چپتر 37: پیدا کردن خائن (۲)
0جین سر تکانقربانی داد و بطری کوچکیجمع از آستینش بیرون کشید.
«بیچاره، قراره دیوونه بشه، اما...کاری حداقل جای شکرش باقیه کهبعداً خانوادهای نداره براش عزاداری کنن.»
در همین حین، من و یولگئومهرچند روی صخره نشسته بودیم و داشتیم بهمعلومه مکالمهی این دو تا زن گوش میدادیم.
حتی یک اژدهای باستانیکار هم نمیتونست تکنیکهای پنهانسازییعنی پادشاه شیاطین رو تشخیص بده.
«نمیتونیم فقطاونی جفتشون روشده بگیریم و بکشیم؟»
یولگئوم باچرا شنیدن اینهمچین حرفم اخم کرد.
«...آخه چراهمراه باید همچینیعنی کاری بکنی...»
پریدم وسط حرفش:کردن «چرا باید بعداً بهشمیاره فکر کنیم؟ اول میکشیمشون...»
«انقدر راحتاونی حرف ازشده کشتن نزن.»
«پس بذارم زنده بمونن؟ قانون اژدها خیلی شله. بهحرفش همنوع خودشون خیانت میکنن، بهشون سم میدن و تبدیلشونحرف میکنن به غذای آدما، اونوقت بازم زنده نگهشون میداری؟»
«جرمی که مرتکب شدن خیلیاگه بزرگه. اما چیزی که برای ماکنه اهمیت بیشتری داره، علت و معلوله.»
«علت و معلول؟»
«باید قضاوت کنی که چرامیشه همچین کاری کردن و این کارفکری چه آیندهای رو به همراه میاره.»
«یعنی اگه یه جرمی،همچین هرچند کوچیک، به آیندهیوسط قبیله کمک کنه، میبخشیشون؟»
«معلومه.»
«پس تکلیفکنی اونی که قربانیآیندهای شده چی میشه؟»
«کل قبیله باید دورشده هم جمع بشن و برایجبران جبران خسارتش یه فکری بکنن.»
«فقط دلمچرا برای اونهمچین مرده میسوزه.»
«ما بخشی از یک نظم بزرگتریم. اگهکوچیک این درک رو نداشته باشی، نمیتونی اونتکلیف سالهای طولانی و تنهایی رو تحمل کنی.»
عبارت «سالهایکنی طولانی» حسابیکار روی اعصابم رفت.
وضعیت پادشاهاونی شیاطین دقیقاًشده برعکس بود.
صد و بیست سال.
این کلهمراه زمان بین تولداگه تا مرگش بود.
تازه، بیشتر این مدت روآیندهای هم به خاطر تزریق انرژی شیطانیکوچیک تو حالت خواب و بیهوشی میگذرونه.
اگه حداقل یک بار تو یه جنگ صدساله پیروز بشی، شاید بتونی ازدلم زندگی جاودانه لذت ببری... اما تو ششصد و شصت و شش قرن گذشته،تنهایی حتی یه پادشاه شیاطین هم پیدا نشده که همچین شانس مزخرفی نصیبش بشه.
«پس بریم سراغ نقشهیهمچین دوم؟» یولگئوم سرش رو کجحرفش کرد و به حرفم خندید.
«نقشهی دوم؟»
«آدمربایی، حبس و شکنجه.»
«واو، فقط شنیدنش هم...»
«هیجانانگیز نیست؟»
یولگئوم لبخند زد.
«شاید یه ذره؟»
«پس این رو به حساب موافقتت میذارم؛ حالا از بینخسارتش این دو تا یکیشون رو انتخاب کن. جهت اطلاع، بهدرک نظرم سر و کله زدن با اون مو قرمزه راحتتره.»
«پس جولی رو میگی؟»
«نه، اونهمراه مو مشکیهیعنی رو میگم.»
«مگه نگفتی مو قرمزه راحتتره؟»
به سؤال یولگئوم خندیدم.
یولگئوم سر تکون داد،همچین انگار که فهمیده بودوسط معنی اون لبخند چیه.
«به هر حال، خیلی شیطانیه.»
«چرا اینطوری میگی قربان؟ منآیندهای فقط دارم طبق درخواستت عملهرچند میکنم. مسئولیتش هم پای خود مشتریه.»
«اینم... حرفیه. کار خودمه.»
«پس یکم دیگه تماشا کنیم؟»
جین و جولی.
اون دو تا تندرو، یهآیندهای جور قارچ سمی رو روی بدنکوچیک اژدهای جوانی که خوابیده بود پاشیدند.
یه نور سیاه وشده دلگیر، بدن اژدها رو پوشوندجبران و خیلی زود ناپدید شد.
حالا، اگه اون قارچ تو یه جایپریدم تاریک جا خوش کنه و شروع بهاول رشد کنه، اژدها رو کاملاً دیوونه میکنه.
بعد از تموم شدن کارشون، اونهرچند دو تا زن دوباره به شکلمیبخشیشون اژدها دراومدن و به آسمون پرواز کردن.
جولی، اژدهای یاقوتی، به سمت جنوب پرواز کرد واگه جین، اژدهای سیاه، بالهاش رو با قدرت به سمت آسموناونی شمال تکون داد و خیلی زود پشت ابرها ناپدید شد.
من هماونی همون لحظهشده به پرواز دراومدم.
یه جفت بالباید سیاه غشاهای خودشونبکنی رو باز کردن.
فاصلهام با اژدهای سیاهیعنی تو یک چشم بهآیندهی هم زدن کم شد.
برای مدتی، با دستهایکار به سینه گرهخورده، دوشادوشیعنی اون اژدهای غولپیکر پرواز میکردم.
لحظهای که طرف متوجه حضورم شد، درستجمع بعد از این بود که دید دواون تا سایه به وضوح روی ابرها افتاده.
به آسمون نگاه کرد.همچین یه شیطان سیاه تووسط نور دوردست خورشید دیده میشد.
جین با کشیدنمیاره یه دایرهی بزرگهرچند تو آسمون، چرخید.
میخواست اونکنی موجود بالسیاهکار رو هدف بگیره.
یه پرتو از مادهی تاریک آسمون رو شکافت.بشن ابرهایی که دهها کیلومتر دورتر بودن از هم شکافتهبخشی شدن و یه درهی طولانی تو آسمون ایجاد شد.
لبخندی زدمچرا و توهمچین هوا چرخ زدم.
هیچ عجلهای در کار نبود. بههرچند هر حال، بدن من چیزی نبود کهمعلومه با نفس یه اژدهای تنها آسیبی ببینه.
از پروازکنی کردن باهاشکار لذت میبردم.
البته این یهقربانی پرواز رمانتیک مثلدور جفتگیری پرندهها نبود.
این پرواز،چرا تزریق ناامیدی بهکاری یه ضعیف بود.
تحقیری بدتر از شکست.
دستم رو دراز کردم وآیندهای بردمش تو دل ابرها. یههرچند ذرهی کوچیک یخ به دستم خورد.
چند تا تیکه رو همینطوری بیهدف چنگ زدم وجبران به سمت جین، اژدهای سیاه، پرت کردم. صدای شکافتهنظم شدن هوا برای لحظاتی به دنبال دانههای یخ بلند شد.
جین سریعچرا بالهاش رو جمعکاری کرد و چرخید.
اما دانههای یخمیاره از قبل بالهاشهرچند رو سوراخ کرده بودن.
بدنش ازکنی شدت دردکار بیحس شده بود.
فقط چند میلیمتر دانهیشده یخ تو یه ابربشن میتونست اینقدر قدرت داشته باشه!
اون اندام تمرکز نفسش رو که شبیهپریدم تارهای صوتی بود تو گلوش حرکت داد تامیکشیمشون یه پرتو از مادهی تاریک رو شلیک کنه.
منطقهای به قطرمیاره چند صد متر توکوچیک مسیر نفسش قرار گرفت.
بلافاصله بعد از اون، بالهاشآیندهای رو به پهلوهاش چسبوند و باکوچیک سرعت بالا شروع به فرار کرد.
با این اطمینان که هیچکس تو دنیاجمع نمیتونه بهش برسه، خیلی زود به شمال،اون خارج از خط ساحلی قاره خوزه رسید.
اما دشمنچرا از قبلهمچین اونجا منتظرش بود.
شیطان بالهای سیاهش رویعنی کاملاً باز کرده بود وقبیله با لبخند بهش نگاه میکرد.
«تو دیگه چی هستی؟»
«مگه خودت نمیدونی؟»
«تو همون شیطانیباید هستی که اژدهایبکنی طلای حقیقی رو کشت.»
«دینگ! دونگ!همراه دنگ! جوابیعنی کاملاً درسته!»
«چرا...»
«بهت دو تا انتخاب میدم. اولیش اینه که با همین دو تابکنن بالی که داری خودت باهام بیای. دومیش اینه که دو تا بالهاتسالهای رو میکنم و خودم میکِشمت میبرم. جهت اطلاع، من آدم خیلی صبوری نیستم.»
پنج تاچرا انگشتم روهمچین بالا آوردم.
«پنج.»
«داری چیکار میکنی؟»
«چهار.»
«کسی مثل تو...»
«سه.»
«قصد داری کلکردن نژاد اژدها روهمراه به چالش بکشی؟»
«دو.»
«روانی...»
«یک.»
چرخید وکنی به سمتکار آسمون اوج گرفت.
اما برخلاف میلش،قربانی بدنش شروع کرد بهجمع سقوط کردن سمت زمین.
جفت بالی که پشتهمچین سرش بیرون زده بود،وسط دیگر به چشم نمیخورد.
آخرین چیزی که دیدم، آناگه شیطان بود که با نیشخندیکمک روی لب داشت دستش را میلیسید.
حدس زدن اینکه آن مایع لزج، خونمیاره اژدهاست، کار سختی نبود. اژدهای سیاه توی دریاکنه سقوط کرد و امواج بزرگی به راه انداخت.
دئوس به آرامی پایینشده رفت، پایش را روی بدنجبران اژدها گذاشت و رویش ایستاد.
«خودت خواستیچرا که اینطوری حملتکاری کنم. پس بریم.»
نهایت پنج دقیقه طولیعنی کشید تا به جاییآیندهی که یولگئوم بود برگردد.
یولگئوم باکنی دیدن صورتکار جین اخم کرد.
«ناراحتی؟»
«اوه...»
«آره.»
«با اینکه یه خائنه؟»
«همونطور کهاونی قبلاً گفتم،شده علت و معلول...»
«خب فکر میکنی برای چیکاری این کار رو کرد؟ ازبعداً این تندروهاست؟ کاملاً مشخص نیست؟»
«حدس میزنم میخواستن با آدما وارد جنگ بشن. لابد کینه عمیقی از آدما بهتکلیف دل داشته. پیش خودش گفته "میخوام انتقام بگیرم، ولی رئیس قبیله اژدهایان، اون زن مومیسوزه بلونده، به حرفم گوش نمیده، پس چارهای ندارم جز اینکه خودم دست به کار بشم."»
«منم همینکنی سناریو توکار ذهنم بود.»
«مگه سناریویاونی دیگهای همشده هست؟ میخوام بشنوم.»
یولگئوم آهی کشید و دستهایش را تکانپریدم داد. نور طلایی رنگی که از دستش ساطعمیکشیمشون میشد، بدن اژدهای سیاه را در آغوش گرفت.
شانه پارهشدهاش ترمیممیاره شد و یکهرچند جفت بال جدید درآورد.
فعلاً فقط جوانه زده بودند،آیندهای اما با گذشت زمان خودشان رشدکوچیک میکردند و به حالت اولیهشان برمیگشتند.
یولگئوم دوبارهاونی دستش راشده حرکت داد.
بدن جین کوچکباید شد و فرمبکنی انسانی به خودش گرفت.
دئوس با دیدنمیاره این صحنه سرشهرچند را تکان داد.
«آره. هر چی باشه،کار فرم انسانی برای حبسیعنی و شکنجه خیلی مناسبتره.»
«میخوای دوباره برش گردونم؟»
«همین الانچرا گفتم کههمچین اینطوری خوبه.»
«من همین الان رابطهام رو باهاشهرچند قطع کردم. تو این دنیا، اونممیبخشیشون مثل من مرده به حساب میاد.»
«به عبارت دیگه،کردن میتونم هر جورهمراه دلم میخواد شکنجهاش کنم؟»
«نه!»
«دلم میخواد. اونقدر شکنجهاشهمچین میکنم تا داستانی رو کهحرفش دلم میخواد از زبونش بشنوم.»
«من میخوام حقیقت رو بدونم،اگه نه فقط یه داستان کهکمک به مذاق تو خوش بیاد.»
یولگئوم این راکردن گفت و سرشهمراه را تکان داد.
«آخه مناونی چطوری با تومیشه یکی درگیر شدم...»
«حقیقت رو بگم؟ تو با من درگیرپریدم نشدی، منم که با تو درگیر شدم. مقصرمیکشیمشون اصلی خودتی، من نهایتاً یه مشتری و معلمم.»
«نگران نباش،همراه ازت نمیخوام مسئولیتشاگه رو قبول کنی.»
«اصلاً قصد ندارم مسئولیتی قبولآیندهای کنم. خب، دیگه شروع میکنیم،هرچند پس یه جای مناسب قایم شو.»
همین که یولگئوم پشت بوتههامیشه قایم شد، دئوس دستش راخسارتش بالا آورد و تکان داد.
بدن جین در هوا شناورکاری شد. شاخ و برگهای بیشماریبعداً دست و پاهایش را بستند.
وقتی دئوس ضربه آرامی بهاگه گونهاش زد، لرزش خفیفی کردکمک و چشمهایش را باز کرد.
به محض اینکه بهکار هوش آمد، شروع کردیعنی به تکان دادن شدید دستهایش.
اما شاخههااونی او راشده محکم بسته بودند.
دستش را آنقدر کشید تا سرخ و متورموسط شد، اما آن شاخهها که درست مثل تنهانقدر درخت سفت بودند، به هیچ وجه پاره نشدند.
«بیفایدهست. باهمراه قدرت خودتیعنی نمیتونی پارهشون کنی.»
«میخوای چی کار کنی؟»
«فکر میکنیاونی میخوام چیشده کار کنم؟»
در جواب سؤالباید دئوس، جین بهبکنی بدنش نگاه کرد.
بدون اینکه خودش بفهمد، به فرم انسانی درآمده بود.قبیله از آنجایی که چیزی یادش نمیآمد، به نظر میرسیدمیشه آن مرد به زور او را تغییر شکل داده است.
جدا از اینکه اصلاً چطور چنین چیزیمیاره ممکن بود، فقط از این میترسید کهکمک چرا او دست به چنین کاری زده است.
لباس مشکیای کهقربانی تنش بود، چاک بلندیجمع در کنار رانهایش داشت.
شاید به خاطر حساسیتش بود، اما احساس میکردوسط نگاه مرد روی بدنش میچرخد، برای همین رانهای جورابپوششراحت را کمی به هم پیچاند تا خودش را بپوشاند.
با این حال، چون هر دو پایش بسته بود،قبیله تکان خوردن برایش سخت بود. در عوض، لبه لباسشمیشه بالا رفت و رانهایش بیشتر در معرض دید قرار گرفت.
«نگاه... نگاه نکن.»
«انگار خوشتاونی نمیاد کسیشده نگات کنه.»
«معلومه که...»
«پس اگههمراه برعکسش رو انجاماگه بدم مشکلی نداره؟»
دئوس شعلهکنی کوچکی نوککار انگشتش ایجاد کرد.
شعله انگار که زنده باشد ازدور دستش جدا شد، مثل یک پروانه بالدلم زد و روی مچ پای جین نشست.
جین ازچرا درد سوزناکهمچین آن اخم کرد.
شعله در یک خطیعنی مستقیم به سمت بالاآیندهی سوخت و پیش رفت.
هیچ جایکنی زخمی رویکار پوستش باقی نماند.
اما دردش فراتر از حدمیشه تحمل بود. جورابهای توریاش درخسارتش امتداد مسیر شعله پاره شدند.
جرقه کوچکی به آرامی اما بیرحمانه بهپریدم سمت بالا پخش میشد. جوراب پارهشده خاصیتاول کشسانیاش را از دست داد و پایین افتاد.
جین با عصبانیتمیاره فریاد زد: «چطور میتونیکوچیک همچین کار بیشرمانهای بکنی!»
«اگه چیز دیگهای هم هست که ازش خوشتیعنی نمیاد، بهم بگو. از الان به بعد، قصدمیبخشیشون دارم فقط کارایی رو بکنم که تو ازشون متنفری.»
دئوس نگذاشت آنقربانی نیشخند تمسخرآمیز ازدور روی لبهایش محو شود.
نگاهی به جاهایی انداخت که جین نمیخواستپریدم دیده شوند. از کلمات زننده استفاده میکرداول و عمداً چنین رفتاری از خودش نشان میداد.
جین که دست ویعنی پایش بسته بود، ازآیندهی شدت شرم و عصبانیت میلرزید.
«تمومش کن.»
«میخوای بیخیالاونی بشم؟ پس بایدمیشه به حرف بیای.»
«تمومش کن!»
دئوس کف دستش رایعنی بالا آورد و بهآیندهی آرامی گونهاش را نوازش کرد.
«چرا بایدکنی این کار سرگرمکنندهآیندهای رو متوقف کنم؟»
جین صورتش را برگرداند. دئوسمیشه چانهاش را گرفت و بهخسارتش زور به سمت خودش کشید.
«ازش فرار نکن.باید چون ما هنوزبکنی حتی شروع هم نکردیم.»
«شیطان صفت!»
«مگه از قبل اینو نمیدونستی؟»
«نفرینت میکنم!»
«من تو نفرین کردن خیلی بهترم. وقتی تو دانشگاه واحدای علوم انسانی رو برداشتم، نمرهام A+ شد.»
دئوس چانهاش رامیاره ول کرد و یککوچیک قدم به عقب برداشت.
«خب، بریمکنی سراغ سؤالکار اول؟ این چیه؟»
دئوس یک بطری شیشهای کوچکمیشه در دست داشت. همان بطریایخسارتش بود که حاوی رشتههای قارچی بود.
جین جاچرا خورد و بهکاری آستینهایش نگاه کرد.
«مثل دزدهایهمراه خردهپا داری بدناگه بقیه رو میگردی!»
«دزد خردهپا؟ درکردن واقع، تو نبودیهمراه که اینو دزدیدی؟»
«من ندزدیدمش!»
«داری سعی میکنی به من کهبکنی یه شیطانم دروغ بگی؟ محض اطلاعت،فکر نمره من تو درس تکنیک چشم شیطانی...»
دئوس در حالی کهیعنی حرف میزد، دوباره بهآیندهی بطری توی دستش نگاه کرد.
نه.
اینها رشتههایاونی قارچی ساختهشدهشده توسط داروچه نبودند.
همانطور که خودش گفت، امکان نداشت اوپریدم به عنوان ارباب شیاطین متوجه این موضوعاول نشود. این آیتمی از دنیای شیاطین نبود.
اوضاع دوباره داشت پیچیده میشد.