چپتر 169: ۳۸. دیدن شمشیر شیطانی (۴)
0«همه دیوونه شدن... و دارن از آقاژستشون زکه انتقاد میکنن. ولی من بهت اعتماد دارم،رنگ زکه. حتی اگه پای شیاطین هم وسط باشه!»
چهره زکه کمی جدی شد.
«تو رو قاطیبیست یه دردسر بیخودیخودش کردم. بابت همهچیز ممنونم.»
«برعکس، من باید تشکر کنم. بهاسم لطف شما بود که تونستم یهخیلی دنیای جدید رو ببینم، آقا زکه.»
زکه دستش رو درازسالی کرد و در حالی کهچشماشون با کاتران دست میداد، گفت:
«تو حتماً قویتر میشی.»
«ده سالدهه دیگه تو آخرینسالی جنگ صلیبی میبینمت.»
زکه بعد ازبرابرشون خداحافظی با کاتران، بلافاصلهجید از توربان خارج شد.
خیابانهای ترابیست اند حالا کاملاًخودش خالی شده بود.
به نظر میرسید شوالیههای سونگهوانگچونگخارج از قبل کل شهر روکاملاً تحت کنترل خودشون درآورده بودن.
زکه بهدهه سمت دروازهسالگیشون قلعه راه افتاد.
چند قدم بیشتر برنداشتهسلاح بود که پنج شوالیههست زرهپوش راهش رو بستن.
«ما بازرسهای مستقیم دفترسالی امپراتور مقدس هستیم. توثابت زکه ون جیچ هستی؟»
زکه بهخداحافظی شوالیههای روبهروشتوربان نگاه کرد.
اوایل تا اواسط دههسالگیشون بیست سالگیشون بود، چند سالیثابت بیشتر از خودش سن نداشتن.
ژستشون ثابت و چشماشون پر از اعتماد به نفس بود. اما...تعقیب به نظر میرسید چند سطحی پایینتر از شوالیههای اصلی ده-رنگ باشن.قائل زکه حتی به این فکر هم نکرد که در برابرشون سلاح بکشه.
«اسم منبیست زکه ونسالی جید هست.»
«برای یه مجرم تحت تعقیب خیلی به خودت میبالی. اگهکاملاً ساکت بمونی و تسلیم بشی، تو دادگاه برات تخفیف قائلکنترل میشن، اما اگه مقاومت کنی، اتهامات بیشتری به پروندهت اضافه میشه.»
زکه بادهه شنیدن اینسالگیشون حرف لبخند زد.
«کجاش خندهدار بود؟»
«مگه مجازات دیگهای همسالی مونده که بهم اضافه بشه؟چشماشون همین الانش هم حکمم اعدامه.»
«مرتیکه! چطور جرئتبلافاصله میکنی بازرس دفتر امپراتورترا مقدس رو مسخره کنی؟»
«فکر نمیکنم نیازی باشه سرسالی مسخرهبازی بین دو تا دشمنچشماشون اینقدر جوش بیاری. من دیگه میرم.»
زکه بانکرد قدمهای تند ازبکشه کنارشون رد شد.
شوالیهها همگی شمشیرهاشونسالگیشون رو کشیدن و بهژستشون سمت زکه حمله کردن.
اما حتی یهبلافاصله شمشیر هم نتونست بدنترا زکه رو خراش بده.
زکه اون پنج شوالیه رو که با چهرههای گیج و مبهوتنفس به شمشیرهاشون زل زده بودن - انگار که یه روح رو بریدهبکشه باشن - به حال خودشون رها کرد و از دروازه قلعه گذشت.
«همونطور که از واحد بازرسیبکشه سونگهوانگچونگ انتظار میرفت، حریفایی نیستنمجرم که ارزش درگیر شدن داشته باشن.»
مردی به دیوار تکیه داده و ایستاده بود. کسیچشماشون که جواب حرفش رو داد، زنی بود که بهفکر نظر میرسید کمتر از بیست سال سن داشته باشه.
«فقط به خاطر اینکهتوربان تو اوریدون هستی، دلیلاند نمیشه که دشمن نباشی، درسته؟»
«من تنها نیستم.بیست سانتیر، من با تونداشتن و آوانگاردهای عقرب هستم.»
زکه درنکرد برابر اون مردبکشه سر تکون داد.
«آقا اوریدون، خیلی وقت گذشته.»
«از دیدنتخداحافظی خوشحالم، زکه.توربان ده سال شده؟»
«آره.»
زکه لبخند روشنی زد.
حس خوشحالیای کهسالگیشون در اون لحظهنداشتن داشت، اصلاً دروغ نبود.
شوالیههای زودیاک که زمانی نزدیک بود باهاشون همکاراند بشه. در بین اونها، اوریدون با اون شخصیتسونگهوانگچونگ خاص و کمی غمگینش، همیشه رفتار گرمی داشت.
فقط یه آدم روانیسالگیشون و کینهای میتونست ازژستشون همچین آدمی بدش بیاد.
«حالا دیگهنکرد نمیتونم بگمسلاح تو شمشیرزنی تازهکاری.»
«فقط با زنده موندنسالی تو نویهکان، آدم بهثابت طرز وحشتناکی قوی میشه.»
«چون اونجا یه جهنم واقعیه.»
اوریدون شمشیر مقدس آنتارسسالگیشون رو از روی شونهاش پایینثابت آورد و روی زمین گذاشت.
«آسکالون داره حرکت میکنه. نظرتبکشه چیه؟ دلم میخواد همین الانمجرم هم که شده به سونگهوانگچونگ برگردی.»
سانتیر که پشتسالگیشون سر اوریدون بود،نداشتن صداش رو برد بالا:
«ارباب اوریدون!»
«گوشم کر شد.»
«شما دارین اسمبرابرشون آسکالون رو جلویاسم یه گناهکار میارین!»
«اگه زکه برگرده خیلی مایه دلگرمی میشه. البته، ازچشماشون اونجایی که صورت فلکی لئو از قبل توسط یکی دیگهنکرد اشغال شده، یه صورت فلکی خالی دیگه برات پیدا میکنیم.»
«ممنون از پیشنهادتون،بلافاصله اما فکر میکنم الانترا دیگه کار سختی باشه.»
«به خاطر خانم سیگنی؟»
«آره.»
«اون شمشیر شیطانیسالگیشون هنوز داره رونداشتن کمرش رشد میکنه؟»
«اون یهخداحافظی شمشیر جادویی یاخارج همچین چیزی نیست.»
«پس چیه؟»
«نمیدونم، اما امکانبرابرشون نداره سیگنی یه شمشیرجید نفرینشده رو پرورش بده.»
«من نمیگم خانم سیگنی آدم بدیه.نداشتن چون اونم توسط شیطان نفرین شده. بیاپایینتر با هم این مشکل رو حل کنیم.»
«من کارمای این نفرین روخارج به دوش میکشم. نمیتونیم سیگنیکاملاً رو مضحکه عام و خاص کنیم.»
«تو فقط یه برادرسالگیشون بزرگی هستی که خواهرژستشون کوچیکش رو دوست داره.»
«آره. بیشترنکرد از هرسلاح کس دیگهای.»
«اون یکی برادر کوچیکت چی؟»
زکه آه کوتاهی کشید.
«حال رگین چطوره؟»
«فکر کنم بشه گفت حالشبکشه خوبه. به هر حال اونمجرم الان شوالیه زودیاک لئو شده.»
«داستانش رو شنیدم. مطمئنسالی بودم که شما دوثابت تا خوب ازش مراقبت میکنین.»
«واقعاً درسته که بچهداری رو ول کنیترا و بری تو کوهها قایم بشی؟ الانمیرسید واقعاً باید بابت این اعتمادت ازت تشکر کنم؟»
اوریدون سرش رو خاروند.
و همونطور کهبرابرشون ایستاده بود، نگاهیاسم به پشت سرش انداخت.
آوانگاردها.
در گروه مبارزاتی تحتتوربان فرمان شوالیه زودیاک، آوانگاردها ازحالا جایگاه دفاعی ویژهای برخوردار بودن.
اونا جدا از شوالیههای معبد،سالی در واقع معادل همراهان وچشماشون همرزمان شوالیههای زودیاک محسوب میشدن.
گروه آوانگارد تیمی بود که با ترکیبجید شوالیه زودیاک با جادوگران، کشیشها، جنگجوها و بقیهساکت کلاسها، میتونست حداکثر قدرت رزمی رو تولید کنه.
کسانی که الان راه زکه رو بسته بودن، آوانگاردهای جناح چپ عقرب بودن. همه اونا بالاترین سطح توانایی رو تو رتبه D داشتن.
نیروهای آوانگارد بابلافاصله اشاره چشم اوریدونخیابانهای شروع به حرکت کردن.
از شوالیهای که همون نزدیکی بود تا کمانداری که توی قلعه پنهاناما شده بود. زکه تمام حواسش رو جمع کرده بود و تنش فضااسم رو به شدت احساس میکرد تا بتونه حرکات تکتکشون رو زیر نظر بگیره.
«راستش رو بخوای... همه شرط بستن کهجید من شکست میخورم. اما هنوزم کنجکاوم و فکرساکت نمیکنم بدون امتحان کردنش بتونم شب راحت بخوابم.»
اوریدون شمشیرشبیست رو باسالی دو دست گرفت.
«واقعاً ممکنه بشه زکه ونخارج جید رو فقط با یهکاملاً گروه آوانگارد زودیاک شکست داد؟»
همزمان با یه فریاد کوتاه، تیغهخودش پهن شمشیر حرامزاده هوا رو شکافتاما و صدای تیز باد به گوش رسید.
زیک سپرش رابرابرشون بیرون کشید و شمشیرجید او را دفع کرد.
سلاحهای آن دو باسالی هم برخورد کردند وثابت جرقههای خیرهکنندهای به وجود آوردند.
کجای کارخداحافظی را اشتباهتوربان کرده بودم؟
سانتیر ستون عظیمی ازسالگیشون شعله احضار کرد و زیکثابت را در آن گیر انداخت.
اما آن حسبرابرشون ناامیدی پاک نشد.اسم همه در اشتباه بودند.
«جاخالی بده!»
قبل از اینکه فریادتوربان سانتیر تمام شود، اوریدوناند داشت روی زمین غلت میخورد.
اوریدون تقریباً با انرژی جادوییایسالی که از سپر حریفش کمانهچشماشون کرده بود، شاخبهشاخ شده بود.
او از اینکه با آن وضع ناجور درهست رفته بود خجالتی نمیکشید. برعکس، فقط به خاطربمونی مهارتهای فوقالعادهاش بود که اصلاً توانست جاخالی بدهد.
یکی از شوالیههای آوانگاردسالی نتوانست جاخالی بدهد و مثلچشماشون یک تکه بار، گوشهای افتاد.
سانتیر لبش را گاز گرفت.
اینکه زیک فقطبیست یک جنگجوی قویخودش است، توهمی بیش نبود.
همهاش یک توهم بود.
مهار کردن او توسطسالی گروهی از انسانها، فقطثابت روی کاغذ ممکن بود.
او حتی سلاحش را هم بیرون نیاوردهترا بود. داشت فقط با یک سپر، بامیرسید هر ده آوانگارد و اوریدونِ جنگجو میجنگید.
هیکل زیکدهه از میدانسالگیشون دید محو شد.
سانتیر به جای استفاده از چشمهایاسم فیزیکیاش، با چشمهای جادویی از ارتفاعیخیلی بالا در آسمان به اطراف نگاه کرد.
سایه محویبیست داشت بهسالی سمت غرب میدوید.
در آن جهت، لیگیان قرارخارج داشت که مسئولیت حملات دوربردکاملاً آوانگارد اسکورپیوس را بر عهده داشت.
کمان او یک کمان بلند دو متری بود. این کمانچشماشون جادویی که سارگاس نام داشت، آنقدر قدرتمند بود که حتینکرد میتوانست سپری از جنس فلس اژدها را هم سوراخ کند.
اما یک فلس اژدهای ساده دراسم برابر سپر زیک که آغشته بهخیلی هاله بود، هیچ حرفی برای گفتن نداشت.
لیگیان دید که زیکسالی مستقیم به سمتش میدودثابت و پنج تیر شلیک کرد.
«شبدر پنجبرگ!»
این بهتریندهه مهارتی بودسالگیشون که داشت.
تیر که به پنج شاخهبکشه تقسیم شده بود، میتوانست با مسیرهایتعقیب جداگانه، جان دشمن را هدف بگیرد.
لیگیان هر پنجسالگیشون تیر را در یکژستشون خط مستقیم قرار داد.
فقط یک هدف وجود داشت.
او قصد داشت سپر زیک را سوراخ کند. مهم نبود سپرنفس او چقدر با هاله پوشانده شده باشد، تیری که با مهارتسلاح لیگیان تقویت شده بود، آنقدر تیز بود که صخره را بشکافد.
وقتی سومین تیر قدرتش را ازاسم دست داد و روی زمین افتاد،خیلی بالاخره سوراخی در هاله سپر ایجاد شد.
چهارمین تیربیست دقیقاً به مرکزخودش سپر اصابت کرد.
اما سپر سوراخ نشد.
در عوض، نوک تیرسالگیشون در شعلههای مهیبی گرفتارژستشون شد و ذوب گردید.
در همان لحظهای که پنجمین تیر در حال سوختنبرای بود، سپر به لیگیان کوبیده شد و او را بهدادگاه داخل تودهای از کاه در زیر دیوار قلعه پرتاب کرد.
هیچکس نمیتوانستبیست جلوی زیکسالی را بگیرد.
حتی کاپیتان اوریدون هم برایخارج آسیب زدن به سپر زیککاملاً با آنتارسِ خود مشکل داشت.
بعد از حدودبیست نیم ساعت مبارزه، اوریدوننداشتن شمشیرش را غلاف کرد.
و بدوننکرد اینکه کلمهای حرفبکشه بزند، کنار کشید.
شاید چون اعتراف به شکست غرورشنداشتن را جریحهدار میکرد، فقط دستی کهسطحی شمشیر را نگه داشته بود میلرزید.
زیک درخداحافظی برابر اوریدون سرخارج تعظیم فرود آورد.
با آن ادای احترام که در واقعنداشتن یک خداحافظی بود، زیک از کنار نیروهایپایینتر اوریدون گذشت و کاملاً از قلعه خارج شد.
کمتر از ده دقیقه پسبکشه از ترک قلعه ترااند، زیک باتعقیب گروه دیگری از شوالیهها روبرو شد.
این باربیست واحد نسبتاًسالی بزرگی بود.
به نظر میرسید بیش از ۵۰۰ شوالیه رسمیاند با زرههای نقرهای در آنجا حضور داشتند. تا ۲۰۰۰قبل نیزهدار، صدها جادوگر و حتی آوانگاردهایی با لباسهای رنگارنگ.
با توجه به نوع پرچمها، به نظرنداشتن میرسید در مجموع شش شوالیه زودیاک باپایینتر تمام شوالیههای تحت فرمانشان به اینجا آمده بودند.
چشمهای زیک بهبرابرشون دو تا ازاسم پرچمها جلب شد.
لیبرا، واحد کادنزا بود.
او کسی بود که پتانسیلخارج زیک را در زمانی کهکاملاً هنوز یک تازهکار بود، دیده بود.
احساس اصلی زیک نسبت به او،خودش شرمندگی بود. «انتظارات زیادی از مناما داشتی، اما در نهایت بهت خیانت کردم.»
اما در این لحظه، چیزی که زیکجید نمیتوانست چشم از آن بردارد، پرچم شیرمیبالی بود که در دورترین نقطه قرار داشت.
زیک به شکمشسالگیشون فشار آورد و باژستشون صدای بلندی فریاد زد:
«این قدرتی نیست که برایخارج جنگیدن با انسانها ساخته شدهکاملاً باشه. لطفاً راه رو باز کنید.»
حتی در مقابلبیست آن ارتش عظیم، اصلاًنداشتن ترسیده به نظر نمیرسید.
یک پالادین سوار برسلاح اسب جلو آمد. اوهست کادنزا، پالادین لیبرا بود.
«راستش رو بخوای، فکر نمیکردم اینقدر زود ازثابت سد جناب اوریدون رد بشی. به نظر میادباشن نسبت به ده سال پیش خیلی قویتر شدی.»
«شاید با گفتن اینتوربان حرف بهم بگی مغرور، ولیحالا شما نمیتونید جلوم رو بگیرید.»
چند نفردهه از شوالیههاسالگیشون زدند زیر خنده.
شوالیههایی که در اینجا جمع شده بودند، بیشهست از نیمی از قدرت سونگهوانگچونگ را تشکیل میدادند. اینتسلیم نیرو، بسیار قویتر از اکثر شوالیههای نخبه پادشاهی بود.
بزرگترین شوالیههای جهانسالگیشون که توسط شوالیههاینداشتن زودیاک رهبری میشوند.
حتی خود شوالیه زودیاک و همراهانش،خیابانهای قدرتهای مطلقی بودند که نیروی فردیشانشده از یک اژدها هم بیشتر بود.
شوالیههای زودیاک حتی ارتش ارباب شیاطینخودش را هم به حساب نمیآوردند، حالااما که طرفشان فقط یک انسان بود!
اما کادنزا نخندید.
«زیک، تو... آدمیسالگیشون نبودی که شوخینداشتن کنی. شخصیتت عوض شده؟»
«کجای حرفم شوخی بود؟»
وقتی زیک با لبخندسالگیشون این حرف را زد،ژستشون چهره کادنزا در هم رفت.
آیا واقعاً داشت میگفتسلاح که میتواند به تنهاییهست با این ارتش بزرگ بجنگد؟
یا فقط یکسالگیشون بلوف بود تانداشتن راه نفوذی پیدا کند؟
در هرخداحافظی صورت، محاسباتتوربان پیچیده شده بود.
میدان نبرد پر از سرسالی و صدای شوالیههایی شده بود کهنفس از هیجان به وجد آمده بودند.
صدای تقتقِ قفل غلافِ شمشیرها بهاسم گوش میرسید. به نظر میرسید همهخیلی میخواهند همین الان شمشیرهایشان را بیرون بکشند.
صدای جرنگجرنگ مهمیزها بلند شد و نفسهایژستشون تند و خشن که به کلاهخودها برخورداصلی میکرد، سوت خفیفی را به وجود آورده بود.
اسبها همخداحافظی به همانتوربان اندازه هیجانزده بودند.
به نظر میرسید سوارهنظام بیشماری که بر اسبهایژستشون جنگی سوار بودند، هر لحظه ممکن است بدنرنگ زیک را زیر پا له و متلاشی کنند.
اما کادنزانکرد نمیتوانست دستورسلاح حرکت بدهد.
حتی اگر فقط یک احتمال کوچکنداشتن هم وجود داشت، از دست دادنسطحی یک شوالیه زودیاک اشتباهی جبرانناپذیر میبود.