چپتر 30: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۷. تصمیم برای دوئل (۴)
زیک باخالص قیافهای خجالتزدهبالا لبخند زد.
همون موقع، دئوساست دستش رو برایشونهای یولگئوم تکون داد.
«چرا دست ازذوق این مسخرهبازی ومیکنن تحریک کردن من برنمیداری؟»
«قصدم مسخره کردنت نیست.»
«اینطوری فقط میشه بازیچه دست قدرتمندها. جنگجوهای نسل پنجم فقطشده به درد جنگ میخورن، اما جنگجوهای نسل چهارم اصلاً اینطوری نیستن.بشه حتی اگه تو جنگ هم شرکت کنی، نمیتونی بری خط مقدم.»
تمام حمایتهاپله روی نسلدنیا پنجم متمرکز بود.
حتی اگه سطح خون خالص نسلمیکنن چهارمیها بالا هم بود، دیگه برایآوردن جنگجو شدن خیلی پیر شده بودن.
انرژی آدمیزاد که بینهایت نبود.
با اینکه مهارتها و قدرتم میتونستجنگجو بیشتر بشه، اما انرژی حیاتیم ناگزیرانرژی نسبت به دوران نوجوانیم افت کرده بود.
دئوس ادامه داد:
«اون یارو، مدیر یا هر چی که بود... احتمالاً اینو میدونست، برای همین سعی کرد بهم رتبه C بده. اولش فکر کردم آدم عجیبیه، اما دادن یه رتبه خیلی بالا به قهرمانی که خانوادهاش ازش حمایت نمیکنن، هیچ فرقی با قلدری و دردسر درست کردن نداره. یه قهرمان تو محدوده ده درصد برتر. خب، مطمئنم اولش همه با ذوق و شوق ازش استقبال میکنن. اما بعدش چی میشه؟ به هر حال، نسل چهارم فقط یه پله است برای به دنیا آوردن جنگجوهای نسل پنجم.»
یولگئوم شونهایدرست بالا انداختقهرمان و گفت:
«ثروت وخالص شهرت بهبالا دست میاری.»
«این چیزی نیست که کس دیگهای بتونهانداخت بهت بده. خودم قراره به دستش بیارم.بتونه آدم بیپول معمولاً عاقبت به خیر نمیشه.»
«اونا همهمه به پولدارشوق بودن معروف بودن.»
دئوس پوزخندی زد و گفت:
«من همه ایناچهارمیها رو با تلاشجنگجو خودم به دست آوردم.»
«یعنی هیچی رواست همینطوری مفت گیر نیاوردی؟انداخت مثلاً از نسلهای قبلی.»
«میراث نسلهایهمه قبلی؟ اوناشوق هم مال منه.»
«خیلی طمعکاری.»
«و اینخالص یکی همبالا مال منه.»
دئوس بزرگترین سیخ کبابدنیا رو برداشت و یهگفت گاز گنده ازش زد!
یولگئوم لپهاش رو بادشوق کرد و از رویحال عصبانیت آه کوتاهی کشید.
«شاید همون رتبه B بهتر باشه. اگه خیلی بری بالا... قهرمان و شیطان.»
ناگهان به ذهنم خطور کرد کهجنگجو شمشیر کشیدن زیک و دئوس بهانرژی روی همدیگه، چه سرنوشت بیرحمانهای میتونه باشه.
یولگئوم سیخپله کباب رودنیا گذاشت تو دهنش.
کی میدونه بیستذوق سال دیگه قرارهمیکنن چه اتفاقی بیفته؟
مشروب کهدرست میچسبه و مزههاشمحدوده از اونم بهتره.
دئوس روی تخت نشست،بالا دستی به موهای ژولیدهاش کشیدپیر و به روبهرو خیره شد.
الکس اونجا بود.
با یههمه قیافه به شدتاستقبال مرموز و عجیب!
از خواب بیدار شده بودم، با حسابی کش و قوس دادن به بدنممیکنن حالم جا اومده بود و از خونه زده بودم بیرون تا یه چیزیچیزی بین صبحونه و ناهار بخورم. این قیافهی من در زمان غروب آفتاب بود.
«خب، چته؟»
«سرورم.»
«چرا یهوهمه فاز غمشوق و غصه برداشتی؟»
«ما، هفت دوک، برایقهرمان ۶۶۶ قرن به خاندانمطمئنم پادشاه شیاطین خدمت کردهایم.»
«شش دوک.»
«...بله، ما ششاست دوک در وفاداری بهانداخت پادشاه شیاطین متحد بودیم.»
«اینا رو چرا به مناستقبال میگی؟ برو به اون ۶۶۵است تا ارباب شیاطین قبلی بگو.»
«الان هم وضعیت همونه.»
«حالت خوب نیستا.»
«سرورم.»
«حتی اگه بخوام همهچیز رواستقبال به دوش بکشم، چرخ این سیستمدنیا دیگه نمیچرخه. چون من استعفا دادم.»
«داروچه خودکشی کرد.»
«حالا داروچه خودکشیچهارمیها کرده یا هرجنگجو غلط دیگهای که...»
حرف تو دهن دئوس ماسید.
«امروز صبحهمه جلوی چشمایشوق خودم خودکشی کرد.»
خماری از سرم پرید.
قیافه دئوس هم دقیقاً شبیه همون حالتی شد کهپیر بیدار شده بود، بدنش رو کش داده بود، رفته بودمیتونست بیرون تا غذا بخوره و تازه فهمیده بود شب شده.
«نمیتونست حرفی بزنه، برای همین زهر خودشانداخت رو سرکشید و گفت که نمیخواد بابتونه فشار آوردن به سرورم، باعث دردسر بشه.»
الکس باهمه لبخندی تلخشوق ادامه داد:
«حالا دیگهدرست واقعاً فقط ششمحدوده دوک باقی موندن.»
«هاه، دارم دیوونه میشم.»
دئوس آه بلندی کشید.
«سرورم. من دیگه شکی ندارم که شما دارید عمیقاً فکر میکنید و با یه نقشه حسابشده بهشهرت آیندهای دور نگاه میکنید. اما... دوکهای شما مثل سنگ نیستن که بشه ازشون استفاده کرد و بعدپوزخندی دورشون انداخت. ما... به خودمون افتخار میکنیم چون ستونهایی هستیم که دنیای شیاطین رو سر پا نگه داشتن.»
اصلاً اینطور نبود.
اما اینخالص کلمات ازبالا دهنم خارج نشد.
«سرورم، امشبپله مراسم خاکسپاریدنیا داروچه است.»
«الکس.»
«بله، سرورم.»
«لباسهای مشکی رو آماده کن.»
«چشم. لباسی آماده میکنمدنیا با رنگی تاریکتر ازگفت شب و عمیقتر از پرتگاه.»
شهر دههزار برج. پایتخت جادویی،استقبال ایدوس. شهری که توسط شیاطیناست خلق و بنا شده بود.
برجهای سر به فلک کشیده و بیشمار ومطمئنم پلهایی که اونا رو به هم وصل میکردن،پله به تنهایی منظرهی دنیای شیاطین رو شکل میدادن.
هر کدوم از هفت مسیری کهجنگجو از برج پادشاه شیاطین امتداد پیداانرژی میکرد، به برج هفت دوک میرسید.
امروز، چراغ یکیاست از اونا، برج داروچه،انداخت برای همیشه خاموش میشد.
کسانی که اجازه نداشتن از برج بالا برن و کسانیاست که تو مراسم خاکسپاری تو جایگاه ویژه مینشستن، همه و همهبتونه احساسات مشابهی از غم، درد، اندوه و خشم رو تجربه میکردن.
بعد از مراسم،نداره جسد داروچه بهدرصد آتشهای برزخ سپرده شد.
در حالی که دئوس غرق درجنگجو افسردگی عمیقی تو خیابونهای دنیای شیاطینانرژی قدم میزد، احساس عجیبی بهش دست داد.
من هیچ قصدی برای تبدیل شدن به ارباب شیاطینثروت ندارم. اما... اینطور هم نبود که از این مکان بدمبیپول بیاد. از آدمهایی هم که اینجا زندگی میکردن متنفر نبودم.
دئوس درهمه جلوی دستهشوق عزاداری حرکت میکرد.
هیولاهایی با سرهای جانوران. شیاطینی کهدرصد شاخهای بلندشون رو تکون میدادن. واستقبال مردمی با پوستهای آبی و سبز.
دمیورگوس ۶۶۶ام در حالی که جلویجنگجو تمام این موجودات عجیب و غریبانرژی ایستاده بود، با خستگی قدم برمیداشت.
تابوت داروچه به جایی کهآوردن مواد مذاب قرمز و درخشانشهرت در حال جوشیدن بود، پرتاب شد.
شعلههای آتش، رنگهای سیاه،شوق سفید و آبی روحال در رنگ خودشون بلعیدن.
بعد از مراسمنداره خاکسپاری، دئوس بلافاصله دنیایبرتر شیاطین رو ترک کرد.
سؤالات بیشماری تو دهنها بلعیده شد وشدن دنیای شیاطین دوباره به خاطر شرایطی غیرقابلبینهایت کنترل، پادشاه شیاطین جدیدش رو از دست داد.
«کسی فوت کرده؟»
الکس تو زیرزمین موند تا کارای مراسم روحال تموم کنه و دئوس که تنها برگشته بود،ثروت تو یه دکه خیابونیِ آخر شب ولو شد.
بوی عود و یه کت و شلوار مشکیمطمئنم تیره برای احترام به روح مرده. همین دو تااست چیز کافی بود تا بوی مرگ رو حس کنم.
دئوس درخالص جواب سؤال زیکدیگه سر تکون داد.
«یه یاروی بامزهای بود کهآوردن قیافهاش به تمساحها میخورد. چندشهرت تا نودل گاراک برام بریز.»
«چشم، دئوس.»
رشتههای ضخیمدرست نودل توی آبمحدوده جوش خیس خوردند.
سوپ کیک ماهی جوشان روی آنجنگجو ریخته شد و کمی پودر فلفل قرمزآدمیزاد و پیازچه هم به آن اضافه شد.
طعم سوپ تنداست که کمی درشونهای گلویم میماند، اعتیادآور بود.
«اون از اون آدمهایی نبود که به این راحتی بمیره. تودنیا دنیا دهها، اگه نگم صدها میلیون نفر بودن که میخواستن سربهت به تنش نباشه، اما هیچکس نتونست بکشتش. ولی امروز خیلی الکی مرد.»
«این... واقعاً جای تاسف داره.»
«نمیخواد اینقدرخالص لفظقلم وبالا بزرگونه حرف بزنی.»
«واقعاً؟»
نودل گاراک را هورت کشیدم. بغضیمیکنن که در گلویم گیر کرده بودآوردن هم همراه با نودلها پایین رفت.
«هیچوقت طرز تهیهنداره این آبگوشت رودرصد به کسی یاد نده.»
«خوشمزهست؟»
«فکر کردی ازاست سر بیکاری هر روزانداخت پا میشم میام اینجا؟»
«ممنونم.»
«البته که مفتیه.»
زکه پرسید: «بله؟ ولیبالا دلیلی نداره وقتی وقتتون آزادهپیر بیاید اینجا و وقت بگذرونید...»
«اگه غذاش بدمزه باشه.»
«بله، درسته.»
«ولی رفتن به جاهای دور هم یهکم رومطمئنم مخه، برای همین فکر کنم همینجا موندگار شدم. تااست حالا غذای هیچ جای دیگهای رو هم امتحان نکردم.»
«بالاخره کدومش؟خالص خوشمزهست یابالا دارید میگید بدمزهست؟»
«خوشمزهست.»
دئوس یک قلوپ دیگرشوق از سوپ نوشید وحال رو به زکه کرد.
«اما...»
«بله، دئوس.»
«قصد ندارم کسیاست رو که باشونهای خانوادهام درمیافته، زنده بذارم.»
«بله، حدس میزدم.»
«آخه کی میتونه باشه؟ آدمهای زیادی نیستن که بتوننهمه داروچه رو بکشن، اما اونایی که بتونن گوشه رینگدنیا گیرش بندازن و مجبور به خودکشیش کنن، از اونم کمترن.»
«یولگئوم.»
«بله؟»
«همه سرنخها به اون زنیکه لعنتی ختم میشه. یهو پیداش شد وآوردن کارش رو انداخت گردن من. با استفاده از سم داروچه به عنوانقراره واسطه، وضعیتی درست کرد که نتونم از شک و شبهه فرار کنم.»
در حالی که دئوس لیوانش را جابهجابرتر میکرد و زیر لب داستانش را میگفت، بدنحال زکه از احساسی ترسناک شروع به لرزیدن کرد.
اما این پایان ماجرا نبود.
هرچه دئوس قدرت هولناکتری از خودشونهای نشان میداد، نوری که در قلب زکهدیگهای بود هم به همان نسبت بزرگتر میشد.
این نور به پایه و اساسمیکنن شجاعتش تبدیل شد و به اوآوردن اجازه داد بر ترسش غلبه کند.
زکه گفت: «به جای شکمحدوده کردن، حرف بزنید. این چیزیهذوق که از پدرم یاد گرفتم.»
«اون مرحلهخالص دیگه گذشته.بالا چون مردهها برنمیگردن.»
«جناب دئوس...»
«زکه.»
«بله، دئوس.»
«لطفاً چندخالص روزی بروبالا یه جای دیگه.»
«چشم.»
«نه منهمه اینجا خواهمشوق بود، نه پیشخدمت.»
«چشم.»
«مغازه اسلحهفروشی روچهارمیها میسپارم به تو.جنگجو داره خوب کار میکنه.»
«کاری ازپله دستم برنمیاد کهآوردن بتونم کمک کنم...»
«نه. این چیزیه که نبایداستقبال توش دخالت کنی. همین کهاست حواست به اوضاع اینجا باشه، کافیه.»
«چشم.»
دئوس لیوانی پر ازبالا مشروب برای خودش ریخت وپیر مستقیم به زکه نگاه کرد.
«اگه یه وقت...»
«بله؟»
«اگه برنگشتم،درست این مغازه رومحدوده برای خودت بردار.»
«چی؟»
دئوس ازپله جایش بلنددنیا شد و چرخید.
حریفم اژدهای طلای حقیقی بود.
آیا میتوانستم پیروز شوم؟
نتوانستم جوابیخالص برای اینبالا سؤال پیدا کنم.
روح جادویی دراست اعماق بدنم بهشونهای جوشش افتاده بود.
قصد داشتمهمه تمام تلاشمشوق را بکنم.
تا لحظهای کهنداره او بمیرد یادرصد من کشته شوم.
مرز قلمرو.
مرز قلمرو جایی بود کهآوردن در آن پورتالی به سمتشهرت قلمروی زندگی اژدهایان وجود داشت.
در دنیای انسانها،ذوق معمولاً به آنمیکنن ورودی سیاهچال میگفتند.
از آنجا که هیچ انسانی نمیتوانستدرصد نقطه مرزی را تشخیص دهد، ما آنمیکنن را فقط به عنوان یک سیاهچال میشناختیم.
مرز قلمرو یشم زرد، جاییدیگه که اژدهای طلای حقیقی، یولگئومشده در آن زندگی میکرد، ناشناخته بود.
یک بار به آنجا رفته بودم،شونهای اما آن زمان بدون عبور از مرزدیگهای قلمرو، فقط یولگئوم را دنبال کرده بودم.
هرچند ممکن بودذوق نگران باشم که چطوربعدش باید به آنجا برسم...
بدون هیچدرست تردیدی به سمتمحدوده مرز قدم برداشتم.
مقاومت ضعیفی را احساس کردم.
«تو فقط یه پسمانده بیارزشی.»
ناخنهایم را بالاذوق آوردم و فضایمیکنن روبهرویم را خراشیدم.
تیغه تیز ونداره صیقلخوردهی تاریکی، غشای مرزیبرتر را از هم شکافت.
قدم به قدم.
نقاب یک انساناست ناچیز و ضعیفشونهای را از چهرهام برداشتم.
ظاهرم تغییر چندانی نکرد.شوق نه شاخی درآوردم و نهپله روی پوستم فلسی سبز شد.
تاریکی از وجودم متولدقهرمان شد و تنها محیطمطمئنم اطراف را رنگآمیزی کرد.
شعلهای آبیرنگخالص روی بدنمبالا زبانه کشید.
زمینی که روی آن قدم میگذاشتم بیجانانداخت میشد و هوایی که بیرون میدادم سمیبتونه میگشت و موجودات زنده را نابود میکرد.
دمیورگوس ۶۶۶ام.
نمیشد گفت کاملاًنداره بینقص است، اما بینهایتبرتر به آن نزدیک بود.
حدود ۲۰ سال تا روز ظهورجنگجو باقی مانده بود که پادشاه شیاطینانرژی قدم به قلمرو یشم آبی گذاشت.
این اژدهایان آبیاست بودند که بر قلمروانداخت یشم آبی حکومت میکردند.
مردم قارههمه خوزه به آنهااستقبال اژدهای آبی میگفتند.
این اژدهایان آبی چهار بال مثلثی وبرتر بلند خود را کاملاً باز کرده بودند. دوحال دم آنها از جادوی آبی قدرتمندی استفاده میکرد.
اژدهایی که نزدیک مرز بود وجنگجو دئوس از آنجا وارد شده بود،انرژی واکنش تندی نشان داد و حمله کرد.
«چطور جرئت میکنی به مرزهایآوردن قلمرو یشم آبی تجاوز کنی!شهرت عقلت رو از دست دادی؟»
«یه سؤال میپرسم.»
«چی...»
«راه رسیدن به اژدهایبالا طلای حقیقی رو بهمخیلی بگو. اگه نگی، میمیری.»
«یاروی روانی!»
اژدهای آبیهمه خندید و دندانهایشاستقبال را نشان داد.
«تو از مرز رد شدی ودرصد به قبیله اژدها حمله کردی. بعداًاستقبال که برای زندگیت التماس نمیکنی، نه؟»
دئوس دوباره دهان باز کرد.
«پرسیدم، برای دیدناست اژدهای طلای حقیقیشونهای باید کجا برم؟»
«بمیر!»
اژدهای آبی پنجههای تیزش رامحدوده تاب داد و به قصدذوق له کردن سر دئوس حمله کرد.
آن جانور کوچکچهارمیها قرار بود مثل یکشدن مگس بترکد و بمیرد!
دستم را به آرامی بالا آوردم وانداخت در دل خودم را مسخره کردم کهبتونه چرا برای چنین دشمن بیارزشی اینقدر عصبانی شدهام.
اما دشمنی کهذوق به شکل انسان بود،بعدش هنوز آنجا ایستاده بود.
او با چهرهای بیاحساس سرش رادرصد بالا آورد، گویی هیچ دلیلی وجوداستقبال نداشت که از چنین حملهای هیجانزده شود.
«جانور گنده، توچهارمیها آخرین شانست روجنگجو از دست دادی.»
مرد دستش را بالا آورد.
اژدهای آبی توسط انرژی سیاهیاستقبال که از دست او ساطعاست میشد، مولکول به مولکول متلاشی شد.
چند تکه گوشت باقیمانده نیز پودر شدند و بویهمه غلیظ پوسیدگی در هوا پخش شد. مرد دوباره دردنیا جستجوی اژدهای بعدی، به اعماق قلمرو یشم آبی قدم گذاشت.