چپتر 209: ۴۸. دنیا بزرگه و پر از آدمای عوضی (۱)
0حالا دیگه این ترجانسرزنش بود که اختیار دستورکندن دادن به نزار رو داشت.
ترجان که یه بار ازدور نزار رکب خورده بود، سعی میکردزکه با دقت بیشتری زیر نظرش بگیره.
اما نزار قوی بود.
قدرت «چکش خدای رعد» و «دستبند قادر مطلق» تقریباً درهمه حد و اندازهی قدرت گذشتهی دئوس بود. آدمهای زیرزمین همدلیل خیلی وقتها چارهای نداشتن جز اینکه به قدرت نزار تکیه کنن.
به همین خاطر،دادم نزار در نهایت آزادیکلک زیادی به دست آورد.
تازه، نزار همزنده خیلی آروم وزمین بیحاشیه رفتار میکرد.
هیچوقت دعواهای الکی یا همچین چیزایی پیشمیکشتمش نمیاومد. به عنوان یه برده و خدمتکار، وظایفشآزاد رو مو به مو و وفادارانه انجام میداد.
همه دیگه یادشون رفتهبرده بود که این یاروانجام چقدر میتونه خطرناک باشه.
راستش رو بخواید، یه دلیلفکر دیگه هم برای این سراگه به راه شدنِ نزار وجود داشت.
همون لحظهای کهزنده چشمش به «ستونزمین تیفارث» افتاد، کفش برید.
کی فکرش روکلک میکرد که تواگه همچین خرابشدهای گیر بیفتن!
اون بدوننمیاومد شک یهبرده کشتی فضایی بود.
اون تیفارث بود، یکی ازفکر ده سفینهی فضایی عظیمالجثه که تومیکشتمش زمان زنده بودنش دور زمین میچرخیدن.
نزار بعد از اینکه طعمدور قدرت وحشتناک زکه رو چشیده بود،زکه یه کم تو ذوقش خورده بود.
پیش خودش میگفت: «خیلی زودکافی دندون و چنگالم رو نشونپام دادم.» و خودش رو سرزنش میکرد.
با خودش فکر میکرد: «راستش، فکر میکردموفادارانه همون چکش خدای رعد و دستبند قادرچقدر مطلق برای کلک کندن زکه کافی باشه.»
«اگه میکشتمش، اون قرارداد بردگیفکر که دست و پام رواگه بسته بود هم از بین میرفت.»
«وقتی آزاد میشدم، برنامهام این بودزمین که همون تحقیقاتی که تو گذشتهچشیده داشتم رو دوباره از سر بگیرم.»
«خادمان ستارگان رو بسازم تا بهاگه آسمونها حکومت کنن و غولها روبین دوباره احیا کنم تا پادشاهیم کامل بشه.»
«میخواستم بشم خدای یه عصر جدیدوظایفش و از این انسانهای در حدرفته وحشی، به عنوان خدمتکارام استفاده کنم.»
بزرگترین مانع برای رسیدنسرزنش به این رویای ساده،کندن همون قرارداد بردگی لعنتی بود.
«اون دئوس حرومزادهزنده رو نمیشه بهزمین این راحتیها قورت داد.»
خدا میدونه چندکلک بار زیر لباگه بهش فحش داده بود.
اما درست همون موقعی که داشتوظایفش از رسیدن به این رویای دور ویارو دراز ناامید میشد، تیفارث رو پیدا کرد.
«اون عوضیهای بیتمدن. کوتولههای وحشی.»
«به این میگید ستون خدا؟دور جلوش دولا راست میشید ووحشتناک به عنوان خدای محافظتون میپرستیدش؟»
نزار نمیتونستمیکردم پوزخندش روکندن جمع کنه.
«خادمان ستارگان» درعنوان واقع همون ماهوارههایوظایفش مدار پایین بودن.
وقتی داشتن اون بالا دور زمین میچرخیدن،کلک انرژی جمع میکردن و هر وقت از رویبسته زمین فراخوانی میشدن، اون انرژی رو منتقل میکردن.
اگه چکش خدای رعد با استفاده از اختلاف بار الکتریکیوحشتناک تو یه شعاع محدود میتونست صاعقه درست کنه، خادم ستارهدادم میتونست اون رو تا مقیاس کل کرهی زمین بزرگ کنه.
اینطوری سیستم ابری شبکهی عصبیکافی خدای رعد که میتونست آزادانهپام صاعقه احضار کنه، تکمیل میشد.
مشکل اینجا بود کهبرده سطح تمدن تو این دورانمیداد به طرز فاجعهباری پایین بود.
حتی اگه یه خادم ستارهفکر هم میساختن، نمیتونستن اون رواگه تا مدار ماهوارهای بالا بفرستن.
مخصوصاً اینکه باروت تقریباً ممنوع شدهزمین بود. ساختن یه موتور احتراقی باچشیده اصول مشابه اصلاً کار راحتی نبود.
و دقیقاً تو همون لحظهای کهاگه نزار بابت این قضیه حسابی کلافهبین شده بود، این سفینه جلوش سبز شد.
یه سفینهینمیاومد فضایی با طولخدمتکار کلی ۲ کیلومتر.
رفتن به فضا با نیرویفکر موتور؟ واکنش این کار کلاگه شهر رو با خاک یکسان میکرد.
با این حال، این سفینهدور خیلی راحت بین زمین ووحشتناک فضای بیرون رفت و آمد میکرد.
این کار به لطف ذرات نادریاگه ممکن شده بود که بشریت قرنهابین پیش از فضا استخراج کرده بود.
ذراتی که با مادهی تاریک قاطی شده بودن و دقیقاً زمان پیدایش جهان بهچقدر وجود اومده بودن. این ذرات به اندازهی بقیهی مواد تشکیلدهندهی جهان فراوون بودن، اماستون یه ویژگی خاص داشتن که پیدا کردنشون رو تو زمان حال به شدت سخت میکرد.
اسم ایننشون ذره «ضدسرزنش جاذبه» بود.
اونا عناصری بودنزنده که به جای نیرویمیچرخیدن جاذبه، نیروی دافعه داشتن.
دانشمندها تخمین میزدن که تو هموناگه روزهای اولیهی پیدایش جهان، مقدار ذرات دافعهمیرفت دقیقاً با مقدار ذرات جاذبه برابر بوده.
اما خب، به خاطر ماهیتی که داشتن، ذرات دافعهمیداد حالتِ چگالیِ به شدت پایین رو ترجیح میدادن و دربخواید نهایت سرنوشتشون این بود که به فضای بیرون دفع بشن.
با ایننشون وجود، کاملاً ازفکر بین نرفته بودن.
مخصوصاً تو نقاط تعادل گرانشی، مقدار ذرات ضد جاذبه خیلیوحشتناک بیشتر از حد انتظار بود. یه نمونهی بارزش «نقطهی لاگرانژ»دادم بود، همون نقطهی تعادل بین جاذبه و نیروی گریز از مرکز.
بین مادهی تاریک تو فضای بین ستارهای، عناصرقرارداد ضد جاذبهی زیادی وجود داشت، اما چگالیشون اونقدرمیشدم پایین بود که جمعآوریشون رو تقریباً غیرممکن میکرد.
از اونجایی که تو هر کیلومتر مکعبوفادارانه فقط میشد یه دونه هیدروژن ضد جاذبهچقدر پیدا کرد، بازدهی جمعآوریش عملاً صفر بود.
اما خوشبختانه، اون قرنها همونفکر دورانی بود که تمدن بشریاگه داشت تو اوج خودش میدرخشید.
به خاطر رویای سفر به فضا، جنگهای روی زمین تموموحشتناک شده بود و کرهی زمین که حالا زیر پرچم یه اتحادیهیسرزنش واحد دراومده بود، هر روز دستاوردهای تمدنی جدیدی رو خلق میکرد.
ساختن حدود ۱۰ تا موتور پیشراناگه ضد جاذبه با جمعآوری مقدار بسیار کمیمیرفت از این ذرات، واقعاً یه معجزه بود.
بشریت که رویای کاوش توخدمتکار اعماق فضا رو تو سرشهمه داشت، این سفینهها رو ساخت.
روی این سفینههای فضایی عظیم، یه شهر کامل ساخته شدهاگه بود تا انسانها بتونن تو فضا زنده بمونن؛ شهری کهمیشدم شامل گلخانههای بزرگ، کارخونهی تولید پروتئین و البته مناطق مسکونی میشد.
اما این سفرزنده اکتشافی در نهایتزمین با شکست مواجه شد.
با تکنولوژی اون زمان،کندن سفر به سیارههای فراخورشیدیِقرارداد قابل سکونت غیرممکن بود.
باز هم بایدعنوان صدها یا هزارانوظایفش سال صبر میکردن.
دانشمندهایی که اصرار داشتن بایدفکر صبر کرد، در نهایت نتونستناگه عموم مردم رو قانع کنن.
اتحاد بشریت از همبودنش پاشید و یه جنگبعد فرسایشی و خستهکننده شروع شد.
و نزار دقیقاًکلک تو همون دوران دیوانهوارمیکشتمش به دنیا اومده بود.
«من میتونمنمیاومد یه خادمبرده ستاره بسازم!»
نزار در حالی که به ستون تیفارث نگاه میکرد، از اینمیکشتمش موهبت معجزهآسا تو پوست خودش نمیگنجید. اونقدر خوشحال بود که حتیتحقیقاتی داشت خدا رو شکر میکرد؛ همون خدایی که اصلاً بهش اعتقادی نداشت.
نقشههای شیطانی یکیزنده پس از دیگریزمین تو سرش شکل میگرفتن.
«کشتن. قتلعام.میکردم نابود کردنکندن و غارت.»
«اگه جادو رو هم بهخدمتکار دانش علمیم اضافه کنم... خادمهمه ستاره از این هم کاملتر میشه.»
«شبکهی عصبی خدایدادم رعد رو تومیکردم کل دنیا پخش میکنم.»
«داخل اون شبکهیزنده عصبی، دیگه از هیچکسمیچرخیدن و هیچچیز ترسی ندارم.»
«شیطان؟ جنگجو؟ فرشته؟»
«حتی خود خدا!»
نزار سرش رو پایینسرزنش انداخت و برای چندکندن لحظه با خودش ریزریز خندید.
اولین کاری کهزنده باید میکرد، راضیزمین کردن ملکهی تیفارث بود.
ملکه سادهلوح خامِ وعدههایکندن نزار شد؛ وعده اینکهقرارداد برایش یک سلاح قدرتمند میسازد.
با اینکه ترجان از قبل به ملکه هشدار دادهمیداد بود، اما نزار در عوض سعی کرد بینشان تفرقهراستش بیندازد و ادعا کرد که آنها دنبال انحصار قدرت هستند.
ملکه به نزاردادم دستور داد تا سلاحهایشکلک را به نمایش بگذارد.
نزار به این بهانه که برای ساخت سلاحبعد به یک کارگاه نیاز دارد، انباری را کهزود به ستون تیفارث تکیه داده شده بود، اجاره کرد.
چیزی که او آنجاکندن ساخت، یک جور موتورقرارداد احتراق داخلی کوچک بود.
بنزین از زغالسنگ فراوان موجودخدمتکار در زمین استخراج میشد و بهیادشون عنوان سوخت موتورها به کار میرفت.
بعد از آن، او یک زره تقویتشده طراحی کرد که کوتولهها میتوانستند بابردگی استفاده از همان موتور احتراق داخلی سوارش شوند. با ترکیب مهارت و ظرافت کوتولههاخادمان و دانش نزار، نمونه اولیه زره تقویتشده در کمتر از شش ماه تکمیل شد.
ملکه کاملاً راضی بود.
او این زره تقویتشده را «برده فولادی» نامید وبردگی رویای این را در سر میپروراند که نه تنها درگذشته مبارزات، بلکه در استخراج معدن هم از آن استفاده کند.
نزار رئیس بخش مهندسی شد. اندازهوظایفش کارگاه هم چند برابر بزرگتر شدرفته تا بردههای فولادی بیشتری تولید کنند.
تا اینجای کار، هیچکس متوجه نیات واقعی نزار نشده بود. حتی آدمهاییقرارداد مثل ترجان، سادیموس و لاخه هم با وجود اینکه با چشمانی مشکوک بهدوباره نزار نگاه میکردند، باز هم نمیتوانستند تصور کنند چه اتفاقی قرار است بیفتد.
نزار از کارگاه برای تولید بردههای فولادی استفادهبعد میکرد و در همان حال، یک گذرگاه مخفی دردندون پشت آن میساخت تا در آرک تیفارث جستجو کند.
اگر جنگ بین شیاطینکندن و انسانها نبود، شاید تلاشبردگی نزار با شکست مواجه میشد.
تقریباً یک سال پس از شروعوظایفش جنگ بین شیاطین و انسانها بودرفته که نزار «خادم ستارگان» را تکمیل کرد.
آنها با حفر سوراخی که کوتولهها از آنکندن بیخبر بودند، خادمان ستارگان را به آسمان فرستادندبین و همزمان غولها را به زیر زمین آوردند.
کودتا.
اگر میخواستم کاری کهکندن او کرد را توصیفقرارداد کنم، نزدیکترین کلمه همین بود.
کوتولهها در برابر ارتشبرده غولهایی که ناگهان ظاهرانجام شدند، کاملاً بیدفاع بودند.
نیروی اصلی که از بردههای فولادیمیکردم تشکیل شده بود، در میدان جمعقرارداد شدند تا با غولها مقابله کنند.
اما اسب تروآ درون همان بردههای فولادیمیچرخیدن پنهان شده بود. با دستور نزار، بردههایخودش فولادی شروع به حمله به کوتولهها کردند.
نزار بلافاصلهمیکردم به قصرکندن هجوم برد.
«ملکه، اون سرت رو بده بهوظایفش من. من به شما کوتولهها اجازهرفته میدم اربابان این دنیا بشید! هاهاها!»
در قصر ملکه، دههاسرزنش مبارز زن قدرتمند، ازکندن جمله ترجان حضور داشتند.
ترجان برای متوقفزنده کردن دیوانهبازی نزارزمین قدم به جلو گذاشت.
«نزار! یادت رفته کهکندن من الان اربابتم؟ همینقرارداد الان غولها رو برگردون!»
نزار در پاسخعنوان به فریاد ترجانوظایفش سرش را خم کرد.
«اوه خدای من، ارباب موقتم.فکر میخوام به تو هم یهاگه پیشنهاد بدم. دوست داری بشنوی؟»
«باز این چه حقهایه!»
«اگر دوباره تحقیقات رو شروع کنیم، طولی نمیکشه که میتونیم آداپا رو بازتولید کنیم. این یعنی بدنی خواهی داشت کهداشتم نه پیر میشه و نه میمیره. قدرت فیزیکیت ده برابر الان میشه و ظرفیت مغزت فعال میشه، در نتیجه یادگیریخدمتکارام جادو خیلی آسونتر میشه. این به معنای واقعی کلمه تبدیل شدن به یه گونه برتر انسانیه. چطوره؟ چرا تکامل پیدا نمیکنی؟»
«چرت و پرت گفتنبرده رو تموم کن! فکرانجام میکنی دوباره گولت رو میخورم؟»
«من کِی اربابدادم رو فریب دادم؟ منکلک ظاهر و باطنم یکیه.»
«تو خیلی بیشرمی! نمیتونم. چارهای ندارم جز اینکهبعد از پیمانی که زیک بهم داده استفاده کنم.زود آره! به عنوان اربابت، بهت دستور میدم. همین الان...»
نزار خیلیمیکردم کوتاه زمزمهکندن کرد: «بنگ.»
در هماننمیاومد لحظه، صاعقهای ازخدمتکار آسمان فرود آمد.
جایی که ترجان و ملکه ایستاده بودند ناپدیدکندن شد و تنها یک سوراخ سیاه و عمیقبین که تا اعماق زمین میرفت، بر جای ماند.
نیمی اززمان ده شوالیه حاضردور نیز نابود شدند.
«عملیات موفقیتآمیز بود. هر چی باشه،اگه خادمان ستارگان بهترینن. اوه، با اینبین حساب، ارباب من هم ناپدید میشه؟»
نزار زد زیرعنوان خنده و شروعوظایفش کرد به رقصیدن.
در همین حال،دادم قتلعام غولها ومیکردم بردههای فولادی متوقف نشد.
تنها پس از کشته شدندور نیمی از کوتولههای قبیله تیفارثوحشتناک بود که نزار به میدان رفت.
حدود هزار غول، کوتولهها را محاصرهاگه کرده بودند. در بهترین حالت، حدودبین پانزده هزار نفر زنده مانده بودند.
پنج هزار نفر از ساکنان نویهکانوظایفش هم آنجا بودند. در میان ساکنانرفته نویهکان، سادیموس و لاخه نیز حضور داشتند.
با اینکه آنها جنگجویان فوقالعادهای بودند،میکردم اما در برابر بیش از هزار غولبردگی و صدها برده فولادی کاملاً بیدفاع بودند.
نزار روی سکوزنده ایستاد و از بالامیچرخیدن به آنها نگاه کرد.
کوتولهها و گداها. موجودات واقعاً زشتیاگه بودند، اما رعایایی بودند که اوبین بعد از مدتها به دست آورده بود.
نزار جادوی کوچکعنوان کردن را ازوظایفش روی بدنش برداشت.
او یک غول بود که قدش بهکلک ده متر میرسید. در برابر او، حتیپام غولهای دیگر هم شبیه کوتولهها به نظر میرسیدند.
انسانها و کوتولههازنده از ظاهر ترسناک اومیچرخیدن حتی بیشتر وحشت کردند.
«گوش کنید، بردههایکلک پست. نام من،اگه ارباب نزار بابل است.»
یکی از کوتولههاعنوان که زانو زده بود،وفادارانه سرش را بالا آورد.
«ای شیطان!نشون با ملکه مافکر چه کار کردی؟»
«مجازاتت مرگه.»
نزار شستشمیکردم را بهکندن سمت پایین گرفت.
یکی از غولهایی کهبرده کوتولهها را محاصره کرده بود،میداد ضربهای به سر او زد.
کوتوله شجاع در حالیسرزنش که سرش در بدنش فروکافی رفته بود، در جا مُرد.
کوتولههای اطراف که ازبودنش پاشیدن خون به هر طرفطعم شوکه شده بودند، عقب کشیدند.
«حرفم رومیکردم قطع نکنید.کندن مجازاتش مرگه.»
چند کوتولهنمیاومد او رابرده هو کردند.
با این حال، این یک تقلا و تلاشکندن بیهوده بود. غولها آنها را بیرون کشیدند وبین به تودهای از خون و گوشت تبدیل کردند.
کوتولهها قوی و شجاع بودند.
بعد از آن،کلک چند کوتوله بهاگه نزار حمله کردند.
اما نتیجه همیشه یکسان بود. تعدادوظایفش کوتولههای مردهای که دیگر هرگز نمیتوانستندرفته حرف بزنند، مدام بیشتر و بیشتر میشد.
این غول بیرحمدادم هیچ عذاب وجدانی ازکلک گرفتن جان دیگران نداشت.
او هر طور کهبودنش دلش میخواست میکشت، میکشتبعد و باز هم میکشت.
حدود سه هزارکلک نفر در آناگه میدان جان باختند.
دیگر هیچنمیاومد کوتولهای دهانشبرده را باز نکرد.
«دوباره میگم.نشون نام من، اربابفکر نزار بابل است.»
حتی صدای یک سرفه هم شنیده نمیشد.میچرخیدن تازه آن موقع بود که نزار باخودش رضایت لبخند زد و به حرفهایش ادامه داد.
«به نظر میرسه بردهها بالاخره جایگاهشون رو فهمیدن.قرارداد اطاعت کنید. اگر مطیع و فرمانبردار باشید، بخش کوچکیبرنامهام از شکوهی رو که به دست آوردم بهتون میبخشم.»