---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 249: چپتر ۲۴۹ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 249: چپتر ۲۴۹

0

۵۷. جنگجو بیرون می‌رود. (۲)

«پادشاه حقیقی؟»

دئوس پوزخندی‌پیش​ زد و یک‌دلیل​ قدم جلو رفت.

«فقط چون یه شمشیر رو‌دلشون​ از سنگ می‌کشی بیرون، می‌شی پادشاه‌شده​ حقیقی؟ چه چیزی از این راحت‌تر؟»

همین‌طور که قدم به قدم‌بدونند​ به صخره نزدیک می‌شد، پچ‌پچ‌جلوی​ و هیجان جمعیت اطرافش بالا گرفت.

قدرتمندترین موجود‌دلیل​ واقعی توی این‌آورده​ فضا، دئوس بود.

کوتوله‌ها، انسان‌ها، پری‌ها‌دست​ و اژدهایان، همه‌الان​ این رو می‌دونستند.

هیچ‌کس حتی فکرش رو‌بدجوری​ هم نمی‌کرد که نتونه‌رازهایی​ شمشیر رو بیرون بکشه.

همه از اینکه این جشنواره به این زودی داشت‌شده​ تموم می‌شد ناراحت بودند، اما از طرفی هم بدجوری‌می‌رسید​ دلشون می‌خواست بدونند چه رازهایی تو اون شمشیر مخفی شده.

دئوس جلوی شمشیر ایستاد.

یه شمشیر طلایی،‌دست​ با دسته‌ی بنفش و‌دووم​ حتی یه جواهر سرخ.

به نظر می‌رسید اسم برازنده‌ای‌دلشون​ برای شمشیری باشه که پادشاه‌مخفی​ آینده قراره به دستش بگیره.

دستم رو‌بدجوری​ دور دسته‌ی‌می‌خواست​ شمشیر حلقه کردم.

تو همون‌دلیل​ لحظه، بائکهو‌دووم​ به حرف اومد.

«ارباب.»

«چیه؟ یهویی چی شد؟»

«می‌خوام پیشاپیش بابت‌دلشون​ دخالت گستاخانه‌ام تو‌رازهایی​ کار شما عذرخواهی کنم.»

«همین‌قدر عذرخواهی کافیه، کارت چیه؟»

«می‌گن اسم این شمشیر از افسانه‌ی باستانی بالمونگ گرفته شده. ظاهراً این شمشیر‌مرگش​ هفتاد قرن پیش دست یه جنگجو بوده، و دلیل اینکه تا الان دووم آورده‌می‌گه​ اینه که یه جنگجو که عاشق شمشیرها بوده، قبل از مرگش بهش برکت داده.»

«...فکر می‌کنی سلاح‌ها‌طرفی​ می‌تونن با هم‌می‌خواست​ ارتباط برقرار کنن؟»

«ایگوی بالمونگ خیلی قویه. می‌گه این شمشیر برای‌مخفی​ یه جنگجو ساخته شده، پس اگه دست یه شیطان‌نظر​ بهش برسه، زنگ می‌زنه و خودش رو نابود می‌کنه.»

«مثل اینکه می‌دونه من کی‌ام.»

«به نظر‌پیش​ می‌رسه غریزی‌بوده​ حسش کرده.»

«شمشیر معروفیه. حیفه خرابش کنم.»

«متأسفم. خیلی بی‌ادبیه که‌می‌خواست​ این ببر سفید باعث‌مخفی​ بشه آبروی اربابش بره.»

«خب، تقصیر تو‌الان​ نیست که، از کجا‌عاشق​ می‌تونستم از قبل بدونم.»

«از بخشندگی ارباب سپاسگزارم.»

دئوس دستش‌اما​ رو از‌بدجوری​ روی شمشیر برداشت.

وقتی یهو بی‌خیال‌دلشون​ شد، همه با‌رازهایی​ تعجب بهش خیره شدند.

هیچ‌کس فکرش رو‌الان​ هم نمی‌کرد که‌اینه​ دئوس تسلیم بشه!

برگشت و‌پیش​ به زیک‌بوده​ نگاه کرد.

«می‌گن این‌اما​ شمشیر مخصوص جنگجوهاست.‌دلشون​ می‌خوای برش داری؟»

«من همین الانش هم آزمودئوس رو دارم...‌اون​ پس فکر کنم بهتره همین‌جوری ولش کنیم‌بنفش​ تا یه آدم مناسب براش پیدا بشه.»

تو همون‌دلیل​ لحظه، گوشه‌های لب‌آورده​ دئوس بالا رفت.

انگار یه‌پیش​ فکر جالب به‌دلیل​ سرش زده بود.

دستش رو‌اما​ تکون داد‌بدجوری​ و گفت:

«بازی تموم‌بدجوری​ شد! برگردید سر‌بدونند​ کارتون ای برده‌ها!»

دئوس یه توپ‌الان​ آتشین انداخت وسط کوتوله‌هایی‌عاشق​ که داشتند مِن‌ومِن می‌کردند.

اون‌ها با جیغ و‌بوده​ داد که "آتیش گرفتیم!"‌آورده​ به هر طرف فرار کردند.

حتی یه کوتوله بود که‌دلشون​ با صدای بلند داد زد:‌مخفی​ "این یارو دیوونه باز قاطی کرد!"

اما دئوس بدون توجه‌می‌خواست​ به اون‌ها، رو به‌مخفی​ زیک و سیگنی کرد.

«شماها گفتید خواهر کوچیکه‌تون‌دووم​ ازدواج کرده، ولی نتونستید‌شمشیرها​ براش کادوی عروسی بفرستید، درسته؟»

«آره... بدجوری‌پیش​ ذهنمون رو‌بوده​ درگیر کرده.»

سیگنی با شنیدن‌طرفی​ جواب زیک، سرش‌می‌خواست​ رو کمی پایین انداخت.

واقعاً دردناک بود. سه تا خواهر و برادری‌مخفی​ که همیشه با هم بودند، حالا حتی کنار‌سرخ​ هم بودنشون هم یه جور جرم به حساب می‌اومد.

دئوس در حالی که به‌آورده​ صخره‌ای که شمشیر توش گیر‌مرگش​ کرده بود نگاه می‌کرد، گفت:

«اون یکی. فکر نمی‌کنید‌بوده​ اگه همین‌جوری پرتش کنیم وسط‌اینه​ چهارراه قلعه ورده، دیدنی می‌شه؟»

یولگئوم به جای زیک و‌دلشون​ سیگنی که هنوز درست منظور دئوس‌شده​ رو نگرفته بودند، به حرف اومد:

«فکر می‌کنی رگین‌دلشون​ می‌تونه همین‌طوری شمشیر‌رازهایی​ رو بیرون بکشه؟»

«نسل صفر هنوز خیلی جوونه. نهایتاً ده سالش باشه، نه؟ عمراً‌بهش​ مهارت این رو داشته باشه که بتونه شمشیر رو بیرون بکشه.‌خیلی​ این معجزه‌ای نیست که حتی خون‌خالص‌های تک‌رقمی هم بتونن انجامش بدن.»

یولگئوم سر تکون داد.

«به نظر ایده‌ی خوبی میاد. تازه، تو این وضعیت‌اون​ پرالتهاب سیاسی، اگه این شمشیر جدید خودش ظاهر بشه و‌نظر​ بیفته دست دولت، افکار عمومیِ موافق می‌تونه حسابی جون بگیره.»

تازه اون موقع بود‌می‌خواست​ که زیک و سیگنی‌مخفی​ منظور دئوس رو فهمیدند.

«پس برید و برگردید.»

زیک با‌پیش​ چهره‌ای درخشان‌بوده​ سر تکون داد.

«چشم دئوس!»

بعد، با یه زور زدن،‌بدونند​ صخره‌ای به اندازه‌ی یه گاو‌جلوی​ نر رو از جا بلند کرد.

«می‌خوای این‌دلیل​ رو با‌دووم​ خودت ببری؟»

«آره دیگه؟ پس چی...»

دئوس آهی کشید و‌بدجوری​ یه مهره‌ی سفید کوچیک‌رازهایی​ رو به زیک داد.

«بهت یک ساعت وقت‌می‌خواست​ می‌دم، این رو بگیر و‌شده​ بندازش تو خیابون اصلی قلعه.»

«آها! این‌طوری جواب می‌ده.»

«کارت که‌پیش​ تموم شد، با‌دلیل​ همین برگرد اینجا.»

دئوس حتی ورودی دروازه‌ی‌بدجوری​ وارپ متصل به روسدیا رو‌اون​ هم به زیک تحویل داد.

زیک خندید‌بدجوری​ و به‌می‌خواست​ آسمون پرواز کرد.

ده‌ها حلقه‌ی جادویی زیر پاهاش ظاهر شد. شعله‌ای که انگار‌مرگش​ آسمون رو به دو نیم می‌کرد، از زیر پاهاش زبانه‌کنن​ کشید و تو یک چشم‌به‌هم‌زدن، فراتر از افق ناپدید شد.

سرعت پروازش دوازده کیلومتر بر ثانیه بود.‌دووم​ با اینکه مقصد تقریباً اون‌ورِ سیاره بود، طولی‌برکت​ نکشید که زیک تونست قلعه ورده رو ببینه.

زیک در حالی که کلاهش رو‌می‌خواست​ محکم کشیده بود پایین، کله‌سحر تو‌جلوی​ یکی از کوچه‌های تاریک قلعه فرود اومد.

هنوز تا زمانی‌دلشون​ که دئوس گفته‌رازهایی​ بود، وقت باقی بود.

کاری برای انجام دادن نداشت،‌آورده​ پس روی پله‌های یه کوچه‌پس‌کوچه نشست‌بهش​ و بی‌هدف به روبه‌رو خیره شد.

بوی تند‌پیش​ غذا به‌بوده​ مشام می‌رسید.

انگار از قضا‌طرفی​ پشت یه رستوران‌می‌خواست​ فرود اومده بود.

«مثل اینکه‌بدجوری​ دارن استخون‌می‌خواست​ گاو می‌جوشونن.»

بوی آبگوشت ساده نبود. بوی خیلی غلیظ‌تر‌عاشق​ و هوس‌انگیزتری داشت. به نظر می‌رسید یه‌فکر​ رستوران مخصوص آدم‌های معمولی و عامه‌پسند باشه.

تو همون‌پیش​ لحظه، درِ پشتی‌دلیل​ رستوران باز شد.

نور به بیرون تابید و پسری که حدوداً‌رازهایی​ سیزده چهارده ساله به نظر می‌رسید، در حالی‌بنفش​ که یه قابلمه‌ی بزرگ رو حمل می‌کرد، اومد بیرون.

صدای بلندی‌بدجوری​ از لای درِ‌بدونند​ باز شنیده شد:

«قهرمانی که حتی نمی‌تونه از زورش درست استفاده‌شمشیرها​ کنه و از سرما یخ می‌زنه، دیگه چه صیغه‌ایه!‌می‌تونن​ بی‌خیال این چرت‌وپرت‌ها شو و بیا مغازه رو بچرخون!»

«می‌تونم! من حتماً انجامش می‌دم! یه قهرمان رتبه A می‌شم و لکه‌ی ننگ پدربزرگ رو پاک می‌کنم!»

«مگه قهرمان‌بازی نون و آب می‌شه؟ فکر کردی هر کسی‌مخفی​ می‌تونه این کار رو بکنه؟ تازه، دیگه داره آخرالزمان می‌شه.‌می‌رسید​ پات رو که بذاری تو میدون جنگ، می‌شی غذای شیاطین!»

«مامان تو چی‌دلشون​ می‌دونی آخه؟ معلمم‌رازهایی​ گفت من استعداد دارم!»

«کاملاً تابلوعه که این‌دووم​ رو گفته تا گولت بزنه‌قبل​ بری کلاس‌های فوق‌العاده، مگه نه؟»

پسرک دیگ سوپ‌دست​ را با صدای‌الان​ بلندی کوبید زمین.

«نمی‌تونی یواش‌تر بذاریش؟‌طرفی​ اگه بشکنه تو‌می‌خواست​ می‌خوای پولشو بدی؟»

«این‌قدر غر نزن!»

«تو فقط کافیه‌الان​ کارتو درست انجام بدی‌عاشق​ تا من غر نزنم!»

پسرک نفس حرص‌داری کشید‌بوده​ و در پشتی را‌آورده​ محکم به هم کوبید.

بعد، از اینکه دیدم‌بدجوری​ زکه روی پله‌های ساختمان روبه‌رو‌اون​ چمباتمه زده، حسابی جا خوردم.

«تو دیگه کی هستی؟»

«شرمنده. قصد نداشتم فالگوش وایستم.»

چهره‌ی زکه‌پیش​ در نور گرگ‌ومیش‌دلیل​ آسمان نمایان شد.

بعد از جذب اژدهای‌بدجوری​ آبی و سوزاکو، شکل‌رازهایی​ زره دیگر اهمیتی نداشت.

چیزی که الان به تن داشت زره‌اون​ فلس اژدهای مسی بود، اما از بیرون‌بنفش​ شبیه یک زره چرمی معمولی به نظر می‌رسید.

با این حال، ایگوی شمشیر‌آورده​ شیطانی آسمودئوس آن‌قدر قوی بود‌مرگش​ که نمی‌شد ظاهرش را پنهان کرد.

یک ماجراجو با‌دست​ یک شمشیر بلند‌الان​ عجیب و رنگارنگ.

اگر می‌خواستم سرسری‌طرفی​ توصیفش کنم، یه‌می‌خواست​ همچین شکلی داشت.

«من زکه‌بدجوری​ ون جید‌می‌خواست​ هستم. یه جنگجو.»

«آه! اسم من ترودو پن‌چریه.»

«از خانواده‌ی درخت گیلاس.»

«بعضی از بچه‌ها‌طرفی​ مسخره‌ام می‌کنن و‌می‌خواست​ بهم می‌گن پسر گیلاسی.»

«هاها، پسر گیلاسی؟ این که‌بدونند​ چیزی نیست. فامیلی من هولی‌جلوی​ بیچ بود که قشنگ فحشه.»

«اوه، اون دیگه خیلی سمه.»

زکه در حالی‌دست​ که به دیگ نگاه‌دووم​ می‌کرد، پرسید: «اون چیه؟»

«رستوران سوپ‌خوری خونوادگیمونه. چیزایی مثل‌دلشون​ کله و استخون گاو رو می‌جوشونیم‌شده​ و با برنج سفید سرو می‌کنیم.»

«اوه، خوشمزه به‌دلشون​ نظر میاد. می‌تونم‌رازهایی​ یه کم بچشم؟»

«ها؟ آره، حتماً.»

زکه کیسه‌ی ادویه‌هایی که به‌دلیل​ کمرش بسته بود را باز‌عاشق​ کرد و یک قاشق بیرون آورد.

آن را با‌طرفی​ یک دستمال تمیز کرد‌بدونند​ و سوپ را چشید.

«اوه، چقدر غلیظه! خیلی خوشمزه‌ست.»

«واقعاً؟ مطمئن نیستم.»

«مادرت دست‌پخت خیلی خوبی داره.»

«به هر‌اما​ حال، ممنون‌بدجوری​ بابت تعریفت.»

ترودو سرش را خم کرد. رفتارش با جوری که‌شده​ همین چند لحظه پیش با مادرش دعوا می‌کرد کاملاً‌می‌رسید​ فرق داشت. به نظر می‌رسید تربیت خانوادگی خوبی دیده است.

زکه در حالی‌الان​ که قاشقش را‌اینه​ محکم گرفته بود گفت:

«اگه یه خانواده‌ی اصیل از جنگجوها باشه، باید‌آورده​ تا الان اسمی برای خودش دست و پا کرده‌فکر​ باشه. باز کردن یه رستوران سوپ‌خوری یه کم عجیبه.»

«...زمان پدربزرگم، رتبه‌مون اون‌قدر پایین اومد که رتبه‌ی خانواده به رتبه C سقوط کرد. پدرم هم استعداد خاصی نداشت. در حال حاضر، برادر بزرگترم کسی بود که امید خانواده محسوب می‌شد، اما اونم رتبه C گرفت... مادرم بهم می‌گه بی‌خیال بشم و همین رستوران رو بگردونم.»

«اونم بد نیست.»

«خیلی هم بده!»

زکه کیسه‌ی روی کمرش‌بوده​ را باز کرد و‌آورده​ ظرف‌های ادویه‌اش را نشان داد.

«مگه آشپزی حال نمی‌ده؟»

«من شمشیر‌بدجوری​ زدن رو‌می‌خواست​ ترجیح می‌دم.»

«اونم حال می‌ده.»

«فکر کنم آشپزی سرگرمیته، نه؟»

«همم... اگه بخوایم در مورد شغل حرف بزنیم، فکر کنم‌مخفی​ بیشتر بهم می‌خوره سرآشپز باشم تا یه جنگجو. اگه راستش‌می‌رسید​ رو بخوای، من به عنوان یه قهرمان کارای زیادی نکردم.»

زکه روزهای‌بدجوری​ گذشته را‌می‌خواست​ با انگشتانش شمرد.

«چند تا اژدها شکار کردم و‌اینه​ اربابان شیاطین رو گیر انداختم، اما‌برکت​ غیر از اون کار خاص دیگه‌ای نکردم.»

آره ارواح عمه‌ت، همین‌بوده​ چند وقت پیش جلوی‌آورده​ سقوط ماه رو گرفتی.

«اگه تعداد روزهای کاری رو بشمری، آشپزی با اختلاف‌اون​ بیشترین وقتم رو گرفته. کسی که الان دارم باهاش کار‌نظر​ می‌کنم یه مغازه باز کرده. هرچند فقط یه دکه‌ی خیابونیه.»

«حالا که حرف از رتبه‌ها شد،‌رازهایی​ خانواده‌ی این داداشت حدود ده نسل‌طلایی​ تو سطح دهاتی و پایین بودن.»

«خانواده‌ت تو‌دلیل​ اون سطح‌دووم​ بودن؟ این که...»

«خیلی خفن نیست؟»

«ببخشید داداش،‌اما​ ولی خودت‌بدجوری​ چه رتبه‌ای هستی؟»

«آه، اول از همه، مدرک رسمی رتبه B رو دارم؟»

«یه کم مبهمه. البته،‌دووم​ چون رتبه‌اش از برادرم‌شمشیرها​ بالاتره، قصد ندارم نادیده‌اش بگیرم.»

«مبهمه. برای‌پیش​ همین برادر کوچیکترم‌دلیل​ وارث خانواده شد.»

«هاها، اگه خانواده‌ی هولی‌بدجوری​ بیچ باشه... وایسا ببینم،‌رازهایی​ اسمش یه کم آشنا نیست؟»

«چی؟»

«هیچی. حتماً اشتباه کردم.»

امکان نداشت مردم‌دست​ پادشاهی ورده اسم هولی‌دووم​ بیچ را نشنیده باشند.

این اسم جنگجویی بود که به عنوان همسر‌رازهایی​ پادشاه اعلام شده بود، و همچنین لئو پالادین‌بنفش​ بود، نماد شجاع‌ترین فرد در میان شوالیه‌های زودیاک معروف.

هر چقدر هم فکر می‌کردم، نمی‌فهمیدم چرا‌اون​ همچین آدمی، همچین غولی، باید تو کوچه‌بنفش​ پشتی یه رستوران روی پله‌ها چمباتمه زده باشه.

خیلی منطقی‌تر بود که فرض‌آورده​ کنم بیچ‌وی یا بیچ‌وی جید‌مرگش​ اسم یه خانواده‌ی جنگجوی ناشناخته است.

این‌طوری نبود که‌دست​ اسم هزاران خانواده‌ی‌الان​ جنگجو رو حفظ باشم.

ترودو گفت:

«با این حال، من تسلیم‌بدونند​ نشدم. اگه فقط حقوق بگیری،‌جلوی​ به زور بهت مستمری می‌رسه.»

«دقیقاً. برای همین، من از بچگی با کار پاره‌وقت خرج زندگیم‌بهش​ رو درمی‌آوردم. هیچ کاری نیست که امتحان نکرده باشم. بعدش فهمیدم که‌قویه​ تو آشپزی استعداد دارم، و این‌طوری شد که به جایگاه امروزم رسیدم.»

«خیلی خفن به‌دست​ نظر می‌رسه... ولی‌الان​ یه کم هم خسته‌کننده‌ست.»

«آره، همین‌طوره.»

«ولی بازم رتبه B هستی. فکر نکنم تا حالا رسماً تو دفتر مدیریت قهرمانان کار کرده باشی.»

«امتحانش کردم.»

«خوش به حالت. من امسال از مدرسه‌دووم​ راهنمایی فارغ‌التحصیل می‌شم، ولی هنوز حتی یه‌بهش​ بار هم پامو از قلعه بیرون نذاشتم.»

«این دیگه خیلی ظلمه.»

«بله؟»

در همان لحظه، در‌دووم​ پشتی با شتاب باز شد‌قبل​ و پیرزن سخت‌گیری ظاهر شد.

در حالی که‌دست​ ملاقه‌اش را در هوا‌دووم​ تکان می‌داد، فریاد زد:

«ترودو! داشتی چه غلطی می‌کردی؟»

بعد، وقتی چشمش به‌می‌خواست​ زکه افتاد، دست‌پاچه شد‌مخفی​ و ملاقه را پایین آورد.

«شما کی هستی؟»

زکه لبخندی‌پیش​ زد و با‌دلیل​ او احوال‌پرسی کرد.

«اسم من زکه است.»

در آن‌بدجوری​ لحظه، ترودو ناگهان‌بدونند​ حرف جسورانه‌ای زد.

«ایشون یه قهرمان رتبه B هستن. گفتن به یه همراه نیاز دارن، برای همین تصمیم گرفتم یه روز باهاشون برم. مشکلی که نیست؟»

«معلوم هست چی می‌گی؟!»

«داداش، بیا بریم. می‌گن‌بدجوری​ واقعاً به مهارت‌های من نیاز‌اون​ دارن، پس باید کمکشون کنم.»

«ترودو!»

زکه در مقابل مادر‌دووم​ ترودو سر خم کرد و‌قبل​ به دنبال پسرک راه افتاد.

به محض اینکه از‌بوده​ کوچه خارج شدند، ترودو‌آورده​ از زکه عذرخواهی کرد.

«شرمنده داداش. به خاطر‌بدجوری​ اینکه دروغ گفتم... همین که‌اون​ تا اینجا کمکم کردی کافیه.»

«می‌خوای از خونه فرار کنی؟»

«حداقل بیا بریم دفتر مدیریت‌آورده​ قهرمانان. نمی‌دونم واقعاً کاری هست‌مرگش​ که بتونم انجام بدم یا نه.»

«تو که‌پیش​ هنوز حتی‌بوده​ رتبه هم نداری.»

«از اسم برادرم استفاده می‌کنم.»

«این کار جرمه.»

«مشکلی نیست. دوستای‌الان​ برادرم هم تو‌اینه​ دفتر مدیریت کار می‌کنن.»

«می‌خوای منم باهات بیام؟»

ناولها | novelha.net