---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 332: چرا استعفا دادم؟ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 332: چرا استعفا دادم؟

0

می‌تونه از پسش بربیاد؟

تو می‌تونی!

هاله سپر،‌تبدیل​ فضا رو‌نظر​ منبسط کرد.

دستم رو کشیدم‌می‌رسید​ و شانه‌ام رو‌اندازه‌گیری​ به سپر چسبوندم.

تو همون لحظه، انرژی امواج اروپا‌طنین‌انداز​ که در حال انبساط بود، شروع‌تقسیم​ کرد به جمع شدن تو یک نقطه.

یک جایی، از حد‌درخشش​ آستانه گذشت و امواج سیاه‌تقسیم​ رنگی به بیرون سرازیر شد.

چند ثانیه‌ای طول کشید تا موج انرژی‌غیرقابل​ به زکه برسه. دلیلش هم این بود‌صدا​ که فاصله خیلی زیادی با اروپا داشت.

موجی که اولش شبیه یه نسیم‌اندازه‌گیری​ ملایم بود، ناگهان به یه طوفان‌صدا​ وحشتناک تبدیل شد و زکه رو بلعید.

به نظر می‌رسید این فشار غیرقابل‌طنین‌انداز​ اندازه‌گیری، هر لحظه ممکنه فضایی که‌تقسیم​ زکه کنترل می‌کرد رو از هم بدره.

صدا، نور،‌کیهان​ لرزش و‌درخشش​ حتی بو.

به تمام حواسم هجوم آورد.

با اینکه حواس پنج‌گانه‌ام به خاطر عبور از حد‌کنترل​ آستانه فلج شده بود، اما می‌تونستم حس کنم که‌هجوم​ یه نور سیاه وحشتناک دور و برم رو گرفته.

انگار داشت له می‌شد، اما‌کیهان​ درست تو همین لحظه، قدرت‌خورد​ واقعی زکه خودش رو نشون داد.

فریاد زد: «من‌طنین‌انداز​ یه جنگجو هستم! کسی‌خورد​ که هیچ‌وقت تسلیم نمی‌شه!»

با اینکه هیچ‌کس صداش رو‌می‌رسید​ نشنید، اما غرش اون انگار‌فضایی​ تو کل کیهان طنین‌انداز شد.

درخشش سپر بالاخره‌می‌رسید​ ترک خورد و به‌ممکنه​ دو نیم تقسیم شد.

در همین حین، حجم‌اون​ عظیمی از انرژی به‌بالاخره​ بدن زکه برخورد کرد.

اما نتونست‌کیهان​ جون زکه‌درخشش​ رو بگیره.

با اینکه استخوان ترقوه‌اش بریده شد‌فشار​ و زخم تا قسمت بالایی ریه‌اش هم‌بدره​ رسید، اما زکه سرش رو پایین نیاورد.

پرتو تاریکی که از دست‌غیرقابل​ زکه در رفت، یک چهارم‌می‌کرد​ سیاره مشتری رو نابود کرد.

جو گازی و سطح سیال اون‌طنین‌انداز​ در هم کوبیده شد و هسته‌تقسیم​ بیرونی و سیاه‌رنگش رو به نمایش گذاشت.

اتمسفر سیاره‌کیهان​ کاملاً از‌درخشش​ بین رفت.

با این حال،‌بلعید​ از نابودی کامل‌فشار​ خود مشتری جلوگیری شد.

قطعات خرد شده‌ی مشتری با نیروی گریز‌ممکنه​ از مرکزِ ناشی از سرعت چرخش بالا، به‌حتی​ بیرون پرتاب شدن و به حلقه‌های مشتری پیوستن.

زکه یه طلسم شفابخش روی‌کیهان​ شانه‌اش اجرا کرد و با‌خورد​ چشم‌هایی غمگین به عقب نگاه کرد.

اینکه نتونسته بود‌طنین‌انداز​ کاملاً از مشتری محافظت‌خورد​ کنه، براش دردناک بود.

در همین حین، موجود دیگه‌ای هم‌فشار​ بود که داشت به همون سمتی‌می‌کرد​ که زکه نگاه می‌کرد، خیره می‌شد.

یه زن، و‌می‌رسید​ مردی که مچ‌اندازه‌گیری​ دستش رو می‌کشید.

اون‌ها یولگئوم و دئوس بودن.

بعد از اینکه لحظات پرالتهاب‌بالاخره​ فرار تموم شد، دئوس پرسید: «تو‌حجم​ هم از این اخلاقای گند داری؟»

یولگئوم حسابی شاکی بود.

«نمی‌تونستی یه چیز قشنگ‌تر بگی؟»

«مثلاً چی؟»

«مثلاً بگی: خیلی سخت گذشت،‌بالاخره​ نه؟ نگران نباش، از حالا‌حین​ به بعد من ازت محافظت می‌کنم.»

«یا بگی: نزار شکنجه‌ت داد؟‌می‌رسید​ مخت رو تیلیت کرد، نه؟‌فضایی​ غصه نخور، الان تیکه‌تیکه‌اش می‌کنم.»

«گفتم که، خیلی روی اعصابی.»

«خب، اون زنه کجا رفت؟»

«زن؟ منظورت ملکه آمیتیسِ؟ البته که اون‌خورد​ یه ملکه‌ست، ولی اگه دقیق بهش نگاه‌برخورد​ کنی، بیشتر شبیه یه شیء بی‌جانه تا آدم...»

«چرت و پرت نگو.»

ساختمون‌های عظیمی اونجا بودن که در‌اندازه‌گیری​ حال سوختن بودن و جاذبه‌ی مشتری‌صدا​ داشت اون‌ها رو به پایین می‌کشید.

انفجاری که ایجاد شد، باعث‌کیهان​ شد اون دو نفر برای یک‌نیم​ لحظه نگاهشون رو از هم بگیرن.

«زیگورات!»

چیزی که سقوط کرد،‌نظر​ پایگاه زیگورات مشتری بود‌اندازه‌گیری​ که نزار ساخته بود.

این یه کشتی نجات دیگه بود که‌ممکنه​ مخفیانه داخل اوتناپیشتیم ساخته شده بود و‌لرزش​ هر ۱۲ موتور ضدجاذبه به زیگورات متصل بودن.

اوتناپیشتیم، همون‌طور که از‌اون​ اسمش پیداست، چیزی بیشتر از‌ترک​ یه جعبه برای زیگورات نبود.

با این حال، از اونجایی که حتی‌خورد​ زیگورات هم روی مشتری نابود شد، نزار‌برخورد​ عملاً همه‌چیزش رو از دست داده بود.

حتی اون بابل هم‌نظر​ هیچ ایده‌ای نداشت که‌اندازه‌گیری​ چه بلایی سرش اومده.

با ناپدید شدن میدان نیروی‌غیرقابل​ استتار فازی بابل، به نظر‌می‌کرد​ می‌رسید که اون هم نابود شده.

«این دیگه خیلی بی‌رحمانه‌ست.‌اون​ به هر حال، انگار‌بالاخره​ تو هیچ محدودیتی نداری.»

دئوس در جواب‌طنین‌انداز​ حرف یولگئوم سرش‌ترک​ رو تکون داد.

«کار من نبود.»

«پس حتماً به‌می‌رسید​ زکه گفتی این‌اندازه‌گیری​ کار رو بکنه.»

«کار اون بچه هم نیست. راستش رو بخوای، فقط به‌خورد​ خاطر این بود که زکه جلوش رو گرفت که قضیه این‌طوری‌استخوان​ تموم شد. طبق محاسبات من، قرار بود مشتری کاملاً پودر بشه.»

«پس کار کیه؟ اگه موجود دیگه‌ای این اطراف باشه...‌تقسیم​ کسی مثل هامیل؟ مگه اینکه نزار خودکشی کرده باشه. ولی‌ترقوه‌اش​ هامیل در اون حدی نیست که بتونه همچین کاری بکنه.»

«نمی‌دونی؟ یا داری‌بلعید​ خودت رو به‌فشار​ اون راه می‌زنی؟»

«چی رو؟»

«همین زنی که‌غرش​ این کار دیوانه‌وار‌طنین‌انداز​ رو انجام داده دیگه.»

«زن؟»

«انگار هنوز ندیدیش. وقتی‌نظر​ غیبت زد، پیش خودم‌اندازه‌گیری​ گفتم برم نجاتت بدم.»

«نجاتم بدی؟ داری در مورد کی حرف می‌زنی؟ کامائل؟ نه، کامائل بلد نیست از این نوع جادو استفاده‌هجوم​ کنه. به نظر می‌رسه که اون‌ها جرم اروپا رو نابود کردن و از اون انرژی برای حمله به‌همین​ مشتری استفاده کردن... فقط یه نفر بین فرشته‌های مقرب هست که می‌تونه از حلقه تخریبِ نابودیِ بزرگ استفاده کنه.»

«پس کار همون یه نفره.»

«خب، حدس می‌زنی کی باشه؟»

«نه. بهت نمی‌گم. چون اگه بگم، در واقع‌اندازه‌گیری​ دارم اطلاعات اون فرشته‌ای که می‌تونه از حلقه‌لرزش​ تخریب استفاده کنه رو مفت و مجانی بهت می‌دم.»

«چقدر پست و حقیر.»

«آخه کی انقدر‌غرش​ بی‌رحمه؟ خب فقط‌طنین‌انداز​ اسمش رو بگو دیگه.»

«اینکه همین‌طوری الکی‌طنین‌انداز​ اطلاعات بدم بیرون، حس‌خورد​ خیلی بدی بهم میده.»

«باشه، در عوض‌بلعید​ منم کاری که باهام‌غیرقابل​ کردی رو فراموش می‌کنم.»

«مگه چیکار کردم؟»

«هر چی. اصلاً نمی‌خواستم‌اون​ تا وقتی که به التماس‌ترک​ نیفتادی و زانو نزدی، ببخشمت.»

«خب که چی؟»

«راستش رو بگم؟»

«اوف...»

«منم یادم رفته.‌غرش​ فکر کنم سر‌طنین‌انداز​ یه چیزی عصبانی بود...»

«تو یولگئوم نیستی، درسته؟»

«ها؟»

«همون زنی که فکر می‌کنی‌غیرقابل​ یونیولِ، در واقع همونی نیست‌می‌کرد​ که داره ادای یولگئوم رو درمیاره؟»

«باز اون دیگه کیه؟»

«خواهر دوقلوت.»

«ساندالفون؟»

«اوه...»

«...چرا یهو‌نشنید​ بحث ساندالفون‌اون​ کشیده شد وسط؟»

«کار اونه.»

«چی؟»

«همون زنی که‌می‌رسید​ با اروپا به‌اندازه‌گیری​ مشتری حمله کرد.»

«ها؟»

«هوف...»

«چیه؟»

دئوس آهی کشید. به نظر‌غیرقابل​ می‌رسید یولگئوم کلافه شده بود، چون‌بدره​ دئوس مدام بحث رو عوض می‌کرد.

«واقعاً همچین حسی داری؟ بدنم انقدر می‌خاره‌درخشش​ که حس می‌کنم باید از یکی کتک‌حجم​ بخورم تا آروم بشم. پس، می‌خوای بزنمت؟»

«می‌شه لطفاً من رو‌درخشش​ هم‌سطح خودت نبینی؟ من‌نیم​ از این سلیقه‌های منحرفانه ندارم.»

«پس چرا‌تبدیل​ مدام روی اعصاب‌می‌رسید​ آدم راه می‌ری؟»

«چرا داری‌نظر​ این حرفای دیوانه‌وار‌غیرقابل​ رو می‌زنی؟ ساندالفون؟»

«خب، کار خودشه دیگه.»

«نمی‌دونم اسم ساندالفون رو‌درخشش​ از کجا شنیدی، اما امیدوارم‌تقسیم​ با خانواده‌ی من درنیفتی، فهمیدی؟»

«می‌فهمم که می‌خوای بزنی زیرش، ولی همون ساندالفون‌اندازه‌گیری​ بود که دایره جادویی رو روی اروپا کشید‌لرزش​ و این سیاره رو به خاک سیاه نشوند.»

«اصلاً امکان نداره.»

«چرا این‌قدر مطمئنی؟»

«چون اون‌کیهان​ الان تو‌درخشش​ این جهان نیست.»

«لابد برگشته دیگه.»

«نه، غیرممکنه.»

«ولی قیافه‌اش‌نشنید​ که کپی‌اون​ خودش بود؟»

«چطور فقط‌کیهان​ از روی قیافه‌بالاخره​ می‌تونی مطمئن باشی؟»

«حتی هامیل‌تبدیل​ هم اونو به‌می‌رسید​ عنوان ساندالفون شناخت.»

«حتماً اشتباه کرده.‌می‌رسید​ هامیل بدنش رو‌اندازه‌گیری​ از دست داده بود.»

«بهم گفت داشت کار یولگئوم رو به جای تو انجام‌خورد​ می‌داد؟ گفت از اونجایی که یولگئوم چیزیه که هرگز نباید از‌استخوان​ بین بره، اون به‌طور خودکار این نقش رو به عهده گرفته.»

«واقعاً همچین بهانه‌طنین‌انداز​ مسخره‌ای رو باور‌ترک​ کردی؟ جدی می‌گی؟»

«خب...»

«واقعاً داری می‌گی‌می‌رسید​ با موجودی روبه‌رو شدی‌ممکنه​ که ادعا می‌کرد ساندالفونه؟»

«آره.»

یولگئوم سرش رو تکون داد.

«غیرممکنه. ساندالفون...‌تبدیل​ الان تو‌نظر​ این دنیا نیست.»

«جوری حرف می‌زنی انگار مرده.»

«بستگی داره تعریفت از زندگی چی باشه.‌درخشش​ اگه گیر افتادن تو یه دنیای بسته رو‌عظیمی​ زنده بودن حساب می‌کنی، پس زنده‌ست؛ وگرنه مرده.»

«...انگار یه داستانی پشتشه.»

«حتی داستان هم‌بلعید​ نیست. قضیه خیلی‌فشار​ ساده‌تر از این حرفاست.»

«واقعاً می‌گی که‌می‌رسید​ اون ساندالفون نبود؟‌اندازه‌گیری​ شاید زنده برگشته باشه.»

«اگه این‌طور بود می‌فهمیدم. من و اون هر‌بالاخره​ کدوم یه بال رو شریک بودیم. تو یه‌بدن​ بُعد یکسان، محاله که از حضور هم بی‌خبر باشیم.»

«...پس اون‌کیهان​ دیگه چه‌درخشش​ کوفتی بود؟»

همون لحظه که‌بلعید​ این سؤال رو پرسید،‌غیرقابل​ دئوس جوابش رو گرفت.

«اوه، ای کثافت!»

«امکان نداره!»

«اگه این‌جوری به قضیه نگاه کنی، همه تیکه‌های پازل جفت‌وجور می‌شه. الان‌عظیمی​ که فکرش رو می‌کنم، تا چشمش به من افتاد یه تیکه سنگین‌ریه‌اش​ بهم انداخت. این یعنی... یعنی می‌دونست من کی‌ام و دنبال چی می‌گردم.»

«بدجوری بازی خوردی.»

«لعنت.»

دئوس به سمتی‌غرش​ که اروپا قرار‌طنین‌انداز​ داشت نگاه کرد.

با کلافگی چنگی‌طنین‌انداز​ به موهاش زد‌ترک​ و به همشون ریخت.

یولگئوم با‌تبدیل​ لحن آرومی‌نظر​ بهش گفت:

«اگه نیمه پر لیوان رو ببینی،‌اندازه‌گیری​ حداقل مسیر رو درست اومدی، مگه‌صدا​ نه؟ چون اون واقعاً اینجا بود.»

«لوسیفر، فرشته اولین ستاره سحرگاه.»

زکه بعد از اینکه شونه‌ی خُردشده‌اش‌ترک​ رو کاملاً ترمیم کرد، برای مدتی‌عظیمی​ تو همون فضای خالی معلق موند.

ذهن و بدنم از نبردهای‌می‌رسید​ پی‌درپی با نزار و دفع جادوی‌کنترل​ مخرب اروپا حسابی خسته شده بود.

با صدای‌نظر​ بلند زدم‌فشار​ زیر خنده.

من تو یه قلعه کوچیک تو‌طنین‌انداز​ حومه شهر به اسم قلعه زوریکس‌تقسیم​ به دنیا اومدم و بزرگ شدم.

خانواده‌ام جنگجوهای قراردادی بودن و‌بالاخره​ تو یه اتاقک زیرپله‌ای تو‌حین​ خونه‌ی یکی دیگه زندگی می‌کردیم.

تعداد کارای پاره‌وقتی‌بلعید​ که امتحان نکرده‌فشار​ باشم، واقعاً کمه.

اون‌قدر کاسه توالت شسته‌فشار​ بودم که کل شبکه فاضلاب‌کنترل​ قلعه زوریکس رو حفظ بودم.

اون سبک زندگی‌غرش​ مال همین ده یا‌درخشش​ چند سال پیش بود...

تو مغازه‌کیهان​ پادشاه شیاطین‌درخشش​ پاره‌وقت کار کردم.

با پادشاه شیاطین قبلی جنگیدم و شکستش‌غیرقابل​ دادم... با هیولاهای باستانی به اسم هیولاهای وُرم‌وود‌نور​ مبارزه کردم و شدم ارباب شهر کوچیک نویه‌کان.

با یه فرشته مقرب‌فشار​ ملاقات کردم، به عنوان خدمتکار‌کنترل​ خدایان غول‌های باستانی کار کردم...

هر جور جون‌کندنی رو تجربه کردم‌طنین‌انداز​ و در نهایت، جلوی سیاره مشتری با‌حین​ حمله جادویی یه فرشته مقرب زخمی شدم.

مشتری، در حالی که یک‌چهارم‌بالاخره​ از جرم کُلش نابود شده‌حین​ بود، تو زاویه دیدم قرار گرفت.

این نتیجه همون موج انرژی‌ای‌می‌رسید​ بود که از کنارم رد‌فضایی​ شد و شونه‌ام رو داغون کرد.

«تو واقعاً انسان نیستی.»

حالا زکه داشت‌غرش​ آروم‌آروم به سمت‌طنین‌انداز​ مشتری سقوط می‌کرد.

از اونجایی که مشتری یه جرم آسمانی فوق‌العاده‌نیم​ عظیم بود، با وجود فاصله زیاد، باز هم‌جون​ داشت با جاذبه‌اش اونو به سمت خودش می‌کشید.

تا وقتی که سرعت‌نظر​ سقوطم بیشتر بشه، زخم‌اندازه‌گیری​ شونه‌ام کاملاً ترمیم شده بود.

تا اون موقع، اتمسفر بیرونی مشتری‌اندازه‌گیری​ اون‌قدر گسترش پیدا کرده بود که از‌نور​ میدان دید زکه هم فراتر رفته بود.

یه برج دیده می‌شد‌اون​ که به شکل کجی نزدیک‌ترک​ مرکز مشتریِ متلاشی‌شده شناور بود.

اگه بخوام دقیق‌تر بگم،‌درخشش​ یه سفینه بود که‌نیم​ می‌تونست تو فضا پرواز کنه.

این همون‌تبدیل​ پایگاه نزار‌نظر​ بود، گیلگمش.

تو وضعیتی بود که سپر تضاد‌اندازه‌گیری​ فازی بابل شکسته شده بود و‌صدا​ حتی بدنه اصلی هم نابود شده بود.

به نظر می‌رسید‌غرش​ برج بابل هم‌طنین‌انداز​ قرار نیست سالم بمونه.

یا فرشته‌ها پسش‌طنین‌انداز​ می‌گرفتن... یا دوباره‌ترک​ می‌افتاد دست دئوس.

زکه در حالی که‌نظر​ افکار پیچیده‌اش رو مرتب‌اندازه‌گیری​ می‌کرد، کش‌وقوسی به بدنش داد.

درست تو همون لحظه،‌فشار​ حس کرد یه میدان‌فضایی​ نیروی قدرتمند احاطه‌اش کرده.

این بابله.

این طول موجی بود که از قبل کاملاً درکش‌تقسیم​ کرده بود. به لطف یادگیری دی‌اس-ایره، زکه چیزی شبیه‌استخوان​ به حس ششم برای خوندن امواج به دست آورده بود.

زنده بودن بابل به‌نظر​ این معنی بود که‌اندازه‌گیری​ نزار هم زنده و سالمه.

به نظر می‌رسید از‌فشار​ نابودی عظیم اروپا جون‌فضایی​ سالم به در برده بودن.

البته، حتی اگه‌غرش​ این‌طور هم بود،‌طنین‌انداز​ دیگه تهدیدی حساب نمی‌شد.

خدمتکاران ستاره‌ای که روی مشتری‌بالاخره​ مستقر شده بودن، تا الان دیگه‌حجم​ کاراییشون رو از دست داده بودن.

تو وضعیتی که خود سیاره نابود‌فشار​ شده بود، امکان نداشت یه قایقِ‌می‌کرد​ شناور روی اون بتونه دوام بیاره.

حالا تنها قدرت باقی‌مونده نزار،‌غیرقابل​ دستبند قادر مطلق و برج‌می‌کرد​ بابل بود که تو دستش داشت.

زکه آروم به‌غرش​ اطراف نگاه کرد. می‌خواست‌درخشش​ نزار رو پیدا کنه.

چند صد‌کیهان​ کیلومتر اون‌طرف‌تر، یه‌بالاخره​ انرژی حس می‌شد.

حدس زدم که نزار باشه.

اونم داشت‌نظر​ به این‌فشار​ سمت پرواز می‌کرد.

زکه سوزاکو رو احضار کرد.

یه سپر ایجاد شد‌درخشش​ و شمشیر جادویی آسمودئوس‌نیم​ با قدرت سوزاکو آغشته شد.

مدتی می‌شد که‌بلعید​ نزار رو تو‌فشار​ زره فلزی ندیده بودم.

اون یه غول‌می‌رسید​ بود که قدش‌اندازه‌گیری​ به ۱۰ متر می‌رسید.

روی زمین یه‌غرش​ غول حساب می‌شد، اما‌درخشش​ اینجا فضای بیکران بود.

پرسپکتیو اون‌قدر به هم‌درخشش​ ریخته بود که اصلاً‌نیم​ نمی‌تونستم اندازه‌اش رو حدس بزنم.

همون لحظه که باهاش‌نظر​ روبه‌رو شدم، گفتم: «اگه‌اندازه‌گیری​ همین الان تعظیم کنی، می‌بخشمت.»

تنها چیزی که از سروکله زدن‌اندازه‌گیری​ با دئوس یاد گرفته بودم، همین‌صدا​ بلوف زدن و ادعا کردن بود.

نزار با‌نشنید​ چشمانی آروم به‌کیهان​ زکه نگاه کرد.

«تو حق داری که با من این‌قدر گستاخانه حرف‌تقسیم​ بزنی. اینو قبول دارم. اما این فقط تا الان‌استخوان​ بود. از حالا به بعد، باید ادای احترام کنی.»

«سرعت بهبودیت از توهم خودبزرگ‌بینی واقعاً‌فشار​ شگفت‌انگیزه. همین چند دقیقه پیش بود که‌بدره​ از من شکست خوردی و لت‌وپار شدی.»

«فکر می‌کنی ناامید شدم؟‌فشار​ اصلاً همچین چیزی نیست. فقط‌کنترل​ داشتم با خودم فکر می‌کردم.»

«لابد می‌خوای‌نشنید​ یه همچین‌اون​ بهانه‌ای بیاری.»

«شکست یه واژه رقت‌انگیزه که برای مغلوب‌خورد​ شدن ضعیف‌ها در برابر قوی‌ها به کار‌برخورد​ می‌ره. این کلمه در مورد من صدق نمی‌کنه.»

ناولها | novelha.net