چپتر 295: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0رگین جلوی همسرش را گرفت.
«اعلیحضرت، اونوقت جزو دار وخیره دستهی شیاطین نیست.»
«ولی هنوز دارهالان با پادشاه شیاطینپادشاهی سابق زندگی میکنه.»
«آپریل!»
رگین ناخودآگاه صدایش را بالاشانس برد. اما به نظر میرسیددور ملکه اصلاً قصد کوتاه آمدن ندارد.
«من تو کل زندگیم به هیچکس حرف چاپلوسانه نزدم. رگین، شاید برادرت بازنده این دنیانیت باشه، اما منم ملکه وردهام. اگه مشکل طرد شدنش از طرف سونگهوانگچونگه، سعی میکنم حلشجانشینش کنم. پس همین الان رابطهت رو با شیاطین قطع کن و تو پادشاهی ورده پناهنده شو.»
زکه بههمین آرامی سرشرابطهت را تکان داد.
«دیگه برای این کارهاچرا خیلی دیر شده. مانمیشیم از این مرحله گذشتیم.»
«یعنی میگی نمیخوایحتی رابطهت رو باگذاشتن شیاطین به هم بزنی؟»
«اعلیحضرت، اتفاقاً دقیقاً به همین خاطر اومدیم اینجا. روابط پیچیدهستچهرهاش چون پای قدرت وسطه و هر طرف هم جایگاه خودشنداشت رو داره. اما یه سری حقایق هستن که هیچوقت عوض نمیشن.»
آپریل پرسید: «مثلاًالان چی؟» و زکهپادشاهی لبخند ملایمی زد.
«این حقیقت که ما خانوادهایم.»
«خانواده...»
«ما یه تفرجگاه رو میگردونیم. راستش حتی اسمشکوچکترین رو شانس گذاشتن هم خندهداره. چرا همهمون دورواقعیاش هم جمع نمیشیم تا یه کم وقت بگذرونیم؟»
آپریل بههمین صورت زکهرابطهت خیره شد.
مدت طولانی به کوچکترین تغییراتهمهمون چهرهاش نگاه کرد، انگار کهبگذرونیم میخواست نیت واقعیاش را بخواند.
اما زکهراستش هیچ حساسمش پنهانیای نداشت.
او با قلبی کاملاًصورت پاک از دورهمی وکوچکترین اتحاد خانواده حرف میزد.
«پس داری میگی که میخوای منِپادشاهی ملکه پادشاهی ورده، پادشاه شیاطین، و جانشینشداد برول، همهمون تو یه جا جمع بشیم؟»
«منظورم اینه که این القاب ودور عناوین رو بذاریم کنار و به عنوانمدت خانواده هولی بیچ دور هم جمع بشیم.»
«گفتنش راحته.»
«ولی اونقدرها هم سختصورت نیست. بستگی به این دارهتغییرات که خودتون چی حس میکنید.»
«ببخشیدا زکه، ولی تو الانقطع یه آدم طردشدهای، واسه همینآرامی راحت این حرفها رو میزنی.»
«اینکه پادشاه یا ملکه هستید دلیل نمیشه کهنمیشیم مرخصی نگیرید، مگه نه؟ این فقط یه دعوتنامهست کهچهرهاش یه روز بیاید ساحل. رگین و برول هم همینطور.»
آپریل مردد ماند.
زکه به رگینبگذرونیم نگاه کرد ومدت دوباره به حرف آمد.
«ببخشید که یهو همچین دعوت عجیبی کردم. خانواده جدید من حسابی بزرگ شده،داد اما حس میکنم هیچوقت نتونستیم درست و حسابی دور هم جمع بشیم. امیدوارم شمادقیقاً دو تا هم با هم خوب بسازید. حتی اگه رد کنید هم ناراحت نمیشم.»
بعد از آن، زکه و سیگنی حدودجمع یک ساعت درباره چیزهای مختلف صحبت کردندطولانی و در نهایت قلعه آکوما را ترک کردند.
حتی بعد از رفتناسمش آن دو هم آپریلچرا هنوز مردد به نظر میرسید.
رگین گفت:
«از چی میترسی؟»
«من... دلم نمیخواد هیچ تماسی با شیاطینجمع داشته باشم. مهم نیست چقدر قشنگ حرف بزنن،کوچکترین کسی که پدرم رو کشت یه شیطان بود.»
«میدونم. آپریل، بهحتی نظرت من هیچوقتگذاشتن بهت خیانت میکنم؟»
«این چه حرفیه میزنی؟»
«مهم نیست چی بشه... حتی اگه کل دنیاپناهنده هم دشمنمون بشن، من از تو و برولکارها محافظت میکنم. چون شما الان خانواده من هستید.»
«تازه اونجایی که برادرم هست، یولگئوم هم حضور داره. اون خدای بزرگ اژدهایانه. تا وقتیکوچکترین اون اونجاست، حتی پادشاه شیاطین هم نمیتونه وحشیبازی دربیاره. برادر من به پلیدی آلوده نشده.پاک فقط از شانس بدش، کسی که قرار بود استادش باشه از آب دراومد که یه شیطانه.»
«من فقطراستش نمیخوام پیمانموناسمش رو بشکنم.»
«باید همون لحظهای کهصورت فهمیدم اون یه شیطانه،کوچکترین رابطهم رو باهاش قطع میکردم.»
«منم همین فکر رو میکردم... ولی اونقدرها هم شیطانزکه بدی نبود. الانم که از مقام پادشاه شیاطین اخراج شده.شده به نظر میرسه اوضاع تو دنیای شیاطین حسابی پیچیده شده.»
«نمیخوام در موردش بدونم.»
رگین خندید.
«همونطور که قبلاً گفتم، اگهخیره تو نخوای، خانواده منم توچهرهاش این مراسم شرکت نمیکنه. منم نمیرم.»
آپریل نگاهی به رگین انداخت.
«خودت دلت میخواد بری؟»
«معلومه. برادرم راست میگفت. خیلی وقته که بچههای هولی بیچ یهجمع جا جمع نشدن. با اینکه اعضای جدیدی به خانوادهمون اضافه شده،نگاه اما حتی نتونستیم یه سلام و احوالپرسی ساده با هم داشته باشیم.»
ملکه آهی کشید.
حداقل اگه زکه یه قهرمان رتبه B از یه دهات کور بود، تا حالا یه بار هم که شده میرفتم دیدنش.
اون برادر بزرگتر شوهرمه. نمیتونستمهمهمون کل زندگیم رو جوری وانمودبگذرونیم کنم که انگار اصلاً نمیشناسمش.
احساس پیچیدهای بود.
دستم راوقت روی جای زخمخیره روی گونهام کشیدم.
«من از شیاطین میترسم؟»
«ها؟»
«نباید اینطوری باشه. اگهاسمش میخوام انتقام پدرم روچرا بگیرم، نباید از شیاطین بترسم.»
آپریل سرشوقت را تکانصورت داد و گفت:
«من از روبهرو شدنرابطهت با کسی که بهشپناهنده میگن پادشاه شیاطین فرار نمیکنم.»
چند روز بعد.
جزیره تفرجگاه حسابی درگیر خوشآمدگویی به مهمانهاخندهداره بود. امروز حتی اثری از مهمانهای همیشگیبگذرونیم مثل پریها، دورفها و اژدهایان هم نبود.
به خاطر مراعات حال ملکهخیره آپریل، کل برنامهها قرار بودچهرهاش به صورت کاملاً خصوصی برگزار شود.
زکه و سیگنی بارابطهت دستهای خودشان انواع و اقسامزکه غذاهای مهمانی را آماده کردند.
تعداد افراد حاضرخندهداره در مهمانی به حداقلجمع ممکن محدود شده بود.
علاوه بر خانوادهی زکه و سیگنی، دوخندهداره شوالیه اصلی یعنی لاخه و سادیموس، سوزاکو،بگذرونیم آکتور و کاتران هم در لیست بودند.
دئوس و یولگئوم، و همینطور اعضایمدت نظامی خانواده مثل کامائل و راگوئلکرد هم از لیست حضور خط نخورده بودند.
فقط یک نفر غایب بود؛قطع اسکاتول، چون تو روسدیا کارآرامی واجبی داشت که باید بهش میرسید.
میزبانها یه خانواده بزرگِچرا بالای دهنفره بودن، امانمیشیم تعداد مهمانها کم بود.
از اونجایی که اونجا جایی نبود که اونا بتونن راحت توش رفتنمیشیم و آمد کنن، میگو و پیشخدمتش، کروچه، تو دنیای شیاطین موندن. از طرفمیخواست پادشاهی هم فقط آقا و خانم رگین و بچهشون تو لیست مهمانها بودن.
همونطور که داشتم به زکه نگاهمدت میکردم که از کلهی سحر مثل فرفرهانگار اینور و اونور میدوید، گونهام رو خاراندم.
یولگئوم متوجههمین شد ورابطهت آروم پرسید:
«چرا قیافهت اینطوریه؟»
«هر چی باشه، بهتر نیست من فلنگخندهداره رو ببندم و برم؟ الانم فقط بهبگذرونیم خاطر اینکه بابای میگو هستم اینجا نشستم.»
«به خاطر ملکه آپریل؟»
«آره. خودت که میدونی...»
«خاطراتش رو پاک نکردی؟»
«درسته. حتیراستش اگه من روشانس ببینه هم نمیشناسه.»
«پس همین کافیه دیگه.»
«واقعاً؟»
«عذاب وجدان داری؟»
از اون قیافهی خندون یولگئومشانس حالم به هم خورد ودور انگشت وسطم رو براش آوردم بالا.
«دیگه نیازیوقت به فحش دادنخیره نیست، مگه نه؟»
«اگه حرف مفتالان بزنی، خب فحششپادشاهی رو هم میخوری دیگه.»
«داری درباره خودت حرف میزنی؟»
«واقعاً؟»
دئوس دوباره سرش را خاراند.
«چی شده مگه؟ یه جوری درستپادشاهی میشه دیگه. از کِی تا حالاتکان من به اینجور چیزا اهمیت میدم؟»
«به هر حال، تا وقتی پایدور تو تو کارای زکه گیر باشه،خیره همهچیز عادی پیش میره. خیلی حسودیم میشه.»
«من که همیشهحتی عادیم. این بقیهنگذاشتن که یه مشکلی دارن.»
این را گفت و نگاهشخیره را به زنی دوخت که بانگاه چهرهای بیحالت روی ساحل نشسته بود.
راگوئل بود. یاالان دقیقتر بگویم، توهمیپادشاهی از او بود.
بدن اصلیاش در حال حاضرهمهمون در اعماق زمین، در آشیانهبگذرونیم معبد چهار بهشت زندانی بود.
در همین حین، دو نفرشانس از طریق دروازه انتقال داخلدور خانه درختیِ روی ساحل ظاهر شدند.
میگو و خدمتکارش، کروچه بودند.
کروچه در اصل خدمتکار نزارقطع بود، اما حالا رابطه خوبیآرامی با میگو پیدا کرده بود.
میگو دیگر به او شک نداشت.دور در هر صورت، نه شیاطین و نهمدت کروچه را نمیشد نوچههای واقعی او دانست.
کروچه یک قدم جلوتراسمش رفت و اربابش راچرا از خانه درختی بیرون آورد.
«آه!»
میگو از دیدن دریایرابطهت آبی که بیرون دروازه انتقالزکه پهن شده بود، شگفتزده شد.
منظرهای بود کهخندهداره برای اولین باردور در زندگیاش میدید.
دریای آبی تیره و ساحل شنی سفیدخندهداره و خالص. همین تضاد واضح کافی بودبگذرونیم تا قلب هر بینندهای را به تپش بیندازد.
بعد از اینکه مدتی ماتخیره و مبهوت آنجا ایستاد، کسیچهرهاش جلو آمد و بازویش را گرفت.
میگو سرشهمین را رویرابطهت شانه او گذاشت.
دست در دست مادرش بههمهمون دریا نگاه کرد. فقط بابگذرونیم همین کار هم خوشحال بود.
«فکر کنم میدونمحتی چرا مامان منوگذاشتن صدا کرد اینجا.»
«قشنگ نیست؟»
«خیلی.»
«بیا. بذار با بقیه آشنات کنم.دور کروچه، تو هم بیا. چون دوستانیخیره از نویهکان قدیم هم اینجا هستن.»
«لطفاً با من اینقدراسمش محترمانه حرف نزنید. منچرا فقط خدمتکار میگو هستم.»
«اینجا، بیا برای یهصورت لحظه هم که شده هویتتغییرات قاره خوزه رو فراموش کنیم.»
کروچه با دیدنالان لبخند سیگنی سرشپادشاهی را خم کرد.
راستش را بخواهید،خندهداره تصویر من ازدور کروچه خیلی محو بود.
تازه بعد از اینکه شنیدمشانس تو گذشته تو نویهکان بوده،دور یه چیزایی گنگ یادم اومد.
اواخر دوران نویهکان، جمعیت حدود ده هزارطولانی نفر تخمین زده میشد. طبیعی بود کهمیخواست خاطرات خیلیها برام محو و تار باشه.
سیگنی، کروچههمین را به اهالیقطع نویهکان معرفی کرد.
با این حال، او فقط لبخند آرامیجمع زد و به نظر نمیرسید قصد داشته باشدکوچکترین از جایگاهش به عنوان خدمتکار میگو خارج شود.
سیگنی او را همانجااسمش گذاشت و میگو راچرا پیش کامائل و بقیه برد.
از قضا،وقت یولگئوم همصورت آنجا بود.
یولگئوم معلم میگو بود.رابطهت دخترک، معلمش را که مدتهازکه ندیده بود، در آغوش گرفت.
یولگئوم همیشه وقتی با همهمهمون بودند سختگیر بود، اما الانبگذرونیم دیگر نیازی به این کار نبود.
یولگئوم، میگو راحتی در آغوش کشیدگذاشتن و پیشانیاش را بوسید.
«بچه چقدر باید زجر بکشه؟ بهمدت خاطر اشتباه من، توسط نزار دستگیرکرد شد و هنوز هم داره عذاب میکشه.»
«خودتون روهمین سرزنش نکنید.رابطهت این سرنوشت منه.»
«میخواستم تو روخندهداره جوری بزرگ کنم کهجمع یه جنگجو بشی، اما...»
«اگه بابام بشنوه، عصبانی میشه.»
«حالا چهوقت عصبانی بشه،صورت چه نشه.»
یولگئوم دست میگو رارابطهت گرفت و او راپناهنده به کامائل معرفی کرد.
«ایشون دوستگذاشتن قدیمیِ معلمته.چرا اسمش کامائله.»
میگو لبخندراستش زد و سرششانس را پایین انداخت.
«سلام.»
«خیلی دربارتهمین شنیدم. عجبرابطهت بچه خاصی هستی.»
«همینطورم.»
«حتی نمیتونم تصور کنماسمش قراره چه نقشی توچرا این دنیا داشته باشی.»
سپس یولگئوم،وقت میگو را بهخیره راگوئل معرفی کرد.
راگوئل اینهمین روزها کاملاًرابطهت ساکت شده بود.
بعد از تلاشهای ناموفقش برای اینکه زکه را واداروقت به انجام کاری کند، در نهایت مجبور شد وانمود کندکرد که فقط یک توریست معمولی است که به ساحل آمده.
راستش را بخواهید، بدن فعلیاششانس فقط یک توهم بود، برای همینجمع کار دیگری هم از دستش برنمیآمد.
«ایشون راگوئل هستن.»
«سلام.»
راگوئل نگاهیگذاشتن گذرا بهچرا میگو انداخت.
«خیلی ضعیفه.»
بعد از گفتنبگذرونیم همین یک کلمه،مدت رویش را برگرداند.
یولگئوم درهمین گوش میگورابطهت زمزمه کرد:
«اخلاقش کاملاً گنده. فقط بر اساسدور این قضاوت میکنه که طرف مقابلخیره قدرتی برای استفاده کردن داره یا نه.»
«به هر حال، اینجا دیگه چهگذاشتن جور جاییه؟ اگه اشتباه نکنم، هرنمیشیم دوی شما بالهای درخشندگی رو پشتتون دارید.»
«همونطور که انتظار میرفت، خون یه قدیسه با قدرت تو رگهات جریان داره. درسته. میشهنیت گفت این جزیره گرمسیری یه جایی بین واقعیت و خیاله. برای همین شماها هم میتونیدجانشینش اینجا دور هم جمع بشید. پادشاهان شیاطین، پادشاهان انسانها، پادشاهان شیاطین قبلی و فرشتههای پیشین.»
«جای باحالیه.»
«خوبه که بهمون خوش میگذره. اولش با خودم فکر میکردم:بگذرونیم حالا قراره چیکار کنیم؟ اگه دئوس همچین چیزی بشنوه، ممکنهانگار قیافه حقبهجانبی به خودش بگیره، اما قطعاً حواسش به همهچیز هست.»
سیگنی کهراستش کنارش بود، لبخندیشانس زد و گفت:
«فکر کنم دئوسبگذرونیم از شنیدن اینمدت حرف خوشش بیاد.»
«نه بابا. اون یارو این روزا واقعاً رو اعصابه. خیلیآرامی حرصآدمو درمیاره که مثل یه آدم مرموز تو سایهها قایممرحله میشه و رازها رو مخفی میکنه، انگار سگ نگهبان تاریکیهای دنیاست.»
در حالی که آنها میخندیدند ودور صحبت میکردند، دئوس جلوی رستوران ساحلی زکهمدت نشسته بود و به آنها نگاه میکرد.
شاید به خاطر فاصله زیاد شنیدن صداخندهداره سخت بود، اما میگو دستش را بالابگذرونیم برد و با صدای بلند غر زد.
دئوس هم در جواب،صورت مچ دستش را بهکوچکترین نشانه سلام تکان داد.
«از همینهمین الان حال وقطع هوای جشن گرفته.»
زکه باربیکیوِ جلز و ولزهمهمون کنان را از فر بیرون آوردصورت و دوباره روی آن سس مالید.
سس کاراملی و چسبناک شد.
ایجاد یک لایه ضخیم از شیرینیمدت غلیظ در طول این فرآیند، یکیکرد از مهمترین مراحل پخت باربیکیو بود.
دردسر زیادیهمین داشت، امارابطهت طعمش تضمینشده بود.
«واقعاً اینقدر خوبه؟»
«همیشه میگم که من یهشانس قهرمانم، اما فکر کنم آدمیام کهجمع اصلاً به توصیفات یه قهرمان نمیخوره.»
«تازه الان فهمیدی؟ با قدرتیخیره که داری، میتونی انتخاب کنی کهنگاه حاکم بشریت بشی یا پایاندهنده اون.»
«قدرت که مهم نیست. مگه لذتبخشترین کار دنیاپناهنده این نیست که با خانواده و آدمای خوبکارها دور هم جمع بشیم، غذای خوشمزه بپزیم و بخوریم؟»
«عجب آدم بیبخاری.»
«مگه در مورد خود دئوس هم همینطور نیست؟ اون بادور قدرتی که میتونه اونو به حاکم یا نابودکننده دنیا تبدیلتغییرات کنه، داره نقش صاحب یه اقامتگاه تفریحی رو بازی میکنه.»
«چرا اینطوریوقت میگی؟ اینصورت یه کار واقعیه.»
«هر چی تو بگی.»
«اینطوره؟»
از آنجایی که سرنوشتماناسمش به هم گره خوردهچرا بود، پیش هم میماندیم.
چون نیازی به حرف زدن نبود،مدت دئوس گلویش را با یک کوکتل خنکانگار تازه کرد و دهانش را باز کرد.