---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 331: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 331: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۷۵. بیداری گیلگمش (۲)

نزار با اون نانوماشین‌های روی اعصابش‌بده​ بدنش رو ترمیم کرد و دوباره شروع‌حرکات​ کرد به تولید نیروی رعد و برق.

همون موقع، نور‌هاله​ بابل کم‌کم شروع‌خودش​ کرد به محو شدن.

شمارش معکوس شروع شده بود.

بیست ثانیه دیگه، اون‌جای​ انرژی پنج‌رنگی که زکه رو‌نخورده​ گیر انداخته بود ناپدید می‌شد.

راستش رو‌طول​ بخواید، یه کم‌کشت​ استرس گرفته بودم.

نزار با تمام‌هاله​ زوری که داشت‌خودش​ به زکه فشار می‌آورد.

چکش خدای رعد و دستبند قادر‌بده​ مطلق حجم وحشتناکی از رعد و‌حملات​ برق رو به اطراف شلیک می‌کردن.

عملاً جای سالمی‌عملاً​ نمونده بود که‌نمونده​ صاعقه بهش نخورده باشه.

اما حتی تو اون طوفان‌کشت​ وحشتناک رعد و برق هم، زکه‌جلوی​ با بیشترین بازدهی ممکن حرکت می‌کرد.

بدنش رو پشت سپر قایم کرده بود‌عقب​ و با ضربات کوتاه و ترکیبی از‌می‌دونست​ حمله و دفاع، پایین‌تنه نزار رو فلج می‌کرد.

نزار عربده کشید.

وقتی دید نقشه‌هاش اون‌طور‌جای​ که می‌خواد پیش نمیره،‌بهش​ از عصبانیت منفجر شد.

همون لحظه بود.

شمشیر زکه یهو‌هاله​ کش اومد و گردن‌عقب​ نزار رو نشونه گرفت.

نور هاله بود که می‌درخشید.

نزار سریع خودش رو کشید عقب. اگه سرش قطع‌نخورده​ می‌شد، ترمیم فوری غیرممکن بود. خدا می‌دونست چقدر طول می‌کشید‌می‌کرد​ تا سلول‌ها رو دوباره کشت بده و بدنش رو برگردونه.

وقتی نزار یهو خودش‌سلول‌ها​ رو به عقب پرت‌پرت​ کرد، دست‌هاش اومدن جلوی بدنش.

تمام حملات و حرکات زکه‌سریع​ تا الان، دقیقاً برای همین‌قطع​ یک لحظه طراحی شده بود.

مسیر شمشیرش‌طول​ تو هوا‌سلول‌ها​ تغییر کرد

و دست‌می‌کردن​ نزار رو‌جای​ قطع کرد.

نزار از درد فریاد کشید.

نزار دست چپش رو دراز‌سریع​ کرد و مچ دست راستش رو‌فوری​ که تو هوا معلق بود چسبید.

یه دستبند‌طول​ نقره‌ای تو چشم‌های‌کشت​ نزار برق زد.

اون بدن فرشته مقرب هامیل‌سالمی​ بود که مثل یه آویز‌باشه​ تزئینی بهش وصل شده بود.

زکه بدن‌طول​ هامیل رو‌سلول‌ها​ رو هوا قاپید.

و بعد با تمام‌می‌درخشید​ قدرت به سمت مخالف جایی‌سرش​ که نزار بود هُلش داد.

آواتار هامیل که داشت‌سلول‌ها​ میدون جنگ رو تماشا‌پرت​ می‌کرد، به بدنش برگشت و

با نور مقدس خدا،‌جای​ دوباره به عنوان یه‌بهش​ فرشته مقرب زنده شد.

هامیل که تازه بدنش رو پس گرفته بود، قبل‌دست‌هاش​ از اینکه حتی زکه بتونه یه تشکر خشک و‌طراحی​ خالی بکنه، یه برکت مقدس تو بدن زکه دمید.

بدن جنگجو دقیقاً‌هاله​ برای دریافت محافظت‌خودش​ فرشته بهینه‌سازی شده بود.

از طرفی، ظرفیت زکه اون‌قدر بزرگ‌بده​ بود که بتونه تمام قدرت الهی‌حملات​ فرشته مقرب رو تو خودش جا بده.

زکه که حالا تا خرخره پر‌نمونده​ از قدرت و انرژی شده بود،‌حتی​ نیشخندی زد و به نزار نگاه کرد.

«حالا ورق برگشت. نزار،‌سلول‌ها​ خدمتکار نزار. برو یه فکری‌دست‌هاش​ به حال جایگاه اصلیت بکن.»

گوشه‌های لب‌گرفت​ نزار به‌می‌درخشید​ وضوح سفت شد.

«چاره‌ای ندارم جز اینکه اعتراف کنم. این‌برگردونه​ حقیقت رو که تو با تمام اون‌الان​ آشغال‌های بی‌ارزشی که تو دنیا ریختن فرق داری.»

نزار مچ دست چپش رو گذاشت‌نمونده​ سر جاش. استخون‌ها به هم وصل‌حتی​ شدن و گوشت دوباره حجم گرفت.

«تو بارها و بارها از محدودیت‌های انسانی عبور کردی. اگه این‌طوره، کاملاً طبیعیه که‌الان​ ذهنیت درستی هم داشته باشی. ظرفیتی که داری رو بپذیر. دیگه بخشی از اون‌معلق​ فیلبو باقی نمون. زیگ ون بیچ. ازت دعوت می‌کنم با من به دنیای خدا بیای.»

«این تویی که ظرفیتت رو اشتباه گرفتی،‌عقب​ نه من. فقط چون قدرت زیادی داری، بقیه‌چقدر​ رو له می‌کنی. مغزت حسابی تاب برداشته، نه؟»

«چطور می‌تونیم تک‌تک این آدم‌های معمولی و پیش‌پاافتاده رو با آدم‌های بااستعداد مقایسه کنیم؟ اونا فقط ابزارن.‌همین​ این آدم‌های متفرقه چه سودی برای بشریت داشتن؟ از لحظه تولد تا لحظه مرگ، آیا چیزی جز مصرف‌هامیل​ کردن پنج احساس و هفت هیجان تولید کردن؟ وجود نداره. هیچی نیست. از لحظه تولد تا لحظه مرگ،

تنها کاری که می‌کنن اینه که بخورن، ببلعن‌بهش​ و دفع کنن.» نزار دستش رو بالا آورد‌بازدهی​ و دستبند قادر مطلق رو روی اون قرار داد.

«به این قدرت نگاه کن. و به توانایی‌هایی که به دست آوردی نگاهی بنداز. می‌خوای بگی آدم‌های معمولی می‌تونن همچین‌شمشیرش​ کار عظیمی رو انجام بدن؟ هزاران جنگجو هنوز دارن با هم رقابت می‌کنن. بین اون آدم‌های متفرقه، کس دیگه‌ای هم‌قاپید​ هست که به سطح تو رسیده باشه؟ چون هیچی نبودن، آیا فقط تو چرخه‌ی سرنوشت نخوردن، ننوشیدن و دفع نکردن؟»

زکه یه آه کوتاه کشید.

«این دیگه خیلی‌می‌کشید​ افراطی نیست؟ بدون‌بده​ کفاش‌های تو خیابون،

کفش‌های همه پاره، خراب و کثیف می‌شد. اون نابغه‌هایی که ازشون حرف می‌زنی شاید هیچ‌وقت نتونن نوآوری کنن چون نگران کفش‌های کثیفشونن. یا شاید استعداد فوق‌العاده‌شون رو فقط حروم ساختن‌فلج​ کفش‌هایی کنن که تا ابد برق می‌زنه. همه‌چیز تو این دنیا مثل برش شمشیر سیاه و سفید نیست. اگه خیلی از من باهوش‌تری و خیلی بیشتر عمر کردی، باید اینو‌می‌دونست​ بدونی. نکنه فقط داری چشم‌هات رو رو حقیقت می‌بندی؟ داری به خواسته‌هات وفادار می‌مونی؟ نکنه فقط داری روش ماله می‌کشی چون می‌دونی زندگی کردن تو هوس و طمع چقدر زشته؟»

«من فقط به یه حقیقت رسیدم. وقتی تمام بشریت به یه نابغه خدمت کنه، بشریت با سرعت برق تکامل پیدا‌شمشیرش​ می‌کنه. وقتی مساوات‌طلبیِ کورکورانه دنیا رو گرفت، بشریت همیشه پسرفت کرد. تمام انسان‌ها ملوان‌هایی هستن که به سمت یه هدف‌قاپید​ پارو می‌زنن: تکامل کامل. فقط نابغه‌های انتخاب‌شده می‌تونن مسیر رو تشخیص بدن. دنیایی که توش برده‌ها نوبتی کاپیتان بشن، خودِ جهنمه.»

«حالا اگه‌گرفت​ تکامل پیدا‌می‌درخشید​ کنی خوشحال میشی؟»

«منظورت چیه؟»

«هم تو عصر‌عملاً​ طلایی و هم‌نمونده​ تو عصر نقره‌ای،

بشریت همون‌طور که تو گفتی رو به جلو حرکت کرد. اما فقط‌حملات​ تو عرض چند هزار سال نابود شد. الان هم همون‌طوره. تو با‌درد​ ده‌ها هزار سال خرد و قدرت، آخرش باعث شدی آدم‌های بی‌شماری بدبخت بشن.»

«خوشبختی و بدبختی فقط مفاهیم انتزاعی‌ان. اگه درباره مدت زمان بقا به عنوان یه گونه حرف‌طول​ بزنیم قانع‌کننده‌تره. کاملاً واضحه، عصر هرج و مرجی که الان دارید توش زندگی می‌کنید، طولانی‌ترین زمانیه که‌مسیر​ بشریت تونسته زنده بمونه. اما اینم فقط تا حدودی مدیریت شده بود. این هنرِ خود انسان‌ها نبود.»

نزار یه لحظه‌می‌کشید​ مکث کرد و‌بده​ دوباره به حرف اومد.

«مشخصاً، عصری که من توش زندگی می‌کردم نابود شد. اما دلیلش این بود که بچه‌هام، که از من پست‌تر بودن، بهم خیانت کردن. اگه‌ضربات​ من همچنان اون بالا می‌ایستادم و مسیر رو نشون می‌دادم، بشریت از خدایان و فرشته‌ها جلو می‌زد و می‌شد تنها مدیر این دنیا. اینکه من‌هاله​ خدای یه دنیای جدید بشم، آخرین تکاملیه که بشریت می‌تونه بهش برسه. من می‌تونم. ما می‌تونیم این دنیا رو تو یه مسیر بی‌نقص تکامل بدیم.»

«این مجاز نیست.»

«چرا؟»

«چون این دنیا مال تو نیست. توجهی که ازش حرف می‌زنی فقط خودت رو راضی می‌کنه. بین موجودات بی‌شماری که این دنیا رو می‌سازن، خیلی‌ها هستن که افکار کاملاً متفاوتی‌نقره‌ای​ با تو دارن. منم همین‌طور. من آدم‌ها رو به برتر و پست‌تر تقسیم نمی‌کنم. من فقط دوست دارم آدم‌ها جلوی دکه غذای کوچیکم بشینن، لبخند بزنن و درباره اتفاقات اون‌تشکر​ روزشون حرف بزنن. من همیشه به شادی اونا وقتی که کمی مست هستن و می‌خندن و حرف می‌زنن حسادت می‌کنم. وقتی می‌گی اینا ارزشی نداره، هیچ‌وقت نمی‌تونم باهات موافق باشم.»

«این بی‌اهمیته. بشریت‌عملاً​ باید رو به‌نمونده​ جلو حرکت کنه.»

«کجا؟»

«به سمت تکامل کامل.»

«و بعدش چی؟»

«منظورت چیه؟»

«وقتی به اون تکامل‌سلول‌ها​ کاملی که ازش حرف می‌زنی‌دست‌هاش​ برسیم، بشریت قراره کجا بره؟»

«اون...»

«تو حتی‌طول​ نمی‌دونی بعدش‌سلول‌ها​ چه اتفاقی می‌افته.»

«وقتی بهش برسیم می‌فهمی.»

«تو حتی نمی‌دونی چیزی که داری ازش بالا می‌ری قله کوهه یا ساحل‌حرکات​ دریا، پس چرا فقط همین‌طوری داری تو اون مسیر می‌دوی؟ نمی‌دونم که آیا‌چپش​ می‌تونی سریع‌تر از همه بدوی یا نه، اما آیا واقعاً این مسیر درستیه؟»

«بعد از‌گرفت​ تکامل کامل، فقط‌سریع​ باید زندگی کرد.»

«من همین الانش هم می‌تونم گلیمم رو از آب بیرون‌اومدن​ بکشم. همه دارن همین کار رو می‌کنن. حالا چه لنگ‌شمشیرش​ بزنن، چه پرواز کنن. همه دارن همون‌جوری خوب زندگی می‌کنن.»

«این یعنی بی‌اهمیته!»

«این فقط نظر توئه.»

«این‌طور نیست! این...»

«یه خط موازی. برای هر موجود زنده‌ای یه خط موازی وجود داره. این‌حرکات​ شروع و پایان همه مشکلاته. "چون من درست می‌گم، بقیه اشتباه می‌کنن." این‌چپش​ چیزیه که تو می‌گی. این همون چیزیه که دنیا بهش می‌گه "حق‌به‌جانب بودن".»

«من حقیقت رو می‌دونم.»

«پس جوابم رو‌می‌کشید​ بده. نژاد بشرِ تکامل‌یافته‌برگردونه​ بعدش باید کجا بره؟»

«اون...»

«حتماً تو این دنیا کسی هست که این رو بدونه. ما بهش می‌گیم خدا. در نهایت، پیروی از خدا یعنی همین. تو‌تغییر​ خیلی راحت خدا رو انکار می‌کنی... اما این برتری تو رو ثابت نمی‌کنه. می‌خوای خدا بشی؟ پس اول برو اونجا و برگرد.‌مخالف​ برو ببین فراتر از اون انسان کاملی که ازش حرف می‌زنی چه چیزی وجود داره. اگه اونجا خدایی نبود، می‌تونی خودت خدا بشی.»

نزار زبونش بند‌عملاً​ اومده بود. نگاهش‌نمونده​ در هم گره خورد.

بحث کردن با‌می‌کشید​ زکه فقط وقت‌بده​ تلف کردن بود.

به‌زودی گیلگمش متولد می‌شه.

اگه اون اینجا بود،‌سلول‌ها​ این نقطه ضعف موقت‌پرت​ می‌تونست کاملاً برعکس بشه.

این گیلگمش بود که‌جای​ از همون اول دئوس رو‌نخورده​ هدف خودش قرار داده بود.

دلیلی برای ترسیدن از‌سلول‌ها​ کسی مثل زکه که‌پرت​ فقط زیردست دئوسه وجود نداشت.

با این حال، افکارم با‌سریع​ موضوعی که در آخر مکالمه‌قطع​ با زکه پیش اومد، پیچیده شد.

یک انسان کامل.

و فراتر از اون.

من می‌خوام خدا بشم. دلم می‌خواست یه‌برگردونه​ مشت بکوبم تو صورت اون موجود مغروری‌الان​ که از دور داشت منو تحقیر می‌کرد.

اما...

بعدش باید چیکار کنم؟

البته، فکر می‌کردم بعد از اینکه خدا‌صاعقه​ بشم، مسیر متفاوتی رو می‌بینم. اما فقط‌وحشتناک​ به خاطر اینکه نمی‌دونی بعدش چه خبره...

این یعنی‌طول​ صلاحیت خدا‌سلول‌ها​ شدن رو نداری؟

«تمام پردازش‌های گیلگمش‌هاله​ کامل شده. می‌خواید تأیید‌عقب​ نهایی رو صادر کنید؟»

«آمیتیس هستم.»

«لطفاً صحبت کنید، پادشاه بزرگ.»

«تو بهترین مغز الکترونیکی تو این‌بده​ دنیا هستی. تو جواب بده. روزی که‌حرکات​ من خدا بشم، چه نصیحتی بهم می‌کنی؟»

«اعلی‌حضرت.»

«جواب بده.»

«من نمی‌تونم‌می‌کردن​ به این‌جای​ سؤال جواب بدم.»

«چرا؟»

«من نمی‌دونم خدا چیه.‌می‌درخشید​ برای من، نزدیک‌ترین شخص به‌سرش​ خدا شما هستید، پادشاه بزرگ.»

«آخرین تنظیمات گیلگمش...»

ارتباط به‌می‌کردن​ خاطر پارازیت‌جای​ قطع شد.

نزار با تعجب به‌سلول‌ها​ اطرافش نگاه کرد. اینجا‌پرت​ زیگوراتِ سرزمین بابل بود.

امکان نداشت تو همچین فضای مطلقی‌خودش​ چیزی به اسم موج تداخلی وجود‌غیرممکن​ داشته باشه. نه، اصلاً نباید وجود می‌داشت.

آخه چه اتفاقی داره می‌افته؟

زکه در سکوت‌عملاً​ به نزار که گیج‌صاعقه​ شده بود نگاه می‌کرد.

بزرگ‌ترین سلاحش،‌طول​ یعنی بابل‌سلول‌ها​ رو شکسته بود.

فرشته مقرب،‌گرفت​ هامیل هم نجات‌سریع​ پیدا کرده بود.

در واقع، این یه نبردِ پیروز شده‌برگردونه​ بود. حمله کردن به نزار تو این وضعیت،‌دقیقاً​ چیزی جز آزار دادن یه آدم ضعیف نبود.

حالا به نظر‌عملاً​ می‌رسید نزار داره‌نمونده​ به چیزی فکر می‌کنه.

زکه امیدوار بود‌می‌کشید​ که اون به‌بده​ نتیجه درستی رسیده باشه.

به هر‌گرفت​ حال، اون‌می‌درخشید​ خدمتکارش بود.

اما این فرصت‌می‌کشید​ برای فکر کردن‌بده​ زیاد طول نکشید.

زکه سرش‌می‌کردن​ رو به‌جای​ سمت سقف چرخوند.

ناگهان دئوس ظاهر شد. به نظر‌بده​ می‌رسید از یه دروازه انتقال بیرون‌حملات​ اومده باشه. بعد ساعد زکه رو چسبید.

«دنبالم بیا. اوضاع خیلی خیطه.»

«بله؟»

دئوس با صدای بلندی‌جای​ که حتی هامیل هم‌بهش​ می‌تونست بشنوه داد زد.

«ساندالفون، اون زن‌می‌کشید​ دیوونه می‌خواد مشتری‌بده​ رو نابود کنه!»

دئوس دروازه انتقال رو‌می‌درخشید​ باز کرد و زکه‌اگه​ رو هل داد توش.

آخرین چیزی که بیرون‌سلول‌ها​ از جو مشتری دید،‌پرت​ بال‌های غول‌پیکر هامیل بود.

به نظر می‌رسید داره‌جای​ سعی می‌کنه با بال‌هاش‌بهش​ جلوی خرابی‌های ساندالفون رو بگیره.

جایی که زکه دوباره ظاهر شد، در حالی‌پرت​ که با دست دئوس کشیده می‌شد، مکانی بود که‌همین​ مشتری توش به اندازه یه مشت به نظر می‌رسید.

اونجا یه ستاره‌هاله​ نقره‌ای کوچیک و‌خودش​ نیمه‌ویران وجود داشت.

«اروپا. یکی‌طول​ از چهار‌سلول‌ها​ قمر مشتری.»

«آها!»

«با اینکه اون‌قدر کتکش‌سلول‌ها​ زدم، نتونستم جلوی فعال‌پرت​ شدن جین رو بگیرم.»

«شروع شده؟»

«همین الاناس که شروع بشه.»

«باید متوقفش کنیم.»

«برای همین صدات‌می‌کشید​ کردم دیگه. سعی‌بده​ کن جلوش رو بگیری.»

«پس دئوس چی؟»

«من باید اون زن دیوونه‌ای که‌بده​ جین رو ساخته بگیرم. تظاهر کرد‌حملات​ داره می‌جنگه و بعدش فلنگ رو بست.»

«چطوری می‌خواید بگیرینش؟»

«اگه به داستان‌های قدیمی‌سلول‌ها​ نگاه کنی، جادوگر دیوونه‌پرت​ همیشه کنار پرنسس بوده.»

«آها! یولگئوم!»

«اولین کار‌طول​ اینه که بفهمیم‌کشت​ کجا زندانی شدن.»

«موفق باشید.»

«باشه.»

دئوس ناپدید شد.

زکه به سمت اروپا‌سلول‌ها​ نگاه کرد، در نیمه‌راهِ‌پرت​ بین مشتری و اروپا.

خندید.

«به هر حال،‌می‌کشید​ بازی دادن آدم‌ها‌بده​ همیشه کار سختیه.»

یه سپر دفاعی ایجاد کرد.

خود قمر به یه سلاح‌کشت​ جادویی عظیم تبدیل شده بود‌اومدن​ و داشت انرژی جمع می‌کرد.

انرژی‌ای که تا همین‌جای​ الان جمع شده بود،‌بهش​ برای نابودی مشتری کافی بود.

یه بشکه باروت‌می‌کشید​ گنده که هر لحظه‌برگردونه​ ممکن بود منفجر بشه.

در برابر‌گرفت​ اون، زکه‌می‌درخشید​ لبخندی زد.

ناولها | novelha.net