چپتر 79: ۱۸. تقلا در میان سختیها (۵)
0زیک به تاریکی عادت داشت، چون همیشهباهاش شبها تو کوهستان تمرین میکرد. با این حال،کنه جرئت نمیکرد از زیر اون درخت رد بشه.
بعد از طی کردنپیچید مسافتی، برگشت و بهداد سمت ورودی قبرستان راه افتاد.
«چیزی که تو دستمه، پنج تا سکه نقرهست. ای رهگذران، گوش بدید. بهشت فقط یکصدا سکه نقره باهاتون فاصله داره. تنها چیزی که کم دارم فقط یه سکهست، پس اگهایستاده میخواید از این راه رد بشید، باید سوار کشتی درست بشید. فقط یک سکه نقره.»
صدای آوازی به گوش رسید.
صدای بلند و خلطداری توفکر آسمون شب پیچید و فاختهینهایت شبآهنگ هم صدای غمانگیزی سر داد.
زیک و لکسیا اطرافپیچید رو نگاه کردن تاداد صاحب صدا رو پیدا کنن.
زیر همون درختی که جسد ازشپیچید آویزون بود، یه سایهی پلید با کمرینگاه خمیده و شنلی رو دوشش ایستاده بود.
تو دستش عصایی بود که مثل کمانغمانگیزی انحنا داشت. و به انتهای عصا، فانوسی آویزونکنن بود که نور آبیرنگی از خودش ساطع میکرد.
لکسیا با پچپچ گفت:
«انگار کارون قایقرانه.»
زیک یهرسید قدم رفتخلطداری جلو و گفت:
«اون فقط یه افسانهست.»
جسد تو باد مورمورکنندهای تکون خورد وباهاش چونهی پیرمرد که صورتش زیر شنل پنهونرفتار بود، به شکل یه لبخند کش اومد.
«خوش اومدید، مهمونها.»
زیک با دیدن طرف مقابل،آسمون یه کم رفت تو فکر. چطوریلکسیا باید باهاش سلام و احوالپرسی میکرد؟
در نهایت، تصمیمآسمون گرفت باهاش مثل یهغمانگیزی پیرمرد معمولی رفتار کنه.
«سلام.»
پیرمرد وقتی دید زیک برای سلامشبآهنگ کردن سرش رو خم کرده، انگارصاحب یکم جا خورد و دستپاچه شد.
سلام کردن به پیرمردی کهآسمون زیر درختی با جسدهای آویزون مثللکسیا میوه، ادای فرشتهی مرگ رو درمیآورد.
اما پیرمرد حتیآسمون تو خواب همشبآهنگ نمیتونست تصور کنه.
زیک ایندیدن روزا بامقابل کی میپره؟
از نظر گیج کردن و روانیشبآهنگ کردن آدمها، پادشاه شیاطین چند لولصاحب از این پیرمرد مشکوک بالاتر بود.
زیک، خواسته یا ناخواسته،خلطداری هر روز در معرضشبآهنگ انرژی روح شیطانی قرار داشت.
اگه یه جنگجو نبود، تا الان یاغمانگیزی از عذاب مرده بود، یا از ترس ناشناختهایکنن که به جونش میافتاد کارش رو ول میکرد.
بقیهی آدمهای معمولی تو مغازه هم باباهاش شجاعتی که آگاهانه یا ناآگاهانه از جنگجوییرفتار به اسم زیک میگرفتن، دووم آورده بودن.
پیرمرد با دیدن ظاهر ژندهیفاختهی زیک نفس عمیقی کشید واطراف دوباره دهنش رو باز کرد.
«چیزی که الان تو دستمه پنج تا سکهشبآهنگ نقرهست. لطفاً یه سکه بده. اونوقت خودم با دستهایکنن خودم قایق رو به سمت دنیای مردگان هل میدم.»
زیک لبخندیخلطداری زد و پشتفاختهی سرش رو خاروند.
«راستش این یکم... رفتن به دنیای پس ازسلام مرگ یعنی مردن. فکر کنم اگه هم سکهوقتی نقره بدم و هم بمیرم، بدجوری ضرر کردم.»
«...اصلاً حوصلهی شوخی ندارم.»
«شوخی کجا بود... شما ازم سکه نقره خواستی، منم فقط گفتم نه. اصلاً مگه سکهصدا نقره پول خرد تو جیبیه که آدم همینطوری بده به یه غریبه؟ تازه از ماه دیگهدستش باید به خواهر و برادرهای کوچیکترم درس جادو بدم، واسه همین بدجوری کفگیرم خورده ته دیگ.»
زیک این روآسمون گفت و سرششبآهنگ رو خم کرد.
«خب، ما اونطرف یهمقابل کارایی داریم، پس باسلام اجازهتون رفع زحمت میکنیم.»
زیک دست لکسیاآسمون رو کشید و بهغمانگیزی سمت قبرستان راه افتاد.
درست همون موقع بود.
«وایسا. من، کلستوم، نگهبان ورودی دنیای مردگانم.غمانگیزی هر کسی که از دادن یه سکهپیدا نقره امتناع کنه، با نفرین لیست کشته میشه!»
زیک برگشتدیدن و پشت سرشفکر رو نگاه کرد.
حال و هوای پیرمرد کاملاً عوض شده بود. نور آبی مثلنگاه مه از لابهلای شکافهای شنل تیرهرنگش بیرون میزد. عصاش رو برد بالاپلید و شروع کرد به بلغور کردن زبونی که زیک هیچی ازش نمیفهمید.
«جادوئه.»
لکسیا شمشیر وآسمون سپرش رو درآوردشبآهنگ و گارد دفاعی گرفت.
زیک همدیدن تقریباً همون لحظهفکر سلاحش رو کشید.
بلافاصله بعد از اون،پیچید شعلههای سیاه هر دوداد نفر رو در بر گرفت.
سپر تو آتش پیچیدهخلطداری شد و حرارتش نوکشبآهنگ موهاشون رو فر کرد.
همون لحظهخلطداری زیک ماناپیچید رو فراخوند.
با یادآوری آموزشهای اسکاتول کهفکر میگفت جادو همون تجسمبخشیه، تصویرنهایت آب رو تو ذهنش مجسم کرد.
«دیوار آب!»
ستونی از آب از زیر پاش فوارهفاختهی زد و سپر خودش و لکسیا روصاحب پوشوند. آتش خاموش شد و حرارت فروکش کرد.
«جادوگر بود...؟»
پیرمرد این رو زیرمقابل لب زمزمه کرد وسلام دوباره عصاش رو برد بالا.
لکسیا خیز برداشت جلو وفاختهی ضربهای بهش زد. اما چیزی کهنگاه شمشیرش شکافت، فقط هوای خالی بود.
پیرمرد ناشناس که خودش رو کلستومپیچید معرفی کرده بود، با استفاده از جادوینگاه چشمکزن از یه جای دیگه ظاهر شد.
«آتش لمپیجی!»
کلستوم فریاد زد. گلولهای از شعلههای سرخباهاش از عصاش فوران کرد و مثل رعدرفتار و برق به همه طرف پخش شد.
شعلههای خشمگین، جنگلآسمون اطراف رو سوزوندن وغمانگیزی درختها رو خاکستر کردن.
لکسیا دوباره با سپرش جلویآسمون شعلهها رو گرفت. اما آتش مثللکسیا یه مایع چسبناک به سپر چسبید.
حتی دستهی سپر هم از شدت حرارت سرخ شدهلکسیا بود، طوری که لکسیا برای یه لحظه به اینجسد فکر افتاد که سپرش رو بندازه دور یا نه.
این باردیدن هم زیکمقابل اومد جلو.
مه غلیظی از آبپیچید محیط رو پر کرد ولکسیا دید حریف رو کور کرد.
ذرات ریز آب با آتشیآسمون که کلستوم ساخته بود ترکیبداد شدن و بخار بیشتری تولید کردن.
لکسیا نگاهی به پشت سرش، به زیکغمانگیزی انداخت. چیزی که حتی از استفادهی آزادانهاش ازکنن جادو هم غافلگیرکنندهتر بود، حالت چهرهی زیک بود.
به طرز عجیبی ریلکس بود.
در برابر دشمنی تو این سطح، دهنش رو بسته نگهاطراف داشته بود، انگار نه انگار که ترسی تو وجودشه، وآویزون با سپری که جلوش گرفته بود به سمت جلو یورش برد.
لحظهای که لکسیا صورتشخلطداری رو دید، همزمان دو تاغمانگیزی حس مختلف بهش دست داد.
اولیش حسادت بود.
لکسیا از دیدن زیک تعجب کرده بود، چون اخیراًاحوالپرسی بعد از شنیدن شایعهی اینکه دوباره به عنوان یهبرای جنگجو شروع به کار کرده، به مغازهاش سر زده بود.
خیلی قویتر شده بود.
تو قلعه جوریکسبلند فقط دو تاپیچید خانوادهی هولی وجود داشت.
میگفتن که خیلی وقتپیچید پیش، این دو خانوادهداد مثل رقیب یا برادر بودن.
بعدش، خانوادهی هولی بیچمقابل سقوط کرد و فقطسلام خانوادهی هولیاوک باقی موند.
خانوادهی هولیاوک همیشه امیدوارپیچید بودن که اوضاع خانوادهیداد هولی بیچ روبهراه بشه.
زیک برای خودنمایی رتبه B رو به دست آورده بود.
و بعدخلطداری از یهپیچید جایی به بعد...
برای لکسیا سختطرف بود که بتونه سطحباهاش زیک رو تخمین بزنه.
وقتی به این فکر میکرد که زیک از یه فرد با رتبه A هم قویتر شده، خونش از حسادت به جوش میاومد.
اگه فقط همین یهخلطداری حس بود... لکسیا هیچوقتشبآهنگ با زیک تا اینجا نمیاومد.
لکسیا به زیک افتخارپیچید میکرد. راستش، خود منداد هم براش احترام قائل بودم.
اینکه بدون ثروت خانوادگی یا حمایتچطوری پدر و مادرش تا اینجای کارگرفت بالا اومده بود، واقعاً جای تحسین داشت.
درست همونطور که هالیوودز، اولین جنگجو،شبآهنگ فقط پسر یه کفاش بود، زیکصاحب هم داشت تاریخ جدیدی رو مینوشت.
زیک یه جنگجوی واقعی بود.
شجاعتش خیلی راحت به بقیه همشبآهنگ سرایت میکرد. حتی وقتی حریفش یهصاحب قهرمان بود هم این قضیه صدق میکرد.
لکسیا با دیدن قیافهمقابل آروم و خونسردش، فوراً آرامشاحوالپرسی خودش رو به دست آورد.
زیک تمام قدرتش روپیچید ریخت توی شمشیرش و مهارتهایلکسیا شمشیرزنیاش رو به رخ کشید.
لکسیا یه جنگجوی رتبه A بود. مهارتهاش برای انجام مأموریتهای رتبه B کاملاً کفایت میکرد.
با قدمهای کوتاه و بلند جلو رفت، شمشیرشداد رو چرخوند و با تکیه به سپرش، توهمون یه چشم به هم زدن رفت تو دل دشمن.
صدای شکافتهدیدن شدن گوشتمقابل بلند شد!
لبهی شنل توآسمون هوا چرخید و شکمغمانگیزی دشمن رو نشون داد.
توی شکمش کاملاً خالی بود.آسمون گوشت تنش میلرزید و مثل یهلکسیا تیکه تور پاره آویزون شده بود.
لکسیا با دیدنآسمون این صحنه چندشآورشبآهنگ نزدیک بود بالا بیاره.
«لیچ!»
کلستوم به داد زدنپیچید لکسیا خندید. دود آبیرنگیداد از دهنش بیرون زد.
زیک با تعجب پرسید:خلطداری «اگه لیچه... مگه نبایدشبآهنگ یه نامیرای جادوگر ردهبالا باشه؟»
لکسیا در حالی کهپیچید دندونهاش رو به همداد فشار میداد، سر تکون داد.
«درسته. این اصلاً یه مأموریت رتبه B نیست... عمراً.»
با اینکه لیچها بر اساس قدرت جادوییشون تو زمان زنده بودن رتبهبندی میشدن، ولی حداقلش هیولاهای رتبه A به حساب میاومدن.
زیک گفت: «ارشد. منخلطداری راه رو باز میکنم، توغمانگیزی جاخالی بده و دور شو.»
لکسیا جواب داد: «احمق نشو. با هم میجنگیم. شاید الان ظاهرم اینطوری داغون باشه، ولی من هنوزم یه قهرمان رتبه A هستم!»
شمشیرش رو محکمطرف چسبید و به سمتباهاش کلستومِ لیچ یورش برد.
شمشیر با نور سفیدی درخشید.
این یه شمشیر مقدس بود که برکت امپراتور مقدس روداد تو خودش داشت. لکسیا برای مقابله با نامیراها، مخصوصاً همونیجسد رو قرض گرفته بود که تو اسلحهخونهی دروازه خاندان نگهداری میشد.
شمشیری بود که از ترکیب نقره و خاکستر شاخههایلکسیا مقدس رودم ساخته شده بود، برای همین در برابرجسد نامیراها به اندازه سلاحهای ساخته شده از اژدها قدرت داشت.
حالا که هویت کلستوم به عنوان یهباهاش لیچ لو رفته بود، دیگه بدون هیچرفتار پنهانکاری شروع کرد به استفاده از جادوی سیاه.
زمین پر از شعلههای سیاهفاختهی شد و امعاء و احشایاطراف گندیده به بیرون فواره زد.
سم، آتیش، یخ و تاریکی بیوقفهپیچید میبارید و قدمهای این دو تااطراف جنگجوی جوون رو حسابی متزلزل کرده بود.
لکسیا با ناامیدی و جونکندن از حملاتشغمانگیزی جاخالی میداد تا یه فرصت پیدا کنهپیدا و شمشیرش رو تو تنش فرو کنه.
هر بار که فکر میکردن لیچ رو گوشه رینگاحوالپرسی گیر انداختن، با جادوی چشمکزن فاصله رو زیاد میکرد،برای برای همین تقریباً هیچ ضربهی کاریای بهش نخورده بود.
ولی لکسیا کم نیاورد.
بالاخره به عنوان رئیسخلطداری بعدی خاندان هولیاوک، همچینشبآهنگ جربزهای تو وجودش بود.
بیشتر از هرآسمون چیزی، اینکه با همغمانگیزی میجنگیدن مایه دلگرمی بود.
گارد زیک حسابی محکم بود.
نوک سپرش رو تو زمین فروشبآهنگ کرده بود و تمام حملات لیچصاحب رو از فاصله نزدیک دفع میکرد.
سپرش فقط یه کم از سطح معمولی بهتر بود،غمانگیزی ولی با اضافه شدن قدرت جادویی که تازگیها یاد گرفتهدرختی بود، تونست به خوبی در برابر حملات لیچ دوام بیاره.
قدرت جادویی لیچآسمون اصلاً با یه جادوگرغمانگیزی معمولی قابل مقایسه نبود.
عمراً جادوگری که جونش روفکر کف دستش گذاشته و بانهایت شیاطین قرارداد بسته، آدم ضعیفی باشه.
شعلهها از روی سپر زبانه میکشیدن وغمانگیزی هر لحظه میخواستن جونش رو بگیرن، و تاریکیکنن هم مدام بزرگتر میشد و شجاعتش رو میبلعید.
ولی ارادهیرسید زیک اصلاًخلطداری در هم نشکست.
سپرش محکمتر شد.
و شمشیرش تیزتر.
وقتی فشار حملات بیشتر شد، لیچشبآهنگ چارهای نداشت جز اینکه با استفادهصاحب از جادوی چشمکزن جاش رو عوض کنه.
تو همون لحظه، لکسیا از فرصت استفاده کرد.شبآهنگ جادوی چشمکزن یه جادوی فرار بود که شخص روکنن به یه جای امن در همون نزدیکی تلپورت میکرد.
ولی مثل هرآسمون جادوی دیگهای، اینم نقطهغمانگیزی ضعف خودش رو داشت.
برای یه لحظه کوتاه،مقابل تمام جادوها به خاطرسلام جادوی چشمکزن متوقف میشن.
و درست قبل از اینکه تو فضا جهشداد کنه و دوباره تو دنیای واقعی ظاهر بشه، اولدرختی باید یه شکاف کوچیک تو مسیر به وجود بیاد.
همون لحظهای که لیچ ظاهرآسمون شد، شمشیر نقرهای لکسیا یهداد قوس بزرگ تو هوا کشید.
شمشیر مقدس تو گردن لیچفاختهی فرو رفت و جیغهای گوشخراشاطراف این روح شیطانی جنگل رو لرزوند.
سرش قل خورد و افتاد پایچطوری درخت اعدام. بدن بدون سرش شروع کردمعمولی به اینور و اونور گشتن دنبال سرش.
لکسیا هم کسیآسمون نبود که همینطوریشبآهنگ وایسه و تماشا کنه.
دوباره شمشیرش روبلند درست همونجایی که استخونفاختهی سینهاش بود فرو کرد.
زیک هم که رفتهپیچید بود پشت سر دشمن، دقیقاًلکسیا همون نقطه رو هدف گرفت.
دو تا شمشیر، یکیمقابل از جلو و یکی ازاحوالپرسی پشت، قلب لیچ رو شکافتن.
لکسیا شمشیرش روآسمون بیرون کشید وشبآهنگ بهش تکیه داد.
بدن لیچرسید داشت توخلطداری شعلههای آبی میسوخت.
این آتیش که شبیه فسفرسانسِفاختهی ساطعشده از استخونها بود، روحاطراف لیچ رو یه راست میفرستاد جهنم.
نفس عمیقیدیدن کشید و بهفکر زیک نگاه کرد.
موقع مبارزه متوجه نشده بود،فاختهی ولی حتی یه جای سالماطراف هم تو بدن زیک نمونده بود.
نصف پیشونیش پاره شده بودآسمون و خونریزی داشت، و کلیداد زخم هم روی ساعدهاش دیده میشد.
روی بدنش که با سپر محافظت میشد فقط چندلکسیا تا بریدگی سطحی بود، ولی از دهنش خون میاومد،جسد انگار که موج انفجار جادویی بهش آسیب زده باشه.
لکسیا رفت سمتش.
با خودش فکر کرد: اگهفاختهی جادوی شفابخش یاد گرفته بودم، شایدنگاه الان یه کم به درد میخورد...
ولی همون لحظه سرش روآسمون تکون داد تا این فکرداد رو از سرش بیرون کنه.
قدیسهها معمولاً تمایلآسمون زیادی به یادگیریشبآهنگ جادوهای کمکی دارن.
اما لکسیا از این رسم پیروی نکرده بود.سلام چون اصلاً دلش نمیخواست فقط یه دستیار برایوقتی مردا باشه، فقط مهارتهای رزمی رو یاد گرفته بود.
ولی مگه تو میدونپیچید جنگ زن و مردداد بودن اهمیتی هم داره؟
فقط اوناییرسید که قویترنخلطداری زنده میمونن.
چه زشت باشه چه کثیف، زندهشبآهنگ موندن خودش یه جور قدرته. انگارصاحب یاد گرفتن جادوی شفابخش کار درستی بود.
«حالت خوبه؟»
«آره، ارشد.»
دستهای زیک میلرزید. لکسیاخلطداری با دستش، دست لرزون زیکغمانگیزی رو گرفت و فشار داد.
معلوم بودخلطداری که تمامپیچید انرژیش تهکشیده.
خب، با توجه بهمقابل اینکه حریفشون یه لیچسلام بود، مسلماً مبارزه راحتی نبوده.
خود لکسیا هم دستکمی از اون نداشت. زیک گفت:لکسیا «ارشد، کل بدنم اونقدر خستهست که اگه الان یه گرگازش هم بهم حمله کنه، مطمئن نیستم بتونم از پسش بربیام.»
«ها؟»
«بیا برگردیم روستا.آسمون فکر نکنم امشب دیگهغمانگیزی از این سختتر بشه.»
لکسیا سر تکون داد.
«راست میگی.»
«لیچ همین الانش هم این قبرستون روفاختهی آلوده کرده. اگه بقیه نامیراها هم بیدارصاحب بشن و حمله کنن، واقعاً خطرناک میشه.»
«میدونم. بیا برگردیم.»
دقیقاً همون موقع بود.
که یه جنازه کهپیچید از درخت آویزون بود،داد یهو افتاد رو زمین.