چپتر 238: تصمیم به تأسیس یک پادشاهی (۴)
0«اژدهای طلای حقیقی، من اشتباه خیلی بزرگیچیه کردم. اما اگه بهم فرصت بدی، جونمولی رو فدا میکنم تا برای قبیلهمون کار کنم.»
یولگئوم گفت:اسم «با دقت بهمؤسسه حرفاش گوش کن.»
«اما اون پادشاه شیاطین...»
«شیطان بودن رو گذاشته کنار.»
«چطور همچین چیزی ممکنه؟»
«کمکم میفهمی. فعلاًپادشاهیای حواست به چیزیتحقیقاتی باشه که جلوته.»
«بله، اژدهای طلای حقیقی.»
اژدهای سیاه،باش جین، بهچیه دئوس نگاه کرد.
«باید چیکار کنم؟»
دئوس بااسم بیحوصلگی جواب داد:مؤسسه «رئیس پوشالی باش.»
«...اون دیگه چیه؟»
«پادشاهِ پادشاهیِ من باش.»
«عجیب نیست؟ پادشاهیرئیس یه پادشاه داره، ولیچیه در اصل مال توئه.»
دئوس با لحنی که سعی میکرد باشکوه باشدفوقالعاده اما بیشتر خسته به نظر میرسید، گفت: «چونگرفت من کسیام که تو تاریکیِ دنیا حکومت میکنه.»
یولگئوم پرید وسط حرفمون.
«با کلمات بازی نکنچیه و یه جوری بگونیست که راحت بشه فهمید.»
دئوس آهی کشید: «فرض کنباش یه ایالت خودمختار از امپراتوریایهعجیب که قراره تو آینده بسازم.»
جین بعد ازپادشاهیای شنیدن حرفای دئوس، یهتقویت لحظه رفت تو فکر.
بعد ازفکر مدتی دهنشدهنش رو باز کرد.
«این کار چهدیگه نفعی برای آیندهیپادشاهیِ نژاد اژدهایان ما داره؟»
دئوس با لحنی بیخیال گفت: «فکردیگه کنم اسم پادشاهیای که قراره بسازی،پادشاهی مؤسسه تحقیقاتی تقویت فوقالعاده اژدها باشه.»
یولگئوم دیگه نتونستپادشاهیای تحمل کنه و کنترلتقویت بحث رو دستش گرفت.
«ما قصد داریم برای بچهها سلاح بسازیم. غولها دارن خودشون روبیخیال مسلح میکنن، پس ما هم باید همین کار رو بکنیم. اژدهایانکنه باید همیشه قدرتمندترین موجودات دنیا باقی بمونن. مگه این غرور ما نیست؟»
جین گفت: «شنیدم کهچیه تو مبارزه با غولهانیست حسابی به دردسر افتادین.»
یولگئوم گفت: «قصد دارم تو رو مسئول تحقیقات کنم.پادشاهیِ ظاهراً این شخص که قبلاً پادشاه شیاطین بوده، و اونسعی قهرمان تاریک، زکه، قراره با هم باشن، برای همین یکم...»
دئوس حرفاسم یولگئوم روبسازی ادامه داد:
«اگه یه آدم کثیف و خلافکار نبودی، احتمالاًآیندهی به محض دیدنم فرار میکردی. این کار دقیقاً خوراکتقویت خودته. به هر حال تو باید تو زندان میموندی.»
یولگئوم گفت: «قضیه از این قراره. صدات کردمنیست چون فکر نمیکنم بتونیم با روشهای منطقی وسعی تو چارچوب قوانین دنیا این کارها رو پیش ببریم.»
جین سر تکون داد.
«به هر حال، دیگه حتی یه اسمتقویت شرافتمندانه هم برام نمونده. دارین بهم میگینبحث دوباره نقش آدم بده رو بازی کنم.»
یولگئوم تأیید کرد: «آره. حتی اگه موفق همآیندهی بشی، ارزش اسمت بالا نمیره. اگه ارباب بهمونتحقیقاتی دستور بده که متوقف بشیم، ممکنه مجازات هم بشیم.»
«خیلی خب.باش پس از کجاپادشاهِ باید شروع کنم؟»
یولگئوم گفت: «بچههای زندهی اعضای قدیمی ساگیههو آزاد میشن. احتمالاً از وضعیت فعلی که با انسانها توتوئه یه اتحاد هستیم خوشت نمیاد، پس برو یه جای دور و پادشاهی خودت رو تأسیس کن. اگه قبیلهایحرفمون از افراد همفکرت پیدا کردی، میتونی هر چند تا که خواستی با خودت ببری. اما آدمربایی زوری ممنوعه.»
«اونجا...»
یولگئوم ادامه داد: «اونجا سرزمین ماگورت هست. البته سمش تقریباً پاکسازی شده، پس برای زندگی شما به عنوان نژاد اژدها مشکلیتحمل ایجاد نمیکنه. همچنین بهت اجازه میدم زمین رو بکنی و کوهها رو سوراخ کنی تا جواهرات جمع کنی. با استفاده ازباقی رنگهای متنوع اونا به عنوان غذا، یه پادشاهی عظیم بساز. اونجا کوتولهها، انسانها و شیاطین قراره در کنار هم زندگی کنن.»
«حتی شیاطین...»
دئوس پوزخندی زد و گفت:
«احتمالاً بین شیاطین هم کسایی هستن که ازفوقالعاده سیستم فعلی ناراضیان. هر کسی رو که میتونیگرفت بیار. چون الان به اندازه کافی نیرو نداریم.»
جین با شک گفت:دهنش «اما امکان نداره بتونیمآیندهی با هم کنار بیایم.»
دئوس چشماش رو چرخاند: «کی بهت گفت دست تو دست هم بدین ومال با هم خوب باشین؟ فقط هر کاری که بهت میگم رو انجام بده.تاریکیِ هر کسی هم که از من اطاعت نکنه، بلافاصله با اردنگی پرت میشه بیرون.»
«میفهمم منظورت چیه. داریپوشالی به ساختن یه کشتی نوحپادشاهیِ تو این دنیا فکر میکنی.»
دئوس شونه بالا انداخت: «خب، هر اسمی روش میذاری به خودتتحمل مربوطه. چون تو قراره پادشاه اون کشور بشی. هدف اینه کهغولها اژدهایان رو مسلح کنیم. اژدهایان باید بتونن غولها رو در هم بشکنن.»
جین پرسید: «چرا بایددهنش همچین کاری برای اژدهایان بکنی؟نژاد از یولگئوم درخواستی دریافت کردی؟»
دئوس با لحنی کنایهآمیز گفت: «من با یه پادشاهِپادشاهی مترسک که از خودش هیچ ثروتی نداره معامله نمیکنم.باشکوه همین الانش هم برای گذرون زندگیش وبال گردن منه.»
یولگئوم فوراًداد جا خوردپوشالی و جواب داد:
«این یارو چی داره میگه؟ خودشتحقیقاتی بهم التماس کرد و منم فقطکنه به خاطر شرایط دارم باهاش راه میام!»
دئوس با تمسخر گفت:
«من التماس کردم؟ کِی؟ چه ماهی؟ چه روزی؟ چهپادشاهی ساعتی؟ کجا؟ اون باید از من ممنون باشه که دارمباشد کمکش میکنم گندی رو که خودش بالا آورده جمع کنه.»
یولگئوم فریاد زد:
«اون گنداسم تقصیر منه؟ کارمؤسسه اون بچه خودته!»
دئوس با خونسردی جواب داد:
«مگه شاگرد تو هم نیست؟»
جین گلویش را صاف کرد.
تماشای این جر و بحث بچگانه بین پادشاه شیاطین سابق وتحمل اژدهای طلای حقیقی جالب بود، اما من هم به شدت بهغولها این پادشاهی جدیدی که قرار بود تأسیس بشه علاقهمند شده بودم.
جین پرسید: «منظورتمدتی اینه که کوتولههااین قراره سلاحها رو بسازن؟»
دئوس تأیید کرد: «دقیقاً.»
«پس نظرتون چیه بریم پادشاهی ریشه جنوبی؟ تو زندان یه داستان جالب شنیدم.داره یکی از نگهبانها به شکل یه کوتوله تو پادشاهی ریشه جنوبی زندگی میکرد وچون پز میداد که همین دو روز پیش تو یه نبرد مقابل غولها پیروز شدن.»
دئوس با تعجب گفت:بسازی «اوه، پس پادشاهی کوتولههافوقالعاده هنوز کاملاً نابود نشده؟»
یولگئوم حرففکر دئوس رودهنش ادامه داد:
«شاید به خاطر زکه باشه.»
جین پرسید: «زکه؟»
یولگئوم با افتخار گفت: «اگه شجاعت زکه بهشون سرایت کردهنتونست باشه، اگه حداقل یه جنگجوی کوتوله هم شجاعت پیدا کردهسلاح باشه... اونا میتونن در برابر هر جنگ سختی مقاومت کنن.»
دئوس بشکنی زد و گفت: «آها! حالانفعی که بهش فکر میکنم، یه نفر بود. یهمؤسسه نفر که بهطور خاص از زکه خوشش میاومد.»
دئوس دستبهسینهباش شد وچیه سر تکون داد.
بعد روداد کرد بهپوشالی جین و گفت:
«بلدی چطور تلپورتپادشاهیای کنی یا یهتحقیقاتی چیزی تو همین مایهها؟»
جین جوابفکر داد: «اگهدهنش نزدیک باشه... ممکنه.»
دئوس گفت: «امادیگه احتمالاً تنهایی نمیتونیپادشاهیِ انجامش بدی، نه؟ یولگئوم...»
...
جین گفت:اسم «فهمیدم. اعضای ساگیههومؤسسه فوراً آزاد میشن.»
یولگئوم به جین گفت:
«جین، تو و همراه قدیمیت باید همین الان برید به پادشاهی ریشه جنوبی. اونجا، اسم زکهسعی رو بیار و افراد رو استخدام کن تا بهتون ملحق بشن. بهشون بگو که تو پادشاهی اژدهایانکلمات استخدامشون میکنی و اگه تو ساخت زره اژدها همکاری کنن، باهاشون مثل یه استادکار ماهر رفتار میشه.»
«بله، اژدهای طلای حقیقی.»
ژنت در اطاعتپادشاهیای از فرمان یولگئومتحقیقاتی سرش را خم کرد.
سرانجام، یولگئوم مختصاتمدتی سرزمین ماگورت رااین به او داد.
«وقتی همهچیز رو تموم کردی،پادشاهِ برو به سرزمین ماگورت. بیاداره اونجا یه پادشاهی جدید تأسیس کنیم.»
«هنوز نیتداد واقعی یولگئومپوشالی رو نمیفهمم.»
«گاهی اوقات لازمه بدون اینکهمؤسسه بدونی، فقط پیروی کنی. مننتونست مادرتم، اما خدای تو هم هستم.»
«از حرفتفکر پیروی میکنم.دهنش خدای من.»
اسکاتول بهباش چشمهای دئوسچیه خیره شد.
«چته؟ خوشت نمیاد؟»
«نه.»
«اگه خوشت نمیاد،مدتی خب انجامش نده. چرانفعی یکی دیگه رو نمیفرستی؟»
«بحث این نیست. راه تاپادشاهِ جنگلهای هورستیل طولانیه، اما اگهداره تنها برم خیلی طول نمیکشه.»
«آره؟ پسداد چرا اینطوریپوشالی نگاهم میکنی؟»
«دلیل خاصی نداره.»
«نه، نه، چشماتمدتی یه جوریه انگار خیلینفعی حرفا واسه گفتن داری؟»
اسکاتول در جواب اینچیه سؤال کجدار و مریزنیست دئوس فقط لبخند زد.
حالا، تمام کسانی کهپوشالی زیردست یا همکار دئوس محسوبپادشاهیِ میشدند، اینجا جمع شده بودند.
اسکاتول کهاسم متوجه نگاههای آنهامؤسسه بود، ساکت ماند.
«اگه حرفی داری، بزن.دهنش باز میخوای بگی بینآیندهی من و خودت تفاوت میبینی؟»
«چیز خاصی نیست.دیگه فقط میخواستم بدونمپادشاهیِ این دیگه چه صیغهایه.»
«دستوری که بهت دادم فهمیدنش اینقدر سختچیه بود؟ برو به جنگلهای هورستیل و اوناییولی که از دهکده پریان ناراضیان رو جمع کن.»
«نه اینکه اینو نفهمم...»
«دلیلش رو که بهت گفتم.باز میخوام یه ارتش از اژدهایاناژدهایان بسازم که بتونن جلوی نزار وایسن.»
«اصلاً مگه اژدهایان همون اول کار با این قضیه کنارداره میان؟ گیرم که چند تا اژدهای یاغی رو هم جمعبیشتر کنیم... البته یولگئوم اینجاست، اما مسلح کردن اژدهایان موضع رسمیشون نیست.»
«اگه حداقل چندرئیس تا نمونه داشته باشم،چیه متقاعد کردنشون راحتتر نیست؟»
«حتی اگه همهچیز هم طبق برنامه پیش بره، احتمالاً خیلی طول میکشه تاکنترل تموم بشه. نزار دانش فوقالعادهای درباره سلاحهای باستانی داشت و برای همین کارشمیکنن رو سریع انجام داد. واسه من رفتن به اونجا راحتتره چون قبلاً اونجا بودم.»
«یعنی میگیفکر من نمیتونمدهنش انجامش بدم؟»
«حداقلش اینه که خیلی طول میکشه.پادشاهیِ تو این فاصله، اگه نزار بوییاصل ببره، پادشاهی تبدیل به میدون جنگ میشه.»
«خیالت راحتداد باشه. فقط کافیهباش سریع انجامش بدم.»
«چطوری میخوای سریع انجامش بدی؟»
«اگه مهندسها رومدتی بگیریم و همینجوریاین بچلونیمشون، کار راه نمیفته؟»
«این بدترین ایدهست.»
«خب، پسداد برو وپوشالی بهش فکر کن.»
«دلیلی که از همون اول اومدمتحقیقاتی اینجا این بود که قدرتم رو بهتکنترل قرض بدم. تا با نزار مقابله کنیم.»
«آره، واسه همینم صدات کردم.»
«اما کاری کهدیگه الان داری میکنی بیشترعجیب شبیه تلف کردن وقته.»
«منظورت از تلفرئیس کردن وقت چیه؟ مگهچیه این روش مطمئنتری نیست؟»
«اگه قرار بود اینقدر محتاطانه حسابکتابتحقیقاتی کنی، همون بهتر نبود که اصلاً ازکنترل همون اول از دنیای شیاطین فرار نمیکردی؟»
«از این قضیه ناراضی هستی؟»
اسکاتول آه کوتاهی کشید.
«حرفی که زدمرئیس گستاخانه بود. لطفاًدیگه بیادبیم رو ببخشید.»
«میبخشم. چون آدم بخشندهای هستم.»
«کاری که خواستید رودهنش انجام میدم، اما توصیهام اینهنژاد که احتمال موفقیتش بهشدت پایینه.»
«چرا؟»
«چون ماداد هیچ راهی برایباش شکار نزار نداریم.»
«اگه یه ارتش بزرگ از اژدهایان داشته باشیم و بتونیم غولها رو سرکوب کنیم، نصف مشکل حله. شایدداریم طول بکشه، اما معنیش این نیست که نمیتونی از سد دفاعی نزار رد بشی. مشکل اینه که اونشنیدم تو این فاصله وقت داره حقههاش رو پیاده کنه، اما نیروهای من میتونن این مشکل رو حل کنن.»
«به هرفکر حال، این کاراباز شبیه شما نیست.»
«شبیه من چطوریه؟»
«خب...»
«بیمزهست. برو و برگرد.»
«بسیار خب.»
اسکاتول همزمان بادیگه این حرف سرشپادشاهیِ را خم کرد.
او با جادوی پروازش به آسمان اوجچیه گرفت. بلافاصله پس از آن، ابرهای گردیولی آسمان را پوشاندند و پیکرش ناپدید شد.
زیک زیر خنده زد.
«همه میگن دئوس عوض شده.»
«خب پس،باش لابد همهچیزچیه عوض شده دیگه.»
در حالی که ظرفهای شامباش را با یک حوله خشکعجیب تمیز میکرد، چند کلمهای پراند:
«نمیتونم بگم همهچیز روبسازی درباره دنیا میدونم، اما...فوقالعاده آدمبزرگها خیلی عوض نمیشن.»
«چقدر حرف میزنی، پسر. کاسبی مردم رو خرابآیندهی نکن و خودت رو واسه کار آماده کن. چونتقویت بابت خریدن یه کوه صخرهای کل پولام ته کشیده.»
«چشم.»
بقیه همکاران نگاهشان راپوشالی بین دئوس و زیکپادشاهِ رد و بدل کردند.
حرفهایی که اسکاتولپادشاهیای زده بود عمیقاً درتقویت ذهنشان حک شده بود.
این کارا شبیه تو نیست.
به نظر درست میآمد.
دئوس فعلی اصلاًرئیس هیچ شباهتی بهدیگه یک شیطان نداشت.
ناگهان ایناسم فکر بهبسازی ذهن خطور میکرد.
نکند مقابلهفکر با نزار فقطباز یک بهانه است...
شاید اوباش دارد جاییچیه برای فرار میسازد.
چون هیچداد اعتمادی بهپوشالی پیروزی ندارد.
«پس کشور چیه؟»
«الان داری اینو میپرسی؟»
زیک زیر خنده زد.
آخر شب.
تقریباً تمام مشتریها رفته بودند. یکتحقیقاتی زوج عاشق که آنطرف نشسته بودند وکنترل پچپچ میکردند، آخرین مشتریها به حساب میآمدند.
قلعه هالی اسپیندل دردهنش حدود ۱۵۰ کیلومتری جنوبآیندهی شرقی دریاچه لاگونا قرار داشت.
با اینکه منطقهای روستاییچیه بود، اما هنوز افرادنیست زیادی در آنجا زندگی میکردند.
دشتها حاصلخیزداد بودند و ازباش جنگ فاصله داشتند.
بهویژه، تقریباً هیچ هیولای ماگورتی درتحقیقاتی آنجا پیدا نمیشد. دلیلش این بودکنه که از کوههای هورساسپاین خیلی دور بود.
همهچیز درفکر صلح ودهنش آرامش بود.
یک ماه از زمانی که در این قلعهنیست - که فقط با کلمه «آرامش» میشد توصیفشسعی کرد - کاسبیام را شروع کرده بودم، میگذشت.
جایی که دکه را برپاباش کرده بودیم، یک تکه زمینعجیب کوچک کنار یک صخره عظیم بود.
از آنجا که این زمین متعلق به دئوسفوقالعاده بود که حق اجارهاش را به هر طریقیگرفت خریده بود، هیچ اجاره ماهیانهای در کار نبود.
کاسبی پا گرفته بود وباز کارها برای ایجاد یک پادشاهی،اژدهایان قدم به قدم پیش میرفت.
و در این میان، دئوسپادشاهِ همچنان با خیال راحت روبهروی زیکولی نشسته بود و نوشیدنیاش را مینوشید.