چپتر 217: دلیلی که از پادشاه شیاطین بودن دست کشیدم
0۴۹. دختریزده به ماجراجوییتواناییهای میرود (۵)
لاخه تمام اتفاقاتی که بعدکجا از جدا شدنش از زیک افتادهتیغه بود را برای سیگنی تعریف کرد.
دئوس اول از همه به سمت دروازه انتقال که بهپیدا دنیای شیاطین ختم میشد راه افتاده بود و زیک همهلیوس به احضار یولگئوم جواب داده و راهی میدان نبرد شده بود.
الکس و لاخه که جا مانده بودند، با استفاده ازمیگوی قدرتهای خودشان با عجله به سمت برزخ هیله رفتند، امازیرزمینی وقتی رسیدند، مهرههای کلیدی هر دو طرف غیبشان زده بود.
دئوس و زیک گم شدهنمیشد بودند. حتی با تواناییهای لاخه همتازهمتولدشده نمیشد ردی از آنها پیدا کرد.
یولگئوم و سیگنی رگین هم با میگوی تازهمتولدشده در نویهکانبده مخفی شده بودند و لاخه چارهای نداشت جز اینکه بهفرشته نیروهای هلیوس که در شهر زیرزمینی پناه گرفته بودند، ملحق شود.
بعد از آن، وقتی داستان بهتواناییهای کارهایی که نزار کرده بود رسید،میگوی چهره سیگنی از عصبانیت در هم رفت.
سوزاکو با لبخند تلخیتواناییهای گفت: «آخه اون مرتیکهپیدا دقیقاً میخواد چه غلطی بکنه؟»
«انگار میخوادزده بشه خدایتواناییهای یه دنیای جدید.»
«دیوونهست.»
بیشتر از هر چیزی، این واقعیت کهنمیشد دخترش دست آن مردک روانی اسیر شدهنویهکان بود، قلب سیگنی را به درد میآورد.
سادیموس پرسید:زده «اما یولگئومتواناییهای کجا رفت؟»
سیگنی جوابش را داد:تواناییهای «دنیای مردگان...؟ رفت تاپیدا راه رو نشون بده.»
یولگئوم تیغه داسی راپرسید دید که مماس بامردگان گردنش قرار گرفته بود.
«اسم من ساریل است. فرشته مرگی که از ورودی دنیای زیرین محافظتمیگوی میکند و قایقران رودخانه مردگان است. زندهها هر وقت دلشان بخواهد اینجاگرفته رفت و آمد میکنند. آیا حتی حاضر نیستی از قوانین پروردگار پیروی کنی؟»
یولگئوم جوابزده داد: «بابتتواناییهای گستاخیام عذر میخوام.»
«یولگئوم. توزده دیگر یکتواناییهای فرشته نیستی.»
«من بهمیآورد عنوان اژدهای طلایکجا حقیقی اومدم اینجا.»
«آیا اژدهای طلای حقیقیزده حق دارد در امور زندگیآنها پس از مرگ دخالت کند؟»
«من فقط اینجامحتی تا راه روردی به فرستادگان نشون بدم.»
«راهنمایی؟ نکند... منظورت آن عجایبالخلقههاست؟»
«اگه منظورت دئوسسادیموس و زیک هست،جوابش پس آره، درسته.»
«خب، حتی با این وجود، آنهاتواناییهای دارند مشکلات زیادی در دنیای زیرینمیگوی ایجاد میکنند. اصلاً چه خبر است؟»
«دمیورگوس از نوادگان لوسیفر هست.»
«این را میدانم. در اصل، لوسیفرردی فرشته دنیای زیرین بود. من بعدنویهکان از رفتن او به اینجا آمدم.»
«واسه همین اربابسادیموس شیاطین میتونه تو امورداد دنیای زیرین دخالت کنه.»
«این فقط در حدی است کهتواناییهای سرگردانها را قبل از رسیدن بهمیگوی دریای آشوب، به سمت خشکی هدایت کند.»
«کسی که اونحتی میخواد با خودشردی ببره، یه قهرمان هست.»
«انگار دنیا دیوانه شده که شیطان دارد یک قهرمان رامیگوی نجات میدهد. علاوه بر این، چیزی که آنها با خودزیرزمینی حمل میکنند، چهار جانوری است که عصر نقرهای را نابود کردند.»
«چون تو دوران آشوب هستیم.»
«این نامی استغیبشان که پروردگار برایتواناییهای اراده خود برگزیده است!»
ساریل تیغه داسحتی را از رویردی گردن یولگئوم برداشت.
«چون داری کار پروردگار را انجامردی میدهی، با تو آنطور که باید برخوردمخفی نمیشود. لطفاً مرا به بیادبی متهم نکن.»
«میدونم. تو یه فرشته مقرب هستی وداد من اژدهای طلای حقیقی. این ارادهی خالقهمماس که هر کسی بر اساس جایگاهش رفتار کنه.»
«پس باید بدانی. اژدهای طلایحتی حقیقی نباید به دنیای زیرینپیدا وارد یا از آن خارج شود.»
«من فقط به اینتواناییهای خاطر اینجام که یه چیزیرگین هست که باید درستش کنم.»
«چه چیزی را درست کنی؟»
«یه آدم فضول یهپرسید دستگاه تنظیمکننده فضا-زمان رویمردگان دئوس و زیک کار گذاشته.»
«تنظیمکننده فضا-زمان... پس آنها تاحتی الان یک سال است کهپیدا از این دنیا دور بودهاند!»
«دقیقاً.»
«کار میکائیل است!»
«با اینکه تو اینپرسید جای خلوت هستی، بازممردگان دنیای بیرون رو میبینی.»
«چون مدتهاست میدانمغیبشان که او یکتواناییهای فرشته حریص است.»
«ارباب پیروزمند چه آرزویی داره؟»
«مگر دقیقاً همانحتی چیزی نیست کهردی از نامش پیداست؟»
«پیروزی... اما اگه ارادهی پروردگار بر اینداد بوده که شیاطین وجود داشته باشن، ازمماس شکست دادن اونا چه چیزی گیرمون میاد؟»
«من چیزطرف زیادی درزده این باره نمیدانم.»
«اون باید بفهمه کهتواناییهای بر هم زدن نظم،پیدا در واقع همون مسیر شرارته.»
ساریل بهزده چشمان یولگئومتواناییهای خیره شد.
«تو زمانی رهبر دوازده فرشتهکجا مقرب بودی. فکر میکنی تمامبده اینها مطابق با اراده پروردگار است؟»
«من اژدهای طلای حقیقیزده هستم. فقط به عنوان اژدهایآنها طلای حقیقی بهش فکر میکنم.»
«گستاخی کردی.»
ساریل داس خودحتی را چرخاند وردی ضربهای به یولگئوم زد.
«به تو ۷۲ ساعت فرصت میدهم. درداد این مدت، تو مردهای، بنابراین هیچ محدودیتیمماس برای حرکت در دنیای زیرین نخواهی داشت.»
«ممنون بابت لطفت.»
ساریل، فرشته سیاه، ناپدید شد و یولگئومآنها در دشتی پر از گلهای وحشی ایستادچارهای و حضور آن دو نفر را ارزیابی کرد.
«به هر حال، خیلی خشنه!نمیشد باورم نمیشه انرژیشون از اینمیگوی فاصله دور هم حس میشه.»
یولگئوم آه سنگینی کشیدپرسید و خودش را بهمردگان سمت دئوس پرتاب کرد.
مدتی بود که اوزده را ندیده بود، اماردی اصلاً احساس آرامش نمیکرد.
این اولین باری بود کهنمیشد پس از خیانت اژدهایان بهمیگوی شیاطین، با هم ملاقات میکردند.
فاصله کمتر و کمتر شد.
یولگئوم برای لحظهای توقف کردکجا تا بعد از آن مسافتی کهتیغه پرواز کرده بود، نفس تازهای بکشد.
سپس زد زیر خنده.
آخه اون دیگه چه کوفتیه؟
«مگه اینمزده شد تاکتیک،تواناییهای ای سیاهیلشکرهای لعنتی!»
«ولی آخه درسته همینطوری بکشیمشون؟ اگهجوابش تعداد شینیگامیها کم بشه، آمار مرگداسی و میر آدما هم پایین نمیاد؟»
«تو چی میدونی آخه؟زده اگه انقدر نگرانی، خودتردی میتونی بری جاشون کار کنی.»
دئوس و زیک در حالنمیشد حاضر درگیر یک نبرد وحشتناکمیگوی با ارتش عظیمی از شینیگامیها بودند.
حداقل دهها هزار فرستادهتواناییهای مرگ بدون توقف بهپیدا آن دو نفر حمله میکردند.
انگار که فرستادگانی به اندازه فیل باشند؛ تعداد بیشماری ازبده فرستادگان مرگ، از غولپیکر گرفته تا کوچولوهایی به اندازه یکفرشته وجب، سعی داشتند روح این دو نفر را جمعآوری کنند.
اما اختلافطرف قدرت کاملاًزده واضح بود.
دئوس بدون هیچ رحمیتواناییهای شینیگامیها را مشتباران میکردپیدا و از بین میبرد.
انرژی شیطانی که از مشتشنمیشد ساطع میشد، تبدیل به یک طوفانتازهمتولدشده شد و شینیگامیها را پودر کرد.
«بمب مارپیچمیآورد تاریک همیشهپرسید جواب میده.»
زیک گفت:طرف «چیز خاصی نیستن.حتی فقط تعدادشون زیاده.»
«به اون حجم حسودیم میشه.»
«حالا دیگه ازحتی نظر کمیت، دستِکمیردی از من نداری.»
«تفاوت بزرگی تو قدرت بدنی هست.جوابش به لطف سوزاکو و اژدهای آبی، قدرتدید حمله و دفاعمون یه ذره بیشتر شده.»
«خب، باید باغیبشان توجه به تواناییهات بجنگی.نمیشد در عوض، شجاعت داری.»
«داری مسخرهام میکنی که نمیترسم؟»
«میدونی نترسیدنزده موقع جنگیدنتواناییهای چقدر مهمه؟»
با اینکه دهنش مدامپرسید در حال بحث کردن بود،نشون اما دستهاش از حرکت نمیایستاد.
دروگرهای بیشماری بهغیبشان دود سیاه تبدیل شدننمیشد و از بین رفتن.
وقتی تعدادی که کل دشت رو پرآنها کرده بود به کمتر از نصف رسید، فرستادههاینداشت باقیمونده مردد شدن و تصمیم به عقبنشینی گرفتن.
«اوه، یعنی اینقدر طول کشید؟»
یه مه رنگینکمونی ازپرسید دوردست به جریان افتادمردگان و دشت رو پر کرد.
دروگرها وقتیطرف مه بود، روحیحتی رو برداشت نمیکردن.
برای زیک وحتی دئوس، این یعنیردی چند ساعت استراحت.
«بیا تازده دروگرها پیداشونتواناییهای نشده عجله کنیم.»
«چشم، دئوس.»
هر دوطرف با سرعتزده قدم برداشتن.
وقتی مه دوبارهحتی از بین بره،ردی پیامآورها پیداشون میشه.
باید از این فرصت استفادهنمیشد کنیم تا حتی شده یک قدمتازهمتولدشده بیشتر به دنیای زندهها نزدیک بشیم.
بعد ازمیآورد مدتی دویدن،پرسید دئوس ایستاد.
زیک باطرف چهرهای متعجب بهحتی جلو نگاه کرد.
زنی بازده لبخندی معذبتواناییهای اونجا ایستاده بود.
دستهاش رو مثل حالت دعانمیشد کردن به سمت دئوس به همتازهمتولدشده چسبوند و سرش رو خم کرد.
«ببخشید.»
«خشک و خالی؟»
«پس اینطوریزده اومدی. بذارتواناییهای کمکت کنم.»
«یولگئوم!»
با شنیدن اسمش کهپرسید زیک با تعجب فریادمردگان زد، لبخند معذبی زد.
«فکر میکردمطرف حداقل دست توحتی دست هم میآین.»
«فکر کنمزده اون یهتواناییهای ذره سخت باشه.»
«نکنه اینقدر از دستتواناییهای هم گرفتن بدتون میاومدپیدا که نگاهتون عوض شد؟»
زیک قاهقاهمیآورد خندید و دئوسکجا دهن باز کرد.
«اگه دو بار گول بخوری، احمقی. اصلانمیشد من چیام؟ واسه چی اومدی؟ عمراً اگهنویهکان برای کمک به من اومده باشی، مگه نه؟»
«این یه قضاوت یهتواناییهای کم ناعادلانهست. یادت رفتهپیدا ده سال ازت محافظت کردم؟»
«اون کهزده تسویهحساب یه بدهینمیشد قدیمی بود، نه؟»
«رابطه مامیآورد اینقدر خشکپرسید و بیروح بود؟»
«فکر میکردی خیلی احساسی بود؟»
«عصبانی هستی؟»
«معلومه که هستم!»
زیک ناگهان به حرف اومد.
«فقط داره تظاهر میکنه که عصبانیه. در واقعردی خدایی که یولگئوم رو تبدیل به یه خائن کردنداشت رو لعنت میکرد و میگفت آبروی یولگئوم رو برده.»
یولگئوم لبخند درخشانی زد.
«واقعاً اینو گفت؟»
«دقیقاً!»
دئوس لبولوچهاش رو آویزون کرد.
«دهنلقِ عوضی.»
«خودتون گفتین داستانهایحتی خوب رو بایدردی همهجا پخش کرد.»
«کی همچین حرفی زده؟»
«سیگنی... احتمالا.»
«پسرهی خواهرپرست.»
«هاهاها.»
وقتی یولگئوم دید زیک دارهکجا سرش رو میخارونه، زد زیر گریه.تیغه اشک تو گوشه چشمهاش جمع شد.
دئوس سرش روغیبشان کج کرد وتواناییهای بهش لبخند زد.
«چرا گریه میکنی؟»
«نمیدونم، شاید بهحتی خاطر اینه کهردی خیالم راحت شده.»
«خیالت از چی راحت شده؟»
«نمیدونم!»
«عجب زن عجیبیحتی هستی. واسه همین اومدیآنها اینجا که گریه کنی؟»
«نه. اول اینو نابود کن.»
یولگئوم دستش رو درازپرسید کرد و برد پشتمردگان گوش زیک. بعد بشکن زد.
بعد چیزی شبیهغیبشان به یه سکهتواناییهای تو دستش ظاهر شد.
دئوس زد زیر خنده.
«چیه؟ اومدی پزحتی بدی که یهردی تردستی جدید یاد گرفتی؟»
«مگه میشه؟»
یولگئوم اون چیزغیبشان سکهمانند رو تو دستهاشنمیشد گذاشت و غیبش کرد.
«این یه مترونوم بود.»
«اون دیگه چیه؟»
«دستگاهی که فضا وپرسید زمان رو با دو محورنشون مختلف به هم متصل میکنه.»
«اوه! ابزارطرف جادویی! خبزده که چی؟»
«این باعث میشه زمان تونمیشد دنیای بیرون، دقیقاً به همون اندازهایتازهمتولدشده بگذره که شما اینجا وقت میگذرونین.»
چهره دئوسزده و زیکتواناییهای تو هم رفت.
«چی؟»
«واقعاً؟ بیشترطرف از یهزده سال گذشته که!»
«کار اسکاتوله؟»
یولگئوم در جوابحتی لحن تند دئوسردی شونهای بالا انداخت.
«یه کم معذبهسادیموس که بخوام باجوابش دهن خودم اینو بگم.»
«همونطور که انتظار میرفت، عوضیِ آشغال. پام برسه بیرون،آنها سه تا مشت حواله فکاش میکنم. به هر حال،اینکه تو این یک سال چه اتفاقی افتاده؟ جنگ تموم شده؟»
«هنوز نه.»
«خب، زیک هم که اونجا نبوده...ردی اوه، ولی رگین تو جبهه انسانهاست.نویهکان شنیدم اون یارو هم کارش خیلی درسته.»
زیک با چهرهای نگران،پرسید یکی در میون بهمردگان دئوس و یولگئوم نگاه کرد.
«رگین همطرف میدون جنگزده رو ترک کرده.»
«جدی؟»
«در حال حاضرحتی به عنوان معلمردی خصوصی میگو خدمت میکنه.»
زیک صدایی از خودش درآورد.
وقتی یولگئوم با نگاهشزده ازش پرسید که چیردی شده، زیک جواب داد:
«اسم اونزده بچه روتواناییهای گذاشتین میگو؟»
«آره. فعلاًزده چون پدرشتواناییهای نیست موقتیه، اما...»
«فکر کنم بتونیم رسمیشپرسید کنیم. دئوس هم گفته بودنشون که اسمش رو میذاره میگو.»
یولگئوم خندید.
«سیگنی شخصیتزده دئوس روتواناییهای خیلی خوب میشناسه.»
«خفه شو.»
دئوس گونهاش رو خاروند. باکجا اینکه بروز نمیداد، اما بهبده نظر میرسید حسابی خجالت کشیده.
«خوب داره بزرگ میشه؟»
«خوب بزرگزده شد... اما یهنمیشد مشکلی پیش اومده.»
چهره دئوسزده ناگهان توتواناییهای هم رفت.
«مشکل؟»
«اوهوم.»
«چی شده؟»
«امم... اول از همه، متأسفم.»
یولگئوم سرش رو پایین انداخت.
«چرا اینقدر مضطربی؟»
«من میگو رو گم کردم...»
«گمش کردی؟»
«اوهوم.»
«نکنه بردیش یه شهربازی شلوغ؟»
«اگه اینطورزده بود کهتواناییهای خوشحال میشدم.»
«مطمئنم نمیخوایزده بگی کهتواناییهای دزدیدنش، نه؟»
«امکان نداره.»
«تو پیشش بودی؟»
«اوهوم.»
«اژدهای طلای حقیقی... بچهای که ازش محافظتآنها میکرده رو گم کرده؟ نکنه فرشتههای مقربچارهای دست به دست هم دادن تا بدزدنش؟»
«نه. فعلاً تصمیم گرفتم تا زمانی کهداد خدا در مورد وضعیت میگو تصمیمی نگرفتهمماس ازش محافظت کنم، برای همین فرشتهها دخالتی نمیکنن.»
«پس کی؟ مگهغیبشان کسی هست کهتواناییهای بتونه حریف تو بشه؟»
یولگئوم آهی کشید.
«نزار.»
«ها؟»
«نزار؟ امکان نداره!غیبشان اون الان بایدتواناییهای تحت فرمان ترجان باشه.»
«ترجان مرده.زده به نظرتواناییهای میرسه نزار کشتتش.»
«غیرممکنه! چطور میتونهحتی اربابش رو بکشهردی وقتی هنوز قراردادشون پابرجاست؟»
دئوس محکممیآورد زد توپرسید پیشونی خودش.
«لعنت بهت!طرف اسکاتول، ایزده حرومزادهی احمق!»