چپتر 190: ۴۳. تصمیم به جنگ. (۴)
0لکسیا ناخودآگاه بهزانوهایش آن صدای باوقارمقرب اما مهربان گوش سپرد.
— بیا اینجا.
با شنیدن صدایی کهخورد شبیه یک توهم شنیداریفرشته بود، به اطرافم نگاه کردم.
این صدا از کجا میآید؟
شاید صدای روحی بود که میخواستمقرب بدنش را تسخیر کند، اما لکسیازندگیام چارهای جز دنبال کردن آن نداشت.
حتی بعد از پایینافتاد رفتن از پلهها همچرا صدای احضار قطع نشد.
صدا از بیرون میآمد.
درِ حیاطبالا پشتی رادیدم باز کرد.
با اینکه مشخص بود مدتیفرشته از طلوع خورشید گذشته، اماافسردهای حیاط پشتی تاریکِ تاریک بود.
وقتی سرم را بالا آوردم ومقرب به خورشید نگاه کردم، دیدم کهزندگیام چیزی در حال بلعیدن خورشید است.
سرمایی در تمام بدنم پیچید.
لباس خوابم را مرتبدیدم کردم و به اعماقاست حیاط پشتی قدم گذاشتم.
درختانی که بهطور نامنظمافتاد رشد کرده بودند، حسچرا دیوارهای یک هزارتو را میدادند.
در انتهایروی مسیر، درختی درفرشته حال سوختن بود.
نه، دقیقتر بگویم، شعلهور بود.
با وجود زبانههای آتش،دیدم شاخهها هنوز جوانههای سبزاست روشن و زندهای داشتند.
— لکسیا.
«شما کی هستید؟»
— من اربابحرفهای پیروزی و صاحبزانوهایش شمشیر شعله فلامبه هستم.
لکسیا از حرفهایآوردم او جا خوردحال و روی زانوهایش افتاد.
«فرشته مقرب، میکائیل.»
— چرا اینجا اینقدر افسردهای؟
«انگیزه زندگیام را از دست دادهام.زانوهایش هر چیزی که برایش تلاش کردم، حالاافسردهای کاملاً پوچ و بیمعنی به نظر میرسد.»
— به خاطر زکه است؟
«شما هیچی نمیدونید.»
— در این صورت، فقط رومقرب به جلو حرکت کن. او اکنونزندگیام در آستانه سقوط به ورطهای بیانتهاست.
لکسیا باهستم تعجب بهخورد شعلهها نگاه کرد.
«منظورتون از این حرف چیه؟»
— اگر او واقعاًافتاد در کنار شیاطین بایستد، بشریتاینقدر در نهایت نابود خواهد شد.
«این غیرممکنه.روی زکه... پسرافتاد درستکاری بود.»
— ایمانهستم تو، او راروی نجات خواهد داد.
«دارید میگیدبالا که قراره زکهچیزی رو نجات بدید؟»
— برو. نباید اینجا بمانی.
شعلهها مرا در بر گرفتند.فرشته لکسیا که وحشت کرده بود،افسردهای دستهایش را به هم فشرد.
و بعد بیدار شدم.
لکسیا در حالی که رویاییچیزی به این وضوح را به یادبدنم میآورد، در تختش از خواب پرید.
در همانروی لحظه، خدمتکاری سراسیمهفرشته وارد اتاق شد.
«بانوی من! اتفاق بزرگی افتاده.»
«چرا اینقدر شلوغش میکنی؟»
«مهمانی از سونگهوانگچونگ آمده!دیدم شنیدم چیزی آورده که بایدسرمایی شخصاً به شما تحویل بدهد.»
یک عصای سفیدِ خالصافتاد بود. آنها میگفتند... که آناینقدر عصا، همان عصای نابودی است.
اوایل صبح، در تراسی کهفرشته به حیاط پشتی کاخ مشرف بود،انگیزه رگین به دوردستها خیره شده بود.
قاره خوزههستم تغییرات فصلیخورد چندانی نداشت.
تفاوت بین زمستان و تابستانچیزی نهایتاً در حد پوشیدن یاتمام نپوشیدن یک لایه لباس اضافه بود.
با این حال، درافتاد این فصل از سال، هوااینقدر هنگام سحر حسابی سوز داشت.
گرمایی که از بالاتنه برهنهامفرشته ساطع میشد، با هوای صبحگاهی برخوردانگیزه میکرد و به بخار تبدیل میشد.
بدنش پوشیده از زخم بود.
با اینکه فقط پانزده سال داشت، سطح مهارتی که به آن دست یافته بود، فراتر از توان هر جنگجوی رتبه D بود.
معلمانش، کادنزا و اوریدون، سختگیر بودند. از ترسچرا اینکه مبادا او هم مثل زکه مسیر اشتباهی راحالا در پیش بگیرد، با رگین بسیار سختگیرانهتر رفتار میکردند.
دستی سفید و لطیفافتاد از کنار رگین گذشت واینقدر روی قفسه سینهاش کشیده شد.
«بیدار شدی؟»
زنی برهنه ازآوردم پشت او راحال در آغوش گرفت.
«اوهوم.»
با وجود آغوش گرمافتاد و لطیف زن، رگین فقطاینقدر به روبهرو خیره مانده بود.
«این جای خراشحرفهای پنجههای اژدها نیست؟زانوهایش کار سهیروآ بود؟»
«کار هونگ اوک-یونگآوردم بود. اژدهایی که مریضبلعیدن و دیوانه شده بود.»
«دو شهر را به آتشفرشته کشید تا اینکه با من روبهروانگیزه شد. و همونجا کارش تموم شد.»
«من قرار نیستزانوهایش به دست چیزی مثلمیکائیل یه اژدها کشته بشم.»
«...باید برم، مگه نه؟»
رگین بهبالا این سوالدیدم پاسخی نداد.
نه به خاطر اینکه مغرورفرشته بود. جوابش آنقدر واضح بودافسردهای که اصلاً نیازی به گفتن نمیدید.
من برایروی رسیدن به چنینفرشته روزی زندگی کردهام.
تا خواهرم سیگنیحرفهای را از چنگزانوهایش زکه نجات دهم.
«شنیدم بابالا یه فرشتهدیدم ملاقات کردی؟»
«اسکاتیل.»
«برکت وروی موهبت اون همراهتفرشته خواهد بود، درسته؟»
رگین دستشهستم را رویخورد نردهها فشرد.
«من با دستهای خودم قدرتچیزی رو به دست میارم. مهمتمام نیست زکه چقدر قوی شده باشه...»
«ترسناکه.»
رگین سرش رازانوهایش چرخاند و بهمقرب ملکه آپریل نگاه کرد.
چشمانش ترسناک بود. رگین با چشمانی که ازفرشته جنون لبریز شده بود، آپریل را از خوددست جدا کرد و او را به عقب هل داد.
رگین در حالی که بهچیزی ملکهای که روی زمین افتادهتمام بود نگاه میکرد، فریاد زد:
«من اصلاً نمیدونم ترس چیه! یه قهرمانمیکائیل همچین موجودیه. وقتی حتی از ارباب شیاطیندادهام هم نمیترسم، چرا باید از زکه بترسم؟»
آپریل روی زمین خزید،افتاد زانوی رگین را بغلچرا کرد و التماس کرد.
«متأسفم. منِ حقیر جرئت کردم حرفزانوهایش گستاخانهای بهت بزنم. لطفاً روی مناینقدر تف بنداز. لطفاً منو شلاق بزن.»
رگین بابالا تحقیر بهدیدم معشوقهاش نگاه کرد.
شاید این فقط یکافتاد نقشآفرینی بود که بهخوبیچرا با وضعیتشان همخوانی داشت.
ملکه آپریل و جنگجو رگین؛فرشته هر دو در سنین جوانیافسردهای عقلشان را از دست داده بودند.
آنها با لگدمال کردن و لگدمال شدن بهفرشته دنبال ثبات روانی میگشتند. از این نوع رابطهدست خوششان میآمد، برای همین به معشوقه هم تبدیل شدند.
چشمان رگین سرخ شد.
ناگهان بغضشروی ترکید وافتاد زیر گریه زد.
آپریل را که در پاهایش التماس میکرد درچرا آغوش گرفت. او را به سینه پهن خودتلاش فشرد و با بازوان قدرتمندش حصاری دورش کشید.
آپریل در حالیحرفهای که او رازانوهایش بغل کرده بود، گفت:
«باید زنده برگردی.»
«یه جنگجوروی تو نبردافتاد نهایی میمیره.»
«این نبرد نهاییزانوهایش نیست. تو هممقرب آخرین قهرمان نیستی. پس...»
«من سیگنی رو برمیگردونم. لطفاً.»
«آره. تو میتونی.»
«برمیگردم.»
«منتظرت میمونم. برای همیشه.»
«نمیتونم باور کنم که ملکه قراره تنها منتظر کسیمقرب بمونه که دیگه برنمیگرده. این اجازه رو نداری. بایدبرایش بچهای به دنیا بیاری که وارث تاج و تخت بشه.»
آپریل دربالا آغوش اودیدم لبخندی زد.
«اگه بحث بچهست،زانوهایش من همین الانشمقرب هم یکی دارم.»
رگین با چهرهایزانوهایش غافلگیرشده دوباره بهمقرب او نگاه کرد.
«اما این بچه... ممکنهخورد نام خانوادگی هولی جیدفرشته رو به ارث ببره.»
نتوانست چهرهی بهتزدهاشآوردم را پنهان کند.حال از طرفی، ترسیده بود.
او ملکهروی را باردارافتاد کرده بود.
نه شوهرش، بلکه خودش.
«من قطعاً زنده برمیگردم.»
ملکه آپریلبالا پیشانیاش را رویچیزی سینه رگین گذاشت.
«وقتی برگردی، پادشاه ورده میشی.»
«هه. به عنوان همسرافتاد سلطنتی، ازت محافظت میکنم. راستش...اینقدر من آدم ترسوییم. اما حالا...»
«قهرمان، ازهستم این دنیاخورد محافظت کن.»
«بله، اعلیحضرت.»
لبهای رگین بهزانوهایش آرامی پیشانی ملکهمقرب را لمس کرد.
حتی در این گیرودار کهفرشته انسانها سخت مشغول بودند، دئوس باانگیزه خیال راحت در حال استراحت بود.
«آنسوی افق بازحرفهای هم خشکی هست.زانوهایش ماجراجوها، چرا اینجا ماندهاید!»
یولگئوم پرسید: «بازآوردم داری ادای چهحال کسی را درمیآوری؟»
«یک پیشگام.»
یولگئوم گفت: «اگهزانوهایش وقت اضافه داری،مقرب اینجا یه چاله بکن.»
«چقدر؟»
«حدود ۵۰ متر.آوردم به نظر میاد اینجابلعیدن رانش زمین اتفاق افتاده.»
«نمونهبرداری ازروی سطح زمینافتاد فایدهای نداره.»
با حرف یولگئوم، دئوسافتاد یک سکه را باچرا ضربه در زمین فرو کرد.
موج شوک ایجاد شده،خورد چالهای به عمق دههافرشته متر در زمین باز کرد.
یولگئوم یک دستگاه بازرسی را که بهبلعیدن نخی بلند وصل بود، فرستاد داخل چاله؛ چالهایمرتب که فقط به اندازه یک مشت جا داشت.
یولگئوم دستگاه را دوبارهافتاد بالا کشید و اعدادچرا را روی کاغذ یادداشت کرد.
«چطوره؟»
«خوبه. راستش روحرفهای بخوای، برای زندگیزانوهایش آدما کاملاً مناسبه.»
«پس اینبالا دشت همدیدم جزو زمینهای منه.»
«اصلاً میدونی اینجازانوهایش چقدر با دنیایمقرب شیاطین فاصله داره؟»
«حدود ۱۰ هزار کیلومتر؟»
«دقیقاً. زمینی باحرفهای این همه فاصلهزانوهایش به چه دردت میخوره؟»
«میفروشمش به آدما. حتی اگه برای هر متراست مربع فقط یه سکه بگیرم، اونقدر پول درمیارماعماق که تا چند نسل بعدم راحت زندگی کنن.»
«هی، دیگه حرفیزانوهایش برای این خلاقیتهایمقرب بیپایان و احمقانهت ندارم.»
دنیا هنوزروی پر ازافتاد هیولاهای ماگوورت بود.
میگفتند حیواناتی که در گذشتهروی زندگی میکردند، برای مقاومت در برابرچرا سم ماگوورت جثهشان را بزرگتر کردهاند.
وقتی یک تمساح غولپیکر ۱۵چیزی متری از کنارمان رد شد،تمام فکر کردم شاید نوعی اژدها باشد.
«یولگئوم.»
«چته؟ چراروی اسم همهافتاد رو صدا میزنی؟»
«میخواستم یههستم سؤال جدیخورد ازت بپرسم.»
«چی؟»
«واقعاً... الانروی میشه اینجاافتاد زندگی کرد؟»
«آره. فکر کنم بشه. اگهفرشته تو همچین جایی زندگی کنی...افسردهای نه، اگه بحث سم ماگوورت باشه...»
«میتونی ازهستم کلماتی استفاده کنیروی که برات آشناترن.»
«بستگی به منطقه داره. تو این ناحیه، چون خاکسرمایی سطح زمین با رانش پوشیده شده، دوز تشعشعات رویگذاشتم سطح خیلی پایینه. این مقدار تقریباً در حد تشعشعات طبیعیه.»
«یعنی میتونم اینجا زندگی کنم؟»
«دقیقاً.»
حالت چهرههستم دئوس کمکمخورد جدی شد.
«چرا یهوبالا اینقدر فازدیدم سنگین برداشتی؟»
«...حالا دیگهروی عصر هرجومرجافتاد به پایان میرسه.»
«یهویی...»
«خودتو به اون راهخورد نزن. اتفاقاً تو بایدفرشته بهتر از هر کسی بدونی.»
دئوس به اطراف نگاهی انداخت.
کوههایی که مثل شمشیر درفرشته دوردست قد کشیده بودند، کلاههایافسردهای سفیدی از برف به سر داشتند.
آبِ ناشی از ذوب شدن برفهامقرب صدها کیلومتر جریان پیدا کرده وزندگیام در اینجا یک تالاب وسیع ساخته بود.
حیوانات فراوانهستم بودند و طبیعتروی حسابی پربار بود.
حتی قاره خوزه دردیدم مقایسه با اینجا، یکاست بیابان برهوت به حساب میآمد.
از پایان عصر طلایی، عصرفرشته نقرهای قرن بیستم و ۶۶۶افسردهای قرن از عصر هرجومرج گذشته بود.
به نظر میرسید حدود ۷۰۰ قرنمقرب گذشته باشد، چرا که بین هرزندگیام عصر، دوران تاریکی نیز وجود داشته است.
۷۰ هزار سال.
طبیعت که از دستاندازی انسانهاچیزی در امان مانده بود، کاملاًتمام به حالت اولیهاش بازگشته بود.
اصلاً قابل مقایسه با قاره خوزه نبود؛میکائیل جایی که بیشتر مواد مغذی خاک سطحیاش بهبرایش خاطر کشتوزرع مداوم انسانها از بین رفته بود.
«این دنیا به هم ریختهست.»
«باز رفتی سر همون بحث؟»
«فکر کنم تازه فهمیدم. کجاشچیزی به هم ریخته؟ آدما بیشتمام از حد تحت محافظت هستن.»
با شنیدن کلمه «محافظتافتاد بیش از حد»، چهرهچرا یولگئوم در هم رفت.
«جواب درست همینه.»
«داری درهستم مورد چیخورد حرف میزنی؟»
«اربابای اینبالا دنیا آدمادیدم هستن، مگه نه؟»
«درسته کهروی اونا سوگلیهایافتاد خدا هستن.»
«نه، این چیزی نیست که بشه فقطمیکائیل با کلمه سوگلی سرهمبندیش کرد. برعکس، ایندادهام دنیا اصلاً برای آدما به وجود اومده.»
«خدا برایهستم شما شیاطینخورد هم خداست.»
«احتمالاً همینطوره. چون ما هم مخلوقات اونیم. اگه بخوام دقیقتر بگم، شیاطین جهشیافتههاییلباس هستن که تو عصر نقرهای توسط آدما تو آزمایشگاهها ساخته شدن، اما از اونجاییمیدادند که همه چیز با دم مسیحایی خدا به وجود میاد، ما هم مخلوقات خداییم.»
رؤیایی که بائکهو، یکی از چهارمقرب خدای مرگ، به صورت گذرا نشانزندگیام داده بود، در مورد هویت شیاطین بود.
در موردروی اژدهایان همافتاد همینطور بود.
همهشان موجودات مصنوعیای بودندخورد که با یک هدففرشته خاص متولد شده بودند.
به اژدها قدرت ویژهای داده شده بود تا آداپا، جد غولها را شکار کند. شیاطین،مرتب کایمراهایی بودند که توسط انسانها برای اهداف خودشان ترکیب و ساخته شده بودند و چهاردرختی خدای مرگ هم جانوران مصنوعی خاصی بودند که توسط خدا برای نابودی بشریت خلق شده بودند.
«کسی که عصرزانوهایش طلایی رو نابودمقرب کرد... تو بودی، یولگئوم؟»
«چرا باید همچین کاری...»
«احتمالاً خواست خودت نبوده. تو رهبر فرشتهها بودی و فقط فرشته قدرتمندی مثل تو میتونستزندگیام بشریت رو که شروع به به چالش کشیدن خدا کرده بود، کنترل کنه. شاید تنها نبودی،فقط اما احتمالاً مسئولیت اصلی با تو بوده. برای همین، حتماً تبدیل به اژدهای طلای حقیقی شدی.»
دئوس در حالی کهدیدم به دهان بسته یولگئوم نگاهسرمایی میکرد، به حرفش ادامه داد.
«حتماً لوسیفر، فرشتهی سیاهبال، کسی بوده که عصر نقرهای رو نابود کرده. وضعیت دقیقاً مثل زمان پایان عصر طلایی بوده.بیمعنی زیادهروی آدما از حد گذشت و شروع کردن به استفاده از قدرتی که اونا رو به مرز خودنابودی کشوند. تو عصراگر طلایی، ستاره ماگوورت باعثش شد، اما تو عصر نقرهای، این یه جادوی قدرتمند بود که از طرف خدا بهشون داده شد.»
دئوس انرژی شیطانی را در کف دستش احضارچرا کرد. انرژی به شکل یک مهره کوچک درآمدتلاش و شروع به چرخیدن کرد تا یک گرداب بسازد.
«اگه خوب بهش فکر کنی، این قدرت همون جادوئه. حالا رنگش میخواد سیاه باشه،انگیزه سفید، آبی یا زرد؛ جادو، جادوئه. لوسیفر از جانوران شیطانی برای نابودی آدما استفادههیچی کرد و تبدیل به خدای جانوران شیطانی شد. این همون دنیای شیاطین و خود شیاطینه.»
یولگئوم گفت: «پس وقتی داشتی مثل احمقهابلعیدن تو دشتها ول میگشتی و اینور وخوابم اونور میدویدی، به این چیزا فکر میکردی.»
«راستش یکم گیج شدهافتاد بودم. ولی از اینکهچرا چیزای جدیدی یاد گرفتم، خوشحالم.»