چپتر 32: ۸. مبارزه با خدای اژدها (۲)
0اژدهای طلای حقیقی، خدای تمام اژدهایانه؛نداشتن موجودی که از دوران باستان تااژدهایانی الان داشت دنیا رو تماشا میکرد.
به جز خالق و فرشتههایی که بهشبدن خدمت میکنن، احتمالاً اون بیشتر از هرهیچکس کسی درباره ماهیت واقعی این دنیا میدونست.
دانش و قدرتش در حدیغریدم بود که میتونست هفت دوکبزنه دنیای شیاطین رو به سخره بگیره.
این یولگئومولی بود کهدشمنی داروچه رو کشت.
احتمالاً ازش استفاده کردن تا اون قارچ رو بینزنده اژدهایان پخش کنن، و بعدش هم سعی کردن ازشافتاد به عنوان ابزاری برای فشار آوردن به تندروها استفاده کنن.
از این حقیقتحتی که داروچه مردهبرنمیاومد بود، عصبانی بودم.
و نمیتونستم تحمل کنم کهغریدم گول خورده بودم و مثل یهقدم عروسک خیمهشببازی تو دستاش رقصیده بودم.
«چون هیچوقت یادمیتونستن نگرفتم چطوری عصبانیتمبشن رو کنترل کنم.»
این یه جمله روهیچ تف کردم بیرون وبذارن گردن یولگئوم رو چسبیدم.
گردنش با بیحالی خم شد.
اژدهایان نمیتونستن صحنهای که جلو چشمشونهیچکس بود رو باور کنن. فریادی کشیدن وهمهشون بالهای عظیمشون رو با تهدید باز کردن.
بهم خیره شدن. ولی چطوری میتونستنبشن با دشمنی روبهرو بشن که حتیشفاف خدای اژدها هم از پسش برنمیاومد؟
بدن یولگئومبودن شفاف شد وقدرتی از بین رفت.
مشت دستی کهحتی یولگئوم رو کشتهبرنمیاومد بود، باز کردم.
غریدم:
«هیچکس حقولی نداره بهدشمنی قبیلهام دست بزنه.»
از بین اژدهایان قدم برداشتم.
همهشون عصبانی بودن.حتی ولی برای متوقف کردنبدن من هیچ قدرتی نداشتن.
با این حال،دستی نمیتونستن بذارن زندههیچکس از اونجا برم.
اژدهایانی که تو مسیردشمنی حرکتم بودن، خودکشی کردناژدها و جنازهشون جلوم افتاد.
اون جنازهها... بامتوقف بیتفاوتی پام رو روشونحال گذاشتم و رد شدم.
تا زمانی که به مرز رسیدم وبدن از اونجا خارج شدم، حتی یه نفرهیچکس هم پیدا نشد که بتونه جلوم رو بگیره.
بیرون مرز، الکس منتظر بود.
به محض اینکهمیتونستن پیدام شد، یهبشن شنل تاریک روم انداخت.
«ارباب...»
انگار روح تشنهحتی به خون داروچهبرنمیاومد آروم گرفته بود.
«دیگه نگران من نباشید.»
چشمهای الکس خیس اشک شد.
«من... فکربودن میکردم دنیای شیاطینقدرتی رو رها کردید.»
«انداختمش دور.»
«سرورم!»
«من دنیای شیاطین رو رها کردم. دارم ازاژدها شر کارمای گذشتهام خلاص میشم و فقط بهکشته عنوان یه موجود به اسم دئوس زندگی میکنم.»
«پس چرا این کار روقدرتی برای داروچه کردید! چرا میخوایداونجا حتی من رو هم گول بزنید؟»
سرم رو تکون دادماژدها و به الکسی کهشفاف زانو زده بود، نگاه کردم.
«کسی رو گول نمیزنم.»
«این یه تناقضه.»
«کی تو زندگیش تناقض نداره؟ من نمیخوام پادشاه شیاطین باشم. ولی این فقط طمعحرکتم منه... فقط به خاطر اینکه کارمام رو رها کردم، دلیل نمیشه سرنوشتم رو فراموش کنم.نفر داروچه خانوادهمه. چه ازش خوشم بیاد چه نیاد، این حقیقت که اون خانوادهمه عوض نمیشه.»
شنلی که روی شونههاماژدها افتاده بود رو درآوردمشفاف و دادمش دست الکس.
«انتقام گرفتممشت چون خانوادهام روغریدم کشتن. فقط... همین.»
«سرورم!»
«بیا برگردیم.»
«کجا میخواید برید؟»
«به قلعه زوریکس.»
«اونجا دیگه جاییمیتونستن نیست که سرورمبشن بتونه بهش برگرده.»
به حرف الکس جوابی ندادم.
پشت یه کالسکه که دوپسش تا اسب میکشیدنش دراز کشیدممشت و به آسمون خیره شدم.
هیچوقت فکرمشت نمیکردم یولگئومکشته رو بکشم.
الکس در حالی کهدشمنی به قیافه درهم و پیچیدهامپسش نگاه میکرد، به حرف اومد:
«پشیمونید؟»
«از چی؟»
«از اینکه یولگئوم رو کشتید.»
«فکر کنم یهمیتونستن کم با قضیه راهرویحتی هیو فرق داشته باشه.»
«اینطوره؟»
«اوهوم.»
«فکر نمیکنم دردستی حدی باشم کههیچکس بتونم اینو بگم، ولی...»
«پس نگو.»
«ولی بذارید یه چیزی بگم.»
«اگه اینطوره،بشن پس چرا اینقدرپسش بااحتیاط رفتار میکنی؟»
«اگه اژدهایان رو تبدیل به دشمن کنیم، جنگی که بیست سال دیگه قراره راه بیفته خیلی سخت میشه. با اینکه اژدهایانزنده عادت ندارن گروهی کار کنن و تو جنگها هم خیلی فعال نیستن، اما قدرت فردیشون خیلی بیشتر از شیاطین و انسانهایپیدا دیگهست. من فقط میترسم اگه همهشون سرزمین قبیله اژدها رو ترک کنن و با انسانها متحد بشن، چه عواقبی در انتظارمون باشه.»
«چی داری میگی؟ مندشمنی که قرار نیست تواژدها اون میدون جنگ باشم.»
«ارباب!»
«من که از پادشاه شیاطینپسش بودن استعفا دادم، هیچ دلیلیمشت ندارم که قاطی این ماجراها بشم.»
«خانواده چی!»
«خانواده چرا؟»
«مگه خودتون نگفتیدمتوقف که نمیتونید مرگنداشتن خانوادهتون رو نادیده بگیرید؟»
«احمق جون، قبل از اینکه حرف بزنی یه دور تو مغزت فیلترش کن. اینکه یکی بیادقبیلهام خانوادهات رو وقتی تو خونه نشستن بکشه، با اینکه خودت بپری وسط میدون جنگ و شروعاژدهایانی کنی به وحشیبازی درآوردن، یکیه؟ کی قراره جلوم رو بگیره وقتی داد میزنم که دارم میمیرم؟»
«لعنتی، اینمشت یه ذرهکشته زیادهروی نبود؟»
«این جنگیـهولی که یهجورایی آرزویروبهرو دیرینه دنیای شیاطینه.»
«آرزوی دیرینه منم اینه کهقدرتی دنیا رو با زور متحد کنم،برم واسه همین هر روز وضعمون اینه.»
«باید یه راه دیگهای باشه!»
«راههای زیادی هست...»
دوباره روی عدل کاهیدشمنی که شبیه تخت درستاژدها شده بود، دراز کشیدم.
«آره واقعاً. این یه مریضیه، یه مرض لاعلاج. انگار که جنزده شدهاژدهایانی باشن، هر صد سال یه بار میخزن روی زمین و میلیونها نفر میمیرن...زمانی چیش اینقدر بدبختانه است که صد سال بعد دوباره همون کارو تکرار میکنن؟»
«ما نمیتونیم تاحتی ابد تو یهبرنمیاومد سرزمین دروغین زندگی کنیم.»
«دنیای شیاطین به خاطر تلاش برای ایجاد نور ودست اصلاح گیاهان و حیوانات تا بتونن تو اون نورنداشتن رشد کنن، تبدیل به یه دنیای تحریفشده و داغون شده.»
«حتی یه چیز کجدشمنی و کوله هم بعد ازپسش ۶۶۶ قرن بالاخره صاف میشه.»
«این فقطبودن تسلیم شدنهیچ یه بازنده ضعیفه.»
«ببین این یارو چیاژدها داره میگه. داری میگیشفاف من یه بازنده ضعیفم؟»
«اصلاً اینطور نیست، سرورم! شما قدرتمندترین شاهکار رو بین تمامبزنه پادشاهان شیاطین انجام دادید. رفتن به قلمرو اژدهایان و کشتن اژدهایزنده طلای حقیقی! هنوزم وقتی به دستاوردهای شما فکر میکنم تنم میلرزه.»
دهنم رو بستم.
نظم دنیابودن رو بههیچ هم ریخته بود.
این کاری بود که از روی عصبانیتی کهشفاف نمیتونستم کنترلش کنم انجام داده بودم، ولی ازقبیلهام طرفی هم احساس میکردم خیلی بهش فکر نکرده بودم.
«حالا چی میشه؟»
«نمیدونم.»
«چیزی که واضحهمتوقف اینه که راهنداشتن پول درآوردنمون بسته شد.»
«واقعاً براتون مهمه؟»
«معلومه که برام مهمه.»
«من واقعاًولی نمیدونم تودشمنی سرتون چی میگذره...»
«هیچ مشکلی توش نیست.»
«بیشتر از این حرفاست، ارباب.»
دئوس بامشت کلافگی گفت:کشته «باز دیگه چیه؟»
«برای جانشین داروچه چه برنامهایروبهرو دارین؟ نمیتونین که جایگاه ارباب شکمپرستیبدن رو همینطوری خالی بذارین، مگه نه؟»
«خب، بقیهبودن دوکها خودشونهیچ یه کاریش میکنن.»
«به این سادگیها هماژدها نیست. اونا همهشون فکرشفاف میکردن از بقیه سرترن...»
«پس بذار بجنگن و بمیرن. فکرهیچکس نمیکنی اینطوری بهتره؟ وقتی قدرت پنجتا دوکهمهشون باقیمونده ضعیف بشه، دردسر ما هم کمتره.»
«اوه، یهولی راه دیگهدشمنی هم هست.»
«خوبه؟»
«ها ها ها. نیت واقعی منم همینه،بدن اما نمیتونم همینطوری به حال خودش رهاشهیچکس کنم. چون قدرت دنیای شیاطین ضعیف میشه.»
دئوس سرش رادستی بلند کرد وهیچکس به الکس خیره شد.
در حالی که کالسکه را میراند و بهاژدها جلو نگاه میکرد، به نظر میرسید بیشتر عمرشکشته را صرف نگرانی برای دنیای شیاطین کرده است.
اگر قرار بودمتوقف کسی رعیت وفاداری باشد،حال قطعاً همین الکس بود.
«بهت که گفتم، بچه داروچهپسش یا یه همچین کسی رومشت بیارین جاش. این طبیعیترین کاره.»
«میتونم این رودستی به عنوان دستورهیچکس پادشاه شیاطین ابلاغ کنم؟»
«هر غلطی دلت میخواد بکن.»
«پس خودم ردیفش میکنم.»
بعد از یک روز و نیم سواریبدن در یک کالسکه قراضه و جادهای داغون، هرنداره دو توانستند دوباره وارد محوطه قلعه زوریکس شوند.
با اینکه زکه پرکشته از سوال بود، در سکوتدست از بازگشت همکارش استقبال کرد.
دئوس با بیحوصلگی سلامی سرسری کرد وحتی به اتاق داخلی رفت، در حالی که الکسدستی مشغول بررسی وضعیت مغازه در زمان غیبتشان شد.
صبح روز بعد.
دئوس به محض بیداراژدها شدن، چشمانش را بازشفاف کرد و روی تخت نشست.
«نمیخوای بیخیالمشت شی وکشته بیای بیرون؟»
«متوجه شدی؟»
«معلومه.»
«از کِی؟»
«همون لحظهای که مردی.»
«انگار مهارتهایولی بازیگریم هنوزدشمنی جای کار داره.»
در باز شد.
کسی که از آنجا ظاهر شد،برنمیاومد اژدهای طلای حقیقی، یعنی یولگئوم بود؛کشته زنی با چهرهای بیخیال و آسودهخاطر.
«واقعاً شبیه مردهها نبودم؟»
یولگئوم داشت لبخند میزد.
با دیدن آنمتوقف لبخند، قلب دئوسنداشتن از خشم پر شد.
«این زنیکه لعنتی...»
«منم که باید عصبانیکشته باشم. انگار همونطور که نشستی،دست یهو یکی بخوابونه تو گوشت.»
«خیلی هم یهویی نبود، بود؟»
«هنوزم فکر میکنیمتوقف من مقصرم؟ اینکه شاهزادهحال شکمپرستی داروچه رو کشتم؟»
«مدرکی نیست. ولیحتی همه سرنخها بهبرنمیاومد اون سمت ختم میشن.»
«چون داروچهمشت اون قارچهاکشته رو ساخته بود؟»
«همونطور کهولی انتظار میرفت،دشمنی انگار میدونستی.»
«با یه نگاه امضای داروچه رو تشخیصحال دادم. ولی دقیقاً به همین خاطر، اون اولینخودکشی کسی بود که از لیست اژدهایان کنار گذاشتم.»
یولگئوم غلتیبشن زد واژدها روی تخت نشست.
دئوس اخممشت کرد وکشته گفت: «خیلی سادهای.»
«چی داری میگی؟»
«فکر میکردی منمتوقف و داروچه داریمنداشتن با هم توطئه میکنیم؟»
«میخوای بگی اینطور نیست؟»
«معلومه که نه.»
«مدرکت چیه؟»
«اونی که باید مدرک بیاره تویی. فکرحال نکن چون دارم میخندم، حالم خوبه. که یادتخودکشی نرفته تا حالا چند نفر رو کشتی، هان؟»
دئوس مستقیمبشن به یولگئوماژدها خیره شد.
«انگار این چیزیدستی نیست که واقعاً میخواینداره در موردش حرف بزنی؟»
«چرا روراست نیستی؟»
«...ممنون.»
«بلندتر.»
«ممنون! چقدر کوتهفکری تو.»
یولگئوم ناگهان تشکر کرد.
همانطور که گفت، دئوس اژدهایانقدرتی را کشته و حتی جلویاونجا همه به یولگئوم حمله کرده بود.
به طوربشن رسمی، یولگئوم مردهپسش به حساب میآمد.
با اینمشت حال، داشت ازغریدم دئوس تشکر میکرد.
«خب، میشنوم. چرا یهو تصمیمروبهرو گرفتی بمیری؟ نه، چرا یهو سعیبدن کردی خودت رو به مردن بزنی؟»
«فکر میکردمبودن خودت متوجه بشی.قدرتی اینکه چی میخوام.»
«متوجه شدم. یهو یه نقطه ضعف نشونبدن میدی و جوری رفتار میکنی که انگارهیچکس میخوای کشته بشی. کدوم احمقی اینو نمیفهمه؟»
«احمق که تو دنیا زیاده.»
«به هر حال، همونطور کهروبهرو میخواستی کشتمت، پس بنال ببینم.برنمیاومد اونقدر کنجکاوم که حتی خوابم نمیبره.»
«ولی شنیدم کهمتوقف خیلی خوب میخوابینداشتن و خروپف هم میکنی؟»
«تمام شب داشتی دید میزدی؟»
«بهت که گفتم.دستی یه پر بهتهیچکس وصل کرده بودم.»
«همین الان بکنش.»
«دلم نمیخواد.»
«استاکرِ روانی.»
«اگه ممکنه، بهم بگو جاسوس.»
وقتی به نظر رسیددشمنی بحث دارد طولانی میشود،اژدها دئوس به موضوع اصلی برگشت.
«من واقعاً قصد داشتم بکشمت.»
«میدونم. ولی خبحتی به این راحتیهابرنمیاومد هم نیست، مگه نه؟»
«میخوای دوباره امتحان کنیم؟»
«تسلیم.»
یولگئوم لبخندیبودن زد و دستهایشقدرتی را بالا برد.
دئوس که مستأصلحتی شده بود، سرشبرنمیاومد را تکان داد.
«تو واقعاً...»
«همونطور که قبلاً گفتم، منم امضای داروچه رو شناختم. امکان نداشت که نشناسم. اون شیطانیهدستی که در طول ۶۶۶ قرن، به عنوان یکی از هفت دوک دنیای شیاطین برای خودشنداشتن اسم و رسمی به هم زده. من تمام عادتها و تواناییهاش رو مثل کف دستم میشناسم.»
«لابد همینطوره.»
«اما هنوز نفهمیدیم چرا اسمش روی اون میسلیومشفاف نوشته شده بود. برام سواله که کسی بهشقبیلهام سفارش داده یا اینکه یکی امضاش رو جعل کرده.»
«همم...»
«اگه سفارشی درمیتونستن کار بوده، فکربشن میکردم پای تو وسطه.»
«من؟»
«آره. چون اون یه شیطانه. شک کردهبدن بودم که میخوان از اون میسلیوم استفاده کنننداره تا بین ما اژدهایان و انسانها تفرقه بندازن.»
«این برای گذشتهست.»
«وقتی از مرزهای قلمرو یشم کبودبشن گذشتن و شروع به قتلعام قبیله کردن،رفت تمام شک و شبهههام کاملاً برطرف شد.»
«چون فهمیدیبودن منم بههیچ تو شک داشتم؟»
«نه، من خودموحتی به خنگی نمیزنم. فکربدن کنم تو واقعاً خنگی.»
دئوس اخم کرد.
یولگئوم دوباره زد زیر خنده.
«دقیقاً همونطوریه که گفتی. با وجود داروچه این وسط، مناونجا به اون شک داشتم و اون هم به من. من عملاًپام دست به خودکشی زدم... تا چارهای جز فهمیدن حقیقت نداشته باشم.»
«پس خودتبشن رو بهاژدها مردن زدی؟»
«آره. نمیدونم کی پشتپرده این نقشه رو کشیده،قبیلهام اما فکر نمیکنم میخواستن پادشاه شیاطین، اژدهای طلایهیچ حقیقی رو بکشه. چون این اتفاق خیلی بزرگیه.»
«اگه میخواستن چی؟»
«ولی نتیجه یکیه. حالاهیچ که به هدفمون رسیدیم،بذارن میتونیم جدیتر وارد عمل بشیم.»
«هنوزم به اژدهایان تندرو شکپسش داری؟ اینکه با دنیای شیاطینمشت دست به یکی کرده باشن؟»
«اونم هست.»
یولگئوم آه کوتاهیمیتونستن کشید و دوبارهبشن دهان باز کرد.
«واقعاً دوران هرجومرج بزرگیه.»