چپتر 194: شیر جوان رویا میبیند (۴)
0«بس کن.»
یولگئوم با قاطعیت گفت.
«به عنوان صاحب تاج، توذات محکوم میشی که به عنوانگفتی مجازات، مثل ارباب جانوران زندگی کنی.»
«گفتم بس کن.»
«ببخشید. پس، من چیزی که باید میگفتمسبز رو گفتم... فقط جهت اطلاعتون، اژدهایان همینفاصله الانشم جنگ علیه شیاطین رو شروع کردن.»
درست قبل از اینکه خشم یولگئوماگه منفجر بشه، اسکاتیل تو فضا پرشیبسازمش کرد و یه جایی غیبش زد.
لایه بیرنگی که روی منظره اطراف کشیدهانسانها شده بود ناپدید شد، و یولگئوم تونست دوبارهاگه بوی جنگل سبز و عمیق رو حس کنه.
اون گروهی از آدمابیرحم رو دید که تو فاصلهنابودشون دور داشتن شام آماده میکردن.
شاخهها و تنههایتونست درختان جنگل یهجنگل قاب درست کرده بودن.
یولگئوم برای مدت طولانی به دئوس،اگه زکه و الکس که تو اینبسازمش قاب جنگلی گیر افتاده بودن، خیره شد.
باید به دئوسپاک میگفت تو دنیایبیرحم شیاطین چه خبره؟
یا نباید میگفت؟
خداوندگار دقیقاًناپدید داره چهدوباره غلطی میکنه؟
واقعاً...
واقعاً میخواد با راهمیخوای انداختن یه سیل دیگه، تمامقولت موجودات غیرانسانی رو پاک کنه؟
میخوای از ذات بیرحم اژدهایان و انسانهاقولت استفاده کنی تا به اون قولت کهزمین گفتی دیگه با آب نابودشون نمیکنی، پایبند بمونی؟
اگه میخوای زمین رودوباره بدی به انسانها، میتونیعمیق از یه کشتی استفاده کنی.
اگه به من میگفتی بسازمش،
با همون ارهکشیهایپاک ناشیانهام یه قایقبیرحم بزرگ برات میساختم.
چشمهای یولگئوم قرمز شد.
دوباره صدها میلیونتونست جان روی اینجنگل زمین از دست میرفت.
«ببخشید... ببخشید.»
در حالی کهپاک به دئوس نگاه میکرد،انسانها سرش رو پایین انداخت.
«این زنیکه رفته برینه؟»
«...اگه بشنوه،ناپدید حسابی قاطیدوباره میکنه ها.»
«وقتی میز رو میچینم نهبمونی تنها نمیاد کمک کنه، بلکهکشتی حتی سر موقع هم پیداش نمیشه.»
دئوس دستبهسینهغیرانسانی شد ومیخوای غرغر کرد.
چاپستیکها رو گذاشتذات تو دهنش و شروعقولت کرد به تکون دادنشون.
سرم رو چرخوندم سمت جنگل.
همین چند لحظه پیش، یه چیزیاگه شبیه یه حصار عجیب برای یهبسازمش لحظه ظاهر شد و بعدش غیبش زد.
دیگه حتیغیرانسانی نمیتونستم حضورشمیخوای رو حس کنم.
الکس گفت:
«سرورم! باناپدید چاپستیک تودوباره دهنتون حرف نزنین!»
«خفه شو. چرا بعدپایبند از نود سال هنوزمبدی فاز معلم سرهمخونه برمیداری؟»
«نود سال گذشته ومیخوای شما هنوزم آداب غذااستفاده خوردن رو رعایت نمیکنین؟»
«باز شروع کرد.ذات میخوای دوباره ازاستفاده خونه فرار کنم؟»
«هر کاری دلتون میخواد بکنین.»
«جدی؟»
«چون شماغیرانسانی ششصد و شصتذات و هفت سالتونه.»
زکه حرفمیخوای الکس روبیرحم قطع کرد.
«اگه داریم درباره بچهدوباره سیگنی حرف میزنیم، من باکنه اینکه بکنیمش ارباب شیاطین مخالفم.»
«اون بچه سیگنی نیست. انرژی روح شیطانی خودش بهمیتونی تنهایی رشد کرده... بانو سیگنی فقط غذاش رو باهاشبرات شریک شده، ولی اونا هیچ رابطه خونی با هم ندارن.»
«سیگنی اینطوری فکر نمیکنه. چه بخوایم چه نخوایم، اون بچهایه کهنابودشون ده سال تمام تو شکمش حملش کرده. خون سیگنی مواد مغذیهمون رو به بدن بچه رسونده. کاش میتونست یه کم نرمالتر بزرگ بشه.»
«همین الانشم نرمالذات نیست. اون پسراستفاده پادشاه شیاطینه، زکه.»
«شایدم دخترتون باشه، نه؟»
«پادشاه شیاطین نسلنمیکنی در نسل پسراگه بوده. من دختری ندارم.»
«حالا اگه دختر بود چی؟»
دئوس بامیخوای شنیدن اینبیرحم حرف خندید.
«هو، جالبه. میخوای شرط ببندیم؟بوی اگه پسر بود، الکس میبره. اگهگروهی دختر بود، زکه میبره. شرطش هم...»
زکه گفت:
«من حضانت رو وسط میذارم. اگهبیرحم دختر بود، سیگنی بزرگش میکنه. چوننمیکنی این یعنی اون بچه شیطان نیست.»
الکس خندید.
«خب، منم با این موافقم. ولی عقل سلیم میگهکنه همچین چیزی غیرممکنه. روح شیطانی مثل بدن کریستالی شیاطینه.آماده بچه شیطان فقط یه شیطانه و نمیتونه چیز دیگهای باشه.»
«پس همهشوننابودشون یه شکلن؟ پسبمونی ارباب شیاطین چی؟»
«نه، نه دقیقاً. چون اونا موجودات متفاوتی نسبت به انسانهاگفتی هستن. انرژی جادویی نسبت به تأثیرات بیرونی حساسه، برای همین یهبسازمش مقدار از ویژگیهای کسی که پرورشش میده رو به خودش میگیره.»
«دیدی گفتم.»
«منظورم اینه که فقطدوباره یه بخش خیلی کوچیکیشعمیق تحت تأثیر قرار میگیره.»
دئوس حرفنابودشون الکس روپایبند گرفت و گفت:
«دودول تو هم کوچیکه.»
«مال من کوچیکه، سرورم؟»
«در مقایسه با کل بدنت! این عوضی بازعمیق داره بحث میکنه. چون بزرگه؟ در مقایسه باداشتن اون درخت صنوبر اونجا، خیلی هم دستکمی نداره، نه؟»
«اینکه داریننابودشون اینطوری پزپایبند میدین، مشکوکه.»
«مگه دیدیش؟ از کجامیخوای میدونی دارم بلوف میزنماستفاده یا واقعیت رو میگم؟»
«هاا، سرورم، من شما رو جوریاستفاده تربیت نکردم که اصرار کنین میتونینبمونی درخت صنوبر تو شورتتون جا بدین.»
«چون واقعیه.ناپدید مگه تو مواقعبوی اضطراری چکش کردی؟»
«سرورم. من بهتون ایمان دارم.»
«اه، این زنیکهپاک لعنتی! فکر نمیکنی بایدانسانها زودتر بیای کوفت کنی؟»
دئوس قاطیمیخوای کرد وبیرحم بلند شد.
دویدم سمت جنگل. اما...
هر چینابودشون گشتم، هیچ اثریبمونی از یولگئوم نبود.
دستخالی برگشتم سر میز.
«چی شد؟میخوای اتفاقی برایبیرحم اژدهایان افتاده؟»
دئوس نشستناپدید و چاپستیکهاشدوباره رو برداشت.
یه مقدار از غذای زکه رواگه گذاشتم تو دهنم. مثل همیشه خوشمزه بود،همون اما بعد از چند لقمه گذاشتمش کنار.
«کجا غیبش زد؟»
پشت سر همذات به الکس واستفاده زکه نگاه کردم.
اما هیچکدومشون جوابی نداشتن.
دوکهای دنیای شیاطیننمیکنی یکی پس ازاگه دیگری به ایدوس برگشتن.
نیروهای نخبهشون قبل ازمیخوای اینکه حتی بتونن استراحت کنن،قولت برای نبرد گذرگاه بسیج شدن.
سیتونِ تنبل،میخوای مشتش روبیرحم کوبید رو میز.
«این اژدهایان کثافت! از همون اول نقشهشون همینعمیق بود! همون لحظهای که یهو شروع کردن بهداشتن حرف زدن درباره اتحاد، بهشون شک کرده بودم!»
اوسیسِ حریص آه طولانیای کشید.
«انسانها حتماً دیوونهپاک شدن. یهو دارن بهانسانها دنیای شیاطین حمله میکنن!»
«این یعنی ما رو دستکم گرفتن؟استفاده از کی تا حالا دنیای شیاطینبمونی ما اینقدر مضحک و بیارزش شده؟»
هیچکس بهناپدید فریاد سیتوندوباره جوابی نداد.
نه، اونا همیننمیکنی الانشم جواب رواگه تو ذهنشون داشتن.
—به خاطر اینهپاک که یه پادشاهبیرحم احمق متولد شده!
شانترینا دهنش رو باز کرد.
«وضعیت جنگ چطوره؟»
«نیازی نیست اسمش رو بذاری وضعیت جنگی. فقط مسئلهمیتونی زمانه تا ورودی شکسته بشه. ارتش دنیای شیاطین الانبرات روی تپه سرخ بین ایدوس و گذرگاه جمع شده.»
«اگه اونجا سقوط کنه،میخوای تا پایتخت سلطنتی فقطاستفاده یکی دو روز راهه.»
«اگه بهمون وقت بدنبیرحم تا نفس تازه کنیم، شایدنابودشون یه روز بیشتر دووم بیاریم.»
داروچه، دوک شیطانی بادوباره اون صورت تمساحمانندش، آرومعمیق دهنش رو باز کرد:
«اگه نبازیمنابودشون مشکلی پیشپایبند نمیاد، نه؟»
اوزیس حریصغیرانسانی سرش رومیخوای تکون داد:
«آسون نیست. اصلاً آسون نیست. قهرمانهایی که محافظت فرشتههانابودشون رو دارن، مهرههای اصلیان. مخصوصاً تواناییهای لئو پالادین که بابسازمش آخرین قهرمان برابری میکنه. ما کارتی برای مقابله باهاش نداریم.»
داروچه ازش پرسید:
«تو همچین وضعیتی، ارباب کجاست؟»
«نمیدونم. فقط شنیدمپاک که با دوکبیرحم تکبر رفته سفر بازرسی.»
داروچه گفت:میخوای «بازم رفتهبیرحم دنیای آدما؟»
شانترینا پرید وسطتونست حرفش: «حریص! حرفجنگل دهنت رو بفهم!»
«هه هه.»
داروچه گلوش رو صاف کرد. امابیرحم این تنها چیزی نبود که باعثنمیکنی نارضایتی از پادشاه شیاطین فعلی میشد.
قیافهی همه طوریذات بود که انگار خیلیقولت حرفا برای گفتن داشتن.
حتی شانترینا هم نمیتونستدوباره بگه که هیچ شکایتیعمیق از پادشاه شیاطین نداره.
آه کوتاهینابودشون کشید وپایبند ادامه داد:
«انگار نمیدونید الان کجاست. پس خودمونبیرحم باید سعی کنیم جلوشون رو بگیریم.نمیکنی راستی، سیگنی، الان حالت پایدارتر شده؟»
دوک حسادت،میخوای بینا، آروم سرشانسانها رو تکون داد.
«حسابی شوکه شدهتونست بودی، آخه نزدیکجنگل بود اژدهایان بدزدنت.»
«خرد دوک حسادت بود که پادشاه شیاطینزمین بعدی رو نجات داد. از کجا ازارهکشیهای قبل میدونستی که اژدهایان قراره خیانت کنن؟»
«چون اساساً به هیچکس اعتمادذات ندارم. من به جز مارها ونابودشون اژدهای ناگا، به هیچکس اعتماد نمیکنم.»
شانترینا خندید:میخوای «خب، توبیرحم همیشه همینطوری بودی.»
بینا در جواب پرسید:
«دوک شهوت چطور؟ مگه مابمونی هفت دوک حتی همین الانشکشتی هم به همدیگه مشکوک نیستیم؟»
«من فقط دارم به این فکر میکنمانسانها که چطور میتونم آسیب کمتری به کساییبمونی که بهشون حکومت میکنم برسونم، مگه نه؟»
«البته. اگه شیاطین و فاحشههای من بتونن بدون آسیب دیدننمیکنی از این وضعیت جون سالم به در ببرن، حاضرم باهمون هر مردی بخوابم. سوءاستفاده کردن از تو که چیز خاصی نیست.»
«به خاطر پادشاه شیاطینه که ما میتونیم متحد بمونیم.کنه فقط از طریق قدرت مطلقه که شیاطین که ذاتاًآماده به همدیگه مشکوک هستن، میتونن دور هم جمع بشن.»
پوزخندی به خودشنمیکنی زد و لبخنداگه تلخی روی لبهاش نشست.
شانترینا به بینا گفت:
«سیگنی رو میسپارم به دوک حسادت.استفاده اگه اتفاقی برای بچهای که تو شکمشهاگه بیفته، میتونی فاتحهی آیندهی همهمون رو بخونی.»
«این بچهایه که خدادوباره داده. تمام تلاشم روعمیق میکنم تا ازش محافظت کنم.»
همون موقع، یه مجسمهی سنگیبمونی با بالهای خفاش پرواز کردکشتی و وارد سالن کنفرانس شد.
اون فرماندهی ارتشپاک گارگویلهای تحت فرمانبیرحم دوک تکبر بود.
یه دستش قطع شده بود، انگار یه جاییگفتی از دستش داده بود. جلوی دوکهای شیطانی سرمیتونی تعظیم فرود آورد و بلافاصله به حرف اومد:
«متأسفم. گذرگاه باز شده.»
چهرهی شش دوک یخ زد.بمونی به این زودی؟ این سوالکشتی تو صورت همهشون موج میزد.
سیتون از جاش بلند شد.
«تو تپهی سرخ میبینمتون.»
بالهای شیطانیش رو باز کرد و به آسمونعمیق اوج گرفت. از پنج دوک باقیمونده، چهار نفرشونداشتن به جز بینا، فوراً جلسه رو ترک کردن.
بینا به رفتنشون نگاهپایبند کرد و با چهار دستشمیتونی شروع به دعا کردن کرد.
«مثل همیشه، امیدوارمپاک این جنگ همبیرحم به خیر بگذره...»
اما خدامیخوای هیچ جوابی بهانسانها دعای شیاطین نداد.
رگین تا همین الانشدوباره هم سر بیشتر از هزارکنه شیطان رو قطع کرده بود.
سربازای معمولینابودشون حتی جرئتپایبند نمیکردن باهاش بجنگن.
اون هزار نفر همهشون کسایی بودنبیرحم که تو دنیای شیاطین اسم ونمیکنی رسمی داشتن؛ مثل فرماندهها یا کنتها.
شمشیر مقدسمیخوای رگولوس پوشیده ازانسانها خون غلیظی بود.
در حالی که آهنگرها داشتن شمشیر روسبز تعمیر میکردن، رگین تو پسزمینهی تپهای کهفاصله با مواد مذاب رنگین شده بود، استراحت میکرد.
هیچکس بهش نزدیک نمیشد.
نه فرماندههای تحت امرمیخوای لئو پالادین و نه حتیقولت همگروهیهای خودش تو گروه جنگجوها.
رگین هممیخوای هیچ مشکلی باانسانها این قضیه نداشت.
تمام روابط انسانیتونست بیارزش بودن. نه،جنگل در واقع کثیف بودن.
اگه قدرت داشته باشی، چاپلوسیت رو میکنن و تحویلت میگیرن، اما اگه اونهمون قدرت از بین بره، نادیدهات میگیرن. آدمای اطرافش با انواع و اقسام نقشههامیرفت جلو میاومدن تا یه جوری رقیبی رو که ازشون بالاتر بود، بکشن پایین.
با اینکه میگفتن این یه گروه ازانسانها قهرمانهاست، اما در واقع فقط متخصصهایی بودن کهاگه از سراسر جهان دور هم جمع شده بودن.
از مهاجمهای دوربرد و جادوگرها گرفته تا جنگجوهای خنجر به دستی کهبمونی یواشکی به دشمنا نزدیک میشدن و هدف قرارشون میدادن. تنها چیزی کهبزرگ ازشون میدونست فقط اسمشون بود و هیچ آشنایی بیشتری بینشون شکل نگرفته بود.
رگین دستناپدید لرزونش رودوباره فشار داد.
راهپیمایی وحشیانهای بود.
این زمان استراحتپاک فقط برای توقفبیرحم و تجدید قوا بود.
تیکهی گوشتیمیخوای که کنارم گذاشتهانسانها بودن رو جویدم.
گوشت سفت روتونست با دندونهام کندم وسبز به زور قورت دادم.
خیلی وقته کهنمیکنی دیگه چیزی به اسمزمین مزه رو حس نمیکنم.
برای اینکه به بدنت جون بدی،بیرحم باید گوشت هضم کنی. اینا غذاهایی بودنپایبند که فقط به همین دلیل خورده میشدن.
«چرا یکم استراحت نمیکنی؟»
زنی با لباسهای سفیددوباره خالص اومد تا باهامعمیق حرف بزنه. لکسیا بود.
«حواست به کار خودت باشه.»
«نمیتونم. چونغیرانسانی من قدیسهیمیخوای این گروهم.»
رگین یه لقمهی دیگهبیرحم از گوشت رو خوردگفتی و به سرفه افتاد.
«زخمت دوباره بازتونست شده. یه لحظهجنگل صبر کن. درمانت میکنم.»
لکسیا جادو رو فعال کرد.
جادوی مقدس خاصترین نوع جادو بود.بیرحم اگه باهاش به دنیا نیومده باشی،نمیکنی نمیتونی به سطوح بالاتر دست پیدا کنی.
برعکس، کسایی که وحی دریافتانسانها میکردن، اغلب بدون هیچ آموزش خاصیپایبند به بالاترین ردهی جادوگرها تبدیل میشدن.
در مورد لکسیا، اوندوباره فقط اصول اولیهی جادوعمیق رو یاد گرفته بود.
با این حال، بعد از به دست آوردن عصای رودموود در روزبسازمش وحی، انواع جادوهای مقدس تو ذهنش حک شده بود. نه تنها میتونستجان بینقص ازشون استفاده کنه، بلکه میتونست آزادانه اونا رو به کار بگیره.
زخم روی شونهی رگینمیخوای تو یه چشم بهاستفاده هم زدن درمان شد.
تو کشمکش بین تخریببیرحم و بازسازی، بازسازی داشتگفتی دست بالا رو میگرفت.
«راستش روناپدید بخوای، یکمدوباره جا خوردم.»
«منظورت چیه؟»
«رگین. انتظار نداشتمپاک اینقدر سرسختانه بجنگی. آخهانسانها تو یکم قدت کوتاهه...»
«بهت گفته بودمذات با من مثلاستفاده بچهها رفتار نکن.»