چپتر 328: ۷۴. دیدار با خواهران دوقلو (۳)
0شمشیر با سرعت سرسامآوری چرخید و دوباره دئوسشیاطین را هدف گرفت. دئوس هم با سرعتی حتی بیشترباز شمشیرش را بیرون کشید و به یونیول نزدیک شد.
هر دو طرفکردند تمام تمرکزشان راغبار روی حمله گذاشته بودند.
قدرت مخرب یونیول به وضوحموج حتی در میان فرشتگان همکردند بیگانه و عجیب احساس میشد.
بین تمام فرشتگان مقربی که تا الان با آنها جنگیدهمانده بودم، کامائل از نوع مبارزهگر بود، اما به نظر میرسیدگفتی قدرت هجومی این یکی حتی از او هم بالاتر باشد.
هر دو مشتاینکه دئوس پر ازفوقالعادهی زخم شده بود.
با اینکه به لطف قدرت ترمیم فوقالعادهی پادشاهگشت شیاطین این زخمها سریعاً درمان میشدند، اما نمیشدداده جلوی ایجاد خود آنها را گرفت. باز هم دردسر.
در همین حین،فرکانس فاصلهاش با یونیولکاملاً کمتر و کمتر شد.
الان فقطتکانه حدود سهدست متر فاصله داشتیم.
جریان باد دئوس و رقص شمشیر یونیول چنان فضا را تسخیردرمان کرده بودند که حتی جای سوزن انداختن هم نبود. حتی خودکمتر خدا هم برای وارد شدن به این مهلکه دو بار فکر میکرد.
درست در همان لحظه،درجا یک دستکش نقرهای قدیمیگشت روی مشت دئوس شکل گرفت.
این دیاس بود.
به نظر میرسید کهدست فرکانس و طول موج یونیولباقی را کاملاً درک کرده است.
مشت و شمشیر به هم برخوردفوقالعادهی کردند. شمشیر یونیول درجا پودر شدمیشدند و به غبار نقرهای تبدیل گشت.
با اینکه ذرات دوباره به هم چسبیدند تاگشت شکل یک شمشیر را بگیرند، اما دیگر آنداده تکانه و قدرت اولیهشان را از دست داده بودند.
هنوز شمشیرهای زیادی باقیطول مانده بود، اما یونیول دیگربرخورد مستقیماً به دئوس حمله نکرد.
مشت دئوس هم آرامآرامدست کند شد و درزیادی نهایت از حرکت ایستاد.
«همین؟ تموم شد؟»
یونیول گفت: «گفتی اسمش دیاسپودر بود؟ الان هیچ راهی بهچسبیدند ذهنم نمیرسه که بتونم بشکنمش.»
«اگه قرار بود بهطول این راحتی بشکنه که دیگهبرخورد بهش نمیگفتن حرکت ویژه، نه؟»
«ارزش پز دادنش رو داره.»
پرسیدم: «خب،شده حالا چیلطف رو بررسی کردی؟»
یونیول نگاهی به اطراف انداخت.
تا به خودم آمدم، دیدمموج حسابی از جایی که زکهکردند و کامائل بودند دور شدهام.
حس میکردمتکانه صدایم اصلاًدست تا آنجا نمیرسد.
«من خواهر دوقلوی ساندالفون یولگئومترمیم هستم. مأموریتی که بهم محولسریعاً شده، اینه که دشمن شیطان باشم.»
«دشمن شیطان؟»
«تشریفاتی که شیطان سیاه من رو نابوددرک میکنه. میفهمی؟ من از طرف خدا مأموریتتبدیل دارم که فقط یه موجود رو کنترل کنم.»
«نکنه منظورت از اون شیطان...»
«لوسیفر. اونشده ستارهی صبحگاهیلطف سقوطکرده، همون موجوده.»
دستم رابرخورد بردم بالا.درجا «یه سؤال دارم.»
یونیول لبخند تلخی زد.
«میدونم از بحثهای جدی خوشت نمیاد. حق داری گیج بشی. لوسیفر طبق دستور خدا دنیای شیاطین رو خلق کرد. برای اینکهاسمش جلوی انقراض انسانها رو بگیرن، جنگهای دورهای راه میانداختن و با قتلعامهای بزرگ، جمعیت انسانها رو تنظیم میکردن. شیاطین در واقع کارماینگاهی خود انسانها هستن. موجودات مصنوعیای که به عنوان اسباببازی انسانها خلق شدن، واسه همین جون میدن برای نقش کنترل کردن خود انسانها.»
«خب، پسشده تو اینجالطف چه غلطی میکنی؟»
«منم میخوام همین رودرجا بپرسم. تو چطور تونستی ازذرات پادشاه شیاطین بودن استعفا بدی؟»
«با تهدید کردن اون هفتموج تا دوک؟ خودتم خوب میدونیکردند که همچین چیزی امکان نداره.»
«اگه داری در مورد سرنوشت یا نفرینشمشیرهای خدا و اینجور چرتوپرتها حرف میزنی، مگه ایننهایت بدن برای فرار کردن ازشون زیادی قوی نیست؟»
«شاید نصفشده حرفت درستلطف باشه، اما...»
«یعنی نصف دیگهاش غلطه؟»
«لوسیفر تا همین اواخر کنترل کامل دنیای شیاطین رو تو دستشدرجا داشت. اما از وقتی تو به دنیا اومدی، همهچیز به همدست ریخت. پس سؤالم اینه. تو یه موجود عجیب و غریبی؟ یا لوسیفر؟»
«بازم ازتکانه این تئوریهایدست توطئهی لعنتی؟»
«باید به عنواناینکه یه شک منطقیفوقالعادهی در نظر گرفتش.»
«هوم...»
دستبهسینه ایستادم. اصلاً ازطول این داستان خوشم نمیآمد.است باز هم بوی دردسر میداد.
«یعنی تهش، دلیل اینکه منداده دارم اینجوری اینور و اونورمانده سگدو میزنم... همهاش تو مشت لوسیفره؟»
«منم نمیدونم.شده منم ردشلطف رو گم کردم.»
«کی؟»
«همون روزیدیاس که جنگجو زکه،موج ماهون رو کشت.»
«داری میگی خودکشیاش الکی بود؟»
«یه قهرمان میتونه شیطان رو بکشه. انرژی روحشیاطین شیطانی مجموعهای از ارواح اربابان شیاطین قبلیه. اون بدونباز اینکه علت و معلول رو تحریف کنه، غیبش زد.»
«یولگئوم کجاست؟»
«رفت مشتری.»
«ها؟»
«چند ساعت پیش رفتیم. و...»
«اون غیبش زده.»
«اوه... لعنت.»
یونیول آه کوتاهی کشید.
«قانون یعنی وجود داشتن در چارچوب علت و معلول. آدم نبایددرمان همینطوری بیدلیل غیبش بزنه. من که با همون صورت فلکی اونکمتر به دنیا اومدم، در نهایت مجبور شدم جاش رو پر کنم.»
«پس یه جور جانشینی خودکاره.»
«البته موقتیه.»
سرم را خاراندم.اولیهشان یونیول با دیدنهنوز این حرکتم لبخند زد.
«این بار نوبت توئه که نقشفوقالعادهی قهرمان رو بازی کنی. به نظرمیشدند میرسه شاهزاده خانم تو قلعه گیر افتاده.»
«لعنت بهش. به هردرجا حال اون زن خیلی دردسرسازهذرات و همهاش باید جمعوجورش کنی.»
«در عوض من راه روموج برات باز میکنم. دروازهی انتقال. اصلاًدرجا برای همین اومدی اینجا، مگه نه؟»
با لحنی کاملاً بیتفاوت وداده کنایهآمیز گفتم: «اوه خدای من،مانده لطف و مرحمت شما بیکرانه.»
نزار با خنده گفت:لطف «فکر نمیکردم گندهلاتی مثلشیاطین تو هم گیر بیفته.»
دندانهای آسیابش در یک لبخند کج وتبدیل کوله مشخص شد. یولگئوم که در لولهیاولیهشان آزمایش گیر افتاده بود، آه کوتاهی کشید.
«نمیدونستم اینجایی.»
«نمیدونستی؟»
«چون استتار فازی برج بابل روفوقالعادهی هیچکس نمیتونه تشخیص بده. حتی اگه خداینمیشد اژدهایان هم باشه، چارهای جز نفهمیدن نداره.»
«این همونبرخورد چیزی نیستدرجا که زکه گفت؟»
«زکه؟ اونم اینجا بوده؟»
نزار گفت:تکانه «و به دستداده من کشته شد.»
«دروغ میگی. تواینکه که از زکهفوقالعادهی قویتر نیستی، هستی؟»
«با همین دستایکردند خودم کشتمش. همینغبار دیروز اتفاق افتاد.»
نزار این رافرکانس گفت و دستهایشکاملاً را بالا برد.
فرشتهای مثل یک جسددست از زنجیرهایی که شبیه دستبندباقی آویزان بودند، آویخته شده بود.
یولگئوم باشده دیدن اینلطف صحنه اخم کرد.
با این حال، در مقایسه باغبار شوکی که بلافاصله بعدش به او واردتکانه شد، این احساس ناراحتی خیلی ناچیز بود.
«هامیل؟»
«میگن پادشاه زیباییه.»
«زکه و هامیل...اینکه هر دو همزمان ازپادشاه تو شکست خوردن؟ غیرممکنه!»
«پس لابد اینکردند چیزی که اینجاستغبار فقط یه تیکه جواهره.»
یولگئوم مشتهایش را گره کرد. دستهایش به رنگ طلاییبرخورد درآمد. اما خیلی زود دوباره دستهایش را شل کرد.بگیرند نمیتوانی قانون خدا را بشکنی. نه، حتی اگر بشکنمش...
«چه بلایی سر زکه اومد؟»
«کشتمش، اما شاید نمرده باشه.ترمیم چون این عوضی با فرستادن یهدرمان پر همراهش، یه حقهای سوار کرد.»
«از طلسم سرزندگی استفادهدرجا کردی. حتماً تا الانگشت دیگه به هوش اومده.»
نزار زیورآلات فرشتهمانند روی مچشموج را لمس کرد. بالها خاکستریکردند بودند و با درماندگی تکان میخوردند.
«کمتر از یک قدم تا تبدیلهنوز شدن به بازنده قرن فاصله داریم. چطوره؟آرامآرام تو هم قراره از من اطاعت کنی؟»
یولگئوم پرسید: «بازنده؟»
نزار با غرور گفت: «کلپودر دنیا قراره زیر پای منچسبیدند باشه و ازم اطاعت کنه.»
یولگئوم گفت: «فکر کنم کموبیش دستمکاملاً اومده اوضاع از چه قراره. حتماً زیکغبار رو با نور بابل غافلگیر کردی، نه؟»
نزار پوزخند زد: «حمله غافلگیرانه؟ کاملاًهنوز روبهرو و مستقیم بود. نتونست جلوشنکرد رو بگیره و در نهایت مرد.»
یولگئوم با طعنه جواب داد: «زنده گذاشتیش.پادشاه پایان تو هم دستکمی از فاجعه نداره. خب،ایجاد حتماً توسط بچههای خودش مهر و موم شده.»
نزار با تحقیر گفت: «هیچ راهیغبار نیست که بتونیم فاصله قدرتمون رو کمتکانه کنیم. اون فقط یه بچه انسان معمولیه.»
یولگئوم گفت: «اینا فقط توهمات خودته. گذشته از این،برخورد کسی که تو این دنیا بیشتر از همه شبیهبگیرند بازندههاست، هنوز حتی به گرد پای اون هم نمیرسه.»
نزار با عصبانیت غرید:دست «منظورت اون دئوس لعنتیه؟زیادی فکر میکنی من ازش میبازم؟»
یولگئوم نیشخند زد:اینکه «اتفاقاً الانم مثلفوقالعادهی یه موش قایم شدی.»
نزار دندان قروچه کرد: «موش خودتی. حتی اگه اینطوری هم بهم توهین کنی، حرفی برایدست گفتن ندارم. چون برای مدت خیلی طولانی مهر و موم شده بودم و همهچیزم رو ازگفتی دست دادم. اما حالا دیگه شکستی برای من وجود نداره. چون بهزودی، قدرت بینقصم کامل میشه.»
یولگئوم پرسید: «قدرت بینقص؟»
نزار دستور داد: «بیفت رو زمین وشمشیرهای تعظیم کن. اگه این کار رو بکنی،کند حداقل از مرگ جون سالم به در میبری.»
یولگئوم پوزخندی زد.
«نکنه داری دربارهکردند گیلگمش یا یهغبار همچین چیزی حرف میزنی؟»
لبخند رویدیاس لبهای نزارطول خشک شد.
یولگئوم ادامه داد: «نزار، نزار. هیچهنوز شجاعتی بزرگتر از جهل نیست. تونکرد در برابر مرگ کاملاً بیدفاع و برهنهای.»
نزار با چشمانی غضبناک بهترمیم یولگئوم خیره شد. اما درسریعاً نهایت، لرزشی در نگاهش دوید.
درست در همان لحظه،درجا یک صفحه نمایش بزرگگشت مستقیماً روبهروی نزار ظاهر شد.
سه موجوددیاس در آنجاطول نمایان شدند.
تصاویر دئوس، زیکاولیهشان و هامیل شخصیتهایهنوز اصلی این صفحه بودند.
دئوس با لحنی خسته پرسید:ترمیم «چطوری کشیدیش بیرون؟ اون حرومزاده مثلدرمان یه موش تو سوراخش چپیده بود.»
زیک در جواب دئوسدرجا شانهای بالا انداخت: «تحریکش کردم.ذرات گفتم: ای خدمتکار، اربابت اینجاست.»
دئوس خندید: «هاها،فرکانس ولی همون لحظهکاملاً که نیومد بیرون، نه؟»
زیک گفت: «آره. به نظر میرسید یه مدتیزیادی داشت یواشکی زاغسیاه تو رو چوب میزد تاحرکت ببینه اون دور و بر هستی یا نه.»
دئوس غرغر کرد: «به هر حال، عجب حرومزادهی آبزیرکاهیه. اگه میخوای دعوا کنی، خب بپر بیرون و بجنگ دیگه. این چهفاصلهاش مدل بازندهایه؟ وقتی همهچیز رو از سیر تا پیاز میسنجی و حسابکتاب میکنی، دیگه چه جور بازندهای هستی؟ واقعاً سخته کسی کهمهلکه ادعای بینقص بودن داره، خودش رو تو یه آزمایشگاه حبس کنه و فقط تحقیق کنه تا بتونه از مهارتهای پادشاه استفاده کنه.»
هامیل وارد بحثکردند شد: «خب، حالا برنامهتتبدیل برای بیرون کشیدنش چیه؟»
دئوس با تعجب گفت: «ها؟»
هامیل گفت: «مطمئنماولیهشان که قرار نیست کارشمشیرهای زیک رو کپی کنی.»
دئوس با بیحوصلگی جواب داد: «مگه منپادشاه تماشاچیام؟ خودتون باید یه فکری به حالشجلوی بکنید. چرا میخواید کارا رو بندازید گردن من؟»
هامیل گفت: «اگه نیاد بیرون چی؟غبار به نظر میرسه نزار خیلی حواسشدیگر به اون منطقه هست و احتیاط میکنه.»
دئوس با بیخیالی شانه بالا انداخت: «من چی کار میکردم؟ کجاش سخته؟ فقط کافیه کلگشت این منطقه رو با خاک یکسان کنیم. حالا میخوای خدمتکار ستاره باشی یا هر کوفتنکرد دیگهای، بالاخره باید یه ستارهای در کار باشه، نه؟ اگه پودرش کنیم، یه مدتی ساکت میمونه.»
هامیل با ناباوری پرسید: «...مشتری؟»
دئوس گفت:شده «آره. چرالطف که نه؟»
هامیل با حرص گفت:درجا «تو حتی یه ذره همذرات برای ستارهها احترام قائل نیستی.»
دئوس جواب داد: «نه،طول نه، نه. من فقط نمیدونمبرخورد توش پولی هست یا نه.»
هامیل زیرتکانه لب گفت: «آدمداده جلف و بیملاحظه.»
دئوس کنایه زد: «هر چی دوست داری صدامشیاطین کن، میل خودته. چرا حداقل بدنت رو پسخود نمیگیری؟ فقط یه زن با یه دهن گشادی.»
هامیل جواب داد:کردند «کیه که فقطغبار با دهنش زندگی میکنه؟»
دئوس گفت: «این تقریباً همون سطحی هست که الان توش قرار داری. وگرنه اینهمه راهگشت نمیکوبیدم برم تیفارث تا یه دروازه انتقال اجاره کنم. خب، به لطف همین قضیه، یه خبرآرامآرام خیلی شوکهکنندهتر هم شنیدم. آخه چرا اون زن لعنتی پاشده اومده اینجا و گیر نزار افتاده؟»
زیک پرسید: «نمیتونستناولیهشان در حال ردگیریهنوز نزار بوده باشن؟»
دئوس در جواب زیک سرش را تکان داد:شیاطین «نه. اگه اینطور بود که با من میاومد. شایدباز قهر کرده باشم، اما اگه فقط همین بود برمیگشتم.»
زیک گفت:برخورد «اعتماد بهدرجا نفس بالایی داری.»
دئوس گفت: «من اینجامطول چون چیزی هست کهاست باید به دست بیارم.»
زیک پرسید:تکانه «قراره چیدست به دست بیاری؟»
دئوس گفت: «دقیقاً نمیدونم چیه، ولی یهپادشاه همچین چیزی هست. به هر حال، فکر میکنمایجاد اون الان داره دنبال یه چیز دیگه میگرده.»
زیک گفت: «اگهکردند یه چیز دیگهغبار باشه... بالهای سیاه.»
«فرشته سقوطکرده...»
دئوس رو به هامیل کرد: «پس یعنی ردپاها تاباقی اینجا کشیده شده، درسته؟ ای زنی که فقط حرفتموم میزنی. آیا فرشتهای هست که روی مشتری حکومت کنه؟»
هامیل جواب داد: «نه،لطف در حال حاضر فضای بیرونزخمها از زمین حوزه استحفاظی منه.»
دئوس پرسید: «تا آخر کیهان؟»
هامیل گفت: «جایی کهطول انسانی وجود نداره، نیازیاست هم به فرشتهها نیست.»
دئوس پرسید:تکانه «بیرون از زمینداده هیچ انسانی نیست؟»
هامیل گفت: «حداقلاینکه هیچ گونهای بهفوقالعادهی اسم انسان وجود نداره.»
دئوس گفت: «پسکردند به نظر میرسهغبار گونههای دیگهای باشن.»
دئوس ادامه داد: «خب، همین که اولین ماموریت بشریت اینکردند بود که از بابل استفاده کنه تا بره به فضایتکانه بیرونی، یعنی اون بیرون یه خبرایی هست. نکنه اونجا دنیای خداست؟»
هامیل تذکر داد: «اشکالی ندارهداده حدسهای عجیب و غریب بزنی،مانده اما لطفاً حرفهای کفرآمیز نزن.»
دئوس گفت:شده «باشه، بیالطف اینو بذاریم کنار...»
درست وقتی حرف دئوس نصفهکاره ماند، زیک دهان باز کرد: «بشریت نابوددیگر شد چون از بابل برای هدف واقعیاش استفاده نشد. مثل این میمونه کهکند به جای گرم کردن غذا با آتیش، کل خونه رو به آتیش بکشی.»
هامیل گفت: «تشبیه مناسبیه. حالا نزار دوبارهدرک داره بابل رو تبدیل به سلاح میکنه.تبدیل سلاحیه با قدرت فوقالعاده، اما واقعاً رقتانگیزه.»
دئوس گفت: «چوناولیهشان برای کشتن یه نفر،شمشیرهای یه مشت هم کافیه.»
هامیل گفت: «اینماینکه یه استعاره برایفوقالعادهی خودته. واقعاً شرمآوره.»
دئوس با لحنیکردند شاکی گفت: «چرا فقطتبدیل از اون تعریف میکنی؟»
هامیل گفت: «دستتفرکانس رو بذار رو قلبتدرک و خودت فکر کن.»
دئوس غر زد: «به هر حال، اینشمشیرهای فرشتهها علناً تبعیض قائل میشن. برای همینهکند که شیاطین کج و کوله بار نیومدن.»
هامیل آهی کشید:اینکه «پس چرا انسانهافوقالعادهی کج و کوله شدن؟»
دئوس گفت: «هم تبعیض وپودر هم حمایت بیش از حد،چسبیدند اثرات منفی روی بچه میذاره.»
هامیل پرسید:دیاس «منظورت حمایتطول بیش از حده؟»
دئوس گفت: «مگه اینطور نیست؟ من همش مضطربزیادی بودم و نگران بودم که مبادا نابود بشم. مگهایستاد طبیعی نیست که شیاطین جلوی رشد انسانها رو بگیرن؟»
هامیل با عصبانیت گفت: «کجاشترمیم طبیعیه! داری چیزی رو ارزیابیسریعاً میکنی که خدا مقدر کرده.»
دئوس جواب داد: «اما واقعاً این همون چیزیهگشت که خدا تصمیم گرفته؟ راگوئل دقیقاً به خاطرداده همین شک که نکنه خدا جعلی باشه، فاسد شد.»
هامیل با قاطعیت گفت:طول «هیچ نیازی نیست به حرفهایبرخورد یه فرشته سقوطکرده گوش بدی.»