چپتر 126: چپتر ۱۲۶: شکستن پیشداوریها و پیدا کردن دوست (۳)
0اینکه فقط نمردهمیریختن باشی، معنیش این نیستتلفات که نجات پیدا کردی.
جنگجویی که بعد از برخورد تیکههای بدنانسانها رفیقش به صورتش، روی زمین افتاده بود وزدن عق میزد، با دندونهای اون تمساح تیکهپاره شد.
جون آدمهامیتونه داشت الکیالکیکلمه هدر میرفت.
سپاهی که از هممیخورد پاشیده بود، دیگه هیچفریاد قدرتی برای نشون دادن نداشت.
فرمانده ترجان فون هلیوس، سوار بر اسب سفیدش،خودیها شمشیرش رو تو هوا تکون میداد و سرشون دادفریاد میکشید. دستور میداد که آرایش نظامی رو حفظ کنن.
ولی هیچکسکلمه به حرفشتوصیف گوش نمیداد.
کارشون تموم بود.
حالا تنها کاری که ازبالا دستشون برمیاومد این بود کهمیتونه دعا کنن دشمن خودش متوقف بشه.
لابد پیش خودشون میگفتن: «خداکار کنه از این قتلعام خستهتیرهای بشی و خودت بکشی عقب.»
جادوگرها و کماندارهایی که تو آسمون پرواز میکردن، تا لحظه آخر برایکردن نجات رفقاشون بارونی از حمله رو پایین میریختن، اما این کار فقطسپر آمار تلفات خودیها رو به خاطر تیرهای خطایی که بهشون میخورد، بالا میبرد.
یک نفر فریاد زد: «خدایا!»
کی میتونه انکار کنهمیخورد که این کلمه، بهترین توصیفخدایا برای سرنوشت لژیون هلیوس بود؟
«خدا ما رو برای انسانها فرستاد،آمار حتی وقتی که انسانها به خدابهشون خیانت کردن و زیر قولشون زدن!»
دقیقاً همون موقع بودتوصیف که صدای زیک توفرستاد کل میدان نبرد پیچید.
«ما سپر نشکن خداوندیم. فراموشبهترین نکنین که هر لحظه دعا کنین.حتی پروردگار همیشه بشریت رو نجات میده!»
بوممم!
صدای وحشتناکی زمین رو لرزوند.
اگه میگفتن یه کوه افتاده، باور میکردم.انسانها حتی اگه زمین از وسط دو شقه میشدزدن هم نمیتونست صدایی بلندتر از این تولید کنه.
وقتی تازه دوزاریشون افتاد که این صدایسرنوشت برخورد یه انسان و یه هیولاست، کهکردن دیگه توسط نور مقدس نجات پیدا کرده بودن.
«اسم ماخطایی قهرمانه! نماینده خدابالا و محافظ انسانها!»
همه بهپایین اون سمتاما خیره شدن.
پسری سپر به دست ایستاده بود تا جلوی پیشروی لویاتان رو بگیره. اون هیولایقولشون غولپیکر با دهها متر قد، در حالی که با پاهای جلوییش به زمین فشارنکنین میآورد، حتی نتونست یک سانتیمتر هم سپر طلایی و درخشان پسر رو گاز بگیره.
دست دیگه پسر از پشت سرشتوصیف بالا رفت. یه شمشیر طلایی درخشان،وقتی پوزه اون تمساح غولپیکر رو سوراخ کرد.
صلیب مقدسخطایی از نوک دهانبالا لویاتان فوران کرد.
دندونهای جلوییش انگار که منفجر بشن، ازتلفات جا دراومدن. تیکههای دندون به هر طرفبالا پرت شدن و تو زمین فرو رفتن.
فقط یه ضربه بود.
با سپرش دفاعانکار کرد و باتوصیف شمشیرش بهش ضربه زد.
این اصلاً برای شکست دادن لویاتان کافی نبود. اگهخدایا منطقی بهش نگاه کنی، فقط یه خراش کوچیک روفرستاد نوک پوزهاش انداخت و چند تا دندونش رو شکوند.
با این حال،میریختن نمیشد این کارآمار رو دستکم گرفت.
همین یه حرکتبهترین کوچیک، به وضوحلژیون چیزی رو تغییر داد.
«هووووو!»
بازماندههای لژیون هلیوسبهشون طوری فریاد زدن کهنفر انگار دارن جیغ میکشن.
پیامی که تومیریختن فریادشون پنهان بود،آمار خیلی ساده بود.
ما میتونیم!
ما هممیتونه میتونیم اون هیولابهترین رو شکست بدیم.
زیک رفت جلو.
هیولا پوزهاش رو تکون داد و زیکتلفات در حالی که با سپرش جلوی حملاتبالا عظیمش رو میگرفت، آرومآروم به سمتش حرکت کرد.
بعضی وقتها فقط میتونست انگشتهایسرنوشت پاش رو تکون بده ووقتی نهایتاً یک سانتیمتر بره جلو.
با اینمیتونه وجود، بازمکلمه ادامه داد.
شمشیرزنها و نیزهدارهاییبهشون که در حالمیبرد فرار بودن، برگشتن.
جنگجوهایی که ناامیدمیریختن شده بودن، دوبارهآمار سپراشون رو برداشتن.
جادوگرها و کماندارها حس شکست رو کنار گذاشتن.فرستاد حتی یه روزنه کوچیک هم براشون کافی بود، پسهمون مثل عقاب چشم دوختن تا به دشمن ضربه بزنن.
در حالی که هیلرها داشتن به رفقای مجروحشون میرسیدن،انسانها اونایی که هنوز سر پا بودن رو بدن لویاتاندقیقاً پریدن و بارونی از حمله رو سرش خالی کردن.
دستهام رو بهبهشون سینه زدم ومیبرد مشتهام رو گره کردم.
کف دستام عرق کرده بود.
هیجانانگیزه.
همونطور که انتظارانکار میرفت، مبارزه زیکتوصیف از همه بهتر بود.
برای یه لحظه چشمهام رو ازمیبرد دشمن برداشتم و رفتم سمت اونکلمه یارویی که رو اسب سفید نشسته بود.
ترجان فون هلیوس با چشمهایکار مات و مبهوت به زیکتیرهای و اطرافش خیره شده بود.
همین چند لحظه پیشتوصیف داشت با تمام توانشفرستاد سر سربازها داد میزد.
اما همون لحظهای که بهبهترین نظر میرسید دیگه هیچچیزی فایدهفرستاد نداره، شمشیرش رو انداخته بود.
انگار ترس داشت تمام وجودش رو میخورد، برای همین دندونهاش روانکار به هم فشار میداد و مقاومت میکرد. به نظر میرسید اونکردن هیولا هر لحظه ممکنه لژیون هلیوس رو نابود کنه و بیاد سراغش.
بعد زیک پیداشمیریختن شد. و اوضاعآمار کلاً عوض شد.
«بازنده شمال جوگلون.»
دستم رو بالا بردمکلمه و طوری که انگار دارمانسانها سلام میکنم، اینو بهش گفتم.
ترجان با عصبانیت سرشمیخورد رو چرخوند، اما سریع نگاهشخدایا رو دزدید و انداخت پایین.
«نجات پیدا کردن توسط یه قهرمان رتبه B چه حسی داره؟»
«اون دیگه چه جونوریه؟»
«منظورت زیکه؟»
ترجان سر تکون داد.
«کیه؟ زیک ون هالیویچ. یه جنگجو از یه خانواده رتبه F که سالها تو قلعه زوریکس بوده.»
«چطوری همچین قدرت عظیمی به دست آورده؟ غیرممکنه!فرستاد حتی اگه کلی پول خرج کنم تا بهترین تجهیزاتهمون رو بپوشم... زره منم از فلس اژدها ساخته شده!»
رو سینه زره نقرهای-سفید ترجان، یهتوصیف سری قطعات موزاییکی سفید بود. بهوقتی نظر میرسید فلسهای یه اژدهای سفید باشه.
«واقعاً لازمه برات توضیح بدمبالا که چرا با وجود تجهیزات مشابه،انکار همچین اختلاف سطحی تو مهارتهاتون هست؟»
«غیرممکنه! من از همون بچگی که تازهتلفات راه افتاده بودم، شمشیرزنی و تاکتیک یادبالا گرفتم. اونم از بهترین شمشیرزنها و استراتژیستها.»
«آره، کاملاً مشخصهبهترین که با آموزشهایلژیون خصوصی خفهات کردن.»
«همیشه بهترین بودم. حتی بین جنگجوهای خونخالص هم کمتر کسیفرستاد پیدا میشد که از من قویتر باشه. وقتی میرفتم مدرسهموقع قهرمانان پومز، تو کلاسهای شمشیرزنی و تاکتیک همیشه شاگرد اول بودم!»
«آره، در سطح یه دانشآموز. حتی اگه از دانشگاه هممیتونه فارغالتحصیل شده باشی، بازم فقط یه دانشآموزی. نکنه فکر کردیوقتی چون اونجا شاگرد اول شدی، دیگه تو دنیا هم بهترینی؟»
«من دارمپایین در مورداما پتانسیل حرف میزنم!»
«پتانسیل؟»
«پتانسیل منمیتونه از همونکلمه دوران مدرسه میدرخشید.»
«خب، لابد تواناییت تو حل کردن تستهای مدرسه خیلی عالی بوده. برای همینم شاگرد اول شدی. ولی دنیای واقعیحتی که مدرسه نیست، هست؟ وقتی پای این وسط میاد که چطوری باید با اون هیولا که اسمش لویاتانه سر وکنین کله بزنی، تو مردود میشی. اگه نتونی این رو قبول کنی، تا آخر عمرت همینطوری بدبخت و بیمصرف باقی میمونی.»
دئوس گوشه لبش رااما کج کرد، پوزخندی زدخودیها و پیش یولگئوم برگشت.
«خب، بریم یه کم به زیکلژیون کمک کنیم؟ اون هیولا چیزی نیستکردن که بتونه تنهایی حریفش بشه، مگه نه؟»
یولگئوم سر تکان داد.
«خوبه که خودتبهشون میدونی. پس، یهمیبرد کم جادو بزنیم؟»
لویاتان ناپدید شد.
با تغییر فاز،بهترین موقتاً به یکلژیون بعد دیگر رفت.
مقدار زیادیمیتونه خون اطرافکلمه زیک ریخته بود.
خون هیولا بود.
جنگجوها دور سپرهایشانمیریختن جمع شدند وآمار منتظر دشمن ماندند.
قهرمان و بقیه نیروهاتوصیف برای لحظاتی در پناهفرستاد محافظت او استراحت کردند.
دشمن بهزودی پیدایش میشد.
زیک میفهمید.خطایی میدانست که هیولابالا هنوز نرفته است.
در همان لحظه، نوری با ملایمت وتلفات شکوه او را در بر گرفت. قدرت جادوییمیبرد بود. این جادوی آشنا احتمالاً کار یولگئوم بود.
زیک به سمت یولگئومتوصیف نگاه کرد و سرش راحتی به نشانه احترام خم کرد.
خستگی از بدنش محو شدبهترین و تمام زخمهایی که درفرستاد نبرد برداشته بود، التیام یافت.
تمام تواناییهای فیزیکیاش فعال شدندبالا و احساس کرد از قبل ازانکار شروع مبارزه هم قویتر شده است.
زیک صاف ایستادمیریختن و رو بهآمار همه فریاد زد:
«فکر کنم دلیل اینکه خدا امروز ما رو به اینجا فرستاده، اینه که میخواد پیروز بشیم!دقیقاً ارادهی او درست جلوی چشم شماست. امیدوار باشید. امید یه سراب واهی از یه رویای روزانهبشریت نیست، بلکه توی ظرفی قرار گرفته که میتونید به راحتی با چشماتون ببینید و درکش کنید!»
در همان لحظه، دهان گشادبهترین و باز لویاتان از زمینفرستاد بیرون پرید و زیک را بلعید.
اما حمله هیولابهشون فقط در حدمیبرد یک تلاش باقی ماند.
«به مال ومیریختن اموال من دستآمار نزن، هیولای عوضی!»
دئوس لگدی به فک لویاتان کوبید. گردنانسانها هیولا شکست و با بلند کردن ابریقولشون از گرد و خاک به زمین افتاد.
«ارباب دئوس!»
«زیک!»
«بله!»
زیک در حالی کهتوصیف سپرش را جلویش گرفته بود،حتی به سمت لویاتانِ افتاده دوید.
کفشهایش نور سبزی ازکلمه خود ساطع کردند ولژیون سرعت دویدنش بیشتر شد.
سپر مستقیماً بهبهشون پهلوی بدن غولپیکرمیبرد هیولا برخورد کرد.
لویاتان با تحملمیریختن این ضربه، بدنشآمار لرزید و فریاد کشید.
جنگجوهای لژیون هلیوس همتوصیف هماهنگ با هم، هیولافرستاد را به باد حمله گرفتند.
لویاتان زیر حملاتانکار بیامان صدها نفرتوصیف شروع به عقبنشینی کرد.
هیولا به خودبهشون لرزید و با زورنفر سعی کرد ضدحمله بزند.
سرش را با شدت تکان داد و به زمینخاطر کوبید تا گرد و خاک به پا کند وخدایا برای دوری از زیک، به بقیه جنگجوها حمله کرد.
اما جنگجوها از قبل یک سدلژیون دفاعی محکم تشکیل داده بودند و سپرهایشانزیر را روی شانههای یکدیگر تکیه داده بودند.
هر کدام از آنها فقط جنگجوهای رتبه A، رتبه B یا حتی رتبه C بودند و مهارتهایشان آنقدرها هم عالی نبود، اما وقتی نیروهایشان را با هم ترکیب میکردند، میتوانستند قدرتی معادل سپر زیک که آغشته به هاله بود، تولید کنند.
چند نفری بر اثر فشار ضربهمیبرد به عقب رانده شدند، اما بقیهکلمه جنگجوها پشت سرشان ایستادند و مقاومت کردند.
تمام انسانها مثل یکاما تن واحد متحد شدندخودیها تا جلوی لویاتان را بگیرند.
در همان لحظه بود کهسرنوشت زیک با صدای بلندی فریادوقتی زد و شمشیرش را بالا برد.
«میگن شیطان تو سایهی پشت سر آدم زندگیلژیون میکنه. اما وقتی انسانها در برابر دشمناشون متحدقولشون بشن، هیچ شیطانی نمیتونه از اون دیوارها عبور کنه!»
شمشیرش دوباره نوربهشون عظیم یک صلیبمیبرد را ساطع کرد.
«صلیب مقدس!»
زیک فریاد زد و شمشیرش را پایینانسانها آورد. پهلوی لویاتان از وسط شکافت وقولشون رودهها و خونش به بیرون فواره زد.
به نظر نمیرسید برای هیولای شکستناپذیری که ازلژیون ابعاد دیگر عبور میکرد، راهی برای زنده ماندنقولشون با بدنی دو نیم شده وجود داشته باشد.
چند بار از شدتمیخورد درد لرزید و در نهایتخدایا سرش را روی زمین گذاشت.
پس از یک نبرداما وحشتناک، هیولا مهار شد،خودیها اما هیچکس نتوانست شادی کند.
تعداد نیروهایکلمه لژیون نصفتوصیف شده بود.
پیش از آنکه بتوانندکلمه طعم پیروزی را بچشند،لژیون جنازهی همرزمانشان جلوی چشمهایشان بود.
شوالیه جوانی که بین دندانهایبالا هیولا گیر کرده بود ومیتونه حتی نتوانسته بود چشمهایش را ببندد.
زیک به اومیریختن نزدیک شد وآمار چشمهایش را بست.
دستهایش را بهبهترین هم گره زدلژیون و برایش دعا کرد.
آنها فقط سرهایشان را خم کردند و دعاهایلژیون همیشگی را خواندند، اما بسیاری از جنگجوهای حاضرقولشون با وقار و اندوه سر به زیر انداختند.
کشیشی زیر لب زمزمه کرد:
«مرگ همیشه همینقدرمیریختن نزدیکه... دست گرفتنآمار شمشیر، شجاعت بیانتهایی میطلبه!»
در حالی که لژیون هلیوس مشغوللژیون رسیدگی به خسارات و تلفات بود، دئوس،زیر زیک و یولگئوم دوباره سوار اسبهایشان شدند.
هدفشان پیدا کردنانکار یک مقبره وتوصیف دفن بقایا بود.
پیدا کردن مکان مقبرهمیخورد آسان نبود، چون روستافریاد کاملاً ویران شده بود.
با دنبال کردن آدرسهایی که شنیدهآمار بودند، حدود یک کیلومتر به سمتبهشون کوه رفتند و قبرها را پیدا کردند.
زیک بهکلمه دنبال سنگ قبرسرنوشت مورد نظر گشت.
خوشبختانه نشانگر قبر بدون مشکلبهترین پیدا شد و توانستند بقایافرستاد را در کنار هم دفن کنند.
در تمام این مدت،میخورد دئوس فقط در سکوتفریاد به کارهای زیک نگاه میکرد.
زیک جلویپایین قبر زانو زدکار و دعا کرد.
با وجود اینکه هرگز اوسرنوشت را ندیده بود، از صمیم قلبخیانت امیدوار بود که به بهشت برود.
«خب، حالا بریم سراغکلمه اون یاروهایی که دوبارهلژیون داشتن روی اعصاب راه میرفتن؟»
زیک گفت:خطایی «خیلی بهشونمیخورد سخت نگیرید.»
دئوس پرسید: «تو اصلاًاما عصبانی نیستی؟ بعد ازخودیها اینکه اونطوری مسخرهات کردن.»
«اونا که چیزی نمیدونستن. اینکه با یه قهرمان رتبه B در حد همون رتبه B رفتار بشه، چیز عجیبی نیست.»
«با آدما مثل آدمکلمه رفتار کن، نه مثللژیون یه مشت رتبه و نمره.»
با این حرفبهشون دئوس، زیک صدای کوتاهینفر از روی تعجب درآورد.
یولگئوم با لبخند جواب داد:
«از آدمی مثلبهترین تو بعیده همچینلژیون حرفای حسابشدهای بزنه.»
دئوس گفت: «بنویسش وکلمه حفظش کن. بعد ازلژیون مدتها یه جمله قصار گفتم.»
زیک گفت: «بله. با آدما مثلمیبرد آدم رفتار کن، نه مثل یهکلمه مشت رتبه. واقعاً حرف قشنگی بود.»
دئوس ادامه داد: «اگه بخوای به سطح و مقام نگاه کنی، مگه قهرمان ناجی بشریت نیست؟نفر اگه از همون اول قهرمانی وجود نداشت، آدما خیلی وقت پیش نابود و منقرض شده بودن،زیر مگه نه؟ پس نوادگان اون قهرمان باید مقامشون خیلی بالاتر از بچههای یه مشت اشرافزادهی بیخاصیت باشه.»
زیک جواب داد:بهترین «راستش با قهرمانها همانسانها مثل اشرافزادهها رفتار میشه.»
«پس چرامیتونه تو روکلمه اینقدر نادیده میگیرن؟»
«دلیلش اینه که خاندانم...»
«رتبه F هستن؟»
«بله.»
«واقعاً سختهمیتونه بفهمی کجایکلمه کار داره میلنگه.»
«همهچیز بدجوری گره خورده؟»
«معلومه.»
زیک درکلمه سکوت بهتوصیف قبر خیره شد.