---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 273: ۶۱. آخرین روز در قاره خوزه (۲) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 273: ۶۱. آخرین روز در قاره خوزه (۲)

0

«تو یه برده بودی.»

«برده‌ها شیء هستن. انسان حساب نمی‌شن. وقتی بهم‌منم​ می‌گفتن بمیر، چاره‌ای جز مردن نداشتم... اما نمی‌تونستم با‌موضوع​ اشیاء زندگی کنم، برای همین فرار کردم به نویه‌کان.»

«تو هم‌زیادی​ تو نویه‌کان‌کرده​ زندگی می‌کردی؟»

«آره. آقا زکه هم با سیگنی، مادر شما، که‌نزار​ یکی از ده شوالیه ارشد بود آشناست. نمی‌دونم یه‌سری​ آدم بی‌ارزش مثل من رو یادشون میاد یا نه.»

«واقعاً؟»

«دروغ گفتن‌قبل​ به شما چه‌بابا​ سودی برام داره؟»

«مادرم چه‌جور آدمی بود؟»

«منظورتون سیگنیه؟»

«عمو رگین داستان‌های زیادی‌خدمتکار​ برام تعریف کرده، ولی‌چرا​ همه‌شون مال بچگیام بود.»

«سیگنی از ده‌سالگی تو‌چسبید​ نویه‌کان بوده و اون‌منم​ موقع رگین باهاش زندگی نمی‌کرده.»

کروچه با لبخند گفت.

«آدم دلسوزی بود.‌دارن​ هیچ‌وقت سعی نمی‌کرد‌بهت​ از کسی سوءاستفاده کنه.»

«یه قدیسه بود که ارادت خاصی‌بهت​ به خدا داشت و انگار از‌چون​ تو یه تابلوی نقاشی بیرون اومده بود.»

میگو خندید.

«دیگه چی؟»

«اما آدما که نمی‌تونن بی‌نقص باشن. احساس گناه می‌کرد‌نزار​ که پادشاه شیاطین جونش رو نجات داده، برای همین‌سری​ فکر کنم بیشتر از قبل به اون سبک زندگی چسبید.»

«بابا مامان رو نجات داد.»

«منم این داستان رو‌چسبید​ از یکی دیگه شنیدم،‌منم​ برای همین جزئیاتش رو نمی‌دونم.»

«ممنون، کروچه.»

«حالا بهم اعتماد دارید؟»

«نه، این دو تا موضوع‌باشی​ با هم فرق دارن. تا وقتی‌معلومه​ خدمتکار اون باشی، بهت اعتماد نمی‌کنم.»

«چرا به نزار اعتماد ندارید؟»

«خب معلومه،‌زیادی​ چون اون‌کرده​ یه آدم‌بده‌ست.»

«خیر و شر واقعاً چه معنی‌ای دارن؟ اینا فقط یه‌ندارید​ سری رسم و رسومن که از خیلی وقت پیش به‌رسومن​ جا موندن. چرا برده‌ها انسان نیستن؟ من که قطعاً انسان بودم.»

میگو نمی‌تونست‌فرق​ حرفاش رو‌خدمتکار​ کاملاً درک کنه.

با این حال، خشمی که تو‌مامان​ صداش بود رو به وضوح حس‌جزئیاتش​ می‌کرد. اون واقعاً از آدما متنفر بود.

دقیقاً همون موقع بود.

میگو با کسی‌دارن​ روبه‌رو شد که‌بهت​ اصلاً انتظارش رو نداشت.

تکه‌ابری تو آسمون متوقف‌خدمتکار​ شد و زنی آروم‌چرا​ از روش پایین اومد.

نمی‌تونست چیزی‌قبل​ که می‌بینه‌چسبید​ رو باور کنه.

«ها... مامان؟»

سیگنی دوید‌فرق​ سمتش و میگو‌باشی​ رو بغل کرد.

نمی‌تونست چیزی بگه‌دارن​ و فقط بی‌وقفه سر‌نمی‌کنم​ دخترش رو نوازش می‌کرد.

اشک تو‌قبل​ چشمای مادر‌چسبید​ میگو جمع شد.

و بعد از اینکه آدمای‌ولی​ اطرافشون اونجا رو ترک کردن،‌بوده​ با صدای بلند زد زیر گریه.

میگو دو ساعت‌دارن​ تمام درباره چیزای مختلف‌نمی‌کنم​ با سیگنی حرف زد.

حرفاشون واقعاً داستان‌های پیش‌پاافتاده‌ای بود.

از جوک‌هایی که یکی از‌بابا​ شیاطین تعریف کرده بود تا چیزایی‌شنیدم​ که تو دنیای شیاطین دیده بود.

حتی یه کلمه هم درباره اینکه اون‌مال​ ارباب شیاطین بود و اینجور مسائل بین‌نمی‌کرده​ مادر و دختر رد و بدل نشد.

الکس و کروچه که از پشت‌بهت​ در شیشه‌ای به حرفای مادر و دختر‌آدم‌بده‌ست​ گوش می‌دادن، بی‌سروصدا اتاق رو ترک کردن.

نه مادر و نه دختر، هیچ‌کدوم‌بهت​ شخصیتی نداشتن که بخوان برای یه‌چون​ کار بزرگ و حماسی نقشه بکشن.

«شنیدم با‌قبل​ یه غول‌چسبید​ آتشی جنگیدی؟»

«آره، درسته. یه غول‌کرده​ به‌شدت بزرگ بود. مامان،‌بچگیام​ باورت نمیشه چقدر بزرگ بود.»

«پدرت هم تعجب کرده بود.»

«بابا هم باهات اومده؟»

«اوهوم. ولی نتونست‌سبک​ بیاد اینجا، چون شیاطین‌داد​ با دیدنت مخالف بودن.»

«که این‌طور. ما هنوز‌کرده​ نتونستیم یه دل سیر‌بچگیام​ با هم حرف بزنیم...»

«می‌گن قراره نزار‌دارن​ کشته بشه. اون‌بهت​ روز هم به‌زودی می‌رسه.»

«واقعاً؟ ولی... کروچه همچین چیزی نگفت.‌بهت​ اون پیش‌خدمتیه که نزار برام فرستاده.‌چون​ یه جورایی مثل مأمور نظارتی می‌مونه.»

«چرا بیرونش نمی‌ندازی؟»

«نه. اون فقط خدمتکار نزاره. تازه، حتی اگه‌بچگیام​ بخوایم از شرش خلاص بشیم، باید بذاریم برای‌لبخند​ بعد از اینکه نزار رو کاملاً مطیع کردیم.»

سیگنی با‌فرق​ شنیدن حرفای‌خدمتکار​ میگو خندید.

«تو واقعاً دختر دئوس‌ساما هستی. کلاً یک‌نمی‌کنم​ سال و نیم از به دنیا اومدنت‌خیر​ می‌گذره، اونوقت داری به این چیزا فکر می‌کنی؟»

«من یه پادشاهم. جون‌چسبید​ بیشتر از صد میلیون‌منم​ نفر به من سپرده شده.»

«خیلی باوقاری. به نظر می‌رسه‌ولی​ حالت خوبه و این بیشتر‌بوده​ از هر چیزی خوشحالم می‌کنه.»

«ولی همیشه دلم براتون تنگ می‌شه. برای استاد یولگئوم‌نزار​ و عمو رگین. و... دلم می‌خواد عمو زکه رو‌سری​ بیشتر ببینم. لکسیا هم حتماً حالش خوبه، مگه نه؟»

«همه دلشون‌فرق​ می‌خواد تو‌خدمتکار​ رو ببینن.»

میگو در حالی‌سبک​ که مشت‌هاش رو‌مامان​ گره کرده بود، گفت.

«مامان، من یه ارباب‌کرده​ شیاطینم، اما در عین‌بچگیام​ حال یه جنگجو هم هستم.»

«این سرنوشت توئه.»

«من هیچ کینه‌ای به دل ندارم. برعکس،‌نمی‌کنم​ برای همینه که همیشه به این فکر‌خیر​ می‌کنم که چه کاری از دستم برمیاد.»

«حتی اگه یه‌سبک​ شیطان باشی، هیچ‌وقت‌مامان​ نباید شرور بشی.»

«معلومه. دارم به این‌کرده​ فکر می‌کنم که چطور به‌ده‌سالگی​ این جنگ بی‌پایان خاتمه بدم.»

سیگنی میگو رو بغل کرد.

«می‌تونی این‌فرق​ کارا رو‌خدمتکار​ بسپاری به بزرگترا.»

اون یه‌قبل​ دختر مایه‌چسبید​ افتخار بود.

سیگنی از اینکه‌تعریف​ دخترش این‌قدر بالغ‌همه‌شون​ شده بود، شگفت‌زده بود.

«نمی‌ذارم نگرانم بشی، مامان.»

«باید برای‌فرق​ خودت هم‌خدمتکار​ ارزش قائل باشی.»

«حتماً.»

در حالی که میگو و سیگنی خلوت‌مال​ مادر و دختری‌شون رو داشتن، دئوس و‌نمی‌کرده​ یولگئوم به یه جای کاملاً متفاوت رسیدن.

«اینجا...»

یولگئوم اخم کرد.

ستاره صبح‌قبل​ در حال‌چسبید​ شناور بودن بود.

عناصر بی‌شماری دورش می‌چرخیدن.

توده‌ای شبیه به‌دارن​ یه ابر، چندین‌بهت​ مدار ایجاد کرده بود.

«گرداب کارما.»

دئوس با شنیدن‌سبک​ حرف کوتاه یولگئوم،‌مامان​ سر تکون داد.

«دقیقاً.»

«نکنه می‌خوای ازم بخوای‌خدمتکار​ ده سال دیگه هم‌چرا​ تو این وضعیت بمونم؟»

«نه؟»

«اگه واقعاً‌قبل​ مهمه، می‌تونم برات‌بابا​ انجامش بدم، ولی...»

«اگه چیزیه که‌تعریف​ من می‌خوام، فقط گوش‌مال​ کن و انجامش بده.»

«مگه غیر از اینه؟»

دئوس لبخندی زد.

«منم اصلاً حوصله ندارم ده سال برم تو خفا. خیلی کوتاه‌تر از این‌ممنون​ حرفا می‌شه. شاید تو یکی دو ساعت تموم بشه. اون موقع کل گرداب‌ندارید​ کارما رو زیر و رو کردم، ولی الان فقط می‌خوام یه چیز رو بدونم.»

«وقتی این‌جوری‌زیادی​ می‌گی ترسناک‌تر می‌شه.‌ولی​ چی می‌خوای بدونی؟»

«سوال خیلی‌فرق​ ساده‌ست. لوسیفر‌خدمتکار​ می‌تونه بمیره؟»

یولگئوم اخم کرد.

«منظورت چیه؟‌قبل​ یعنی روح‌چسبید​ شیطانی‌اش نابود نشده؟»

«اشتباه منم همینجا بود. روح‌ولی​ شیطانی نابود شد. برای همین، طبیعتاً‌اون​ فکر کردم لوسیفر هم غیبش زده.»

«صبر کن‌فرق​ ببینم، لوسیفر‌خدمتکار​ یه شیطانه؟»

«دقیقاً چی داشت کنترلش می‌کرد؟ اگه فقط اولین‌چرا​ پادشاه شیاطین بود، یه همچین اتفاقی می‌افتاد. اما‌اینا​ می‌دونی چیه؟ خودت چی؟ تو واقعاً خدای اژدهایانی؟»

«من خدای اژدهایان هستم.»

«پس قسم بخور. بگو "حتی اگه از‌مال​ اراده‌ی خدایی که بهش خدمت می‌کنم سرپیچی‌نمی‌کرده​ کنم، بازم به عنوان خدای اژدهایان زندگی می‌کنم."»

«نمی‌تونی، نه؟ کامائل، لوسیفر و تو، یولگئوم، متاترون. من خیلی‌ندارید​ چیزا رو نمی‌دونم، اما با تماشای شماها یه چیزی رو خوب‌خیلی​ فهمیدم. کارمای یه فرشته هیچ‌وقت نمی‌تونه از اراده‌ی خدا سرپیچی کنه.»

«لوسیفر هم‌فرق​ همین کار‌خدمتکار​ رو می‌کنه؟»

«آره. شماها از اون‌چسبید​ دسته نیستید که کارما‌منم​ رو این‌قدر شوخی بگیرید.»

«با تو فرق داره.»

«دقیقاً. برای همینم هست که‌باشی​ من تا حالا چند بار مقام‌معلومه​ ارباب شیاطین رو انداختم دور، ههه.»

دئوس این را‌دارن​ گفت و به‌بهت​ سمت گرداب کارما رفت.

«خب، من‌قبل​ یه سر‌چسبید​ می‌رم و برمی‌گردم.»

«سعی کنم جلوت‌تعریف​ رو بگیرم هم‌همه‌شون​ فایده‌ای نداره، مگه نه؟»

دئوس دو انگشتش را بالا‌باشی​ آورد، ادای احترام نظامی درآورد‌ندارید​ و بلافاصله پرید توی گرداب کارما.

یولگئوم با یک‌دارن​ آه طولانی، به بدن‌نمی‌کنم​ بی‌هوش دئوس خیره شد.

درست در همان‌سبک​ لحظه، یک نفر‌مامان​ با یولگئوم حرف زد.

«تا کی‌زیادی​ می‌خوای فقط‌کرده​ تماشا کنی؟»

یولگئوم فقط با‌دارن​ شنیدن صدا می‌توانست‌بهت​ بفهمد طرف مقابل کیست.

میکائیل بود، ارباب شمشیر شعله‌ور.

دوباره پرسید:‌قبل​ «تا کی می‌خوای‌بابا​ فقط تماشاش کنی؟»

یولگئوم مدت‌زیادی​ طولانی‌ای به‌کرده​ میکائیل نگاه کرد.

«من یولگئوم هستم. خدای اژدهایان.»

«این فقط یه‌دارن​ اسم توی این دنیاست.‌نمی‌کنم​ اسم واقعی تو نیست.»

«این دنیا یه توهم نیست.»

«توهم نیست، اما واقعیتش هم چندان روشن‌مال​ نیست. درسته. دقیقاً مثل سوترا که خودت‌نمی‌کرده​ خلق کردی. اینجا فضای بین واقعیت و توهمه.»

«این برداشت توئه؟»

«مگه نیست؟»

زن بلوند‌قبل​ و درخشان‌چسبید​ لبخند محوی زد.

یولگئوم در‌زیادی​ جواب از‌کرده​ او پرسید:

«می‌خوای چیکار کنی؟ چیزی که خدا ازت می‌خواد فقط اینه که‌معلومه​ مراقب دنیا باشی و هماهنگی و تعادل رو حفظ کنی. فکر‌وقت​ می‌کنی کارایی که الان داری می‌کنی با کلمه‌ی "هماهنگی" جور درمیاد؟»

«من که کاری نکردم.»

«امپراتور مقدس‌قبل​ گفت که‌چسبید​ باهات ملاقات کرده.»

«اون واقعاً من بودم؟»

«منظورت چیه؟»

«دمیورگوس ۶۶۶ام، می‌تونی از زیر بار مسئولیتی که الان داری شونه خالی کنی؟‌آدم‌بده‌ست​ می‌گن حتی کامائل هم ازش شکست خورده. تا کی می‌خوای فقط بشینی و‌قطعاً​ یه عوضی رو تماشا کنی که حتی یه فرشته‌ی مقرب هم نمی‌تونه کنترلش کنه؟»

«اگه تماشا‌قبل​ نکنم، چیکار‌چسبید​ می‌تونم بکنم؟»

میکائیل فقط لبخند‌تعریف​ زد و جواب‌همه‌شون​ سوال یولگئوم را نداد.

«میکائیل. تو‌فرق​ واقعاً اراده‌ی‌خدمتکار​ پروردگار رو می‌دونی؟»

«ارباب می‌خواد‌فرق​ که انسان‌ها‌خدمتکار​ رشد کنن.»

«رشد... چه جور رشدی؟»

«حداقل اینه که‌تعریف​ نمی‌خواد وضع همین‌طوری که‌مال​ الان هست باقی بمونه.»

«ساختن یه بابل و سفر به فضای بیرون. ملاقات‌نزار​ با موجودات دیگه توی این جهان پهناور و تعامل‌سری​ با پیامبران. این همون رشدیه که ازش حرف می‌زنی؟»

«به سمت دنیای خدا.‌خدمتکار​ این همون مسیریه که‌چرا​ انسان‌ها باید طی کنن.»

«این خواسته و اراده‌ی کیه؟»

«داری شوخی می‌کنی؟»

حالت چهره‌ی‌فرق​ یولگئوم جدی‌خدمتکار​ و سرد شد.

«نه. میکائیل، دارم می‌گم که نباید این دنیا‌چرا​ رو هر طور که خودت دلت می‌خواد قضاوت‌اینا​ کنی. فقط خود ارباب از اراده‌ی خودش خبر داره.»

«پس داری می‌گی باید‌چسبید​ بذاریم بشریت یه بار‌منم​ دیگه همین‌طوری نابود بشه؟»

«اگه سرنوشتشون اینه، آره.»

«این خیلی بی‌مسئولیتیه.‌دارن​ انگار واقعاً تبدیل شدی‌نمی‌کنم​ به اژدهای طلای حقیقی.»

«من اژدهای طلای حقیقی هستم.»

میکائیل سرش‌قبل​ را برای‌چسبید​ یولگئوم خم کرد.

«امیدوارم به‌زیادی​ یه نتیجه‌گیری‌کرده​ عاقلانه برسی.»

با یک ادای‌دارن​ احترام، در آن‌بهت​ سمت فضا ناپدید شد.

یولگئوم آه کوتاهی کشید.

چیزی که دنبالش‌سبک​ می‌گشتم، فقط یک‌مامان​ قطعه‌ی کوچک بود.

گرداب کارما در ظاهر فقط یک‌همه‌شون​ فضا با شعاع چند ده متر‌موقع​ بود، اما این فقط ظاهر قضیه بود.

توی دنیای خودآگاه،‌دارن​ اندازه‌اش به بزرگی‌بهت​ کارمای دنیای شیاطین بود.

سعی کردم یک تکه‌ی‌خدمتکار​ کوچک از آن فضای‌چرا​ خالی را پیدا کنم.

اولش غیرممکن به نظر‌چسبید​ می‌رسید، اما مطمئن بودم‌منم​ که زیاد طول نمی‌کشد.

چون درک تقریباً‌تعریف​ کاملی از ساختار‌همه‌شون​ داخلی گرداب کارما داشتم.

از بین خاطرات پادشاه شیاطین که‌بهت​ آن موقع بلعیده بودم، مهارت‌های مبارزه را‌آدم‌بده‌ست​ از قبل به میگو منتقل کرده بودم.

چیزی که الان‌دارن​ دنبالش می‌گشتم، یک نوع‌نمی‌کنم​ خاطره‌ی کاملاً متفاوت بود.

— هی! لوسیفر!

فریاد زدم و لوسیفر‌کرده​ را که هنوز توی پرتگاهِ‌ده‌سالگی​ نفسِ خودش بود، بیدار کردم.

لوسیفر... او تصویری‌دارن​ آینه‌وار از نفسِ‌بهت​ خود لوسیفر بود.

گرداب کارما، بخشی‌دارن​ از پیوند بین‌بهت​ دنیا و لوسیفر بود.

بخشی که رفت لوسیفر‌چسبید​ بود، و بخشی که‌منم​ ماند هم لوسیفر بود.

نفسِ خفته‌ی‌زیادی​ لوسیفر با صدای‌ولی​ من بیدار شد.

— خیلی وقت می‌شه.

— حدس‌فرق​ می‌زنم خودتم‌خدمتکار​ اینو فهمیدی.

— چون نفس من از قبل‌مامان​ توسط تو خورده شده. از اینکه‌جزئیاتش​ حواست رو قرض می‌گیرم این‌قدر عصبانی نشو.

— هر چی.‌تعریف​ خودت بهتر می‌دونی چرا‌مال​ بیدارت کردم، مگه نه؟

— می‌خوای درباره‌ی لوسیفر بدونی؟

— دقیقاً.

— همم... اینجا دوباره داخل‌بابا​ گرداب کارماست. اما الان فقط‌داستان​ یه پوسته‌ی خالیه. چون تو بلعیدیش.

— منم همین فکر رو می‌کردم، اما دارم‌بچگیام​ بهش فکر می‌کنم چون حس می‌کنم یه ذره‌لبخند​ مغرور شده بودم. چون هنوزم یه خروار اطلاعات اینجاست.

— بحث غرور نیست. اما‌باشی​ کارما حتی همین الان هم‌ندارید​ داره یه پیوند ایجاد می‌کنه...

— یعنی تو‌دارن​ این مدت، کارما‌بهت​ دوباره داره جمع می‌شه؟

— می‌تونی این‌طور بگی.

ناولها | novelha.net