چپتر 296: ۶۶. استراحتگاه گرمسیری (۴)
0«به هر حال، راگوئل،اگه این که اون زنمیافتادم اینقدر ساکته رو اعصابمه.»
«چطور مگه؟»
«دقیقاً شبیه خواهر دونگمیه.»
«اون دیگه چیه؟»
«خواهر دیوونهی محله رواگه نمیشناسی؟ شنیدم تو هرمیافتادم روستایی یدونه از اینا هست.»
«آها، آره بود. هر وقت دوستاینمیده مدرسهم رو میدید، میافتاد دنبالشون. بعضی وقتاخدا هم لباساش رو درمیآورد و نگاه میکرد.»
«شنیدم معمولاً آدما وقتینمیشه اینجوری میگن، دارن دربارهیولگئوم خودشون حرف میزنن، نه؟»
«من سرمروی با کاربار پارهوقته شلوغه.»
«اگه وقتپارهوقته آزاد داشتم،اگه منم میافتادم دنبالشون.»
«نکنه واقعاً کار خودت بوده؟»
«به هرعین حال، دقیقاً همونمثل حس رو نمیده؟»
«خیلی بهش سخت نگیر.بار اونقدر از اینکه خدا بهشمیخوای خیانت کرده دلشکستهست که نگو.»
«فرشتهها هم خسته میشن.»
«چون عمر درازیخودت رو گذروندن که حتیخیلی تو مخیله هم نمیگنجه.»
میگو بعد از اینکه دور زدآدم و با همه سلام و احوالپرسیزکه کرد، تنهایی اومد همونجایی که دئوس بود.
کنارش نشست ومیز آرنجهاش رو گذاشتعمو روی میز بار.
«حس وپارهوقته حال مغازهاگه عمو رو میده!»
«چیزی میخوای بخوری؟»
«نمیدونم چی خوشمزهست.»
دئوس که پشتمیز به میز نشسته بود،میده جواب میگو رو داد.
«چون غذای دنیایشلوغه شیاطین عین آشغاله.داشتم نمیشه مثل آدم خوردش.»
«یولگئوم هم داشت غر میزد.»
همون موقععین زکه دهننمیشه باز کرد.
«از اونجایی که رگین و بقیه هنوز نرسیدن،چیزی نظرتون در مورد یه کم پیشغذا چیه؟ صبرداد کنید و ببینید. الان تو یه بشقاب براتون میارم.»
«آره!»
«خیلی خوشمزهست.واقعاً شاید اصلاًبوده سورپرایز بشی!»
«وقتی باباعین اینجوری میگه،نمیشه بدجوری هیجانزده میشم.»
چیزی که زکهمیز آورد، یه ژلهیعمو سرد و سفت بود.
با در نظر گرفتن سطح تمدن اینمنم دنیا، داشتن غذای سرد تقریباً غیرممکن بود،نمیده اما اینجا تا دلت بخواد جادو ریخته بود.
چشمهای میگو با دیدن ژلهی سردینمیده که یه تیکه میوهی استوایی توشاینکه بود و آروم میلرزید، گرد شد.
«این چیه؟»
«بهش میگنروی ژله. اولبار امتحانش کن.»
«عین جواهره!»
میگو ژلهیواقعاً شفاف روبوده گذاشت تو دهنش.
ژله روی زبونش آب شد وآدم پخش شد. با همون یه گاز،زکه عاشق بافت نرم و طعم شیرینش شد.
«واو!»
با چشمهای ذوقزده به ژله نگاهداشتم کرد و دوباره سرش رو گرفتبوده بالا و به زکه خیره شد.
چشماش پر از احترام بود.
«واقعاً عموعین این رونمیشه درست کرده؟»
«معلومه.»
«عین جادوگرا شدی!»
«ممنون که اینو میگی.»
میگو یه تیکهآشغاله دیگه از ژلهآدم رو گذاشت تو دهنش.
«خیلی خوشمزهست!»
دئوس بهپارهوقته غذا خوردناگه میگو نگاه کرد.
حس عجیبی بود.
چرا وقتی میگو یهنمیشه چیز خوشمزه میخوره، حسیولگئوم میکنم حال منم بهتر میشه؟
جلوی دروازه وارپ،میز آپریل دست رگینعمو رو محکم گرفته بود.
«رگین، لطفاًپارهوقته گول حقههایاگه شیطان رو نخور.»
«هنوزم نگران این موضوعی؟»
«اونا...»
«من بیشتر از هر کسی از برادرم متنفر بودم. اون وسوسهی شیطان شد ونشسته مسیر انسانیت رو ول کرد. فکر میکردم داره خواهرم رو نابود میکنه و آبرویمیزد خانواده رو میبره. اما وقتی دوباره دیدمش... تبدیل به یه چیز دیگهای شده بود.»
«حتی همین الانششلوغه هم اون باداشتم ارباب شیاطین قبلیه.»
«و برادرزادهمواقعاً هم شده پادشاههمون شیاطین این نسل.»
«چون اون بچهی شیطانه.»
«اما اصلاً شیطانی نیست. حتیمغازه بعد از اینکه پادشاه شیاطینبخوری شد هم هیچ تغییری نکرده.»
«من... من نمیدونم.»
«برای همین، دارم میرم که ببینمشون.نمیده بیا زیاد سخت نگیریم. فقط فکر کنخدا دارم میرم یه استراحتگاه تا خوش بگذرونم.»
«لباسهای راحت! منآشغاله اصلاً نمیتونم بهآدم همچین چیزایی فکر کنم.»
اضطراب از چهرهی آپریل، درمغازه حالی که برول رو محکمبخوری تو بغلش گرفته بود، پاک نمیشد.
«بیا بریم.»
آپریل دوش به دوشبوده رگین که یه قدمبهش جلوتر بود، راه افتاد.
نفس عمیقی کشید.
من ملکهی یه کشورم.
نمیتونم بهپارهوقته بقیه نشوناگه بدم که ترسیدم.
وقتی آپریل از دروازه وارپهمون که مثل موج آب بود رداونقدر شد، چشماش از تعجب گرد شد.
داشت به شیاطینآشغاله ترسناکی فکر میکرد کهخوردش اونور دروازه منتظرش بودن.
اما... اون دیگه چیه؟
زنهای زیبایی با مایو،اگه داشتن روی یه تختهیمیافتادم بلند تو دریا موجسواری میکردن.
دریا پر از موجهای کوچیک بود.نمیده زیبایی دریای شفاف و مرجانی زمردی،اینکه درجا دل ملکهی جوان رو برد.
کسایی که داشتن ازنمیشه آببازی لذت میبردن، میگو،یولگئوم سیگنی، لاخه و کامائل بودن.
رگین با لبخند گفت.
«ببین. بهتپارهوقته که گفتماگه اینا همچین آدمایین.»
ملکه آپریل زد زیر خنده.
جنگجوی سیاه و ساحره. اینمثل یه ملاقات بین پادشاه شیاطینمیزد سابق و پادشاه شیاطین فعلی بود.
با اینکه اینجا پر از هیولاهای دنیای شیاطینچیزی نبود، اما فکر میکردم حداقل یه فضای سنگین وغذای رسمی باشه که دوکهای شیطانی دور یه میز نشستن.
اما واقعیت کاملاً برعکس بود.
قهرمان سیاه یه پیشبندبوده بسته بود و داشتبهش غذای مهمونی رو آماده میکرد.
اون دو تا شوالیه از نویهکان هم کلاهشونیولگئوم رو کشیده بودن رو سرشون و با دقترگین کنارش کار میکردن و مواد اولیه رو آماده میکردن.
جنگجوی جوان، کاتران، بشقابها رومغازه روی میز میچید و پادشاه لیچنمیدونم باستانی هم ظرفها رو مرتب میکرد.
جین گوم-یونگ داشت از حمام آفتابش لذت میبردمیافتادم و پادشاه شیاطین نسل قبل هم اونقدر مستبهش بود که داشت لیوان هفتمش رو میرفت بالا.
بقیه با دیدنخودت آپریل و همراهشنمیده خوشحالیشون رو ابراز کردن.
تو این دورهمی، تصمیم گرفته بودیمآدم که هیچکدوم از اون آداب وزکه رسوم مسخرهی سلطنتی رو رعایت نکنیم.
با یه تکونمیز سر بهشون سلام کردممیده و دست تکون دادم.
سیگنی و میگوشلوغه که تو دریا بودن،منم شناکنان اومدن سمت ساحل.
میگو پرید تو بغل عموش.
رگین یکی از کسایی بود که میگو ازیولگئوم زمان تولدش بیشترین وقت رو باهاش گذرونده بود،رگین برای همین رگین برای میگو مثل یه پدر بود.
«عمو!»
«حالت چطوره؟»
«خوبم. اوه، لباسات خیس میشه.»
«اشکالی نداره.عین اینجا گرمه،نمیشه زود خشک میشه.»
سیگنی کهروی کنارش بود،بار با لبخند گفت.
«نظرت چیه تو و همسرتآزاد هم لباسای راحت بپوشین؟ بیایدواقعاً با هم تو آب بازی کنیم.»
«هاها، شما هم همینطور.بوده انگار همهمون ناخودآگاه تحتبهش تأثیر اون آدم قرار گرفتیم.»
«قبلاً هم بهتآشغاله گفتم. اینجا تشریفاتآدم هیچ ارزشی نداره.»
بعدش میگو سرشمیز رو برای آپریل خممیده کرد و احترام گذاشت.
«خاله آپریل. از دیدنتون خوشحالم.»
«آره، منم همینطور...»
آپریل با احساساتآشغاله ضد و نقیضیآدم به میگو نگاه کرد.
این بچه همون شیطانه؟
فقط یکی دو سالش نیست؟
تو دنیای شیاطین چه خبره؟ در واقع،خیلی میگن پادشاه شیاطین سابق با اون قدرتخیانت مطلقش از تخت سلطنت پایین کشیده شده.
پس این یعنی تواناییهاینمیشه این بچه از پادشاهیولگئوم شیاطین قبلی هم بیشتره؟
دلیلی نداره کهمیز اونا به یهعمو پادشاه ضعیفتر خدمت کنن...
افکار پیچیدهاشپارهوقته کاملاً تواگه صورتش مشخص بود.
میگو با لبخند درخشانیبوده به آپریل که قیافهاشبهش خشک شده بود، نگاه کرد.
«میتونم برول رو بغل کنم؟»
«آه... آره، البته...»
آپریل اصلاً دلش نمیخواست بچهاش رو به آغوشمیافتادم شیطان بسپاره، اما طاقت این رو هم نداشتبهش که با دختربچهی روبهرویش مثل یک هیولا رفتار کنه.
میگو، برول رو بغل کرد.
از اونجایی که طرز بغلمثل کردنش هنوز ناشیانه بود، گوشهی لبموقع برول از روی ناراحتی کج شد.
میگو صدای آرومی از خودشمغازه درآورد. همون لالاییای رو خوندبخوری که مادرش، سیگنی، همیشه براش میخوند.
برول به لبهایشلوغه میگو خیره شد. بهمنم نظرش صدا جالب میاومد.
آپریل باواقعاً دیدن این صحنه،همون دوباره شوکه شد.
یک سؤالعین اساسی تونمیشه ذهنش شکل گرفت.
—شیطان اصلاً یعنی چی؟
در همینپارهوقته حین، کامائلاگه به ساحل اومد.
آپریل با یه تکون دادن معذبِنمیده سر، بهش سلام کرد و مثلاینکه یه پلنگ وحشی بهش خیره شد.
زن بسیار جذابیآشغاله بود. یه مایویآدم پلنگی تنگ پوشیده بود.
آپریل با خودش فکر کرد کهعمو شاید این زن یه شیطان رویا (سوکوبوس)پشت یا یه چیزی تو همین مایهها باشه.
رگین حتی از روبهرو شدن باهاشداشتم هم میترسید. اگه تسلیم وسوسههای رویابوده بشم چی؟ حتی تصورش هم وحشتناک بود.
دقیقاً همون لحظه کهبوده داشت به این چیزا فکرسخت میکرد، میگو به حرف اومد.
«ایشون کامائل هستن.»
«کامائل؟ یه شیطان دارهبار از اسم یه فرشتهچیزی مقرب استفاده میکنه؟ چقدر گستاخانه!»
«با منی؟»
حرف کامائل که بابوده لبخند همراه بود، جوبهش اطراف رو منجمد کرد.
رگین برایعین پنهان کردننمیشه دستپاچگیاش گفت:
«داری شوخی میکنی، مگه نه؟»
«نه.»
«کامائل...؟»
«درسته. من هویتآشغاله کسی رو جعل نکردم،خوردش پس اینطوری حرف نزن.»
آپریل باروی لبهای لرزانبار منمن کرد:
«واقعاً... واقعاً یه فرشته مقربه؟»
«آره. حواست باشه به اون زنی کهخیلی اونجاست چی میگی. با اینکه فقط یهخیانت آواتاره، اما آگاهی خود راگوئل رو توش داره.»
«فرشته مقرب، راگوئل!»
وقتی آپریل از روی تعجبمغازه فریاد زد، راگوئل سرش رو چرخوندنمیدونم و به این طرف نگاه کرد.
اما خیلی زود لبهاشاگه رو جمع کرد و نگاهشنکنه رو به سمت دریا برگردوند.
اینجا دیگه چه جهنمیه...
کامائل با چهرهای درخشان گفت:
«یعنی قراره اینجا بهشت بشه؟»
مهمونی حسابی حالشلوغه و هوای یهداشتم ضیافت واقعی رو داشت.
غذاها روی یهخودت میز بزرگ نزدیکنمیده ساحل چیده شده بودن.
زغالهایی که به آرومی تو منقلآدم کبابپز میسوختن، دمای گوشت رو حفظزکه میکردن و طعمش رو نگه میداشتن.
کوهی از یخ،میز نوشیدنیها رو خنکعمو نگه داشته بود.
از اونجایی که اینجا یهآزاد خط ساحلی گرم بود، هیچچیزی بیشترخودت از نوشیدنیهای خنک و الکل نمیچسبید.
«خوبه؟»
وقتی دئوس اینآشغاله سؤال رو پرسید، زکهخوردش با صدای بلند خندید.
«آره.»
«فکر کنمپارهوقته چیز خوبیاگه از آب دربیاد.»
خانواده دورواقعاً هم جمعبوده شده بودن.
یه زمانی،عین اونا دشمننمیشه خونی همدیگه بودن.
پنهان شدن، فرار کردن، جنگیدن.
با اینکه هنوزم فراریاگه بودیم، اما تونسته بودیممیافتادم اینطوری دور هم جمع بشیم.
«ممنونم.»
«واسه چی؟»
«ممنون کهروی گذاشتی این فضامغازه رو اجاره کنم.»
«باید پولش رو بدی.»
«آره، یهواقعاً مبلغی روبوده باید پیاده شم.»
«خیلهخب، فقط یه شوخی بود.»
لیوان دئوس بهمیز لیوان زکه خورد ومیده صدای جرنگ بلندی داد.
«تو همپارهوقته باید زودتراگه بچهدار بشی.»
«میدونم، بابا. اما از اونجاییهمون که یه فراریام... حتی نمیتونمنگیر به تشکیل خانواده فکر کنم.»
«همیشه همینو میگی. برونمیشه سونگهوانگچونگ رو بفرست رویولگئوم هوا، تموم شه بره.»
«حواست هستروی اعلیحضرت، ملکهبار پادشاهی ورده اینجاست؟»
«فکر کنم تاشلوغه الان دیگه به اینمنم حرفا عادت کرده باشه.»
«آخه چطوری میتونه به اینهمون عادت کنه که به یکینگیر بگن سونگهوانگچونگ رو نابود کن؟»
دقیقاً همونطور که انتظار میرفت،مثل شخصی با چهرهای به شدتمیزد عصبی کمی اونطرفتر ایستاده بود.
با اینکه سعی میکرد نادیدهاش بگیره،عمو اما حالت چهرهاش اونقدر خشک بودخوشمزهست که هر کسی میفهمید حرفاشون رو شنیده.
«فعلاً ازپارهوقته جایی کهاگه هستم راضیام.»
«به هر حال، نمیفهمم چراهمون اینقدر اصرار داری غل و زنجیراونقدر انسان بودن رو به پات ببندی.»
«خود دئوس چی؟»
«من؟»
«تو غل وشلوغه زنجیر شیطان بودنداشتم رو باز کردی؟»
«خیلی وقت پیش.»
«واقعاً باز شد؟»
«به نظرت این سؤال منطقیه؟»
«نیست؟»
«باز شد؟ خب، خوبه.»
«لطفاً هر وقت کاملاً ازمثل بین رفت به منم بگو.میزد منم همون کار رو میکنم.»
«خیلی تنبلی.»
«ببخشید که تنبلم.»
دوباره با هم نوشیدیم.
دئوس دوبارهعین به اطرافنمیشه نگاه کرد.
حس میکردم یه جوراییبار میفهمم زکه داره راجعچیزی به چی حرف میزنه.
خانواده.
این صرفاً یه تعریف اجتماعیهمون از عملِ به جا گذاشتنِنگیر نسل برای بقای یک گونه است.
اما منعین چیزی فراتر ازمثل این حس میکردم.
درست همونطور که یهبار قهرمانِ صرفاً انسان میتونهچیزی پابهپای پادشاه شیاطین بجنگه.
آیا تو همین زمینه است که یکمنم خانواده، که صرفاً گروهی برای شکوفایی ونمیده بقای یک گونه است، چنین پیوند قدرتمندی داره؟
تو همین لحظه،خودت دئوس چشمش بهنمیده یک زن افتاد.
اما نگاهش خیلیآشغاله زود به جایآدم دیگهای منحرف شد.
برول دستش رومیز دراز کرد وعمو ظرف غذا رو کشید.
دامن آپریلپارهوقته با صدایاگه بلندی کثیف شد.
«من یهواقعاً لحظه میرمبوده و برمیگردم.»
او وانمود کرد کهنمیشه خجالت نکشیده و بایولگئوم آرامش از اونجا دور شد.
سیگنی دنبالش رفت.
«اگه لباس برایشلوغه عوض کردن میخوای، تومنم خونهی موجسوارها چندتایی هست.»
«ممنون. اما نمیشه لباسبوده نامناسب پوشید. برای مدتبهش کوتاهی میرم به قلعه.»
«خب، دروازهی قلعه آکومانمیشه الان بازه. میدونی چطورییولگئوم ازش استفاده کنی، مگه نه؟»
«نگران نباش. بچه که نیستم.»
آپریل، برولپارهوقته رو داداگه دست سیگنی.
سیگنی آروم بهخودت پشت برول زد وخیلی با لحن کودکانهای گفت:
«مامان الان برمیگرده.»
آپریل قدم به داخل یهمغازه ساختمون چوبی تو ساحل گذاشتبخوری که یه دروازهی انتقال توش بود.
ملکه در حالی که دوبارهآزاد حالت باوقار سلطنتیاش رو به خودشخودت میگرفت، با احتیاط به اتاقش برگشت.
خودش رو تو آینه دید.
صورت سرخشدهاش لبخند محوی زد.
حتی تصورش رومیز هم نمیکردم کهعمو همچین ضیافتی باشه.
از اینکه بیشتر ازاگه حد انتظارش بهش خوشمیافتادم گذشته بود، متعجب بود.