---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 209: ۴۸. دنیا بزرگه و پر از آدمای عوضی (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 209: ۴۸. دنیا بزرگه و پر از آدمای عوضی (۱)

0

حالا دیگه این ترجان‌می‌چرخیدن​ بود که اختیار دستور‌زکه​ دادن به نزار رو داشت.

ترجان که یه بار از‌چشیده​ نزار رکب خورده بود، سعی می‌کرد‌چنگالم​ با دقت بیشتری زیر نظرش بگیره.

اما نزار قوی بود.

قدرت «چکش خدای رعد» و «دستبند قادر مطلق» تقریباً در‌دادم​ حد و اندازه‌ی قدرت گذشته‌ی دئوس بود. آدم‌های زیرزمین هم‌بردگی​ خیلی وقت‌ها چاره‌ای نداشتن جز اینکه به قدرت نزار تکیه کنن.

به همین خاطر،‌زمین​ نزار در نهایت آزادی‌وحشتناک​ زیادی به دست آورد.

تازه، نزار هم‌وحشتناک​ خیلی آروم و‌ذوقش​ بی‌حاشیه رفتار می‌کرد.

هیچ‌وقت دعواهای الکی یا همچین چیزایی پیش‌نمی‌اومد​ نمی‌اومد. به عنوان یه برده و خدمتکار، وظایفش‌همه​ رو مو به مو و وفادارانه انجام می‌داد.

همه دیگه یادشون رفته‌خودش​ بود که این یارو‌چنگالم​ چقدر می‌تونه خطرناک باشه.

راستش رو بخواید، یه دلیل‌بعد​ دیگه هم برای این سر‌ذوقش​ به راه شدنِ نزار وجود داشت.

همون لحظه‌ای که‌وحشتناک​ چشمش به «ستون‌ذوقش​ تیفارث» افتاد، کفش برید.

کی فکرش رو‌الکی​ می‌کرد که تو‌پیش​ همچین خراب‌شده‌ای گیر بیفتن!

اون بدون‌چشیده​ شک یه‌خودش​ کشتی فضایی بود.

اون تیفارث بود، یکی از‌بعد​ ده سفینه‌ی فضایی عظیم‌الجثه که تو‌خودش​ زمان زنده بودنش دور زمین می‌چرخیدن.

نزار بعد از اینکه طعم‌چشیده​ قدرت وحشتناک زکه رو چشیده بود،‌چنگالم​ یه کم تو ذوقش خورده بود.

پیش خودش می‌گفت: «خیلی زود‌چیزایی​ دندون و چنگالم رو نشون‌خدمتکار​ دادم.» و خودش رو سرزنش می‌کرد.

با خودش فکر می‌کرد: «راستش، فکر می‌کردم‌دندون​ همون چکش خدای رعد و دستبند قادر‌کلک​ مطلق برای کلک کندن زکه کافی باشه.»

«اگه می‌کشتمش، اون قرارداد بردگی‌بعد​ که دست و پام رو‌ذوقش​ بسته بود هم از بین می‌رفت.»

«وقتی آزاد می‌شدم، برنامه‌ام این بود‌ذوقش​ که همون تحقیقاتی که تو گذشته‌نشون​ داشتم رو دوباره از سر بگیرم.»

«خادمان ستارگان رو بسازم تا به‌پیش​ آسمون‌ها حکومت کنن و غول‌ها رو‌وفادارانه​ دوباره احیا کنم تا پادشاهیم کامل بشه.»

«می‌خواستم بشم خدای یه عصر جدید‌زود​ و از این انسان‌های در حد‌فکر​ وحشی، به عنوان خدمتکارام استفاده کنم.»

بزرگ‌ترین مانع برای رسیدن‌می‌چرخیدن​ به این رویای ساده،‌زکه​ همون قرارداد بردگی لعنتی بود.

«اون دئوس حروم‌زاده‌وحشتناک​ رو نمی‌شه به‌ذوقش​ این راحتی‌ها قورت داد.»

خدا می‌دونه چند‌الکی​ بار زیر لب‌پیش​ بهش فحش داده بود.

اما درست همون موقعی که داشت‌زود​ از رسیدن به این رویای دور و‌می‌کردم​ دراز ناامید می‌شد، تیفارث رو پیدا کرد.

«اون عوضی‌های بی‌تمدن. کوتوله‌های وحشی.»

«به این می‌گید ستون خدا؟‌چشیده​ جلوش دولا راست می‌شید و‌دندون​ به عنوان خدای محافظتون می‌پرستیدش؟»

نزار نمی‌تونست‌دعواهای​ پوزخندش رو‌همچین​ جمع کنه.

«خادمان ستارگان» در‌ذوقش​ واقع همون ماهواره‌های‌زود​ مدار پایین بودن.

وقتی داشتن اون بالا دور زمین می‌چرخیدن،‌وحشتناک​ انرژی جمع می‌کردن و هر وقت از روی‌چنگالم​ زمین فراخوانی می‌شدن، اون انرژی رو منتقل می‌کردن.

اگه چکش خدای رعد با استفاده از اختلاف بار الکتریکی‌دندون​ تو یه شعاع محدود می‌تونست صاعقه درست کنه، خادم ستاره‌اگه​ می‌تونست اون رو تا مقیاس کل کره‌ی زمین بزرگ کنه.

این‌طوری سیستم ابری شبکه‌ی عصبی‌چیزایی​ خدای رعد که می‌تونست آزادانه‌خدمتکار​ صاعقه احضار کنه، تکمیل می‌شد.

مشکل اینجا بود که‌خودش​ سطح تمدن تو این دوران‌نشون​ به طرز فاجعه‌باری پایین بود.

حتی اگه یه خادم ستاره‌بعد​ هم می‌ساختن، نمی‌تونستن اون رو‌ذوقش​ تا مدار ماهواره‌ای بالا بفرستن.

مخصوصاً اینکه باروت تقریباً ممنوع شده‌ذوقش​ بود. ساختن یه موتور احتراقی با‌نشون​ اصول مشابه اصلاً کار راحتی نبود.

و دقیقاً تو همون لحظه‌ای که‌پیش​ نزار بابت این قضیه حسابی کلافه‌وفادارانه​ شده بود، این سفینه جلوش سبز شد.

یه سفینه‌ی‌چشیده​ فضایی با طول‌می‌گفت​ کلی ۲ کیلومتر.

رفتن به فضا با نیروی‌بعد​ موتور؟ واکنش این کار کل‌ذوقش​ شهر رو با خاک یکسان می‌کرد.

با این حال، این سفینه‌چشیده​ خیلی راحت بین زمین و‌دندون​ فضای بیرون رفت و آمد می‌کرد.

این کار به لطف ذرات نادری‌پیش​ ممکن شده بود که بشریت قرن‌ها‌وفادارانه​ پیش از فضا استخراج کرده بود.

ذراتی که با ماده‌ی تاریک قاطی شده بودن و دقیقاً زمان پیدایش جهان به‌کلک​ وجود اومده بودن. این ذرات به اندازه‌ی بقیه‌ی مواد تشکیل‌دهنده‌ی جهان فراوون بودن، اما‌برنامه‌ام​ یه ویژگی خاص داشتن که پیدا کردنشون رو تو زمان حال به شدت سخت می‌کرد.

اسم این‌دور​ ذره «ضد‌می‌چرخیدن​ جاذبه» بود.

اونا عناصری بودن‌وحشتناک​ که به جای نیروی‌خودش​ جاذبه، نیروی دافعه داشتن.

دانشمندها تخمین می‌زدن که تو همون‌پیش​ روزهای اولیه‌ی پیدایش جهان، مقدار ذرات دافعه‌انجام​ دقیقاً با مقدار ذرات جاذبه برابر بوده.

اما خب، به خاطر ماهیتی که داشتن، ذرات دافعه‌نشون​ حالتِ چگالیِ به شدت پایین رو ترجیح می‌دادن و در‌قرارداد​ نهایت سرنوشتشون این بود که به فضای بیرون دفع بشن.

با این‌دور​ وجود، کاملاً از‌بعد​ بین نرفته بودن.

مخصوصاً تو نقاط تعادل گرانشی، مقدار ذرات ضد جاذبه خیلی‌دندون​ بیشتر از حد انتظار بود. یه نمونه‌ی بارزش «نقطه‌ی لاگرانژ»‌اگه​ بود، همون نقطه‌ی تعادل بین جاذبه و نیروی گریز از مرکز.

بین ماده‌ی تاریک تو فضای بین ستاره‌ای، عناصر‌عنوان​ ضد جاذبه‌ی زیادی وجود داشت، اما چگالیشون اون‌قدر‌یادشون​ پایین بود که جمع‌آوریشون رو تقریباً غیرممکن می‌کرد.

از اونجایی که تو هر کیلومتر مکعب‌دندون​ فقط می‌شد یه دونه هیدروژن ضد جاذبه‌کلک​ پیدا کرد، بازدهی جمع‌آوریش عملاً صفر بود.

اما خوشبختانه، اون قرن‌ها همون‌بعد​ دورانی بود که تمدن بشری‌ذوقش​ داشت تو اوج خودش می‌درخشید.

به خاطر رویای سفر به فضا، جنگ‌های روی زمین تموم‌دندون​ شده بود و کره‌ی زمین که حالا زیر پرچم یه اتحادیه‌ی‌می‌کشتمش​ واحد دراومده بود، هر روز دستاوردهای تمدنی جدیدی رو خلق می‌کرد.

ساختن حدود ۱۰ تا موتور پیشران‌پیش​ ضد جاذبه با جمع‌آوری مقدار بسیار کمی‌انجام​ از این ذرات، واقعاً یه معجزه بود.

بشریت که رویای کاوش تو‌می‌گفت​ اعماق فضا رو تو سرش‌دادم​ داشت، این سفینه‌ها رو ساخت.

روی این سفینه‌های فضایی عظیم، یه شهر کامل ساخته شده‌ذوقش​ بود تا انسان‌ها بتونن تو فضا زنده بمونن؛ شهری که‌می‌کردم​ شامل گلخانه‌های بزرگ، کارخونه‌ی تولید پروتئین و البته مناطق مسکونی می‌شد.

اما این سفر‌وحشتناک​ اکتشافی در نهایت‌ذوقش​ با شکست مواجه شد.

با تکنولوژی اون زمان،‌همچین​ سفر به سیاره‌های فراخورشیدیِ‌عنوان​ قابل سکونت غیرممکن بود.

باز هم باید‌ذوقش​ صدها یا هزاران‌زود​ سال صبر می‌کردن.

دانشمندهایی که اصرار داشتن باید‌بعد​ صبر کرد، در نهایت نتونستن‌ذوقش​ عموم مردم رو قانع کنن.

اتحاد بشریت از هم‌زکه​ پاشید و یه جنگ‌می‌گفت​ فرسایشی و خسته‌کننده شروع شد.

و نزار دقیقاً‌الکی​ تو همون دوران دیوانه‌وار‌نمی‌اومد​ به دنیا اومده بود.

«من می‌تونم‌چشیده​ یه خادم‌خودش​ ستاره بسازم!»

نزار در حالی که به ستون تیفارث نگاه می‌کرد، از این‌خودش​ موهبت معجزه‌آسا تو پوست خودش نمی‌گنجید. اون‌قدر خوشحال بود که حتی‌کندن​ داشت خدا رو شکر می‌کرد؛ همون خدایی که اصلاً بهش اعتقادی نداشت.

نقشه‌های شیطانی یکی‌وحشتناک​ پس از دیگری‌ذوقش​ تو سرش شکل می‌گرفتن.

«کشتن. قتل‌عام.‌دعواهای​ نابود کردن‌همچین​ و غارت.»

«اگه جادو رو هم به‌می‌گفت​ دانش علمیم اضافه کنم... خادم‌دادم​ ستاره از این هم کامل‌تر می‌شه.»

«شبکه‌ی عصبی خدای‌زمین​ رعد رو تو‌طعم​ کل دنیا پخش می‌کنم.»

«داخل اون شبکه‌ی‌وحشتناک​ عصبی، دیگه از هیچ‌کس‌خودش​ و هیچ‌چیز ترسی ندارم.»

«شیطان؟ جنگجو؟ فرشته؟»

«حتی خود خدا!»

نزار سرش رو پایین‌می‌چرخیدن​ انداخت و برای چند‌زکه​ لحظه با خودش ریزریز خندید.

اولین کاری که‌وحشتناک​ باید می‌کرد، راضی‌ذوقش​ کردن ملکه‌ی تیفارث بود.

ملکه ساده‌لوح خامِ وعده‌های‌همچین​ نزار شد؛ وعده اینکه‌عنوان​ برایش یک سلاح قدرتمند می‌سازد.

با اینکه ترجان از قبل به ملکه هشدار داده‌نشون​ بود، اما نزار در عوض سعی کرد بینشان تفرقه‌می‌کشتمش​ بیندازد و ادعا کرد که آن‌ها دنبال انحصار قدرت هستند.

ملکه به نزار‌زمین​ دستور داد تا سلاح‌هایش‌وحشتناک​ را به نمایش بگذارد.

نزار به این بهانه که برای ساخت سلاح‌می‌گفت​ به یک کارگاه نیاز دارد، انباری را که‌می‌کردم​ به ستون تیفارث تکیه داده شده بود، اجاره کرد.

چیزی که او آنجا‌همچین​ ساخت، یک جور موتور‌عنوان​ احتراق داخلی کوچک بود.

بنزین از زغال‌سنگ فراوان موجود‌می‌گفت​ در زمین استخراج می‌شد و به‌سرزنش​ عنوان سوخت موتورها به کار می‌رفت.

بعد از آن، او یک زره تقویت‌شده طراحی کرد که کوتوله‌ها می‌توانستند با‌زود​ استفاده از همان موتور احتراق داخلی سوارش شوند. با ترکیب مهارت و ظرافت کوتوله‌ها‌بردگی​ و دانش نزار، نمونه اولیه زره تقویت‌شده در کمتر از شش ماه تکمیل شد.

ملکه کاملاً راضی بود.

او این زره تقویت‌شده را «برده فولادی» نامید و‌برده​ رویای این را در سر می‌پروراند که نه تنها در‌چقدر​ مبارزات، بلکه در استخراج معدن هم از آن استفاده کند.

نزار رئیس بخش مهندسی شد. اندازه‌زود​ کارگاه هم چند برابر بزرگ‌تر شد‌فکر​ تا برده‌های فولادی بیشتری تولید کنند.

تا اینجای کار، هیچ‌کس متوجه نیات واقعی نزار نشده بود. حتی آدم‌هایی‌می‌گفت​ مثل ترجان، سادیموس و لاخه هم با وجود اینکه با چشمانی مشکوک به‌می‌کشتمش​ نزار نگاه می‌کردند، باز هم نمی‌توانستند تصور کنند چه اتفاقی قرار است بیفتد.

نزار از کارگاه برای تولید برده‌های فولادی استفاده‌می‌گفت​ می‌کرد و در همان حال، یک گذرگاه مخفی در‌کلک​ پشت آن می‌ساخت تا در آرک تیفارث جستجو کند.

اگر جنگ بین شیاطین‌همچین​ و انسان‌ها نبود، شاید تلاش‌برده​ نزار با شکست مواجه می‌شد.

تقریباً یک سال پس از شروع‌زود​ جنگ بین شیاطین و انسان‌ها بود‌فکر​ که نزار «خادم ستارگان» را تکمیل کرد.

آن‌ها با حفر سوراخی که کوتوله‌ها از آن‌زکه​ بی‌خبر بودند، خادمان ستارگان را به آسمان فرستادند‌نشون​ و هم‌زمان غول‌ها را به زیر زمین آوردند.

کودتا.

اگر می‌خواستم کاری که‌همچین​ او کرد را توصیف‌عنوان​ کنم، نزدیک‌ترین کلمه همین بود.

کوتوله‌ها در برابر ارتش‌خودش​ غول‌هایی که ناگهان ظاهر‌چنگالم​ شدند، کاملاً بی‌دفاع بودند.

نیروی اصلی که از برده‌های فولادی‌طعم​ تشکیل شده بود، در میدان جمع‌می‌گفت​ شدند تا با غول‌ها مقابله کنند.

اما اسب تروآ درون همان برده‌های فولادی‌خودش​ پنهان شده بود. با دستور نزار، برده‌های‌سرزنش​ فولادی شروع به حمله به کوتوله‌ها کردند.

نزار بلافاصله‌دعواهای​ به قصر‌همچین​ هجوم برد.

«ملکه، اون سرت رو بده به‌زود​ من. من به شما کوتوله‌ها اجازه‌فکر​ می‌دم اربابان این دنیا بشید! هاهاها!»

در قصر ملکه، ده‌ها‌می‌چرخیدن​ مبارز زن قدرتمند، از‌زکه​ جمله ترجان حضور داشتند.

ترجان برای متوقف‌وحشتناک​ کردن دیوانه‌بازی نزار‌ذوقش​ قدم به جلو گذاشت.

«نزار! یادت رفته که‌همچین​ من الان اربابتم؟ همین‌عنوان​ الان غول‌ها رو برگردون!»

نزار در پاسخ‌ذوقش​ به فریاد ترجان‌زود​ سرش را خم کرد.

«اوه خدای من، ارباب موقتم.‌بعد​ می‌خوام به تو هم یه‌ذوقش​ پیشنهاد بدم. دوست داری بشنوی؟»

«باز این چه حقه‌ایه!»

«اگر دوباره تحقیقات رو شروع کنیم، طولی نمی‌کشه که می‌تونیم آداپا رو بازتولید کنیم. این یعنی بدنی خواهی داشت که‌می‌تونه​ نه پیر می‌شه و نه می‌میره. قدرت فیزیکیت ده برابر الان می‌شه و ظرفیت مغزت فعال می‌شه، در نتیجه یادگیری‌گیر​ جادو خیلی آسون‌تر می‌شه. این به معنای واقعی کلمه تبدیل شدن به یه گونه برتر انسانیه. چطوره؟ چرا تکامل پیدا نمی‌کنی؟»

«چرت و پرت گفتن‌خودش​ رو تموم کن! فکر‌چنگالم​ می‌کنی دوباره گولت رو می‌خورم؟»

«من کِی ارباب‌زمین​ رو فریب دادم؟ من‌وحشتناک​ ظاهر و باطنم یکیه.»

«تو خیلی بی‌شرمی! نمی‌تونم. چاره‌ای ندارم جز اینکه‌می‌گفت​ از پیمانی که زیک بهم داده استفاده کنم.‌می‌کردم​ آره! به عنوان اربابت، بهت دستور می‌دم. همین الان...»

نزار خیلی‌دعواهای​ کوتاه زمزمه‌همچین​ کرد: «بنگ.»

در همان‌چشیده​ لحظه، صاعقه‌ای از‌می‌گفت​ آسمان فرود آمد.

جایی که ترجان و ملکه ایستاده بودند ناپدید‌زکه​ شد و تنها یک سوراخ سیاه و عمیق‌نشون​ که تا اعماق زمین می‌رفت، بر جای ماند.

نیمی از‌طعم​ ده شوالیه حاضر‌چشیده​ نیز نابود شدند.

«عملیات موفقیت‌آمیز بود. هر چی باشه،‌پیش​ خادمان ستارگان بهترینن. اوه، با این‌وفادارانه​ حساب، ارباب من هم ناپدید می‌شه؟»

نزار زد زیر‌ذوقش​ خنده و شروع‌زود​ کرد به رقصیدن.

در همین حال،‌زمین​ قتل‌عام غول‌ها و‌طعم​ برده‌های فولادی متوقف نشد.

تنها پس از کشته شدن‌چشیده​ نیمی از کوتوله‌های قبیله تیفارث‌دندون​ بود که نزار به میدان رفت.

حدود هزار غول، کوتوله‌ها را محاصره‌پیش​ کرده بودند. در بهترین حالت، حدود‌وفادارانه​ پانزده هزار نفر زنده مانده بودند.

پنج هزار نفر از ساکنان نویه‌کان‌زود​ هم آنجا بودند. در میان ساکنان‌فکر​ نویه‌کان، سادیموس و لاخه نیز حضور داشتند.

با اینکه آن‌ها جنگجویان فوق‌العاده‌ای بودند،‌طعم​ اما در برابر بیش از هزار غول‌زود​ و صدها برده فولادی کاملاً بی‌دفاع بودند.

نزار روی سکو‌وحشتناک​ ایستاد و از بالا‌خودش​ به آن‌ها نگاه کرد.

کوتوله‌ها و گداها. موجودات واقعاً زشتی‌پیش​ بودند، اما رعایایی بودند که او‌وفادارانه​ بعد از مدت‌ها به دست آورده بود.

نزار جادوی کوچک‌ذوقش​ کردن را از‌زود​ روی بدنش برداشت.

او یک غول بود که قدش به‌وحشتناک​ ده متر می‌رسید. در برابر او، حتی‌دندون​ غول‌های دیگر هم شبیه کوتوله‌ها به نظر می‌رسیدند.

انسان‌ها و کوتوله‌ها‌وحشتناک​ از ظاهر ترسناک او‌خودش​ حتی بیشتر وحشت کردند.

«گوش کنید، برده‌های‌الکی​ پست. نام من،‌پیش​ ارباب نزار بابل است.»

یکی از کوتوله‌ها‌ذوقش​ که زانو زده بود،‌دندون​ سرش را بالا آورد.

«ای شیطان!‌دور​ با ملکه ما‌بعد​ چه کار کردی؟»

«مجازاتت مرگه.»

نزار شستش‌دعواهای​ را به‌همچین​ سمت پایین گرفت.

یکی از غول‌هایی که‌خودش​ کوتوله‌ها را محاصره کرده بود،‌نشون​ ضربه‌ای به سر او زد.

کوتوله شجاع در حالی‌می‌چرخیدن​ که سرش در بدنش فرو‌چشیده​ رفته بود، در جا مُرد.

کوتوله‌های اطراف که از‌زکه​ پاشیدن خون به هر طرف‌زود​ شوکه شده بودند، عقب کشیدند.

«حرفم رو‌دعواهای​ قطع نکنید.‌همچین​ مجازاتش مرگه.»

چند کوتوله‌چشیده​ او را‌خودش​ هو کردند.

با این حال، این یک تقلا و تلاش‌زکه​ بیهوده بود. غول‌ها آن‌ها را بیرون کشیدند و‌نشون​ به توده‌ای از خون و گوشت تبدیل کردند.

کوتوله‌ها قوی و شجاع بودند.

بعد از آن،‌الکی​ چند کوتوله به‌پیش​ نزار حمله کردند.

اما نتیجه همیشه یکسان بود. تعداد‌زود​ کوتوله‌های مرده‌ای که دیگر هرگز نمی‌توانستند‌فکر​ حرف بزنند، مدام بیشتر و بیشتر می‌شد.

این غول بی‌رحم‌زمین​ هیچ عذاب وجدانی از‌وحشتناک​ گرفتن جان دیگران نداشت.

او هر طور که‌زکه​ دلش می‌خواست می‌کشت، می‌کشت‌می‌گفت​ و باز هم می‌کشت.

حدود سه هزار‌الکی​ نفر در آن‌پیش​ میدان جان باختند.

دیگر هیچ‌چشیده​ کوتوله‌ای دهانش‌خودش​ را باز نکرد.

«دوباره می‌گم.‌دور​ نام من، ارباب‌بعد​ نزار بابل است.»

حتی صدای یک سرفه هم شنیده نمی‌شد.‌خودش​ تازه آن موقع بود که نزار با‌سرزنش​ رضایت لبخند زد و به حرف‌هایش ادامه داد.

«به نظر می‌رسه برده‌ها بالاخره جایگاهشون رو فهمیدن.‌عنوان​ اطاعت کنید. اگر مطیع و فرمانبردار باشید، بخش کوچکی‌رفته​ از شکوهی رو که به دست آوردم بهتون می‌بخشم.»

ناولها | novelha.net