چپتر 273: ۶۱. آخرین روز در قاره خوزه (۲)
0«تو یه برده بودی.»
«بردهها شیء هستن. انسان حساب نمیشن. وقتی بهممنم میگفتن بمیر، چارهای جز مردن نداشتم... اما نمیتونستم باموضوع اشیاء زندگی کنم، برای همین فرار کردم به نویهکان.»
«تو همزیادی تو نویهکانکرده زندگی میکردی؟»
«آره. آقا زکه هم با سیگنی، مادر شما، کهنزار یکی از ده شوالیه ارشد بود آشناست. نمیدونم یهسری آدم بیارزش مثل من رو یادشون میاد یا نه.»
«واقعاً؟»
«دروغ گفتنقبل به شما چهبابا سودی برام داره؟»
«مادرم چهجور آدمی بود؟»
«منظورتون سیگنیه؟»
«عمو رگین داستانهای زیادیخدمتکار برام تعریف کرده، ولیچرا همهشون مال بچگیام بود.»
«سیگنی از دهسالگی توچسبید نویهکان بوده و اونمنم موقع رگین باهاش زندگی نمیکرده.»
کروچه با لبخند گفت.
«آدم دلسوزی بود.دارن هیچوقت سعی نمیکردبهت از کسی سوءاستفاده کنه.»
«یه قدیسه بود که ارادت خاصیبهت به خدا داشت و انگار ازچون تو یه تابلوی نقاشی بیرون اومده بود.»
میگو خندید.
«دیگه چی؟»
«اما آدما که نمیتونن بینقص باشن. احساس گناه میکردنزار که پادشاه شیاطین جونش رو نجات داده، برای همینسری فکر کنم بیشتر از قبل به اون سبک زندگی چسبید.»
«بابا مامان رو نجات داد.»
«منم این داستان روچسبید از یکی دیگه شنیدم،منم برای همین جزئیاتش رو نمیدونم.»
«ممنون، کروچه.»
«حالا بهم اعتماد دارید؟»
«نه، این دو تا موضوعباشی با هم فرق دارن. تا وقتیمعلومه خدمتکار اون باشی، بهت اعتماد نمیکنم.»
«چرا به نزار اعتماد ندارید؟»
«خب معلومه،زیادی چون اونکرده یه آدمبدهست.»
«خیر و شر واقعاً چه معنیای دارن؟ اینا فقط یهندارید سری رسم و رسومن که از خیلی وقت پیش بهرسومن جا موندن. چرا بردهها انسان نیستن؟ من که قطعاً انسان بودم.»
میگو نمیتونستفرق حرفاش روخدمتکار کاملاً درک کنه.
با این حال، خشمی که تومامان صداش بود رو به وضوح حسجزئیاتش میکرد. اون واقعاً از آدما متنفر بود.
دقیقاً همون موقع بود.
میگو با کسیدارن روبهرو شد کهبهت اصلاً انتظارش رو نداشت.
تکهابری تو آسمون متوقفخدمتکار شد و زنی آرومچرا از روش پایین اومد.
نمیتونست چیزیقبل که میبینهچسبید رو باور کنه.
«ها... مامان؟»
سیگنی دویدفرق سمتش و میگوباشی رو بغل کرد.
نمیتونست چیزی بگهدارن و فقط بیوقفه سرنمیکنم دخترش رو نوازش میکرد.
اشک توقبل چشمای مادرچسبید میگو جمع شد.
و بعد از اینکه آدمایولی اطرافشون اونجا رو ترک کردن،بوده با صدای بلند زد زیر گریه.
میگو دو ساعتدارن تمام درباره چیزای مختلفنمیکنم با سیگنی حرف زد.
حرفاشون واقعاً داستانهای پیشپاافتادهای بود.
از جوکهایی که یکی ازبابا شیاطین تعریف کرده بود تا چیزاییشنیدم که تو دنیای شیاطین دیده بود.
حتی یه کلمه هم درباره اینکه اونمال ارباب شیاطین بود و اینجور مسائل بیننمیکرده مادر و دختر رد و بدل نشد.
الکس و کروچه که از پشتبهت در شیشهای به حرفای مادر و دخترآدمبدهست گوش میدادن، بیسروصدا اتاق رو ترک کردن.
نه مادر و نه دختر، هیچکدومبهت شخصیتی نداشتن که بخوان برای یهچون کار بزرگ و حماسی نقشه بکشن.
«شنیدم باقبل یه غولچسبید آتشی جنگیدی؟»
«آره، درسته. یه غولکرده بهشدت بزرگ بود. مامان،بچگیام باورت نمیشه چقدر بزرگ بود.»
«پدرت هم تعجب کرده بود.»
«بابا هم باهات اومده؟»
«اوهوم. ولی نتونستسبک بیاد اینجا، چون شیاطینداد با دیدنت مخالف بودن.»
«که اینطور. ما هنوزکرده نتونستیم یه دل سیربچگیام با هم حرف بزنیم...»
«میگن قراره نزاردارن کشته بشه. اونبهت روز هم بهزودی میرسه.»
«واقعاً؟ ولی... کروچه همچین چیزی نگفت.بهت اون پیشخدمتیه که نزار برام فرستاده.چون یه جورایی مثل مأمور نظارتی میمونه.»
«چرا بیرونش نمیندازی؟»
«نه. اون فقط خدمتکار نزاره. تازه، حتی اگهبچگیام بخوایم از شرش خلاص بشیم، باید بذاریم برایلبخند بعد از اینکه نزار رو کاملاً مطیع کردیم.»
سیگنی بافرق شنیدن حرفایخدمتکار میگو خندید.
«تو واقعاً دختر دئوسساما هستی. کلاً یکنمیکنم سال و نیم از به دنیا اومدنتخیر میگذره، اونوقت داری به این چیزا فکر میکنی؟»
«من یه پادشاهم. جونچسبید بیشتر از صد میلیونمنم نفر به من سپرده شده.»
«خیلی باوقاری. به نظر میرسهولی حالت خوبه و این بیشتربوده از هر چیزی خوشحالم میکنه.»
«ولی همیشه دلم براتون تنگ میشه. برای استاد یولگئومنزار و عمو رگین. و... دلم میخواد عمو زکه روسری بیشتر ببینم. لکسیا هم حتماً حالش خوبه، مگه نه؟»
«همه دلشونفرق میخواد توخدمتکار رو ببینن.»
میگو در حالیسبک که مشتهاش رومامان گره کرده بود، گفت.
«مامان، من یه اربابکرده شیاطینم، اما در عینبچگیام حال یه جنگجو هم هستم.»
«این سرنوشت توئه.»
«من هیچ کینهای به دل ندارم. برعکس،نمیکنم برای همینه که همیشه به این فکرخیر میکنم که چه کاری از دستم برمیاد.»
«حتی اگه یهسبک شیطان باشی، هیچوقتمامان نباید شرور بشی.»
«معلومه. دارم به اینکرده فکر میکنم که چطور بهدهسالگی این جنگ بیپایان خاتمه بدم.»
سیگنی میگو رو بغل کرد.
«میتونی اینفرق کارا روخدمتکار بسپاری به بزرگترا.»
اون یهقبل دختر مایهچسبید افتخار بود.
سیگنی از اینکهتعریف دخترش اینقدر بالغهمهشون شده بود، شگفتزده بود.
«نمیذارم نگرانم بشی، مامان.»
«باید برایفرق خودت همخدمتکار ارزش قائل باشی.»
«حتماً.»
در حالی که میگو و سیگنی خلوتمال مادر و دختریشون رو داشتن، دئوس ونمیکرده یولگئوم به یه جای کاملاً متفاوت رسیدن.
«اینجا...»
یولگئوم اخم کرد.
ستاره صبحقبل در حالچسبید شناور بودن بود.
عناصر بیشماری دورش میچرخیدن.
تودهای شبیه بهدارن یه ابر، چندینبهت مدار ایجاد کرده بود.
«گرداب کارما.»
دئوس با شنیدنسبک حرف کوتاه یولگئوم،مامان سر تکون داد.
«دقیقاً.»
«نکنه میخوای ازم بخوایخدمتکار ده سال دیگه همچرا تو این وضعیت بمونم؟»
«نه؟»
«اگه واقعاًقبل مهمه، میتونم براتبابا انجامش بدم، ولی...»
«اگه چیزیه کهتعریف من میخوام، فقط گوشمال کن و انجامش بده.»
«مگه غیر از اینه؟»
دئوس لبخندی زد.
«منم اصلاً حوصله ندارم ده سال برم تو خفا. خیلی کوتاهتر از اینممنون حرفا میشه. شاید تو یکی دو ساعت تموم بشه. اون موقع کل گردابندارید کارما رو زیر و رو کردم، ولی الان فقط میخوام یه چیز رو بدونم.»
«وقتی اینجوریزیادی میگی ترسناکتر میشه.ولی چی میخوای بدونی؟»
«سوال خیلیفرق سادهست. لوسیفرخدمتکار میتونه بمیره؟»
یولگئوم اخم کرد.
«منظورت چیه؟قبل یعنی روحچسبید شیطانیاش نابود نشده؟»
«اشتباه منم همینجا بود. روحولی شیطانی نابود شد. برای همین، طبیعتاًاون فکر کردم لوسیفر هم غیبش زده.»
«صبر کنفرق ببینم، لوسیفرخدمتکار یه شیطانه؟»
«دقیقاً چی داشت کنترلش میکرد؟ اگه فقط اولینچرا پادشاه شیاطین بود، یه همچین اتفاقی میافتاد. امااینا میدونی چیه؟ خودت چی؟ تو واقعاً خدای اژدهایانی؟»
«من خدای اژدهایان هستم.»
«پس قسم بخور. بگو "حتی اگه ازمال ارادهی خدایی که بهش خدمت میکنم سرپیچینمیکرده کنم، بازم به عنوان خدای اژدهایان زندگی میکنم."»
«نمیتونی، نه؟ کامائل، لوسیفر و تو، یولگئوم، متاترون. من خیلیندارید چیزا رو نمیدونم، اما با تماشای شماها یه چیزی رو خوبخیلی فهمیدم. کارمای یه فرشته هیچوقت نمیتونه از ارادهی خدا سرپیچی کنه.»
«لوسیفر همفرق همین کارخدمتکار رو میکنه؟»
«آره. شماها از اونچسبید دسته نیستید که کارمامنم رو اینقدر شوخی بگیرید.»
«با تو فرق داره.»
«دقیقاً. برای همینم هست کهباشی من تا حالا چند بار مقاممعلومه ارباب شیاطین رو انداختم دور، ههه.»
دئوس این رادارن گفت و بهبهت سمت گرداب کارما رفت.
«خب، منقبل یه سرچسبید میرم و برمیگردم.»
«سعی کنم جلوتتعریف رو بگیرم همهمهشون فایدهای نداره، مگه نه؟»
دئوس دو انگشتش را بالاباشی آورد، ادای احترام نظامی درآوردندارید و بلافاصله پرید توی گرداب کارما.
یولگئوم با یکدارن آه طولانی، به بدننمیکنم بیهوش دئوس خیره شد.
درست در همانسبک لحظه، یک نفرمامان با یولگئوم حرف زد.
«تا کیزیادی میخوای فقطکرده تماشا کنی؟»
یولگئوم فقط بادارن شنیدن صدا میتوانستبهت بفهمد طرف مقابل کیست.
میکائیل بود، ارباب شمشیر شعلهور.
دوباره پرسید:قبل «تا کی میخوایبابا فقط تماشاش کنی؟»
یولگئوم مدتزیادی طولانیای بهکرده میکائیل نگاه کرد.
«من یولگئوم هستم. خدای اژدهایان.»
«این فقط یهدارن اسم توی این دنیاست.نمیکنم اسم واقعی تو نیست.»
«این دنیا یه توهم نیست.»
«توهم نیست، اما واقعیتش هم چندان روشنمال نیست. درسته. دقیقاً مثل سوترا که خودتنمیکرده خلق کردی. اینجا فضای بین واقعیت و توهمه.»
«این برداشت توئه؟»
«مگه نیست؟»
زن بلوندقبل و درخشانچسبید لبخند محوی زد.
یولگئوم درزیادی جواب ازکرده او پرسید:
«میخوای چیکار کنی؟ چیزی که خدا ازت میخواد فقط اینه کهمعلومه مراقب دنیا باشی و هماهنگی و تعادل رو حفظ کنی. فکروقت میکنی کارایی که الان داری میکنی با کلمهی "هماهنگی" جور درمیاد؟»
«من که کاری نکردم.»
«امپراتور مقدسقبل گفت کهچسبید باهات ملاقات کرده.»
«اون واقعاً من بودم؟»
«منظورت چیه؟»
«دمیورگوس ۶۶۶ام، میتونی از زیر بار مسئولیتی که الان داری شونه خالی کنی؟آدمبدهست میگن حتی کامائل هم ازش شکست خورده. تا کی میخوای فقط بشینی وقطعاً یه عوضی رو تماشا کنی که حتی یه فرشتهی مقرب هم نمیتونه کنترلش کنه؟»
«اگه تماشاقبل نکنم، چیکارچسبید میتونم بکنم؟»
میکائیل فقط لبخندتعریف زد و جوابهمهشون سوال یولگئوم را نداد.
«میکائیل. توفرق واقعاً ارادهیخدمتکار پروردگار رو میدونی؟»
«ارباب میخوادفرق که انسانهاخدمتکار رشد کنن.»
«رشد... چه جور رشدی؟»
«حداقل اینه کهتعریف نمیخواد وضع همینطوری کهمال الان هست باقی بمونه.»
«ساختن یه بابل و سفر به فضای بیرون. ملاقاتنزار با موجودات دیگه توی این جهان پهناور و تعاملسری با پیامبران. این همون رشدیه که ازش حرف میزنی؟»
«به سمت دنیای خدا.خدمتکار این همون مسیریه کهچرا انسانها باید طی کنن.»
«این خواسته و ارادهی کیه؟»
«داری شوخی میکنی؟»
حالت چهرهیفرق یولگئوم جدیخدمتکار و سرد شد.
«نه. میکائیل، دارم میگم که نباید این دنیاچرا رو هر طور که خودت دلت میخواد قضاوتاینا کنی. فقط خود ارباب از ارادهی خودش خبر داره.»
«پس داری میگی بایدچسبید بذاریم بشریت یه بارمنم دیگه همینطوری نابود بشه؟»
«اگه سرنوشتشون اینه، آره.»
«این خیلی بیمسئولیتیه.دارن انگار واقعاً تبدیل شدینمیکنم به اژدهای طلای حقیقی.»
«من اژدهای طلای حقیقی هستم.»
میکائیل سرشقبل را برایچسبید یولگئوم خم کرد.
«امیدوارم بهزیادی یه نتیجهگیریکرده عاقلانه برسی.»
با یک ادایدارن احترام، در آنبهت سمت فضا ناپدید شد.
یولگئوم آه کوتاهی کشید.
چیزی که دنبالشسبک میگشتم، فقط یکمامان قطعهی کوچک بود.
گرداب کارما در ظاهر فقط یکهمهشون فضا با شعاع چند ده مترموقع بود، اما این فقط ظاهر قضیه بود.
توی دنیای خودآگاه،دارن اندازهاش به بزرگیبهت کارمای دنیای شیاطین بود.
سعی کردم یک تکهیخدمتکار کوچک از آن فضایچرا خالی را پیدا کنم.
اولش غیرممکن به نظرچسبید میرسید، اما مطمئن بودممنم که زیاد طول نمیکشد.
چون درک تقریباًتعریف کاملی از ساختارهمهشون داخلی گرداب کارما داشتم.
از بین خاطرات پادشاه شیاطین کهبهت آن موقع بلعیده بودم، مهارتهای مبارزه راآدمبدهست از قبل به میگو منتقل کرده بودم.
چیزی که الاندارن دنبالش میگشتم، یک نوعنمیکنم خاطرهی کاملاً متفاوت بود.
— هی! لوسیفر!
فریاد زدم و لوسیفرکرده را که هنوز توی پرتگاهِدهسالگی نفسِ خودش بود، بیدار کردم.
لوسیفر... او تصویریدارن آینهوار از نفسِبهت خود لوسیفر بود.
گرداب کارما، بخشیدارن از پیوند بینبهت دنیا و لوسیفر بود.
بخشی که رفت لوسیفرچسبید بود، و بخشی کهمنم ماند هم لوسیفر بود.
نفسِ خفتهیزیادی لوسیفر با صدایولی من بیدار شد.
— خیلی وقت میشه.
— حدسفرق میزنم خودتمخدمتکار اینو فهمیدی.
— چون نفس من از قبلمامان توسط تو خورده شده. از اینکهجزئیاتش حواست رو قرض میگیرم اینقدر عصبانی نشو.
— هر چی.تعریف خودت بهتر میدونی چرامال بیدارت کردم، مگه نه؟
— میخوای دربارهی لوسیفر بدونی؟
— دقیقاً.
— همم... اینجا دوباره داخلبابا گرداب کارماست. اما الان فقطداستان یه پوستهی خالیه. چون تو بلعیدیش.
— منم همین فکر رو میکردم، اما دارمبچگیام بهش فکر میکنم چون حس میکنم یه ذرهلبخند مغرور شده بودم. چون هنوزم یه خروار اطلاعات اینجاست.
— بحث غرور نیست. اماباشی کارما حتی همین الان همندارید داره یه پیوند ایجاد میکنه...
— یعنی تودارن این مدت، کارمابهت دوباره داره جمع میشه؟
— میتونی اینطور بگی.