

«فکر می‌کنی‌جوشاک​ این دکه معنی‌لیوان​ خاصی براش داره؟»

«آره. این‌تنهایی​ دکه یه جورایی‌نوشیدنی​ نقطه شروع برادرمه.»

سیگنی آروم روی میز زد.

زمانی که سیگنی با نگاهی شیطنت‌آمیز، دکه قدیمی را‌شایدم​ که در خرابه‌های قلعه جوریکس رها شده بود روی‌نوشیدن​ کولش گذاشت و برگرداند، دقیقاً مثل الان آه کشیده بود.

لاخه به حرف‌تنهایی​ آمد: «نگرانی لزوماً‌نوشیدنی​ چیز بدی نیست.»

«اینکه اصلاً‌تنهایی​ نگران چیزی‌لیوان​ نباشی خیلی بدتره.»

«حرف لاخه درسته. ولی اینکه‌جنگی​ آدم ۱۰ سال درگیر نگرانی‌هایی باشه‌می‌نوشید​ که هنوز حل نشدن، یکم سنگینه.»

«نیازی نیست‌روز​ حتماً به‌دیگه‌ست​ نتیجه برسه.»

«روز موعود ۱۰ سال‌می‌نوشید​ دیگه‌ست. چون ممکنه جنگی در‌نوشیدن​ کار باشه، یا شایدم نباشه.»

جوشاک که داشت تنهایی می‌نوشید،‌نوشیدنی​ یک لیوان پر از نوشیدنی‌قبلاً​ رو هول داد جلوی کاتران.

«اهل نوشیدن هستی؟»

«قبلاً با پدر‌موعود​ و مادرم یکی‌ممکنه​ دو پیک خوردم.»

«نوشیدنی خوبیه. لاخه اینجا درباره همه‌نوشیدنی​ غذاهای دنیا کلی اطلاعات داره. نوشیدنی‌ها‌پدر​ هم تو همون دسته قرار می‌گیرن.»

لاخه با‌تنهایی​ خجالت نگاهش‌لیوان​ رو دزدید.

«دیگه هندونه زیر بغلم نذار.‌جنگی​ ولی قرار نیست طرز تهیه‌تنهایی​ این نوشیدنی رو بهت یاد بدم.»

کاتران که داشت به این‌چون​ مکالمه پر سر و صدا گوش‌جوشاک​ می‌داد، یک جرعه از نوشیدنی‌اش خورد.

مایعی شیرین و در‌می‌نوشید​ عین حال تلخ از گلویش‌نوشیدن​ پایین رفت. معده‌اش گرم شد.

درست همون موقع،‌می‌نوشید​ اولین ظرف غذای‌هول​ زیک اومد روی میز.

«همون‌طور که انتظار‌چون​ می‌رفت، با یه‌کار​ گوشت سبک شروع کرد.»

با این‌روز​ حرف زیک، همه‌چون​ زدند زیر خنده.

«گوشت گراز وحشی بالغ که تو روغن تند تفت‌نوشیدن​ داده شده. شاید بوش یکم تند باشه، ولی وقتی‌اینجا​ بهش معتاد بشی، دیگه محاله مزه‌اش رو فراموش کنی.»

«گوشت همیشه بهترینه.»

لاخه لبخندی زد‌چون​ و غذا رو تو‌شایدم​ بشقاب جلوی خودش کشید.

بعد یه بشقاب دیگه هم برای سیگنی که‌کار​ به خاطر شمشیر جادویی پشتش سختش بود تکون‌هول​ بخوره کشید، و دیس بزرگ رو هول داد اون‌طرف.

کاتران سهم خودش رو ریخت‌لیوان​ تو کاسه و بلافاصله یه‌هستی​ تیکه گوشت گذاشت تو دهنش.

طعم تند و آتشین‌لیوان​ و بوی پر ادویه گوشت،‌هستی​ سوراخ‌های بینی‌اش رو پر کرد.

دقیقاً همون‌طوری بود که زیک‌جنگی​ گفت. بوش تند بود. ولی‌تنهایی​ اصلاً از طعمش بدش نیومد.

«خوشمزه‌ست؟»

«آره، آره. واقعاً خوشمزه‌ست.»

زیک از‌تنهایی​ جواب کاتران‌لیوان​ خنده‌اش گرفت.

«خوشحالم که با سلیقه‌ت جوره.»

«نه، اصلاً بد نیست. خیلی‌چون​ هم خوشمزه‌ست. فکر کنم حتی از‌جوشاک​ غذاهای سرآشپز خانواده‌مون هم بهتر باشه.»

کاتران دوباره یه تیکه گوشت‌لیوان​ رو همراه با سبزیجاتی مثل‌هستی​ لوبیا سبز گذاشت تو دهنش.

انگار یه ادویه خاصی قاطیش‌نوشیدنی​ بود. انفجار این عطر غیرقابل‌قبلاً​ توصیف، حس لذت‌بخشی بهش می‌داد.

جوشاک دوباره براش نوشیدنی ریخت.

کاتران تو سکوت نوشیدنی رو گرفت.‌ممکنه​ فقط دو پیک خورده بود، ولی‌تنهایی​ از همین الان داشت احساس مستی می‌کرد.

نوشیدنی قوی بود و‌می‌نوشید​ خستگیِ تلنبار شده تو‌اهل​ بدنش هم کم نبود.

با شجاعتی که‌می‌نوشید​ از مستی قرض گرفته‌اهل​ بود، به حرف اومد:

«زیک دقیقاً چیه؟»

«یعنی واقعاً متوقف شده؟»

«آخر چطور ممکنه... چطور ممکنه قهرمانی که پادشاه شیاطین رو شکست‌قبلاً​ داده... فاسد بشه؟ تو واقعاً یه ساحره‌ای؟ اون شمشیر شیطانی پشتت‌دنیا​ دیگه چیه؟» کاتران دوباره یه تیکه گوشت برداشت و گذاشت تو دهنش.

«کسی که می‌تونه همچین غذاهای خوشمزه‌ای‌هول​ درست کنه، یه جنگجوی تاریکیه؟ مردم‌مادرم​ دنیا هم دقیقاً مثل من گیج شدن.»

سیگنی چونه‌اش رو‌چون​ روی دستش گذاشت‌کار​ و آروم گفت:

«منظورت داستان قهرمانیه‌موعود​ که توسط یه‌ممکنه​ ساحره فاسد شده؟»

«من... من اصلاً نمی‌تونم به تو به‌هول​ چشم یه ساحره نگاه کنم، سیگنی. آخه‌یکی​ یه نفر چطور می‌تونه این‌قدر زیبا باشه!»

«رزها هم زیبان، ولی‌لیوان​ خار دارن.» لاخه از‌نوشیدن​ حرف سیگنی جا خورد.

«چرا آدما‌دیگه‌ست​ از گل‌ممکنه​ رز بدشون میاد؟»

«این‌طور نیست که بدشون بیاد،‌چون​ دقیقاً برعکسه. چون دوسش دارن،‌نباشه​ ضرب‌المثل‌های زیادی در موردش ساخته شده.»

«دوسش دارن ولی ازش‌می‌نوشید​ تو یه معنی بد‌اهل​ استفاده می‌کنن؟ عجیب نیست؟»

«فکر کنم‌تنهایی​ حسودیشون می‌شه.‌لیوان​ بس که خوشگله.»

سیگنی دوباره‌دیگه‌ست​ به کاتران نگاه‌جنگی​ کرد و گفت:

«من یه‌روز​ ساحره‌ام. من برادرم‌چون​ رو فاسد کردم.»

«این حرفو نزن.»

زیک لبخند تلخی زد.

«اینا همش انتخاب‌چون​ خودم بود. تو‌کار​ هیچ کاری نکردی.»

«باید دستت رو ول می‌کردم. ولی برادر، من تا همین الانش هم‌تنهایی​ هیچ‌وقت پشیمون نشدم. هیچ‌وقت حتی برای یه لحظه هم ازت متنفر نشدم،‌پیک​ مگه همون وقتایی که مجبور بودم برای یه لحظه دستت رو ول کنم.»

کاتران از این‌تنهایی​ اعتراف، با گونه‌های‌نوشیدنی​ سرخ‌شده احساس گیجی می‌کرد.

سیگنی می‌گفت که یه‌لیوان​ ساحره‌ست و زیک هم‌نوشیدن​ اعتراف می‌کرد که فاسد شده.

چطور باید این دو‌ممکنه​ نفر رو قضاوت می‌کرد؟ اما‌جوشاک​ یه چیز کاملاً روشن بود.

نمی‌خواست شاهد‌روز​ روش‌های پست و‌چون​ کثیف آکر باشه.

«معاون اسقف آکر، همونی که‌لیوان​ با من اومده، داره نقشه‌هستی​ می‌کشه که سیگنی رو مسموم کنه.»

این اعترافی بود که‌لیوان​ شجاعت زیادی می‌خواست. اما واکنشی‌هستی​ که گرفت واقعاً غیرمنتظره بود.

«می‌دونم.»

زیک در حالی که داشت‌چون​ ظرف دوم غذا رو آماده‌نباشه​ می‌کرد، با آرامش ادامه داد:

«اینجا تو نویه‌کان هیچ چیزی نیست که‌هول​ جناب لاخه نتونه ببینه یا بشنوه. هر اتفاقی‌پیک​ که تو اون پادگان می‌افته به گوشش می‌رسه.»

کاتران با تعجب به لاخه نگاه کرد. فکر می‌کرد اونا دارن‌پدر​ از یه جور جادوی جاسوسی استفاده می‌کنن، ولی در واقع همه‌چیز‌کلی​ زیر سر اون تاک‌هایی بود که روی دیوارهای ساختمون رشد کرده بودن.

اونا مثل یه شبکه عصبی‌جنگی​ به لاخه وصل بودن و‌تنهایی​ اطلاعات بی‌شماری رو بهش منتقل می‌کردن.

«شما می‌دونستید... می‌دونستید؟‌موعود​ پس چرا فقط‌ممکنه​ دارید تماشا می‌کنید؟»

زیک آرد رو رقیق‌می‌نوشید​ کرد و ریخت روی تابه‌ای‌نوشیدن​ که یکم چرب شده بود.

«مردم بیرون نمی‌دونن اینجا تو نویه‌کان چه‌اهل​ جور جاییه. اصلاً می‌تونی درک کنی زنده موندن‌خوردم​ تو این مکان چه وزن و تاوانی داره؟»

جوشاک لبخندی زد‌چون​ و حرف‌های زیک‌کار​ را تأیید کرد.

«این یعنی امکان نداره یه شماس اعظم‌جنگی​ تازه‌کار بتونه تو ترور موفق بشه. ما‌لیوان​ داریم با یه چیز خیلی بزرگ‌تر می‌جنگیم.»

«منظورت از چیز بزرگ‌تر چیه؟»

«تحریف.»

«نمی‌فهمم چی میگی.»

«دقیقاً همینه. تحریف. این دنیا به هم پیچیده و تحریف شده است. نویه‌کان‌می‌نوشید​ جاییه که اونایی که از این وضعیت ناامید شدن، دور هم جمع میشن. ما‌اینجا​ داریم با تکیه بر قدرت‌های فراانسانی لرد زیک و همکارانش، آرمان‌شهر خودمون رو می‌سازیم.»

«این دنیا تحریف شده؟ خدا اعلی‌حضرت رو به عنوان نماینده‌اش فرستاد تا پادشاهی‌ای‌مادرم​ پر از هماهنگی و نظم تأسیس کنه. جنگجو و قدیسه همیشه تو جنگ علیه‌دسته​ پادشاه شیاطین، تحت حمایت سونگ‌هوانگ‌چونگ پیروز میشن. مگه دنیایی بی‌نقص‌تر از این هم هست؟»

«اگه این‌طور بود، ما‌لیوان​ الان فقط یه مشت جنگجوی‌هستی​ تاریک و شرورهای پست‌فطرت بودیم.»

خودِ وجود «جنگجوی‌چون​ سیاه» یه شکاف‌کار​ تو این نظم بود.

به همین خاطر‌موعود​ هم بود که‌ممکنه​ کاتران گیج شده بود.

«آقای جوشاک،‌جوشاک​ بی‌خیال شو. کاتران‌لیوان​ داره اذیت میشه.»

جوشاک با حرف سیگنی‌لیوان​ شونه‌ای بالا انداخت و‌نوشیدن​ لیوان کاتران رو پر کرد.

«انگار یه حرف بی‌ربط زدم. آقای کاتران، اینجا رو‌جوشاک​ فراموش کن. از اونجایی که تو یه خون‌خالصی، باید‌قبلاً​ برگردی پیش خانواده‌ت و نسلت رو ادامه بدی. زن داری؟»

«اوه، نه. به نظر می‌رسه نسل صفر هالی‌گام‌کار​ قراره یکی از برادرزاده‌هاش باشه. یه بچه با سطح‌اهل​ خون خالص بالا هم به دنیا اومده. من کوچک‌ترینشونم.»

«انگار خانواده هالی‌گام‌تنهایی​ به محض تولد،‌نوشیدنی​ خون‌خالص‌ها رو آزمایش می‌کنه.»

«آره، همین‌طوره.»

«می‌فهمی این چه امتیاز بزرگیه؟»

کاتران در جواب‌موعود​ سؤال جوشاک سرش‌ممکنه​ رو کج کرد.

زیک غذای آماده‌تنهایی​ شده رو روی میز‌هول​ گذاشت. با لبخند گفت:

«هر چی که هست، باهاش مثل یه‌اهل​ امتیاز یا تحریف برخورد نکنید. اگه فقط‌پیک​ بخواید درباره سیاست حرف بزنید، مردم طردتون می‌کنن.»

«مگه به‌دیگه‌ست​ همین خاطر‌ممکنه​ نیومدی اینجا؟»

به نظر می‌رسید‌موعود​ جوشاک خون انقلابی‌ممکنه​ تو رگ‌هاش داره.

زیک گفت:

«بفرمایید، سبزیجات تفت داده‌لیوان​ شده و گوشت خوک‌نوشیدن​ پیچیده شده تو پنکیک گندم.»

چاپستیک‌های بقیه‌دیگه‌ست​ دوباره با سرعت‌جنگی​ به حرکت دراومد.

زیک با دیدن‌موعود​ این صحنه با‌ممکنه​ خوشحالی لبخند زد.

چی می‌شد اگه‌تنهایی​ به جای جنگجو،‌نوشیدنی​ یه آشپز می‌شدم؟

آیا تا الان‌می‌نوشید​ می‌تونستم به عنوان‌هول​ آشپزش کنارش باشم؟

روز بعد.

زیک اول‌روز​ صبح یه‌دیگه‌ست​ ملاقاتی داشت.

یه شمشیرزن به نام‌می‌نوشید​ بلو دلوز بود، یکی‌اهل​ از ده شوالیه ارشد.

«لرد زیک!»

«آقای دلوز، برگشتید؟»

«پیداشون کردم!»

چشم‌های زیک با‌تنهایی​ صدای تقریباً فریادمانند‌نوشیدنی​ دلوز گرد شد.

«ردپای کوتوله‌ها! تجهیزاتی که‌لیوان​ اون زغال‌سوزهای قدکوتاه می‌سازن‌نوشیدن​ داره دست به دست می‌چرخه!»

«می‌دونستم! امکان‌دیگه‌ست​ نداره اونا‌ممکنه​ منقرض شده باشن.»

«می‌خواید چیکار کنید؟»

«همین الان راه‌تنهایی​ می‌افتم. لطفاً شوالیه‌های‌نوشیدنی​ اصلی رو احضار کن.»

«بله!»

از ده شوالیه اصلی،‌ممکنه​ شش نفر در حال‌نباشه​ حاضر تو قلعه مستقر بودن.

وقتی دستور تجمع تو زمانی داده شد‌جنگی​ که هنوز صبحانه تموم نشده بود، همه‌لیوان​ با چهره‌های متعجب تو تالار شهر جمع شدن.

«بالاخره رد اون زغال‌سوزهای قدکوتاهی که مدت‌ها دنبالشون بودیم رو پیدا‌قبلاً​ کردم. مطمئن نیستم که همون شوالیه‌های قبیله ریشه جنوبی باشن، اما‌دنیا​ خدا کنه باشن، چون اگه باشن قطعاً کمک بزرگی برامون می‌شن.»

با حرف‌های زیک، شوالیه‌های‌لیوان​ اصلی نگاهی به هم‌نوشیدن​ انداختن و سر تکون دادن.

شهر قلعه‌ای‌دیگه‌ست​ نویه‌کان همیشه‌ممکنه​ تشنه‌ی قدرت بود.

قدرت زیاد،‌روز​ تنها راه برای‌چون​ زنده موندن بود.

جوشاک پرسید:

«برنامه‌ت برای‌تنهایی​ سازماندهی این‌لیوان​ سفر اکتشافی چیه؟»

«فکر می‌کنم تنهایی برم.»

«تنهایی؟»

«من تنها کسی‌ام که با‌لیوان​ زغال‌سوزها ارتباطی دارم. به نظرم‌هستی​ مؤدبانه نیست که یه جایگزین بفرستم...»

«اگه لرد زیک اینجا نباشه، خلأ‌هول​ قدرت تو نویه‌کان اجتناب‌ناپذیره. تو این‌مادرم​ وضعیت، هرچی گروه اکتشافی کوچیک‌تر باشه بهتره.»

بلو دلوز گفت:

«با این حال، خطرناک نیست؟ تو قاره خوزه،‌کار​ به دوک زیک میگن قهرمان سیاه. باهاش تو‌هول​ همون سطحی برخورد می‌کنن که با یه شیطان.»

«اگه یه ماسک بزنم مشکلی‌لیوان​ پیش نمیاد، نه؟ از قضا آدمایی‌قبلاً​ هم هستن که بتونن کمک کنن.»

جوشاک دست زد و گفت:

«آقای کاتران می‌تونه خیلی کمک کنه. اگه از یه خانواده رتبه G باشه، هیچ‌کس بهش شک نمی‌کنه.»

«خیلی وقت بود به‌دیگه‌ست​ عنوان خدمتکار یه جنگجوی‌کار​ دیگه کار نکرده بودم.»

زیک پوزخندی زد.

همه شوالیه‌های‌تنهایی​ اصلی از‌لیوان​ گذشته‌اش خبر داشتن.

وقتی جوون‌تر بود، زیک یه‌جنگی​ آدم رده پایین بود که‌تنهایی​ کارهای خرده‌ریز بقیه رو انجام می‌داد.

کمتر کاری بود که امتحان نکرده باشه،‌جنگی​ از ظرف شستن تو رستوران و پادویی‌لیوان​ تو هتل گرفته تا کار به عنوان پیک.

اون‌قدر کارهایی مثل تمیز کردن فاضلاب و جارو‌اهل​ کردن دودکش‌ها رو انجام داده بود که حتی‌خوردم​ کارمندهای تمام‌وقت هم می‌اومدن پیشش و ازش راهنمایی می‌خواستن.

حتی وقتی به عنوان یه‌نوشیدنی​ جنگجو خودش رو نشون داد، تو‌پدر​ موقعیت معتبری مثل رهبر گروه نبود.

اگه بخوام دقیق‌تر‌چون​ بگم، اون نماد کارهای‌شایدم​ خرده‌ریز و آشپزی بود.

بعد از اون، زیک به‌چون​ صحبت درباره سیستم دفاعی نویه‌کان‌نباشه​ تو زمان غیبتش ادامه داد.

با این حال، چون قصد داشت مهره‌های قدرتمندی مثل‌نوشیدن​ لاخه، سادیموس و نزار رو اونجا بذاره، فکر می‌کرد‌اینجا​ برای دفع تعداد زیادی از دشمنا مشکلی نخواهند داشت.

بعد از جلسه‌می‌نوشید​ شوالیه‌های اصلی، زیک‌هول​ اول رفت پیش سیگنی.

سیگنی تو اقامتگاه شهردار‌ممکنه​ که فاصله زیادی با‌نباشه​ تالار شهر نداشت، مستقر بود.

اقامتگاه رسمی فعلی شهردار،‌دیگه‌ست​ زمین تا آسمون با‌کار​ اون عمارت گذشته فرق داشت.

به جای یه باغ قشنگ، یه باغچه سبزیجات اونجا بود.‌هستی​ آدم‌هایی که تو فضای داخلی با کف‌پوش و کاشی‌های مرمر‌همه​ قدم می‌زدن، اشراف‌زاده‌های نجیب نبودن، بلکه آدم‌های بی‌پناه و معمولی بودن.

این خونه به‌می‌نوشید​ پناهگاهی برای یتیم‌ها و‌اهل​ معلولین تبدیل شده بود.

به خاطر جنگ‌های طولانی،‌ممکنه​ قلعه پر از یتیم‌نباشه​ و معلول شده بود.

از بین اونا، کسایی که خیلی جوون بودن، معلولیت‌شایدم​ جسمی داشتن یا اون‌قدر پیر بودن که نمی‌تونستن از‌نوشیدن​ پس خودشون بربیان، تو نوانخانه‌های جداگانه‌ای اسکان داده شده بودن.

ناولها | novelha.net