چپتر 45: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۱۱. شکار غولها (۱)
چهار بازوی بلندش مثلنمیکرد مار به هر سمتیکافی کج و معوج میشدند.
دورتا دور بدنشهمان با یک تکه فلزشدند یکپارچه پوشیده شده بود.
با یک نگاه گذرا،ابهت میشد کلی سیم و چرخدندهباخته را از لای شکافهایش دید.
قاعدتاً این شکافها باید با چیزی مثل لاستیک درزگیری میشدند، اماخورد خب گذر زمان کار خودش را کرده بود و از بینواقعاً رفته بودند. به خاطر همین، کل تشکیلات درونش قشنگ معلوم بود.
یک کله باجرئت چشمهای قرمز چرخید وبردارد اطراف را نگاه کرد.
همان لحظه اولی که چشم توچشم چشم شدند، زکه جا خورد وگرفت سریع سپرش را گرفت جلوی صورتش.
غریزهام میگفتمعدنچیهای این کارابهت را بکنم.
و گوش دادناطراف به غریزهام واقعاًلحظه انتخاب شاهکاری بود.
یکدفعه، چشمهای قرمزش نور داد. نوراول قرمز انگار از ناکجاآباد در هوا ظاهرخوانده شد و مستقیم خورد به سپر زکه.
نوری که به فلسلحظه اژدها برخورد کرد، بهزکه همه طرف پخش شد.
ملت از قدرت هرابهت کدام از آن پرتوهایخودشان نور کف کرده بودند.
آن نور قرمز که زره رالحظه ذوب میکرد و پوست را میسوزاند،سریع از هر جادوی دیگری قویتر بود.
معدنچیهای کوتوله از ابهتنمیکرد این گولم مکانیکی حسابیکافی خودشان را باخته بودند.
با تردید عقب کشیدندلحظه و هیچکس جرئت نمیکردزکه قدم اول را بردارد.
کافی بود یک ذرهابهت از آن نور قرمز بهتباخته بخورد تا فاتحهات خوانده بشود.
اگر آن بازوی فلزی گولمهمان مکانیکی بهم میخورد، تبدیل بهزکه یک تکه گوشت چرخکرده میشدم.
حتی فرمانده شوالیهها،جرئت کیلسه، هم برایاول یک لحظه خشکش زد.
اما فقطکرد یک نفر بوداولی که جا نزد.
زیگمن شجاعتشمعدنچیهای را ازابهت دست نداد.
سپرش را گرفتاطراف جلویش و سمتلحظه آن غول فولادی دوید.
پرتوهای قرمز با سپر دفع میشدند. هر بار کهذره آن بازوی فلزی کج و معوج بهم ضربه میزد،میخورد سپرم پس زده میشد، اما اصلاً برایم مهم نبود.
دست و پا میزدم.
ضربه میخوردم، پرتکوتوله میشدم عقب، ولیمکانیکی دوباره میرفتم جلو.
همهاش همین بود،اطراف اما کوتولههایی کهلحظه داشتند تماشا میکردند...
ناخودآگاه مشتهایشان را گره کردند.
به کف دستهایهمان عرقکردهام خیره شدم وشدند در دلم فریاد زدم.
بزن بریم!
با من بیایید!
«کوتولهها! حمله!»
«ایول!»
شوالیهها تبرهایشان راکوتوله چسبیدند. حفارها هممکانیکی کلنگهایشان را بردند بالا.
حتی اگر ترساطراف در وجودم باشد،لحظه باز هم جا نمیزنم.
صدها کوتوله یک خطنمیکرد موجدار تشکیل دادند وکافی ریختند سر گولم مکانیکی.
دئوس که از یک اتاق خیلیچشم دور داشت این صحنه را تماشا میکرد،جلوی ناخودآگاه لرزشی در ستون فقراتش حس کرد.
یولگئوم انگار کهکوتوله ذهنش را خوانده باشد،حسابی گفت: «قهرمان یعنی این.»
«مگه من چیزی گفتم؟»
«راستش رو بگو، ترسیدی، نه؟»
«من؟»
«آخه قهرمان دشمن طبیعی شیاطینه.»
«هاهاها، کی از یهکرد بچهای مثل زکه میترسه؟چشم اختلاف قدرتمون ده هزار برابره!»
«حتی اگه صد هزار برابر یا صد میلیون برابر همبهت بشه فرقی نمیکنه. قهرمان دشمن طبیعی شیاطینه. چون تنها کساییگوشت تو این دنیا که از پادشاه شیاطین نمیترسن، جنگجوها هستن.»
«باز چرا داری بحث میکنی؟»
«هیچی، همینجوری. فقط دارمابهت بهت هشدار میدم کهخودشان زیاد خیالت راحت نباشه.»
«تو تاحالاچرخید دیدی منکرد خیالم راحت باشه؟»
گولم مکانیکی قوی بود.
اما در برابر یک حمله دستهجمعی،چشم هیچ شانسی نداشت. هر چهار تاگرفت بازویش قطع شد و کلهاش افتاد.
بدنش هممعدنچیهای زیر ضربات کلنگهاگولم تکه پاره شد.
از سر تااطراف پایش چرخدنده ریخت بیروناولی و بالاخره فرو ریخت.
یولگئوم بلند شدجرئت و کش واول قوسی به بدنش داد.
«خب، بریم دوباره درستش کنیم؟»
«نمیگی یه وقت ماابهت داریم با زکه خیلیخودشان مثل یه ابزار رفتار میکنیم؟»
«کی داره باهاشاطراف مثل ابزار رفتار میکنه؟اولی من؟ یا اون یکی؟»
«بیخیال بابا. تو یهنمیکرد جنگجوی باارزشی.» یولگئوم فقطکافی به جواب دئوس خندید.
همانطور که یولگئومهمان انتظار داشت، بدنچشم زکه داغون شده بود.
در قضیه هیدرا، چون الکسگولم همان اول کار دمش را قطععقب کرد، قدرت حملهاش نصف شده بود.
قدرت سپر دومزلاگوناطراف هم برای جذبلحظه ضربه کافی بود.
اما در مورد گولم مکانیکی،قدم همهچیز در دید کامل بود وبخورد الکس اصلاً وقت نکرد کاری بکند.
یولگئوم در حالی که داشت کتفچشم زکه را که تقریباً شکسته بودگرفت درمان میکرد، به او نگاهی انداخت.
خندید.
با اینکه دردش آنقدر زیاد بود که میتوانست بیهوشش کند،زکه اما جوری لبخند میزد که انگار میخواست به خودش دلداریگوش بدهد. «وقتی دردت میاد، میتونی بیای پیش آبجیت و گریه کنی.»
زکه با شنیدنجرئت حرف یولگئوم سرشاول را تکان داد.
«یه قهرمان نمیتونه این کار رو بکنه.شدند اگه من خسته بشم و کم بیارم،صورتش روحیه همه آدمهای دور و برم داغون میشه.»
یولگئوم به اطرافش نگاه کرد.
بعد از پیروزی درکرد یک نبرد سخت، روحیهچشم کوتولهها حسابی بالا رفته بود.
تا همین چند لحظهنمیکرد پیش، از قدرت اژدهای خاکیذره ترسیده بودند و عقبنشینی میکردند.
کوتولهای که با پرتوهایلحظه قرمزِ چشمهای گولم سوختهزکه بود، ریز ریز میخندید.
با اینکه از آن زخمِ شبیه کرم خاکیخودشان که نصف صورتش را پوشانده بود، مایع قرمزیقدم بیرون میزد، اما به نظر میرسید حسابی سرحال است.
شجاعت.
یک غرور خاص که پهلو بهاول پهلوی شستوشوی مغزی میزد، همه رافاتحهات به آدمهای مثبتی تبدیل کرده بود.
و آن موجودی کهلحظه در مرکز همه اینهازکه قرار داشت، یک قهرمان بود.
قهرمان رتبه B، زیگ ون هولی بیچ.
توانایی مبارزهاش هم برای یک رتبه B خوب بود. اگر سپر، دستکشها و شمشیرش نبودند، همان ضربه اول گولم مکانیکی کارش را ساخته بود.
اما...
«گولم مکانیکی حتی بین رتبه Gها هم یه هیولای ردهبالا به حساب میاد. از هیدرا گرفته تا گولمهای مکانیکی، زکه همین الانش هم تجربهای جمع کرده که از رتبه A خیلی بالاتره.»
زکه سرش را خاراند.
«من که کاری نکردم. همهاش به خاطراولی همتیمیهای فوقالعادهایه که دور و برم هستن.گرفت مخصوصاً شمشیرزنی بارون کیلسه که واقعاً بینظیره.»
بارون کیلسههیچکس خندید ونمیکرد زد پشت زکه.
«اختیار دارین، این حرفها چیه. من سی ساله دارم تمرینسریع شمشیرزنی میکنم... میتونم به جرئت بگم که لرد هولی بیچ کهانتخاب تو سن چهارده سالگی اینقدر قدرت داره، خیلی از من سرتره.»
بعد از اینکه اوضاع تا حدودیمکانیکی کنترل شد، بارون کیلسه سریع سعیکشیدند کرد از درِ باز شده برود داخل.
با احتیاط قدم برمیداشتم، میترسیدم دوباره یک هیولای دیگرشدند مثل آن گولم مکانیکی بپرد بیرون، اما به نظر میرسیدبکنم دیگر هیچ موجود زندهای در آن اتاق سنگی وجود ندارد.
فضای داخل اتاق سنگی،نمیکرد یک محوطه توخالی تقریباًکافی سی در سی متر بود.
این فضا پر از قفسههای بیشماریچشم بود و روی هر قفسه یکگرفت گونی از یک ماده خاص قرار داشت.
چیزی که در گونیها بود،گولم آرد یا یک جور موادتردید غذایی شبیه به آن بود.
نتیجهی ناامیدکنندهای بود.
تمام آن حفاریهای پردردسر و جانفرسای قبیلهبردارد ریشه جنوبی در قرن سیام، فقط بهبشود هزاران گونی و غذای خشک ختم شد.
به نظر میرسید خرتوپرتهایی که ازچشم بدن آن گولم مکانیکی افتاده بود،گرفت خیلی بیشتر از اینها ارزش داشته باشد.
مخصوصاً آن یاقوت به اندازه یک سرحسابی انسان که بالای چشمش آویزان بود؛ حداقل آننمیکرد یکی به درد پیشکش کردن به ملکه میخورد.
بعد از برگشتن به پایتخت قبیله ریشه جنوبی، دئوسشدند و گروهش یک روز تمام زیر سایه و امکانات کاخبکنم سلطنتی استراحت کردند و کلهسحر روز بعد، ملکه احضارشان کرد.
«فکرش را همجرئت نمیکردم باز کردنشاول اینقدر راحت باشد.»
ملکه از قبل در جریان اتفاقات روز گذشته در منطقه R42 قرار گرفته بود، برای همین دیگر نیازی ندید که جزئیات ماجرا را بپرسد.
دئوس گفت: «سادهکوتوله که نبود. قهرمانمکانیکی ما کارش حرف نداشت.»
«انگار همینطور است. زور بیست تا جنگجوی کوتوله روی هم تازه توانسته بودسپرش آن در سنگین را یک ذره تکان بدهد. باورم نمیشود که یکتنه آنقرمزش را باز کرده. همچین قدرت وحشتناکی چطور توی این بدن فسقلی جا شده!»
زیک سرش را پایین انداخت.
«من فقطکرد از قدرتلحظه جادو کمک گرفتم.»
«تواضع بهترین فضیلت است. به نظر میرسد لرد کیلسهباخته خیلی از تو خوشش آمده. هر وقت فرصت گیربردارد میآورد، آنقدر از تواناییهایت تعریف میکند که گوشهایم زنگ میزند.»
«باعث افتخارمه که شوالیهکرد برجستهای مثل لرد کیلسهچشم به من لطف داره.»
ملکه خندید.
«لرد کیلسه الان دارد هدیهای برایت آماده میکند. انگار میخواهند از موادگرفت باارزشی که از لاشه هیدرا و گولم مکانیکی به دست آمده، برایتقرمزش چکمههای جنگی بسازند. میگویند موقع مبارزه با هیدرا چکمههایت را از دست دادهای.»
«بله، اعلیحضرت.»
«میتوانی منتظرش بمانی.اطراف ما کوتولهها دستهایلحظه خیلی ماهری داریم.»
«باعث افتخاره.»
زیک از بچگی با کارهای پارهوقت خرج زندگیش را درآوردهسریع بود. برای همین، حتی قبل از اینکه وارد مدرسه ابتداییواقعاً شود، آداب و رسوم برخورد با اشراف را یاد گرفته بود.
ملکه از طرز برخورد زیکگولم راضی بود و دوباره نگاهشتردید را به سمت دئوس چرخاند.
دئوس آدم مغرور و پررویی بود، اما عجیبچشم اینکه ملکه از این موضوع بدش نمیآمد. برعکس،صورتش این رفتار خشن و بیپروا برایش جذاب هم بود.
«تو به قولت عمل کردی.»
دئوس جواب داد:همان «حالا نوبت توئه کهشدند به قولت عمل کنی.»
«میدانم. به نام قبیله ریشه جنوبی،مکانیکی ما آن کوتولهای که بین شیاطین وهیچکس اژدهایان سم معامله کرده را پیدا میکنیم.»
«خیلی خب، پساطراف رو حرفت حسابلحظه میکنم و برمیگردیم.»
یک روز کامل بعد از پایاناول ملاقات با ملکه طول کشید تافاتحهات گروه دوباره به سطح زمین برگردد.
کیلسه چکمههای جنگی رالحظه برای زیک ساخت و بهخورد عنوان هدیه به او داد.
چکمههای جنگی که از پوست هیدرا و قطعاتخودشان گولم مکانیکی ساخته شده بودند، آنقدر محکم بودند کهاول به سختی میشد لنگهشان را در دنیا پیدا کرد.
شاید کمی از سلاحهایی که با فلس اژدها ساخته میشدند ضعیفتر بود، اما برای استفاده یک قهرمان رتبه B از سرش هم زیاد بود.
دئوس هم خودسرانه اسمش را گذاشت «چکمههایبردارد روز قیامت» تا تأکید کند که اینهابشود هم جزوی از یک ست کامل هستند.
دئوس گفت:کرد «خیلی پشتکارلحظه داری، زیک.»
دکه غذایمعدنچیهای خیابانی زیک دوبارهگولم باز شده بود.
بعد از اینکه زمان میانوعده عصرانهلحظه مشتریهای ثابت گذشت و سرش خلوت شد،سپرش دئوس و یولگئوم به دکهاش سر زدند.
«چرت زدی؟»
«ها؟ تابلوئه؟»
یولگئوم دستی به صورتابهت زیک کشید. دئوس لبخندی زدباخته و با انگشت اشاره کرد.
«انگار آبچرخید دهانت راهکرد افتاده بوده.»
«نه بابا، اینطور نیست!»
«جای بالش رو صورتت نمونده؟»
«امکان نداره، پوستمکوتوله اونقدرها هم شلمکانیکی نیست که جاش بمونه!»
زیک دستشچرخید را درکرد هوا تکان داد.
«اصلاً اینطور نیست، تازهنمیکرد از ساعت ۱۱ گذشته...کافی فقط یه لحظه چشمامو بستم.»
یولگئوم گفت:کرد «حتماً خسته شدی،اولی سفر طولانیای بود.»
یولگئوم حالا بهکوتوله یک بدن انسانیمکانیکی بینقص تبدیل شده بود.
شبها خوابش میگرفت و وقتی فعالیتلحظه میکرد خسته میشد. اینکه مجبور بود بهسپرش دستشویی برود هم کمی برایش دردسر داشت.
دئوس به زیک گفت:
«حالا حالت خوبه؟ به محض اینکهچشم رسیدیم، مغازه رو تمیز کردی وگرفت حتی دکه رو هم باز کردی.»
«به این کارها عادت دارم.»
«خواهر وچرخید برادرهای کوچیکترتکرد رو دیدی؟»
«ملاقات فقط آخر هفتهها ممکنه.»
«فردا که آخر هفتهست.»
«بله.»
«پس فرداچرخید نیا دکه، بروهمان بهشون سر بزن.»
«ولی...»
«دستور رئیسه.»
زیک سرش را خم کرد.
«ممنونم. فقط یکی دو ساعت طوللحظه میکشه، برای همین از وقت استراحتسریع ناهارم استفاده میکنم و زود برمیگردم.»
«تو شاید برات مهم نباشه، ولیاول خواهر و برادرهات هنوز بچهن. بایدفاتحهات حسابی بهشون برسی و دلداریشون بدی.»
«چشم.»
«خب، چهمعدنچیهای جور غذایی ازگولم کوتولهها یاد گرفتی؟»
«آها! الان دارم درستش میکنم.»
«چی هست؟»
«گوشت پای خوک کبابشده. بهش میگنچشم شوینهاکسن. پاهای خوک رو تو مشروب سنتیجلوی کوتولهها میجوشونن و بعد تو فر میپزن.»
یک منقل کوچک در یک طرف دکه بود.خودشان با دیدن گرمای شدیدی که از آن بیرون میزد،اول به نظر میرسید که منقل جایگزین فر شده است.
یولگئوم گفت:چرخید «به نظرکرد خوشمزه میاد!»
چشمان یولگئوم برق زد.
زیک گفت: «میگن هم ترده هم جویدنی.شدند نمیدونم چقدر میتونم خوب درش بیارم، چونصورتش فقط با شنیدن طرز تهیهش دارم درستش میکنم.»
«اگه تو باشی، حتماًابهت عالی میشه. تو هر چیزیباخته رو میتونی خوشمزه درست کنی.»
دئوس همچرخید با حرفکرد یولگئوم موافق بود.
«تو آشپزیهیچکس هیچکس به گردقدم پات هم نمیرسه.»
«یه جورایی هم خوبه هماولی بد. دلم میخواست بشنوم کهسریع مهارت شمشیرزنیم هم حداقل همینقدر خوبه.»
در نگاه اول،کوتوله زیک داشت حرفمکانیکی دلش را میزد.
دئوس گفت: «آرزو بر جوانان عیب نیست.اولی برو خدا رو شکر کن که حداقلگرفت یه کار رو میتونی درست انجام بدی.»
یولگئوم گفت: «راست میگه. تازه،قدم مهارتت هر چقدر هم که باشه،بخورد تو بالاخره یه هیدرا شکار کردی.»
«بله؟»
زیک ادامه داد: «اگه الکسگولم دمش رو قطع نمیکرد، نمیدونمتردید اصلاً میتونستم ببرم یا نه.»
«اوه؟ متوجه شدی؟»
«من تیزتر از این حرفام. وسط مبارزه، اتفاقی الکس روبهت داخل غار دیدم. تو مدرسه جنگجوها یاد گرفته بودم کهگوشت نقطه ضعف هیدرا، همون دمشه که یه وزنه بهش وصله.»
یولگئوم گفت: «الکسهمان همش درگیر جمعوجورچشم کردن گندکاریهای این احمقه.»
سپس ادامه داد: «نباید سرزنشش کرد. چشمهای زیک خیلی تیزه. شاید اصلاً در حد یه قهرمان رتبه B نباشه. نه... اگه همینطور با کسب تجربه پیشرفت کنه، ممکنه به رتبه A یا G یا حتی بالاتر هم برسه.»
زیک گفت: «این لطف بزرگیه. اگه بتونم همین رتبه B رو هم حفظ کنم، خیلی ممنون میشم. وقتی بهش فکر میکنم، میبینم فقط به خاطر سلاحهایی که دئوس بهم داد تونستم زنده بمونم.»