---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 287: ۶۴. ماه و شش‌پنی مال منن (۳) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 287: ۶۴. ماه و شش‌پنی مال منن (۳)

0

یه درخت نخل روی‌پارویی​ ساحل ایستاده بود و شبیه‌کمک​ یه طاق خم شده بود.

یه آتش بزرگ درخشش عمیقی ایجاد‌بشه​ کرده بود و ماه به جاهایی که‌لبش​ نور آتش نمی‌رسید، نور نقره‌ایش رو می‌بخشید.

یه مغازه‌کامائل​ چوبی هم‌یاد​ تو ساحل بود.

نوشیدنی‌هایی که از خنک کردن آب میوه‌های استوایی‌باشه​ درست شده بودن و سیخ‌های بلندی از گوشت،‌آب‌میوه‌ی​ میوه و سبزیجات که آروم روی زغال کباب می‌شدن.

جوشاک پان یو، شوالیه‌ای که‌بشه​ با وجود موزیسین نبودن پر از‌گوشه‌های​ استعداد موسیقی بود، داشت ماندولین می‌نواخت.

صداش اون‌قدر قشنگ بود که حتی دئوس هم‌زکه​ که روی یه صندلی راحتی تو ساحل لم‌رفته​ داده بود، داد زد و درخواست اجرای دوباره کرد.

یه جای بی‌نقص بود. به نظر‌چطور​ می‌رسید تو کل دنیا هیچ جایی بهتر‌سیخ‌ها​ از اینجا برای استراحت کردن پیدا نمیشه.

موج‌ها آروم بودن و جون می‌دادن برای شنا‌باشه​ کردن. این به لطف یه آب‌سنگ حلقوی از صخره‌های‌تگری​ مرجانی بود که موج‌های دریاهای دوردست رو فیلتر می‌کرد.

همین الانش هم چند تا زن تو آب بودن، روی‌نگاه​ قایق‌های چوبی ایستاده بودن و با پاروهای بلند پارو می‌زدن.‌براش​ کامائل داشت به سیگنی یاد می‌داد چطور سوار قایق پارویی بشه.

لاخه هم داشت‌سوار​ به زکه تو کباب‌لاخه​ کردن سیخ‌ها کمک می‌کرد.

با نگاه کردن به گوشه‌های لبش که کمی بالا‌پارویی​ رفته بود، به نظر می‌رسید همین که داره با‌کمی​ زکه یه کاری انجام میده براش کافیه تا خوشحال باشه.

یولگئوم داشت از‌انجام​ تو یه آناناس‌کافیه​ توخالی، آب‌میوه استوایی می‌خورد.

یولگئوم از حس‌قایق​ طراوت اون آب‌میوه‌ی‌لاخه​ تگری لبخند زد.

«اینجا واقعاً جای خوبیه، نه؟»

«آره؟»

یولگئوم با دیدن‌انجام​ لبخند روشن دئوس،‌کافیه​ واقعاً خنده‌اش گرفت.

«آه! هر چی‌قایق​ باشه تو دئوسی!‌لاخه​ می‌دونستم قراره اینو بگی!»

دئوس با بی‌خیالی گفت:‌قایق​ «همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌زکه​ کاسبی خوب پیش نمیره.»

«معلومه که نمیره. نزدیک‌ترین آبادی‌می‌داد​ دو هزار کیلومتر با اینجا،‌بشه​ اونم تو شمال شرقی فاصله داره.»

«اگه غذا‌کاری​ خوشمزه باشه،‌میده​ مردم خودشون میان.»

«غیرممکنه. دو‌سوار​ هزار کیلومتر‌پارویی​ شوخی نیست.»

یولگئوم که حرصش‌سوار​ دراومده بود، آخر‌بشه​ سر زد زیر خنده.

«حالا هر چی. به هر‌می‌داد​ حال این کاری نیست که‌بشه​ برای پول درآوردن انجامش بدم.»

«نیست؟ پس نمی‌خوای‌انجام​ پول دربیاری؟ برای همین‌خوشحال​ دارم اینو میگم، اژدها...»

«رد می‌کنم.»

«حداقل گوش‌چطور​ بده ببین‌قایق​ چی میگم.»

«از تو نمی‌خوام که‌یاد​ منو بیاری اینجا. ما‌قایق​ به مشتری نیاز داریم.»

«دقیقاً.»

«رد می‌کنم. نمی‌تونم‌قایق​ از موقعیتم برای همچین‌زکه​ دلایل شخصی‌ای استفاده کنم.»

«تو هم کارمند مغازه‌قایق​ مایی. پس این یه‌زکه​ کار عمومیه، نه شخصی.»

«بازم خوشم نمیاد.»

«برای همینه‌کاری​ که هیچ‌وقت‌میده​ پولدار نمیشی.»

«مشکلی نیست.‌سوار​ چون من یه‌بشه​ قلب ثروتمند دارم.»

یولگئوم لبخندی زد و به‌پارویی​ پشتی صندلی‌اش تکیه داد. سرش رو‌نگاه​ چرخوند و به دئوس نگاه کرد.

«به هر حال،‌سیگنی​ وقتی با توام همیشه‌سوار​ همه‌چیز همین‌طوری پیش میره.»

«چی؟»

«تا همین چند لحظه پیش، ذهنم‌لاخه​ درگیر کارای راگوئل بود. کامائل تنها کسی‌کمی​ نبود که نگران بود... اونجا رو ببین.»

کامائل داشت با چنان قدرت‌پارویی​ وحشتناکی پارو می‌زد که چیزی‌کمک​ نمونده بود سیگنی رو غرق کنه.

کسی که داشت از سیگنی محافظت می‌کرد، کاتران‌قایق​ بود. اما در یک چشم به هم زدن، با‌لبش​ یه هل از طرف کامائل، پرت شد تو آب.

فقط داشت تو آب‌میده​ بازی می‌کرد. یکی از‌باشه​ دوازده فرشته مقرب این دنیا.

کاتران احتمالاً اصلاً روحش هم خبر‌لاخه​ نداره کسی که مایوی پلنگی پوشیده‌لبش​ و داره روش آب می‌پاشه، واقعاً کیه.

«ممنون باشم؟»

«نباشی؟»

«این اصلاً صادقانه نیست.»

«شایدم باشه.»

«تازه، اونی که همه‌چیز‌قایق​ رو فراموش می‌کنه تویی،‌زکه​ نه من، مگه نه؟»

«من چی؟»

دئوس که با چشم‌های گشاد شده به‌خوشحال​ یولگئومِ سوال‌پیچ‌کننده نگاه می‌کرد، دستش رو بالا‌طراوت​ آورد و به سمت غرب اشاره کرد.

یولگئوم نگاهش رو چرخوند.‌پارویی​ ستاره‌ای اونجا بود که‌سیخ‌ها​ تازه طلوع کرده بود.

اسم اون ستاره با نور‌پارویی​ درخشانش، ونوس بود. سیاره‌ای که برای‌نگاه​ مدت طولانی بهش ستاره صبح می‌گفتن.

«لوسیفر...»

یولگئوم وقتی لقب‌انجام​ ستاره صبح رو به‌خوشحال​ یاد آورد، شوکه شد.

دئوس با نوک‌قایق​ انگشت‌هاش دهن یولگئوم‌لاخه​ رو پوشوند. «هیس.»

یولگئوم محکم دهنش رو بست.‌پارویی​ دئوس در حالی که به دوردست‌ها‌نگاه​ خیره شده بود، زیر لب گفت:

«داره نزدیک‌تر میشه.»

نزار، بابل و راگوئل.

تمام اتفاقاتی که اخیراً دور‌بشه​ و بر دئوس افتاده بود، داشت‌گوشه‌های​ به یه سمت خاص اشاره می‌کرد.

«اما یولگئوم، تو...»

«ها؟»

«هیچی.»

«چرا حرفت رو می‌خوری؟»

«نه... منظورم اینه که...»

«نکنه دوباره عاشقم‌سیگنی​ شدی؟ عیبی نداره‌چطور​ اعتراف کنی. قبولش می‌کنم.»

«تو خیلی فراموش‌کاری.» دئوس با‌براش​ دیدن قیافه‌ی عصبانی یولگئومِ بسیار پیر،‌توخالی​ دیگه نتونست به حرفش ادامه بده.

«راستش رو بخوای، اون‌پارویی​ کسیه که اصلاً نمی‌تونی در‌کمک​ برابرش گاردت رو پایین بیاری.»

اسکاتول در برابر‌سوار​ اون زن زیبا‌بشه​ سر تعظیم فرود آورد.

اون موجودی بود‌سیگنی​ که ارزش پرستش شدن‌سوار​ توسط همه رو داشت.

موهای بلوند و خیره‌کننده‌اش،‌میده​ فقط تو قسمت چتری‌ها رگه‌هایی‌یولگئوم​ از رنگ قرمز آتشین داشت.

اسم اون میکائیل‌قایق​ بود، صاحب شمشیر شعله‌زکه​ فلامبه، و ارباب پیروز.

«از اونجایی که بابل‌قایق​ رو به دست آوردم،‌زکه​ حتماً گناهی مرتکب میشم.»

«منم همین‌طور فکر می‌کنم.»

«پس چرا لحنت این‌قدر مردده؟»

«چون همه‌چیز داشت از مسیرش‌بشه​ خارج می‌شد، یکم اعتماد به‌نگاه​ نفسم رو از دست دادم.»

«تو ارتش خدایی.»

«بله.»

«به کار خدا شک نکن.»

«شک نمی‌کنم.»

میکائیل به اسکاتول خیره شد.

«ادامه بده. راگوئل‌سیگنی​ و گابریل با‌چطور​ هم درگیر شدن؟»

«بله. ارباب گابریل‌انجام​ غل و زنجیرهای آهنی‌خوشحال​ به بدن راگوئل بست.»

«پایان رقت‌انگیزیه. فرشته‌های باستانی خیلی به‌لاخه​ این‌که پروردگار رو شخصاً دیدن افتخار می‌کنن،‌کمی​ پس این باید براش واقعاً تحقیرآمیز باشه.»

«می‌گفتن که داشته حرفای‌قایق​ عجیبی می‌زده. این‌که خدای‌زکه​ عهد جدید یه خدای دروغینه.»

«این دقیقاً‌کامائل​ همون چرت‌وپرت‌های رایج‌می‌داد​ فرشته‌های سقوط‌کرده‌ است.»

«منم اینو شنیدم.»

«حتی بهش گوش هم نده. این کثیف‌ترین حرف ممکنه. چطور‌نگاه​ جرئت می‌کنه به خدا شک کنه؟ فقط به خاطر اینکه‌براش​ یه فرشته باستانیه، دلیل نمیشه بشه این بی‌احترامی‌ها رو تحمل کرد!»

«اصلاً چرا‌چطور​ همچین حرفایی‌قایق​ داره پخش میشه؟»

«اسکاتول!»

«متأسفم.»

میکائیل با چشم‌هایی‌قایق​ تیز و برنده‌لاخه​ به اسکاتول غره رفت.

«همین افکارته‌چطور​ که باعث‌قایق​ سقوط فرشته‌ها میشه.»

«لطفاً منو ببخشید. کوته‌فکری کردم.»

میکائیل سرش‌کاری​ رو تکون‌میده​ داد و گفت:

«اینکه خدا یکی نیست، یا خالق کل جهان نیست و فقط یه موجود عادی‌بالا​ از یه دنیای دیگه‌ست. اونا سعی می‌کنن با هر نوع خیال‌پردازی وحشیانه‌ای، الوهیت پروردگار مطلق‌طراوت​ رو لکه‌دار کنن. آخه این چطور می‌تونه راه و رسم فرشته‌ها باشه؟ حتی اگه خدا...»

«...رحیمه و از زیاده‌روی‌های‌قایق​ انسان‌ها می‌گذره، مگه ما‌زکه​ فرشته‌ها نباید ازش الگو بگیریم؟»

«انسان‌ها خاصن.»

«ما باید این انسان‌هایی رو که خدا این‌قدر دوستشون‌یولگئوم​ داره، به جایگاه بالاتری هدایت کنیم. اگه خدا فقط‌لبخند​ می‌خواست تماشا کنه، ما رو این‌قدر قدرتمند خلق نمی‌کرد.»

میکائیل از روی‌قایق​ شانه اسکاتول به‌لاخه​ دوردست‌ها خیره شد.

اسکاتول سرش‌چطور​ را عمیقاً‌قایق​ پایین آورد.

فرشته مقرب، میکائیل، که اسکاتول به‌چطور​ او خدمت می‌کرد، حالا داشت با صدای‌سیخ‌ها​ بلند وظایف یک فرشته را دیکته می‌کرد.

مردمی که مسیر اشتباه را می‌روند و‌خوشحال​ نابودی را انتخاب می‌کنند؛ باید این حماقت را‌اون​ هدایت کرد و به مسیر تکامل واقعی کشاند.

فرشته باید چراغی‌قایق​ جلویشان بگیرد و پیشگام‌زکه​ این مسیر سخت باشد.

حرف‌های قشنگی بود، اما... هر‌پارویی​ بار که اسکاتول این داستان‌کمک​ را می‌شنید، در فکر فرو می‌رفت.

«مگه اینم همون چیزی‌یاد​ نیست که خدا هیچ‌وقت‌قایق​ در موردش حرفی نزده؟»

اسکاتول در مسیر برگشت به‌براش​ اقامتگاهش، همان مردی را دید‌آناناس​ که راهش را بسته بود.

«بازم اومدی جاسوسی؟»

«ارباب دئوس.»

او حالا داشت ماهیگیری می‌کرد.

چرا در این مسیر؟ نکنه تحت‌کافیه​ نظر بود؟ اسکاتول به این موضوع فکر‌می‌خورد​ کرد، اما بلافاصله ذهنش را خالی کرد.

درگیر شدن‌سوار​ با این قضیه‌بشه​ هیچ فایده‌ای نداشت.

شانه‌هایش را‌چطور​ شل کرد‌قایق​ و لبخندی زد.

«چون شغل من‌سیگنی​ همینه که جاسوس‌چطور​ یا مأمور دوجانبه باشم.»

«آره، درسته. خب،‌انجام​ اون دختره تام‌بوی که‌خوشحال​ بهش خدمت می‌کنی چطوره؟»

«لطفاً این‌قدر بی‌ادبانه حرف نزنید.»

«معمولاً زیردست‌ها وقتی رئیسشون نیست، پشت سرش‌لاخه​ حرف می‌زنن. زیردست‌های من که علناً به هم‌بالا​ فحش می‌دن، نه؟ "این حروم‌زاده و اون حروم‌زاده."»

«مگه دیدین؟»

«ندیده هم می‌دونم. اونا شرورن، مگه نه؟‌خوشحال​ این‌طوری نیست که بشه با احترام گذاشتن به‌اون​ کسی کار رو پیش برد، تو یه شیطانی.»

«این بی‌انصافیه. دوک‌های جادویی‌پارویی​ که با تمام وجود‌سیخ‌ها​ به دئوس خدمت می‌کردن...»

«تو با‌چطور​ وفاداری به‌قایق​ من خدمت می‌کنی؟»

«البته.»

«ولی اصلاً این‌طور‌انجام​ به نظر نمی‌رسه، نه؟‌خوشحال​ خودت هم مشکوک نیستی؟»

«منظورتون چیه؟»

«به خدا،‌چطور​ فرشته‌ها و‌قایق​ این دنیا.»

«امکان نداره.»

«رو صورتت نوشته. "آیا درسته‌براش​ که یه فرشته این‌قدر علنی‌آناناس​ تو دنیا دخالت کنه؟ نگرانم."»

اسکاتول گوشه‌های‌سوار​ لبش را کشید‌بشه​ و لبخند زد.

اما یک‌چطور​ لبخند زورکی که‌پارویی​ نمی‌تواند طبیعی باشد.

دئوس هم با او خندید.

اسکاتول از‌کاری​ آن خنده پر‌براش​ از حسادت شد.

«به نظر می‌رسه شما‌پارویی​ تو تیکه‌انداختن و شوخی‌سیخ‌ها​ کردن از همه بهترید.»

«بیشتر از خدا؟»

«شاید.»

«این کفرگویی نیست؟ باورتون‌میده​ نمی‌شه که دارین به قدرت‌یولگئوم​ خدای قادر مطلق شک می‌کنین.»

«آخه یه خدای‌قایق​ بزرگ چطور می‌تونه‌لاخه​ به بقیه تیکه بندازه؟»

«نمی‌دونم. شاید با‌سوار​ خدای کشور بغلی‌بشه​ رابطه خوبی نداشته باشه.»

«فقط یک خدا وجود داره.»

«پس این‌طوری دردسر نمی‌شه؟»

«منظورتون چیه؟»

«منم باید بخوابم، غذا بخورم و استراحت‌لاخه​ کنم. وقتی ۵۲ ساعت کار تو هفته‌کمی​ هم زیاده، می‌خواین چند ساعت ازم کار بکشین؟»

«داستان راگوئل هم منطقی به نظر می‌رسه. خدا یکی نیست. همون‌طور که فرشته‌های زیادی هستن، مگه نمی‌شه خدا‌کمی​ هم یه گروه از افراد باشه؟ کارها شیفتی انجام می‌شه، اما چرخه‌اش تو سطحی نیست که ما بتونیم اندازه‌گیری‌تگری​ کنیم. فرق بین عهد جدید و عهد عتیق هم برمی‌گرده به همون زمانی که خدا شیفتش رو عوض کرد...»

«شما واقعاً‌کاری​ کافر و‌میده​ بی‌ادب هستید.»

«خب، چون من یه شیطانم.»

همان موقع، نخ‌سوار​ چوب ماهیگیری که در‌لاخه​ دستش بود کشیده شد.

«اومد!»

چوب را عمودی‌انجام​ نگه داشت و‌کافیه​ قرقره را چرخاند.

نخ حسابی سفت شده بود.

دئوس با‌چطور​ اراده‌ای محکم نخ‌پارویی​ را جمع می‌کرد.

اسکاتول با خودش فکر کرد که اگر همین‌طوری‌قایق​ بکشد، نخ پاره می‌شود. اما وقتی دوباره نگاه‌گوشه‌های​ کرد، فهمید آن یک چوب ماهیگیری معمولی نیست.

رنگش کاملاً سیاه‌انجام​ بود، انگار از‌کافیه​ هیونمو ساخته شده بود.

یک ماهی در چند‌پارویی​ کیلومتری ساحل روی آب‌سیخ‌ها​ پرید و شالاپ‌شولوپ راه انداخت.

با این‌چطور​ حال، وضعیت طعمه‌پارویی​ خیلی عجیب بود.

«زیک... اون طعمه‌ست؟»

«آره. می‌خوام‌کاری​ یه چیز‌میده​ خاص بگیرم.»

«دلتون براش نمی‌سوزه؟»

«من؟ برای یه ماهی؟»

«برای زیک.»

«خودش ازم خواست. بعد‌میده​ از اینکه شنید خوشمزه‌ترین ماهی‌یولگئوم​ دنیا اینجاست، خودش داوطلب شد.»

نخ به سرعت کوتاه شد.

راستش را بخواهید،‌سوار​ این ماهیگیری بیشتر‌بشه​ شبیه یک سرگرمی بود.

زیک داشت با یک نیزه قلاب‌دار یک‌سوار​ ماهی غول‌پیکر را می‌گرفت. اگر می‌خواستم دسته‌بندیش‌کمک​ کنم، بیشتر شبیه شکار بود تا ماهیگیری.

چوب ماهیگیری فقط‌انجام​ وسیله‌ای بود برای‌کافیه​ اینکه او سریع‌تر برگردد.

«ماهی تُنه.»

«تُن؟»

«نمی‌دونم خوشمزه‌ترین ماهی‌سیگنی​ هست یا نه، ولی‌سوار​ قطعاً تو همون دسته‌ست.»

«جدی؟ پس بی‌صبرانه منتظرشم.»

«من خام هم می‌خورمش.»

«ماهی رو؟ بوی زُهم نمی‌ده؟»

«یه طعم‌کامائل​ خاص و‌یاد​ منحصربه‌فرد داره.»

«آشپزی بلدین؟»

«آره.»

«پس امروز‌چطور​ شما باید‌قایق​ سرآشپز باشین.»

«قصد دارین به اداره‌یاد​ کردن یه رستوران ساحلی‌قایق​ بدون مشتری ادامه بدین؟»

«اگه نگرانی،‌کاری​ حداقل فرشته‌ها رو‌براش​ خبر می‌کنی بیان؟»

«بهتر نیست کوتوله‌ها رو بیاریم؟»

«پس دروازه چی می‌شه؟‌قایق​ شنیدم اون زن بی‌شرم‌زکه​ حاضر نیست بازش کنه.»

«مگه خودتون از قبل ندارینش؟»

«اگه برای کاسبی ازش‌میده​ استفاده کنم، قانوناً ازم‌باشه​ می‌گیرنش. این تکنولوژی اژدهایانه.»

«نمی‌تونم. بیاید‌سوار​ از قدرت‌پارویی​ پری‌ها قرض بگیریم.»

«اوه، همون‌طور‌چطور​ که انتظار می‌رفت،‌پارویی​ یه پیشخدمت بااستعداد.»

«این یه تعریف به شدت‌می‌داد​ سرسری بود.» دئوس خندید و‌بشه​ اسکاتول سرش را کمی پایین آورد.

دئوس در‌کاری​ حالی که برمی‌گشت،‌براش​ به او گفت:

«پیشخدمت.»

«بله، ارباب.»

«یه سؤال شخصی دارم.»

«بله.»

«با لوسیفر صمیمی هستی؟»

«بله؟»

«می‌گم باهاش صمیمی هستی؟»

یک سؤال‌کاری​ کاملاً یهویی‌میده​ و بی‌ربط بود.

اسکاتول سرش را کج کرد.

«تا حالا همچین چیزی نشنیدم.»

«واقعاً؟ پس هیچی، مشکلی نیست.»

این حرف آن‌قدر عجیب بود‌براش​ که اسکاتول تا مدت‌ها نتوانست این‌توخالی​ سؤال را از ذهنش پاک کند.

ناولها | novelha.net