---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 302: ۶۸. راه‌اندازی برج بابل (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 302: ۶۸. راه‌اندازی برج بابل (۲)

0

رگین شانه‌ای بالا‌سوسول‌مآبانه​ انداخت و یکی از‌دلم​ کادوها را گرفت سمتش.

«این یکی‌سوسول‌مآبانه​ که به‌اینو​ نظر شمشیر می‌آد.»

چیزی که رگین در دستش‌کارها​ گرفته بود، مثل یک چوب بلند‌بهتره​ بود و وزن قابل‌توجهی هم داشت.

زکه بسته را باز کرد.‌می‌رسه​ همان‌طور که رگین حدس زده‌باشه​ بود، یک شمشیر داخلش بود.

اما به چشم زکه،‌آخه​ بیشتر شبیه یک وسیله‌ی تزئینی‌دردی​ بود تا یک شمشیر جنگی.

تیغه‌اش آن‌قدر نازک بود که بعید به نظر‌دردی​ می‌رسید بتواند زرهی را سوراخ کند، و جواهراتی که‌داد​ رویش کار شده بود زیادی ظریف و سوسول‌مآبانه بود.

«آخه اینو کجای‌می‌آمد​ دلم بذارم؟ به‌تشریفات​ چه دردی می‌خوره؟»

«به نظر می‌رسه‌دردی​ صد سکه طلا‌سکه​ پول کافی‌ای باشه.»

زکه جواب داد: «الان دیگه‌اینو​ پول به هیچ دردی نمی‌خوره.‌می‌خوره​ شماها هم دیگه بزرگ شدید.»

رگین گفت: «خب،‌آخه​ این‌طور هم نیست که‌بذارم​ دیگه بخوام برم مدرسه.»

«پس دیگه.»

ساماندهی و مرتب‌دردی​ کردن این جعبه‌ها‌سکه​ وظیفه‌ی زیردستان بود.

سه شوالیه، جوشاک سرخ‌پوش،‌آخه​ اکتور نقره‌ای‌پوش و کاتران، سخت‌دردی​ مشغول نوشتن لیست هدایا بودند.

حالا که کادو گرفته بودم،‌کجای​ چاره‌ای نداشتم جز اینکه حداقل با‌سکه​ چند کلمه از آن‌ها تشکر کنم.

جای شکرش باقی بود که کاتران، که‌حسابی​ از یک خانواده‌ی اصیل و ریشه‌دار می‌آمد،‌نگه​ با این‌جور کارها و تشریفات حسابی آشنا بود.

«راستی، الان حالت بهتره؟»

زکه شمشیرش را‌سوسول‌مآبانه​ صاف نگه داشت‌کجای​ و از رگین پرسید.

رگین جواب داد: «به لطف تو آره،‌بذارم​ داداش. کی قراره تمرین دادنم رو شروع‌کافی‌ای​ کنی؟ می‌خوام قوی‌تر بشم. حتی قوی‌تر از تو.»

«باشه، باشه،‌ریشه‌دار​ باید همین‌این‌جور​ زودی‌ها شروع کنیم.»

زکه لبخندی‌بذارم​ زد و‌می‌خوره​ گونه‌اش را خاراند.

راستش را بخواهید، منبع قدرت زکه خیلی طبیعی‌بذارم​ و صرفاً با ایستادن کنار پادشاه شیاطین و مبارزه‌جواب​ با انرژی روح شیطانی او به دست آمده بود.

بر اساس همان قدرت بود که توانست جانوران الهی‌می‌خوره​ باستانی به اسم سوزاکو و اژدهای آبی را به‌الان​ دست بیاورد و قدرتش به طرز انفجاری بالا برود.

به بیان دیگر، عملاً هیچ‌کارها​ قدرت خاص و قابل‌انتقالی وجود نداشت‌بهتره​ که بتواند به رگین یاد بدهد.

در واقع، قضیه‌ی «تمرین» فقط یک بهانه بود‌پول​ که از دهانش پریده بود تا جلوی حمله‌ی‌نمی‌خوره​ احمقانه و بی‌کله‌ی رگین به دئوس را بگیرد.

همین‌طور که زکه داشت‌آخه​ به ایده‌های مختلف فکر می‌کرد،‌دردی​ ناگهان حقیقتی به ذهنش رسید.

زکه دستش را‌آخه​ بالا آورد و چشم‌بذارم​ چپش را لمس کرد.

آنجا «چشم پادشاه شیاطین» قرار‌کارها​ داشت، چیزی که منبع اصلی‌اش‌حالت​ همان انرژی روح شیطانی بود.

هنوز نمی‌دانستم چطور باید این کار را بکنم،‌پول​ اما با خودم گفتم شاید اگر از این قضیه‌شماها​ استفاده کنم، راهی برای افزایش قدرت رگین پیدا بشود.

در همین گیرودار،‌سوسول‌مآبانه​ صدای در زدن از‌دلم​ سمت لابی بلند شد.

سپس، پیشخدمت‌سوسول‌مآبانه​ تالار زاغی‌اینو​ سفید داخل آمد.

او در حالی‌می‌آمد​ که برای زکه‌تشریفات​ تعظیم می‌کرد، گفت:

«زکه، مهمان دارید.»

«مهمون؟ کی هست؟»

«از شوالیه‌های زودیاک هستن.»

«آها، جناب‌ریشه‌دار​ کادنزا و‌این‌جور​ جناب اوریدون؟»

«دقیقاً همون‌طور که حدس زدید.»

«همین الان می‌رم بیرون.»

پیشخدمت گفت: «الان تو باغ هستن.»‌دلم​ رگین هم دنبال زکه که با قدم‌های‌پول​ آرام راه افتاده بود، به راه افتاد.

«منم باهات می‌آم.»

«خیلی وقت‌بذارم​ بود همدیگه‌می‌خوره​ رو ندیده بودیم.»

«از زمان مبارزه‌مون‌سوسول‌مآبانه​ تو ترا اند،‌کجای​ این اولین باره، نه؟»

اوریدون و‌سوسول‌مآبانه​ زکه با‌اینو​ هم دست دادند.

حالا دیگر اوریدون تبدیل به یک جنگجوی‌حسابی​ میان‌سال شده بود. به خاطر ریشی که‌نگه​ گذاشته بود، حتی پیرتر هم به نظر می‌رسید.

سپس زکه‌بذارم​ با کادنزا‌می‌خوره​ دست داد.

کادنزا گفت: «واقعاً زکه،‌آخه​ رابطه‌ی من و تو‌بذارم​ فراز و نشیب‌های زیادی داشته.»

زکه جواب داد: «این رابطه‌ایه که فقط به خاطر بزرگواری‌می‌رسه​ شما دو نفر به عنوان بزرگ‌ترهای زندگی من دوام آورده. و‌نمی‌خوره​ بیشتر از هر چیزی، ممنونم که این‌قدر هوای رگین رو داشتید.»

«چون خودش یه جنگجوی فوق‌العاده‌ست.»

رگین که همان دور و‌می‌رسه​ بر بود، با غرور از زیر‌جواب​ چشم نگاهی انداخت و پوزخند زد.

اوریدون گفت:

«به جای اینکه اینجا وایسیم تعارف تیکه‌بذارم​ پاره کنیم، بیاید بریم بیرون یه چیزی بنوشیم.‌باشه​ درست نیست تو قصر این‌قدر سروصدا راه بندازیم.»

همه با این‌می‌آمد​ پیشنهاد موافقت کردند و‌حسابی​ رفتند تا جایی بنشینند.

کادنزا و اوریدون‌دردی​ هنوز باورشان نمی‌شد که‌طلا​ زکه روبه‌روی‌شان نشسته است.

من از بچگی بزرگ شدنش را تماشا‌دلم​ کرده بودم و در جنگ علیه ارباب‌پول​ شیاطین به عنوان یک همرزم کنارش بودم.

از آنجایی که مدت زیادی با هم دشمن‌دردی​ شده بودیم و راه‌های متفاوتی را در پیش گرفتیم،‌داد​ فکر می‌کردم دیگر هیچ‌وقت قرار نیست کنار هم بجنگیم.

اما حالا، اینجا‌می‌آمد​ نشسته‌ایم و داریم‌تشریفات​ با هم می‌نوشیم.

اوریدون با‌بذارم​ انرژی و‌می‌خوره​ صدای بلند گفت:

«به سلامتی‌ظریف​ تجدید دیدار‌آخه​ همرزمان قدیمی!»

«به سلامتی!»

زکه لبخندی‌ریشه‌دار​ زد و‌این‌جور​ لیوان را گرفت.

«چند بار سعی‌دردی​ کردم از نویه‌کان‌سکه​ بالا برم، اما نتونستم.»

اوریدون نصف لیوانش‌سوسول‌مآبانه​ را سر کشید‌کجای​ و به حرف آمد:

«چون اون‌سوسول‌مآبانه​ موقع با‌اینو​ هم دشمن بودیم.»

«اونم بود... اما راستش رو بخوای، یه کم می‌ترسیدم. از روبه‌رو شدن با حقیقت. نگران بودم که‌آره​ نکنه واقعاً فاسد شده باشی. تازه، اگه فقط بهت تهمت هم زده بودن، باید یه جوری اون‌خاراند​ تهمت رو پاک می‌کردی، اما از دید یه شوالیه زودیاک، شکستن قوانین سونگ‌هوانگ‌چونگ اصلاً کار راحتی نیست.»

زکه گفت: «درک می‌کنم.»

«این‌قدر راحت نگو‌سوسول‌مآبانه​ درک می‌کنی. از‌کجای​ استرس داشت موهام می‌ریخت.»

زکه با خنده گفت: «حالا که‌دلم​ دقت می‌کنم، انگار یه چیزایی از سرت‌پول​ کم شده. هرچند هنوز بغل‌هاش مو داره.»

اوریدون غر زد: «خفه شو‌کارها​ بابا. فقط پیشونیم یه کم‌حالت​ از پهنای قلبم بازتر شده، همین.»

کادنزا رشته‌ی‌بذارم​ کلام را‌می‌خوره​ به دست گرفت.

«حالا که بهش فکر می‌کنم، تو آخرین نبردمون‌بذارم​ تو ترا اند، اوریدون یه حرف عجیبی زد.‌باشه​ گفت توانایی‌های زکه اصلاً با گذشته قابل مقایسه نیست.»

زکه شانه‌سوسول‌مآبانه​ بالا انداخت: «چون‌کجای​ سخت تمرین کردم.»

کادنزا پوزخند زد: «اگه قرار بود همه‌چیز‌حسابی​ با همین دو کلمه حل بشه، الان‌نگه​ دیگه هیچ شوالیه‌ی ضعیفی تو دنیا وجود نداشت.»

زکه با همان لحن جواب‌می‌رسه​ داد: «پس می‌ذارمش به حساب‌باشه​ اینکه شما باید بیشتر تلاش می‌کردید.»

کادنزا گفت: «حالا بیاید تو این زمینه بحث قوی یا ضعیف‌می‌رسه​ بودن رو کنار بذاریم. مهم‌تر اینکه، حالا برنامه‌ت چیه؟ به نظر‌نمی‌خوره​ می‌رسه سونگ‌هوانگ‌چونگ می‌خواد تو رو به عنوان شوالیه زودیاک منصوب کنه.»

زکه خندید: «فکر کنم خودم خوب می‌دونم که‌دردی​ تو کل دنیا، من تنها جنگجویی‌ام که بیشتر‌جواب​ از همه پیشنهاد شوالیه زودیاک شدن رو شنیده.»

اوریدون اضافه کرد: «و همون‌کارها​ قهرمانی هستی که بیشتر از‌حالت​ همه دست رد به سینه‌م زده.»

رگین رو‌بذارم​ به زکه‌می‌خوره​ کرد و گفت:

«چرا قبول نمی‌کنی؟ به نظرم خیلی خفن‌دلم​ می‌شه اگه من و داداشم پرچم شوالیه‌های‌پول​ زودیاک رو کنار هم به اهتزاز دربیاریم.»

کادنزا هم سر‌آخه​ تکان داد و‌دلم​ سعی کرد تشویقش کند.

«شوالیه‌های زودیاک قوی‌ترین لشکر شوالیه‌های بشریت هستن.‌حسابی​ یه شوالیه به قدرتمندی زکه، کجا می‌تونه‌نگه​ برازنده‌تر از جایگاه یه شوالیه زودیاک باشه؟»

زکه با تردید گفت: «با این‌سکه​ حرفت که بشریت قوی‌ترینه موافقم، اما...‌داد​ تو آینده قراره با کی بجنگید؟»

اوریدون با تعجب گفت:‌آخه​ «داری یه چیز کاملاً واضح‌دردی​ رو می‌پرسی. خب معلومه، شیاطین.»

زکه پرسید: «اما مگه‌اینو​ همین تازگی‌ها با پادشاه‌دردی​ شیاطین معاهده‌ی صلح امضا نکردید؟»

«فقط موقتیه.»

«اگه خصومت‌ها تموم‌دردی​ بشه و زمان‌سکه​ بگذره، صلح برقرار نمی‌شه؟»

با شنیدن حرف‌های‌سوسول‌مآبانه​ زیک، کادنزا با قاطعیت‌دلم​ سرش را تکان داد.

«همزیستی با شیاطین غیرممکنه.»

«چرا؟»

«چون اونا دنبال زمین‌های بی‌طرف هستن. زیک، نباید‌پول​ فقط به خاطر اینکه مدت زیادی با ‹اون یارو›‌شماها​ گشتی، مرز بین خیر و شر رو قاطی کنی.»

«اگه شیاطین‌ظریف​ زمین‌های انسان‌ها‌آخه​ رو نخوان چی؟»

«همچین چیزی محاله.»

«اوایل، شیاطین به دنبال یک سرزمین غرق‌شده‌حسابی​ به دنیای انسان‌ها حمله می‌کردن. اما الان‌نگه​ خورشید داره به خوبی تو دنیای شیاطین می‌تابه.»

«انگار همین تابش بیش از حد خورشید داره دردسرساز‌کافی‌ای​ می‌شه. علف‌های ناشناخته‌ای دارن رشد می‌کنن و زمین‌هایی که‌بزرگ​ می‌تونست برای محصولات دنیای شیاطین استفاده بشه رو اشغال می‌کنن.»

«پس در واقع این یه فرصت عالیه. ما باید همین‌می‌خوره​ الان به دنیای شیاطین حمله کنیم. وقتی اون شیاطین کاملاً با‌هیچ​ دنیای قدیم سازگار بشن، دیگه مقابله باهاشون کار راحتی نخواهد بود.»

«رگین چطور؟ آیا خانواده سلطنتی ورده‌دلم​ اقدامی می‌کنه؟ مگه الان پادشاهی ورده‌طلا​ نزدیک‌ترین جا به قلمرو شیاطین نیست؟»

دو شوالیه زودیاک، کادنزا و اوریدون،‌تشریفات​ طوری به نظر می‌رسیدند که انگار‌شمشیرش​ هر لحظه آماده شروع یک جنگ بودند.

اما رگین و‌دردی​ زیک نمی‌توانستند با‌سکه​ حرف‌های آن‌ها همراهی کنند.

پادشاه شیاطین‌ظریف​ فعلی کسی‌آخه​ نبود جز میگو.

رگین گفت:

«در حال حاضر غیرممکنه. امکانات زیادی‌تشریفات​ به خاطر سقوط قاره خوزه نابود شدن.‌صاف​ فقط بازسازی اونا خودش یه کار طاقت‌فرساست.»

«خب، زمان زیادی از اون تغییرات بزرگ زمین‌ساختی‌پول​ نگذشته. در عجبم که آیا اونا با دنیای‌نمی‌خوره​ شیاطین پیمان عدم تجاوز امضا کردن یا نه.»

کادنزا در حالی که‌آخه​ به حرف‌های اوریدون گوش‌بذارم​ می‌داد، با تاسف گفت:

«خداوند این فرصت رو به ما داده، اما ما به خاطر‌سکه​ بی‌تفاوتی‌مون نمی‌تونیم کاری بکنیم. اگه همچین چیزی ده سال دیرتر اتفاق‌شماها​ می‌افتاد، ما می‌تونستیم با نسل صفر به سمت جنوب پیشروی کنیم.»

تنها فکری که‌می‌آمد​ در سر کادنزا‌تشریفات​ می‌چرخید، نابودی شیاطین بود.

طبیعتاً، از آنجایی که تمام افکار آن‌ها‌طلا​ به همین نقطه ختم می‌شد، زیک خیلی زود‌هیچ​ علاقه‌اش را به این مکالمه از دست داد.

چند پیک دیگر‌سوسول‌مآبانه​ نوشیدیم و از‌کجای​ هم جدا شدیم.

دعوت برای شرکت در‌اینو​ شب زودیاک را با‌دردی​ خنده از سر باز کردم.

دوباره با دوستانی که خیلی وقت پیش گم کرده بودم‌حالت​ ملاقات کردم، اما چرا تو این لحظه، تنها کسی که به‌دادنم​ ذهنم می‌اومد، همون آدمی بود که تا همین اواخر باهاش بودم؟

دیدن اون که بدون گفتن یک‌سکه​ کلمه پشت میز بار می‌نشست و‌داد​ روزنامه ورق می‌زد، خیلی لذت‌بخش‌تر بود.

«نمی‌خوای در رو باز کنی؟»

یولگئوم کنار دئوس‌آخه​ که روی نیمکت‌دلم​ ساحلی چرت می‌زد، نشست.

«اومدی؟»

«مغازه باز نیست؟»

«آشپز نداریم.»

«خب یکی استخدام کن.»

«کی رو بیارم؟‌می‌آمد​ آدمای معمولی نمی‌تونن‌تشریفات​ این کار رو بکنن.»

«حداقل تو روسدیا‌دردی​ یه رستوران هست. می‌تونی‌طلا​ از همون‌جا یکی بیاری.»

«بی‌خیال. همین سکوت خوبه.‌آخه​ می‌تونم تنهایی از این‌بذارم​ ساحل زیبا لذت ببرم.»

«دروغ نگو. تنها کاری‌اینو​ که تو این چند‌دردی​ روز کردی چرت زدن بوده.»

«راه‌های زیادی برای لذت بردن هست.‌تشریفات​ مهم‌تر از اون، تو چرا این‌شمشیرش​ چند روز این‌قدر سرت شلوغ بوده؟»

«با وجود این‌دردی​ ظاهرم، من اژدهای‌سکه​ طلای حقیقی هستم.»

«هنوزم درگیر اون کارایی؟ فکر‌اینو​ می‌کردم به خاطر اینکه هر روز‌می‌رسه​ اینجا با کامائل می‌پلکیدی، اخراجت کردن.»

«به هر حال، تو...»

«حالا که بهش‌می‌آمد​ فکر می‌کنم، کامائل و‌حسابی​ راگوئل رو هم نمی‌بینم.»

«زود متوجه شدی.»

«وحی نازل‌ظریف​ شده یا‌آخه​ همچین چیزی؟»

«نه. همه‌جا‌سوسول‌مآبانه​ ساکته. مثل‌اینو​ یه دروغ.»

«نباید با خدا‌می‌آمد​ ملاقات کنی؟ خیلی‌تشریفات​ عجیب به نظر می‌رسه.»

«اگه خودش پا‌دردی​ پیش نمی‌ذاره، یعنی‌سکه​ ارزشش رو نداره.»

«راگوئل فاسد‌ظریف​ شده؟ کامائل هم‌اینو​ که بیکار شده.»

«راگوئل توسط گابریل زندانی شد و‌دلم​ بابل که کامائل ازش محافظت می‌کرد، دوباره‌پول​ تحت مدیریت قرار گرفت. پس قضیه همینه.»

«چه راحت.»

«لطفاً بگو‌بذارم​ که یکم‌می‌خوره​ وقت آزاد داری.»

«به هر‌ظریف​ حال، فعلاً‌آخه​ مغازه تعطیله.»

«تا وقتی زیک برگرده؟»

«فعلاً که آره.»

«واقعاً برمی‌گرده؟ فکر کنم تا‌می‌رسه​ رگین از انتقامش دست نکشه،‌باشه​ اونم برنمی‌گرده. خیلی طول می‌کشه.»

«خب، نهایتاً بعد از‌آخه​ مرگ رگین برمی‌گرده. فکر‌بذارم​ می‌کنی صد سال طول می‌کشه؟»

«زیک یه انسانه.»

«هست؟»

«انسانه دیگه. عمر مفیدی داره.»

«مطمئنی؟ حتی‌ظریف​ عزرائیل هم نمی‌تونه‌اینو​ جون اونو بگیره.»

«پیر می‌شه. فعالیت سلولی‌اش کم می‌شه‌دلم​ و بافت‌هاش از کار می‌افتن. حتی اگه‌پول​ نمیره، باز هم فرقی با مرگ نداره.»

«این‌طوریه؟»

«صد سال؟ هر چقدر هم که فراتر از یه انسان‌باشه​ معمولی رفته باشه، تا زمانی که هنوز انسانه... ساریل، یکی‌گفت​ از چهار استاد بهشتی، شخصاً میاد تا روحش رو ببره.»

«پس فقط کافیه‌سوسول‌مآبانه​ قبل از اون‌کجای​ موقع، دیگه انسان نباشه.»

«فکر می‌کنی‌سوسول‌مآبانه​ زیک همچین‌اینو​ چیزی بخواد؟»

«باید متقاعدش کنم. اما تو‌کارها​ چرا یهو داری در مورد‌حالت​ مرگ اسفناک زیک حرف می‌زنی؟»

«چون یه چیز غیرمنتظره دیدم.»

«چی؟»

یولگئوم طوری که انگار‌اینو​ داشت صورتش را می‌شست،‌دردی​ دستش را روی صورتش کشید.

بعد از‌ریشه‌دار​ یک آه طولانی،‌کارها​ دهان باز کرد:

«راشیل بالاخره سقوط کرد.»

«راشیل؟ منظورت خدای پریانه؟»

«دقیقاً.»

«به خاطر‌ریشه‌دار​ همین سرت‌این‌جور​ شلوغ بود؟»

«آره.»

«چرا صدام نکردی؟ می‌تونستی‌آخه​ با جون و دل‌بذارم​ فرشته‌ها رو کتک بزنی.»

«کاش منم می‌تونستم مثل تو به‌دلم​ این قضیه به چشم مشکل یه‌طلا​ نفر دیگه نگاه کنم و بهش بخندم.»

«می‌دونی، این مشکل یه نفر‌کارها​ دیگه هم هست. چون پای‌حالت​ اژدهای طلای حقیقی در میونه.»

«آره، اما...»

«الان دیگه نیازی نیست‌آخه​ مثل یه فرشته رفتار کنی.‌دردی​ این همون هرج‌ومرج ساختاریه، درسته؟»

«اگه اونا‌سوسول‌مآبانه​ از شیاطین‌اینو​ بودن دست بکشن.»

«من و تو مثل همیم؟»

«به هر حال، تا الان‌می‌رسه​ دو تا از فرشتگان مقرب‌باشه​ سقوط کردن. این اصلاً طبیعی نیست.»

«اما فکر‌ظریف​ نمی‌کنی اینو‌آخه​ یه جایی شنیدی؟»

«شنیدم؟»

«اگه با دقت بهش فکر‌کارها​ کنی، کلمات کلیدی این ماجرا‌حالت​ ‹فساد› و ‹اتفاقات غیرمنتظره› هستن.»

امکان نداشت که ندونم.

چون خودش‌ظریف​ هم یه‌آخه​ طرف ماجرا بود.

«انجمن چهار فصل؟»

«و شیاطین.»

حادثه انجمن چهار فصل همون اتفاقی‌سکه​ بود که باعث شد یولگئوم و دئوس‌الان​ برای اولین بار با هم ملاقات کنند.

در میان اژدهایان، عده‌ای که از صلح با‌بذارم​ انسان‌ها امتناع می‌کردند، از سمی که از شیاطین به‌جواب​ دست آورده بودند برای فاسد کردن قبیله استفاده کردند.

اژدهایان فاسدشده به دنیای انسان‌ها حمله کردند و قصد‌می‌خوره​ داشتند از این سری اتفاقات استفاده کنند تا بقیه‌الان​ اژدهایان را هم به یک جناح ضدبشری تحریک کنند.

ناولها | novelha.net