چپتر 20: ۵. تجهیز کردن وسایل (۲)
0بغل دستشان، زوجی کهاینکه به نظر میرسید بادلیل هم هستند، داشتند نودل میخوردند.
با یک نگاه به منو میشد فهمید کهنباشم غذایشان سومیون با سبزیجات سرخشده و تخممرغ است.دارم بخار از آبگوشت رقیق و گرمش بلند میشد.
«چی شدبغلی یهو زدیناگهان تو کار کاسبی؟»
زیک در حالی کهموقع داشت سبزیجات را تفتبغلی میداد، پوزخندی زد و خندید:
«حیفه این زمین خالیاینکه بیاستفاده بمونه. تازه، بایددلیل خرجیِ خودم رو هم دربیارم.»
«مگه لنگ پولی؟جیبم فکر میکردم حسابینمیشه بهت پول میدن.»
«اینکه الان جیبمنشسته پره، دلیل نمیشه کهچیه به فکر فردام نباشم.»
«بزرگ شدی.»
«چیز خاصی نیست، فقطاینکه یه کم بدهی همدلیل دارم. بفرمایید، آماده شد!»
زیک نودلها را توی آبگوشتدلیل ماهی ریخت، رویش را با مخلفاتچیز تزیین کرد و گذاشت جلوی دئوس.
دئوس نگاهی به او انداخت.
در پسزمینه، تابلویی بهموقع شکل اژدها دیده میشد. جایینشسته که اژدها سقوط کرده بود.
و جلوی آن،میدن یک شوالیه اژدهاجیبم داشت نودل میفروخت.
ترکیب این نمادهاجیبم با هم، صحنهنمیشه واقعاً مسخرهای ساخته بود.
دئوس تکخندهای کردنشسته و با چاپستیکشدیگه مقداری نودل برداشت.
درست همان موقع، مردیموقع که با پارتنرش میز بغلینشسته نشسته بود، ناگهان داد زد:
«این دیگهپول چیه! چرا توالان سوپ مگس افتاده!»
«چی؟ امکان نداره.»
«فکر میکنیبغلی دروغ میگم؟ناگهان خودت ببین.»
«آقا، اصلاً همچین مگسهایی این دورپارتنرش و بر پیدا نمیشن. این از اونچیه مگسهاییه که فقط تو جنگل پیدا میشه.»
«یعنی میگیپول خودم انداختمشاینکه تو سوپ؟»
«منظورم این نبود...»
«گوش کن بچه جون، فکر میکنی کی اینچرا خیابون رو میچرخونه؟ رئیس ما فقط یه کلمه بگه،خودت همین الان باید بساطت رو جمع کنی و بری!»
«معذرت میخوام آقا. ولی بهتون اطمینانپارتنرش میدم که من موقع آشپزی حتیدیگه ماسک میزنم تا غذا کاملاً تمیز باشه.»
«همینجا بمون.پول الان میدماینکه بندازنت هلوفدونی.»
زن در حالی کهپره مرد داشت عربده میکشید،نباشم آستینش را کشید و گفت:
«اوپا، تمومش کن. نیازی نیست بادیگه این بچه دهنبهدهن بشی. برای همین گفتمنداره بریم همون رستوران تو خیابون اصلی دیگه.»
«صبر کن ببینم. اینجور آدمها رو باید ادببغلی کرد. بگو پدر و مادرت بیان. کاسبی رو دادنافتاده دست یه الفبچه، خودشون کدوم گوری کپهمرگشون رو گذاشتن؟»
زیک دندانهایشپول را بهاینکه هم سایید.
مرد باالان دیدن واکنش او،دلیل پوزخند کجی زد:
«نمیخوای آبروی ننه بابات بره، هان؟ معلومهچیه زندگی بچهای مثل تو چطوریه. چیه، بابات دائمالخمرهدروغ و ننت هم تو کافهها ول میگرده، نه؟»
مشت زیک به لرزه افتاد.
دئوس با صدای بلندی هورتالان آخر آبگوشت نودلش را کشیدفردام و کاسه را روی میز گذاشت.
غذایش را تا ته خورده بود.نمیشه ظاهراً حسابی چسبیده بود، چون حتی یکنیست رشته نودل هم ته کاسه نمانده بود.
«بچه، خودتبغلی رو نگه ندار.داد عواقبش با من.»
«نه. چون من غذاموقع رو سرو کردم، خودمبغلی باید مسئولیتش رو قبول کنم.»
زیک نفس عمیقیمیدن کشید و سرشجیبم را خم کرد.
«عذر میخوام آقا. پولتونپره رو نمیگیرم. اگه بخواین، یهبزرگ کاسه دیگه براتون آماده میکنم.»
«معلومه که نباید پول بگیری. تکلیف معده منچرا که آبگوشت مگسدار رفته توش چی میشه؟ فکر کنمخودت یه سکه طلا لازم دارم تا اعصابم آروم بشه.»
«من اینقدر پول ندارم.»
«پس بروپول قرض کناینکه و بیار.»
درست در همانجیبم لحظه، دئوس با لگدفردام زد زیر صندلی کناریاش.
مردی که داشت با صدای بلنددیگه عربده میکشید، تعادلش را از دستامکان داد و از پشت زمین خورد.
وقتی لباسهای مردهمان توی آبگوشت خیسپارتنرش شد، زن جیغ کشید:
«جــــیغ! این چه وضعشه! کیفم!»
مردی که افتاده بود،پره با عجله بلند شدنباشم و یقه دئوس را چسبید.
در آنبغلی لحظه، چشمهایشان بهداد هم گره خورد.
چیزی که در مردمک چشمهایمردی دئوس موج میزد، شعلههای وحشتناگهان بود؛ نفرینی از قعر پرتگاه.
با دیدن این نگاه، مردالان خشکش زد و حتی نفسفردام کشیدن را هم فراموش کرد.
«گمشو. انسانهایی که احترامپره شوالیههای اژدها رو نگه نمیدارن،بزرگ اصلاً لیاقت زنده موندن ندارن.»
«شوالیه اژدها؟»
«خوب به این پسر نگاهمردی کن. این زیک از خانواده هولیداد بیچ هست. بهتره هیچوقت یادت نره.»
به نظر میرسید شنیدناینکه اسم شوالیه اژدها، زهرهدلیل مرد را آب کرده است.
یک شوالیه اژدها، هر چقدردلیل هم که جایگاهش افت کرده باشد،چیز باز هم یک شوالیه اژدها بود.
یک شخصیت برجسته محلیناگهان کسی نبود که بشودچرا همینطوری با او درافتاد.
مرد بلافاصله برگشت و با قدمهای بلند بهبغلی سمت آن سر کوچه فرار کرد. زن هم باافتاده کلافگی کیف سوپیاش را پاک کرد و دنبالش دوید.
دئوس روپول به الکساینکه کرد و گفت:
«پول نودلها رو حساب کن.»
زیک بابغلی دستهایش اشاره کردداد که نیازی نیست:
«آخه چطور میتونم...»
«تو که داری اجاره میدی، نه؟ پس بایددلیل پول نودلها رو هم بگیری. به کاسبیت برس.نیست بالاخره باید خرج مدرسه خواهر برادرهات رو هم بدی.»
«چشم، چشم، ارباب دئوس.»
«و وقتی مغازه روناگهان باز میکنی، حواست باشهچرا تو کارها کمکاری نکنی.»
«چشم! ممنونم!»
دئوس به دوردستهامیدن در آن سرجیبم کوچه خیره شد.
فقط دنیای شیاطینجیبم نبود که بهنمیشه گند کشیده شده بود.
شوالیههای اژدها کسانی بودند که به عنوان فداییانچرا بشریت در برابر پادشاه شیاطین میجنگیدند، با این حال،خودت چطور ممکن بود اینقدر تحقیرآمیز با آنها برخورد شود؟
شیاطین، انسانها و نژاد اژدهایان.
هر سه دنیامیدن از بیخ وجیبم بن خراب بودند.
«این یه تصادفه؟ یا شاید...»
«اون پسره که الان اینجاداد بود؟ فقط یه اوباش خیابونیمگس نبود مگه؟ میخواین بیفتیم دنبالش؟»
«نه. بیادرست بریم بقیه جنسهایمردی یولگئوم رو ببینیم.»
«چشم، سرورم. از این طرف.»
دئوس از حیاطی که تابلوی سقوطنمیشه اژدها در آن نصب شده بودخاصی گذشت و به سمت ساختمان اصلی رفت.
پشت طاق بزرگ،نشسته یک گاری عظیمدیگه پارک شده بود.
سی دست زره کامل، بهمردی علاوه بیش از صد قبضهناگهان سلاح و حتی تجهیزات جادویی.
ارزش این محموله براینکه اساس قیمت فروش، بهدلیل هزار سکه طلا میرسید.
«جنسها چطورن؟»
«درجه یک.»
«بهتر از جنسهای دنیای شیاطینن؟»
«بعضیهاشون آره. دورفهایمیدن کوتوله جزو بهترینجیبم آهنگرهای دنیا هستن.»
«ولی اوناالان طرف هیچکسپره رو نمیگیرن، نه؟»
«دقیقاً، اونا اعماق زمین زندگی میکنن، جواهرات و سنگهای معدنیمگس استخراج میکنن و پادشاهیهای خودشون رو میسازن. اگه بهشون پول بدی،همچین درخواست هر کسی رو انجام میدن... موجودات حریص و طمعکاری هستن.»
«چرا کار کردن برای پول میشه طمعکاری؟میز یعنی باید مفتی کار کنن؟ مگه به اینسوپ نمیگن بیگاری کشیدن به اسم عشق و علاقه؟»
«همین الانپول هم دارم همینالان کار رو میکنم.»
«شما حقوق و مزایا دارید.»
«اون مال دوران خدمتم بهعنوانداد یک دوک بود... تازه همونمگس هم دیگه قطع شده، مگه نه؟»
«کی قطعش کردم؟»
«خودتون اینپول کار رواینکه کردید، ارباب.»
«از این بحثهای الکیپره بگذر. اگه فکر میکنینباشم خوبه، پس احتمالاً جنس خوبیه.»
دئوس نگاهی به بارناگهان گاری انداخت و نگاه گذراییسوپ به داخل ساختمان تجاری کرد.
«خب، همین کافیه...همان بههرحال تو قرارهپارتنرش این کسبوکار رو بگردونی.»
«و شما چی، ارباب؟»
«داری پیشنهادالان میدی منپره کار کنم؟»
«مگه شمابغلی جزو دو درصدداد برتر جامعه نیستید؟»
«یه کاری میکنم. ولیموقع هیچ برنامهای برای عرقبغلی ریختن و حمالی کردن ندارم.»
«واو، میدونیدپول که ایناینکه حرفتون واقعاً مشکلسازه؟»
«به تو چه ربطی داره؟ مهم اینه کهنباشم من مثل همون دو درصد برتر زندگی کنم، اونمبفرمایید در حالی که لم دادم و میخورم و میخوابم.»
«پس برگردید به دنیای شیاطین. اونجا میتونیدچیه هم لم بدید، هم بخورید و بخوابید ودروغ حتی بهعنوان حاکم مطلق به تختتون تکیه بزنید.»
«سعی نکندرست زیرپوستی مخمموقع رو بزنی.»
دئوس با همین یکاینکه جمله، بازرسی را تمام کردنمیشه و پا به بیرون گذاشت.
نگاهی به زکه انداخت کهدلیل حسابی درگیر کاسبی بود وشدی بلافاصله به سمت هتل راه افتاد.
وقتی از نبش یکناگهان کوچه پیچید، همان موقعچرا بود که اتفاق افتاد.
هفت مرد هیکلدارهمان و گنده راهشپارتنرش را سد کرده بودند.
در صف جلو، همان مردی ایستادهجیبم بود که کمی قبلتر در دکهبزرگ نودلفروشی زکه دردسر درست کرده بود.
با لبخندی کجوکولهجیبم به دئوس خیرهنمیشه شد و گفت:
«تو راه برگشت داشتم بهش فکر میکردم. نباید سر به سر شوالیههای اژدها گذاشت، ولی تومیگم که شوالیه نیستی، هان، دئوس؟ و این یکی، الکس؟ نمیدونم با کدوم ماجراجویی میپرید، اما باانداختمش توجه به اینکه با یه شوالیه اژدهای قراردادی درجهسه میگردید، حتماً خودتون هم یه مشت آشغالید.»
دئوس بدون هیچهمان تغییر خاصی در چهرهاشمیز به او نگاه کرد.
«چرا، ترسیدی؟ مثل قبل بلبلزبونی کن دیگه، هان؟ اینانمیشه محافظهای شخصی هستن که خانواده ما استخدامشون کرده. یه ماجراجویدارم دونپایه جرئت میکنه با یه نجیبزاده دربیفته؟ برید، جکسون، اسمیت!»
«بله، ارباب جوان!»
دو مرد تنومند مشتهایشان راداد گره کردند و با چرخاندنمگس گردنشان، صدای تقوتوق مفاصلشان را درآوردند.
با نگاههایی تهدیدآمیز به سمت دئوسپارتنرش رفتند و مشتهایشان را در هوادیگه تکان دادند تا مثلاً او را بترسانند.
«آخ، چه بچهمیدن ریزهمیزهای. وقتی لهولوردش کنیمپره مثل دخترا گریه میکنه.»
در همان لحظه. بام. شلپ.
چیزی روی زمین پاشیدهناگهان شد و با ترکیدنش، لکهایسوپ از خون بر جای گذاشت.
صدایی شبیه به لهکردن یک مگس با دستبغلی در خیابان پیچید، و تنها اثری که به جاافتاده ماند، هیچ تفاوتی با مرگ همان حشرهی قدرتمند نداشت.
«ها؟»
فرقی نمیکرد جکسون باشد یا اسمیت،نمیشه آن یکی که باقی مانده بودخاصی با وحشت به دئوس نگاه کرد.
بلافاصله پس ازنشسته آن، لکه خون دیگریچیه روی خیابان پدیدار شد.
خون طوری پاشید که انگار ازپارتنرش جایی منفجر شده باشد و دیوارهادیگه را با بیشمار نقطه قرمز رنگآمیزی کرد.
«نفر بعدی، بیاین.»
دئوس باالان بیخیالی اینپره جمله را پراند.
«این... این عوضی آدم کشت...»
ارباب جوان شروعهمان به حرف زدن کرد،میز اما ناگهان عق زد.
تازه الان بهمیدن نظر میرسید کهجیبم متوجه اوضاع شده است.
تکههای گوشت قرمزجیبم که روی زمیننمیشه پخش شده بودند.
صدای ترکیدن و منبع آن.داد همه اینها ناگهان به یکمگس واقعیت تلخ و عریان تبدیل شدند.
«بعدی کیه؟»
دئوس با چشمانیمیدن بیحوصله نگاهی بهجیبم افراد ارباب جوان انداخت.
به آنها میگفتند محافظپره شخصی، اما چیزی بیشتر ازبزرگ یک مشت اوباش محلی نبودند.
که معمولاً با پولهایناگهان کلان چرب میشدند تا برایسوپ چنین مواقعی دم دست باشند.
حتی بعد از اینکه رفقایشان به لکههای خون تبدیل شدند، آنقدر دلوجرئتدیگه نداشتند که دعوا راه بیندازند. نگاهی به هم انداختند و بعد مثلببین جزر و مد پراکنده شدند و فقط ارباب جوان را جا گذاشتند.
او با سردرگمیمیدن به اینطرف وجیبم آنطرف نگاه کرد.
دئوس با دیدنجیبم این صحنهی رقتانگیز پوزخندیفردام از روی تحقیر زد.
دستش را بهنشسته شکل تفنگ درآورددیگه و گفت: «بنگ!»
پاهای ارباب جوان به لرزه افتادپارتنرش و مایعی از پاهایش سرازیر شددیگه و لبهی شلوارش را خیس کرد.
دئوس از کنار اواینکه گذشت و به سمتدلیل انتهای دیگر کوچه رفت.
«مگه سعیالان نمیکردید زیادپره جلب توجه نکنید؟»
در راهبغلی برگشت بهناگهان هتل، الکس پرسید.
«چی؟»
«زدنِ یه مغازهمیدن اسلحهفروشی تو یهجیبم همچین شهر کوچیکی.»
«آه، آره. باید چراغخاموشپره حرکت کنم. بههرحال، اگه قرارهبزرگ بهعنوان یه انسان زندگی کنم.»
«ولی الان کهنشسته حسابی گردوخاک بهدیگه پا کردید، نه؟»
«چی کار کردم مگه؟»
«بام، شلپ... از اینجور کارها.»
«کجای این گردوخاک به پا کردنه؟ مگه یهنباشم قلعه رو با آتیش ذوب کردم، یا یهدارم کشور رو کوچک کردم و قد یه نقطه ساختمش؟»
«حالا کهبغلی اینطور میگید،ناگهان خب نه.»
«اراذل محلی به دنیا میان که کشته بشن.بغلی اگه من نمیکشتمشون، بالاخره یه همراهِ شوالیه اژدهامگس یا یکی شبیه به اونها با شمشیر میزد میکشتشون.»
«دارید زود قضاوت نمیکنید؟»
«این یه استنتاج منطقیه. بهش فکر کن. نمیدونم اون مگسه واقعاً خودش افتاده بود توبدهی غذا یا یارو خودش انداخته بود که دعوا راه بندازه، ولی در نهایت، به خاطرنگاهی یه مسئله ساده مثل مگس تو نودل، نوچههاش رو صدا زد تا به من دستدرازی کنن.»
«یه جاش خیلی باناگهان عقل جور درنمیاد، ولیچرا در کل، قضیه همینه.»
«من با انرژی شیطانی لهشون کردم، ولی یهبغلی شوالیه اژدهای معمولی با شمشیر یا نیزه میکشتشون. درافتاده هر صورت، سرنوشتشون مرگه، فقط روشش یکم فرق میکنه.»
«استدلالتون قانعکنندهست.»
«پس بهجای اینکه رو حرفای من مته به خشخاش بذاری،شدی برو مدارک مربوط به اژدهای آبی رو پیدا کن. اگهتوی کار هولیپر نیست، کدوم عوضیهایی ممکنه اژدها رو برده باشن، هان؟»
«به عبارت دیگه، دستکاری کردن اژدهاییدیگه که زنده بوده و در نتیجهامکان زیر پا گذاشتن توافق آتشبس، کاملاً واضحه.»
«دوباره برم سراغ هولیپر؟»
«ارباب.»
«چیه؟ خدمتکار.»
«فقط خانواده هولیپر نیستن.»
«معلومه که فقط اونا نیستن.»
«حتی تو همین حوالی، خانواده هولیسدر هم هستن، یه خانواده شوالیه اژدهای رتبه D.»
«هولیسدر؟ کاج؟»
«بله.»
«پس چرا اول نرفتیم اونجا؟»
«چون شما، ارباب...»
«کارت درسته،الان ولی خیلیپره بهونه میتراشی.»
«آه، بله. دیگهنشسته چی میشه گفت؟ پسچیه همین الان راه بیفتیم؟»
«فردا میریم.درست باید زکه رومردی هم آماده کنیم.»
«همون نقشهپول دفعه قبلاینکه رو دارید؟»
«آره.»
«با این وضع، ممکنهناگهان یه ست کامل از تجهیزاتسوپ اژدهای آبی رو تکمیل کنیم.»
«اگه مهارتت کمه، خوبه که تجهیزاتیپارتنرش داشته باشی که بهشون تکیه کنی.دیگه بعد از سپر، قطعاً نوبت یه شمشیره.»
«البته، ارباب.»