چپتر 154: ۳۵. آغازِ پایان (۲)
0زیک باکلمات چهرهای درهم سرشسمت را تکان داد.
«راستش رو بخوای... شکی نیست که انتظارات امپراتورمیزدند مقدس رو زیر پا گذاشتم. لرد هلیوس، موندنتاطرافیانش با من هیچ سودی برات نداره. لطفاً برگرد.»
تریان عصبانی شد.
«میخوای قسم یه شوالیه رو زیر پا بذاری؟ دیگه بهمیزدند من نگو برگرد. یگان ما حتی خانوادههاشون رو هم باناامید خودشون آوردن. من همینجا تو نوئکان از لرد زیک محافظت میکنم.»
دلیل آسیبپذیری بیشتر نیروهای هلیوس در برابر حملات هیولاها، حضور افراد غیرنظامیمناسب بود. بیشتر سربازان از پا درآمده بودند. اگر در این وضعیت خودشانآنجا را مجبور به پایین رفتن از کوه میکردند، تلفات فقط بیشتر میشد.
«خیلی خب. زندگی اینجا اصلاًمختلفی راحت نیست. اگه کسی خواستغذا بره، به هیچوجه جلوش رو نگیر.»
«فقط آدمایی کهتکرار همچین ارادهای داشتنلژیون از کوه بالا اومدن.»
با دیدن لبخند گشادمناسب تریان، بار روی دوش زیکپرسه حتی سنگینتر از قبل شد.
او باید از همهلژیون محافظت میکرد. برای اینسرزمینی کار، باید قویتر میشد.
دئوس.
واقعاً دلمبزنم میخواد ازتکلمات جلو بزنم.
پس از تکرار این کلماتباشد در ذهنش، زیک لژیون هلیوسمیزدند را به سمت نوئکان راهنمایی کرد.
نوئکان سرزمینی نبود که برای سکونت انسانها مناسبسرزمینی باشد. هیولاهای مختلفی در آن حوالی پرسه میزدندحوالی و تأمین آب و غذا اصلاً کار راحتی نبود.
اما یکمناسب جنگجو آنجاهیولاهای حضور داشت.
زیک و اطرافیانش با اینذهنش سختیها ناامید نشدند. بلکه ازسرزمینی غلبه بر آنها احساس لذت میکردند.
خانوادههایی که لژیون هلیوس با خود آورده بود، پس از مدتی طولانی کاملاً با نوئکان سازگار شدند. لاخه در کمک بهنشدند اسکان مردم قدرت فوقالعادهای از خود نشان داد. او تمام زمینهای اطراف را در بر گرفت و آنجا را با گلهاتمام و درختانش پوشاند. علفهایی که از ریشههای لاخه میروییدند، اولین خط دفاعی برای هشدار دادن نسبت به نزدیک شدن هیولاهای خارجی بودند.
برای کشتن هیولاها، همان زیک به تنهایی کافی بود.نبود با وجود اینکه هیولاهای ماگوورت قوی بودند، هیچ دشمنی وجودتأمین نداشت که بتواند زیک و نزار سادیموس را شکست دهد.
پس از اینکه تا حدودی مستقر شدند، تماممیزدند ارواح سادیموس به زمین برگردانده شدند، اما جادویاطرافیانش سیاه او برای مقابله با هیولاها کفایت میکرد.
زیر سایه محافظت آنها، مردم خانههای مخروبه را تعمیر کرده و چاههایسکونت خشکیده را احیا کردند. غذا از طریق شکار هیولاهای ماگوورت تأمین میشد. میوهجنگجو گلهایی که لاخه شکوفا کرده بود نیز در این میان نقش مهمی داشت.
یک ماه گذشتانسانها و تریان پیشنهادیهیولاهای به زیک داد.
«نظرت چیه یه گروه ازسمت اعضایی که زیاد شناختهشده نیستن تشکیلانسانها بدیم و مرتب بفرستیمشون دنیای بیرون؟»
«اونا هممناسب احتمالاً بههیولاهای استراحت نیاز دارن.»
«اشتباه زدی.بزنم واسه استراحت نیست،ذهنش واسه جمعآوری اطلاعاته.»
«منظورت جاسوسیه؟»
«یادت رفته اصلاً واسهلژیون چی اینجایی؟ باید بیماریسرزمینی بانو سیگنی رو درمان کنیم.»
«آها!»
«تازه، نباید ایزوله بشیم و ارتباطمونلژیون با دنیا قطع بشه. با وجودسکونت تمام این اتفاقات، من هنوزم آدم جاهطلبیام.»
تریان خندید.
او یک جنگجو نبود. با این حال، در دفتر مدیریت قهرمانان شهرت قابلتوجهی به دست آورده بود. لژیون هلیوس که توسط تریان سازماندهی شده بود، یکی از بزرگترین گروههای جنگجو در قاره به شمار میرفت. با وجود اینکه آنها مأموریتهای رده D را انجام میدادند، حتی یک جنگجوی رده D هم در این یگان وجود نداشت.
تخصص تریان، عملیات نظامی از طریق به دست گرفتن کنترل یک سازمان و استفاده از برتری عددی بود. اگرچه رتبهبندی او به عنوان یک جنگجو تنها در سطح G بود، اما تواناییهایش به عنوان یک فرمانده در سطح جهانی قرار داشت.
«اول از همه باید نیرو استخدام کنیم. کسایی که از سیستم دربارسکونت ناراضین. من به عنوان یه جنگجو، میرم جنگجوهایی رو پیدا میکنم و میارمجنگجو که حسابی کاربلدن، اما چون قربانی بازیهای سیاسی شدن، تو سطحهای پایین موندن.»
«من مشکلسکونت خاصی با دربارباشد امپراتور مقدس ندارم.»
«منم همینطور. ولی با این اوصاف،راهنمایی دیگه نمیتونیم با دربار امپراتور مقدسمناسب تو یه جبهه باشیم، مگه نه؟»
«این به معنی نادیده گرفتن قدرتی که خدا بهشون داده نیست. من فقط از طرز برخوردی کهسختیها به عنوان یه انسان باهام میشه شاکیم. درسته که دربار امپراتور مقدس یه نهاد مقدسه، اما قدرت دنیویاسکان هم داره. فقط با جدا کردن و درک کامل این دوتاست که میتونیم واسه کارامون توجیه داشته باشیم.»
بزرگترین مشکل این بود که به بقیه این حس القاسرزمینی شود که زیک در حال شورش علیه اراده خداوند است.میزدند این دقیقاً همان چیزی بود که تریان به آن اشاره کرد.
«لرد زیک یه قهرمانه. تو مسیر درست قدم برمیداره. اما برحقتأمین بودن لزوماً به این معنی نیست که بقیه هم ازت حمایتبلکه کنن. حداقلش اینه که نمیتونیم کاری کنیم که آدمبده داستان نشیم؟»
«این همون سیاسته؟»
«آره.»
«پس این موردتکرار رو کاملاً میسپارملژیون به خودت، آقا تریان.»
«خیالت تخت، بسپارش به من.»
اگرچه اقدامات تریان در کوتاهمدت جواب نداد، اما نتایج واضحی به همراهمناسب داشت. در مقطعی، شایعاتی پخش شد مبنی بر اینکه زیک صرفاً یکآنجا جنگجوی فاسد نیست، بلکه قربانی بازیهای سیاسی دربار امپراتور مقدس شده است.
هیچکس اینمناسب حرف را بلندمختلفی به زبان نمیآورد.
با این حال، این فضا که افرادِ به بنبست رسیده، نوئکان را بهانسانها عنوان آخرین پناهگاه خود انتخاب کنند، در سراسر قاره گسترش یافت. تعداد تبعیدیها افزایشداشت یافت. در میان آنها، جنگجوهایی بودند که واقعاً از سیستم بیرون رانده شده بودند.
مهارتهایشان در سطح A بود، اما ردهشان C بود. این واقعیت که چنین مواردی بیشتر از حد انتظار رخ میداد، زیک و همکارانش را بار دیگر شگفتزده کرد.
«دنیا بدجوریکلمات به گندلژیون کشیده شده.»
زیک در برجک دروازه جنوبی باحوالی افسوس زمزمه کرد. به نظر میرسید تکهکلامهایجنگجو دئوس روی او هم تأثیر گذاشته بود.
دئوس در حالی که چانهاشذهنش را روی دستش تکیه داده بود،نبود نشست و به تراس نگاه کرد.
«فکر میکردم کنجکاوانسانها باشی خبرا روهیولاهای راجع به زیک بشنوی.»
زنی که رویذهنش نرده تراس نشستهراهنمایی بود لبخند زد.
«کمتر ازمناسب چیزی که فکرمختلفی میکردم حال داد.»
«انتظار چه واکنشی رو داشتی؟»
«اوه! یعنی زیکانسانها همچین کاری کرده؟هیولاهای یه همچین حسی.»
«این بدن؟»
«اه... آره.»
«داری شخصیتش رو اشتباه متوجهذهنش نمیشی؟ با این ارفاقهای بیحدسرزمینی و مرزی که به زیک میکنی.»
«اینطوریه؟»
«یادت نمیاد دفعهذهنش پیش میخواستی واسهراهنمایی من چیکار کنی؟»
«آها! ووک. سعی کردم از پریاحوالی بگیرمش، ولی آخر سر حتی پول پورسانتجنگجو رو هم ازم تیغ زدن. اسکاتولِ عوضی.»
«مگه قراربزنم نبود دخل پادشاهذهنش شیاطین رو بیاری؟»
«پس کارشو ساختی.»
«آره، اما... آخ داغه!»
یولگوم قهقههای سر داد.هیولاهای دئوس سرش را بهمیزدند یک سو کج کرد.
«عجیبه. چرا اینقدر الکی از من متنفر نشدن؟ مگه اون احمقی کهسکونت بهش میگن خدا، دنیا رو کنترل نمیکنه؟ خیلی راحتتر میشد اگه از قبلجنگجو یهجوری دستکاریش میکردن که قهرمان از شیطان متنفر بشه و شیطان از قهرمان.»
«من از زیک متنفرمناسب نبودم. فکر کنم اونحوالی یارو هم همینطور بود.»
«الان داری اعتراف عاشقانه میکنی؟»
«زنیکه وراجِ روی اعصاب! خبمختلفی نظرت چیه؟ اگه بیست سالغذا دیگه با زیک دربیفتم چی؟»
«تو شیطانی. باید باکلمات قهرمان بجنگی. زیک فقطراهنمایی یه جنگجو از جوخه اونه.»
«یه چیزیسکونت تو مایههای یهباشد لخته خونِ سقطشده.»
«قهرمانای نسل صفر خیلی شاخن.»
«یعنی بهترن؟»
«اون که...»
«من به اون یارو قول دادم باهاش بجنگم.حوالی بالاخره مجبورم با نسل صفر یا هر کوفت دیگهایداشت دربیفتم، ولی اول باید حسابمو با زیک صاف کنم.»
«خواب وکلمات بیداری، تولژیون فکرم فقط زیکه.»
«حسودیت شده؟»
«به اون دخترت حسودیم میشه.»
«بسه دیگه چرتوپرتانسانها نگو، پاشو باهیولاهای من بیا یه جایی.»
«کجا؟»
«یه جا دیگه.»
دئوس از جایتکرار خود برخاست و بهسمت سوی تراس قدم برداشت.
او نگاهی به اطراف انداخت و بیدرنگ ازحوالی جزیره جادویی به پرواز درآمد. یولگوم نیز بهآنجا شکل پرتویی درآمده و به دنبال او روانه شد.
مکانی که دئوس دوبارهلژیون در آن پدیدار گشت،سرزمینی برای چشمان یولگوم آشنا مینمود.
«اینجا... گرداب کارماست؟»
در برابر آنها دیگ شیطانذهنش قرار داشت. آنجا منطقهای باتلاقی بودنبود که دیگ ارواح پلید نامیده میشد.
گرداب کارما، که دلیل پیدایش این باتلاق بود و ۶۶۶ قرنتأمین پیش توسط کارمای لوسیفر، نخستین لرد شیاطین، به وجود آمده بود،بلکه هنوز همانجا قرار داشت و انرژی هولناکی از خود ساطع میکرد.
«یهو واسه چی اومدیم اینجا؟»
«با اینکهمناسب زیاد تو نخمختلفی کارای شیاطین نیستم...»
«نیستی؟»
«اگه بهسکونت زیک ببازم، بدجوریباشد به غرورم برمیخوره.»
«همم.»
«اینطور نیست که از زیک بدم بیاد. نه،میزدند اگه بخوام سبکسنگین کنم، کفه دوست داشتنش سنگینتره.اطرافیانش پسر مهربونیه، به درد بخوره، دستپختشم که حرف نداره.»
«آره. هربزنم کوری میتونه ببینهذهنش که بچه خوبیه.»
«با اینسکونت حال، دلممناسب نمیخواد ببازم.»
«این روزاکلمات همهش درگیرلژیون همین فکری؟»
«مشکل جدیه. درسته که پادشاه شیاطین هر ۶۶۵ تا بازی رو بهاما قهرمان باخته، ولی این قضیهاش فرق میکنه. یارو که تا دیروز مثللذت نوچهام بود، یهو همسطح من شده و داره از بالا بهم نگاه میکنه.»
«به عنوان یهتکرار مرد واسه خودم غرورسمت دارم، عمراً نمیتونم ببازم.»
«اگه دعواسکونت تکبهتک باشه،مناسب هنوزم تو شاختری.»
«از این به بعد چی؟»
«تو آینده هم همینطوره. آدما کهحوالی یکی نیستن. پادشاه شیاطین تا حالا توجنگجو هیچ مبارزه تکبهتکی به یه قهرمان نباخته.»
«نمیشه اینقدر مطمئن بود. چون من ضعیفترین پادشاه شیاطینکرد تو کل تاریخم. به خاطر یه پدر خاص، خط شروعپرسه من صد متر عقبتر افتاده. مثل مسابقه دو صدمتر میمونه.»
«تو بایدسکونت تنهایی دویستمناسب متر بدوی.»
«واسه همین،کلمات یه نمهلژیون زور زدنِ اضافیه.»
«زور الکی؟مناسب اینجا؟ میخوایهیولاهای چه غلطی بکنی؟»
«یولگوم.»
«چرا داری تن و بدنمباشد رو میلرزونی؟ واسه چی منومیزدند با این اسم صدا میزنی؟»
«جونم رو میسپارمذهنش دست تو. نوچههامراهنمایی زیاد قابل اعتماد نیستن.»
«خب میخوای چیکار کنی؟»
«میخوام خاطرات ۶۶۵ قرنکلمات پیش رو که توراهنمایی وجودم مونده، یه جا ببلعم.»
دئوس بهسکونت گرداب کارمامناسب نزدیک شد.
«میخوای اون رو بخوری؟»
«آره. این همون ردیه که روح تو دنیا به جا گذاشته،راحتی مگه نه؟ یعنی میشه اون نیمه دیگه رو مثل یه برنامهآنها قسطی سر و سامون داد. باید روح شیطانی رو پس بگیریم.»
«وایسا ببینم.بزنم داری میگی میخوایذهنش بپری تو اون؟»
«اوهوم.»
«اینجوری کهکلمات میمیری. هرچقدرملژیون که قوی باشی...»
«اگه بمیرم،مناسب یعنی زورم تامختلفی همینجا قد میداده.»
یولگوم با نگاهیتکرار تهی به چشمانلژیون دئوس خیره ماند.
«تو گفتی...»
«برمیگردم.»
«اگه تو شرایط عادیهیولاهای بودیم، باید جلوت رومیزدند میگرفتم، ولی فعلاً خفهخون میگیرم.»
«دمت گرم.»
دئوس خندید.
باز همکلمات فریب آنلژیون لبخند را خوردم.
یولگوم تنها نظارهگرباشد کشیده شدن دئوس بهپرسه درون گرداب کارما بود.
سرانجام، اوبزنم به طورکلمات کامل ناپدید شد.
یولگوم شمشیری بیرون کشیدمناسب و آن را درحوالی برابر گرداب کارما قرار داد.
«هیچکس نمیتونهکلمات از اینلژیون شمشیر عبور کنه.»
او این راباشد اعلام کرد وحوالی به عقب بازگشت.
شخصی که در برابرشکلمات ایستاده بود، مردی خندانراهنمایی به نام اسکاتیل بود.
او فرشته میکائیل بود.
«مثل اینکهکلمات یه قدملژیون دیر رسیدم، یولگوم.»
«که اینطور.»
«هیچوقت فکر نمیکردمتکرار بهش اجازه بدیلژیون اینقدر خودسرانه عمل کنه.»
«میکائیل شاکیه. هرچقدرم کهمناسب شاخ باشی، نمیتونی روحوالی حرف خدا حرف بزنی.»
«اسکاتول... گفتیکلمات اسم واقعیتلژیون اسکاتیل بود، نه؟»
«آره، یولگوم.»
«من جین گوم-یونگ هستم.»
«تو از اولش...»
«من جین گوم-یونگم. این فرمانسمت خداست. وظیفه ما اینه که هرانسانها کاری پروردگار میگه رو انجام بدیم.»
«میدونم پروردگار نقش جینهیولاهای گوم-یونگ رو بهت داده.میزدند ولی این یه جایگاه دروغینه.»
«خفه شو.»
«بله؟»
«دروغین؟ چطور جرئت میکنیلژیون جایگاهی رو که با کلامنبود خدا ساخته شده، دروغین بخونی؟»
«منظورم این نبود.»
«میکائیل نگران چیه؟ نکنه شکذهنش کرده که من دارم کارا رونبود به نفع رئیس خاندان پیش میبرم؟»
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
«اسکاتیل، چندکلمات وقته بهلژیون دنیا اومدی؟»
«من وسطمناسب عصر هرجومرجهیولاهای به دنیا اومدم.»
«پس بایدبزنم فقط حدود سیذهنش هزار سالت باشه.»
«بیستونه هزارسکونت و سیودومناسب سال شده.»
«بچهای هنوز.»
«در مقایسه با تو، آره.»
«داری ازبزنم روی بچگیتکلمات نافرمانی میکنی.»
«یولگوم، تو عجیبی. به خاطرباشد اینه که خیلی وقته تومیزدند نقش جین گوم-یونگ فرو رفتی؟»
«این یه فرض احمقانهست.»
«باز داری از جواب دادن طفره میری. اون نیلوفری که اونجا خوابیده، مالجنگجو اولین لرد شیاطینه، اما در عین حال روح لوسیفره که یه زمانی فرشتهخود مقرب بود. اگه شیطان همچین چیزی رو ببلعه، معلوم نیست چه اتفاقی میافته.»
«اوضاع داره غیرقابل پیشبینیکلمات میشه. واست مهمه کهراهنمایی نظم به هم بریزه؟»