---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 242: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 242: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

«برنامه‌ت این‌نور​ بود که‌بدنش​ پول بگیری؟»

«هیچ‌کس فکر نمی‌کنه مجانی باشه. از اونجایی‌تعادلش​ که داریم به کوتوله‌ها دستمزد می‌دیم، باید‌بودم​ همین رو بهونه کنیم و ازشون پول بگیریم.»

«چقدرم دقیق.»

«هه. من از گول زدن‌اون‌ور​ بقیه خوشم میاد، ولی متنفرم‌بال‌هاش​ کسی من رو گول بزنه.»

«یه لحظه یادم رفت‌بدنش​ که تو یه شیطانی.‌جلوی​ اشتباه از من بود.»

«نه، هنوز حتی شروع‌تکون​ هم نکردم.» مشت دئوس‌دست​ توی شکم اسکاتیل فرو رفت.

اسکاتیل نفس کوتاهی‌پیله‌مانند​ کشید و به‌خطای​ جلو خم شد.

وقتی داشت می‌افتاد،‌کردم​ یه لگد نثارش‌هوا​ کردم و فرستادمش اون‌ور.

اسکاتیل که تو هوا معلق‌پیچیدند​ بود، با تکون دادن بال‌هاش‌خطای​ تعادلش رو به دست آورد.

جای ضربه‌ای‌هوا​ که تازه خورده‌دادن​ بودم رو تکوندم.

«داری حرصت رو‌پیله‌مانند​ خالی می‌کنی؟ من‌خطای​ هنوزم کینه‌ام رو دارم...»

«اگه وقت داری بال‌بال بزنی، چرا‌هوا​ دستت رو نمیاری بالا تا جلوم رو‌آورد​ بگیری؟ نذار اون صورت قشنگت داغون بشه.»

دئوس تو یه چشم‌به‌هم‌زدن فاصله‌شون‌پیچیدند​ رو کم کرد و با مشت‌ضربه​ راستش چونه‌ی اسکاتیل رو هدف گرفت.

بدن اسکاتیل چرخید.

بال‌هایی از نور دور‌جلوی​ بدنش پیچیدند. یه سپر پیله‌مانند‌نوک​ جلوی مشت دئوس رو گرفت.

اسکاتیل از فرصتِ خطای ضربه‌اون‌ور​ استفاده کرد و با نوک پاش‌تعادلش​ نقطه‌ی حساس دئوس رو هدف گرفت.

دئوس با کف دست چپش جلوی پای اسکاتیل‌جلوی​ رو گرفت، اما همون لحظه، اسکاتیل زانوش رو‌حساس​ خم کرد و مسیر لگدش رو تغییر داد.

دئوس دستش رو جمع‌تکون​ کرد و با آرنج‌دست​ به ساق پای حریف کوبید.

با این حال،‌پیله‌مانند​ لگد اسکاتیل واقعاً‌خطای​ یه معجزه بود.

مسیر ضربه‌اش دوباره عوض شد و‌هوا​ نوک پاش که رو به بالا‌دست​ بود، چرخید و به پهلوش خورد.

در نهایت،‌نور​ دئوس یکی از‌پیچیدند​ لگدهاش رو خورد.

البته، تقریباً هیچ آسیبی‌تکون​ ندید. اختلاف قدرت بین اسکاتیل‌آورد​ و دئوس خیلی زیاد بود.

دئوس با خنده گفت: «روحیه مبارزه‌طلبی‌خطای​ فرشته‌ها هم بدک نیستا.» اسکاتیل یه‌حساس​ انگشتش رو آورد بالا و فحش داد.

«اگه قدرتم کامل‌کردم​ بود، اوضاع به این‌معلق​ خوبی برات تموم نمی‌شد.»

«اگه فکر می‌کنی گول این تحریک‌های بچگانه‌ت رو‌جلوی​ می‌خورم و کمکت می‌کنم قدرتت رو پس بگیری...‌حساس​ خب، راستش دقیقاً زدی به هدف. چی لازم داری؟»

«روزاریو.»

«کجاست؟»

«تو خوابگاهم‌نثارش​ یه کیف دارم‌اون‌ور​ که همیشه همراهمه.»

«همین‌جا وایسا.»

اسکاتیل فقط یه بار سر تکون داد.‌تعادلش​ کمتر از یه دقیقه طول کشید تا‌بودم​ دئوس از حصار بیرون بره و برگرده.

دئوس کیف‌سپر​ رو پرت‌جلوی​ کرد و گفت:

«خب، راند‌نثارش​ دوم رو‌فرستادمش​ شروع کنیم؟»

«نمی‌دونم دنبال چی هستی،‌بدنش​ اما برات روشن می‌کنم‌جلوی​ که من آدم دست‌وپابسته‌ای نیستم.»

«باید تمام‌هوا​ تلاشت رو‌تکون​ بکنی، خدمتگزار خدا!»

روزاریوی اسکاتیل درخشید‌پیله‌مانند​ و به یه‌خطای​ شمشیر تیز تبدیل شد.

نمادهای هیونمو و ببر‌فرستادمش​ سفید روی هر دو‌تکون​ مشت دئوس ظاهر شدن.

آمادگی هر‌نور​ دو طرف برای‌پیچیدند​ مبارزه کامل شد.

حس می‌شد از شدت‌تکون​ تنش، حتی ذرات معلق تو‌آورد​ فضا هم از لرزش افتادن.

دو نیروی انرژی روح شیطانی و هاله مبارزه‌ی بهشتی،‌نوک​ نفوذشون رو گسترش دادن. اونا به قلمروی همدیگه تجاوز‌مسیر​ کردن و صاعقه‌های سیاه و خشنی رو به وجود آوردن.

بلافاصله بعد از اون،‌فرستادمش​ هر دو موجود بدون‌تکون​ هیچ ردی ناپدید شدن.

دقیق‌تر بگم،‌نور​ فقط دیگه‌بدنش​ قابل دیدن نبودن.

هیچ انسانی‌هوا​ نمی‌تونست حرکاتشون‌تکون​ رو ببینه.

قدرت و‌سپر​ زور به‌جلوی​ هم برخورد کردن.

شمشیر صلیبی که حاوی روحیه مبارزه بود، با‌تکون​ خود اسکاتیل یکی شد. به یه پرتوی نور‌تازه​ سفید تبدیل شد و بدن دئوس رو شکافت.

دئوس هر دو مشتش رو‌پیچیدند​ تاب داد و فضای هوایی‌خطای​ اسکاتیل رو نابود و تسخیر کرد.

اون فضایی که تحت سلطه‌ی هاله‌بال‌هاش​ بهشتی بود رو در هم شکست‌تازه​ و مدار حرکتی اسکاتیل رو محدود کرد.

خطوط سفید‌سپر​ چند بیضی‌جلوی​ منحنی رسم کردن.

اسکاتیل از خودش دفاع نکرد. روش مبارزه‌اش‌معلق​ این بود که با تمرکز روی یه نقطه‌ضربه‌ای​ نفوذ کنه و جون دشمن رو هدف بگیره.

خود حمله، دفاعش بود.

تعداد بیضی‌ها‌هوا​ کم‌کم کاهش‌تکون​ پیدا کرد.

دلیلش این بود‌پیله‌مانند​ که فضای هوایی توسط‌ضربه​ دئوس تسخیر شده بود.

وقتی فقط یه دایره‌فرستادمش​ باقی موند، دئوس اولین‌تکون​ حمله‌ی درست‌وحسابیش رو انجام داد.

نوک شمشیر اسکاتیل‌دور​ به نقطه‌ی حیاتی‌سپر​ دئوس برخورد کرد.

قدرت این دو موجود با هم‌بال‌هاش​ برخورد کرد و مقدار عظیمی از‌تازه​ نور به شکل یه دوک فوران کرد.

یه موج انرژی مثل‌جلوی​ شعله‌های بیگ‌بنگ، حصاری که‌استفاده​ دئوس ساخته بود رو لرزوند.

موج شوک از بین رفت‌اون‌ور​ و اسکاتیل در حالی که‌بال‌هاش​ خون سرفه می‌کرد، باقی موند.

دئوس در حالی‌دور​ که دستش رو پشت‌پیله‌مانند​ سرش گذاشته بود، گفت:

«من بردم.»

«قراره من رو بکشی؟»

«تو رو؟»

«وگرنه هیچ دلیلی نداشت‌بدنش​ من رو تو یه‌جلوی​ همچین فضایی حبس کنی.»

«حبس کردن‌هوا​ و شکنجه‌تکون​ دادن سرگرمی منه.»

اسکاتیل پرسید: «دنبال چی هستی؟»

اما هیچ جوابی نیومد.

دئوس دیگه این‌دور​ فضای حصار رو‌سپر​ ترک کرده بود.

شمشیر صلیبی‌هوا​ روزاریو تو زمین‌دادن​ فرو رفته بود.

«لعنتی!»

صدای عصبانی‌نثارش​ اسکاتیل بلند‌فرستادمش​ اکو شد.

دئوس با قدم‌های‌دور​ سبک به قلعه‌سپر​ هولیس پیندل برگشت.

انگشت میانیم مورمور می‌شد. به‌دادن​ نظر می‌رسید همون جایی بود که‌ضربه‌ای​ ضربه‌ی اسکاتیل رو دفع کرده بودم.

پوزخندی زدم‌سپر​ و مبارزه رو‌فرصتِ​ به یاد آوردم.

چیزهایی که‌نثارش​ مبهم بودن، یکی‌یکی‌اون‌ور​ برام روشن شدن.

یولگئوم به دئوس که‌بدنش​ با یه لبخند شاد به‌فرصتِ​ مغازه برگشته بود، چیزی گفت:

«کجا داری ول می‌گردی؟ زود‌دادن​ بیا اینجا و سر این‌جای​ جوانه‌های لوبیا رو پاک کن.»

«پوف، امروز چه خبره؟»‌جلوی​ آستین‌هاش رو بالا زد‌استفاده​ و مشغول کار شد.

یولگئوم در حالی که یه‌اون‌ور​ دستمال‌سر و پیش‌بند بسته بود،‌بال‌هاش​ داشت جوانه‌های لوبیا رو تمیز می‌کرد.

«اوضاع سمت روزدیا یکم شلوغ‌پلوغ شده. دو‌پیله‌مانند​ تا از شوالیه‌های اصلی و سادیموس و لاخه‌نقطه‌ی​ رو فرستادم اونجا، فقط من و سیگنی موندیم.»

«سادیموس و لاخه؟‌معلق​ فکر می‌کنی به‌بال‌هاش​ جادوگر نیاز داریم؟»

«آره. سادیموس تو جادوی سیاه عصر نقره‌ای حسابی ماهره، پس از‌نقطه‌ی​ اون آدمایی نیست که روزاش رو با خوردن و خوابیدن تو‌دستش​ همچین جایی تلف کنه. لاخه هم با سیستم‌های جادویی منحصربه‌فرد آشنایی داره.»

«خب، گیاهان‌نثارش​ جادویی اونقدرها‌فرستادمش​ هم رایج نیستن.»

«اون دو تا شوالیه‌ی اصلی هم‌سپر​ تجربه‌ی جنگی زیادی دارن، برای همین‌استفاده​ واسه تست کردن سلاح‌ها گزینه‌های مناسبین.»

«بهترین‌هاشون در واقع تو‌تکون​ و زیک نیستین؟ جادوی مقدس‌آورد​ سیگنی هم که حرف نداره.»

«ما هم می‌ریم و برمی‌گردیم.‌فرصتِ​ تا کار و کاسبی تموم‌پاش​ شد، باید برم اونجا اضافه‌کاری کنم.»

«اگه به خاطر مشتری‌هایی‌فرستادمش​ که رزرو کرده بودن نبود،‌دادن​ کل امروز رو تعطیل می‌کردیم!»

دئوس روبه‌روی یولگئوم نشست. یولگئوم‌پیچیدند​ غرغر کرد و چیزی گفت:‌خطای​ «اصلاً این اسکاتول کدوم گوری رفته؟»

«ها؟ چطور؟»

«اون یارو خیلی می‌تونست کمک‌حال باشه.‌خطای​ هنوز تو جنگل هورس‌تیل مونده؟ نباید‌حساس​ حداقل یه خبری بده که کجاست؟»

«داری منو مسخره می‌کنی؟»‌فرستادمش​ / «خب، ما که‌تکون​ قبلاً همدیگه رو دیدیم...»

«فکر می‌کنی یه فرشته‌بدنش​ به یه ارباب شیاطین‌جلوی​ که بیرونش کردن، احترام می‌ذاره؟»

«چیزی که‌هوا​ الان هستی‌تکون​ یه پیشخدمته، نه؟»

دئوس عمداً با‌پیله‌مانند​ لحنی تند نارضایتی‌اش‌خطای​ رو نشون داد.

«پیشخدمت که برده نیست، هست؟»

«به هر حال، اون‌بدنش​ یارو الفبای پیشخدمت بودن‌جلوی​ رو هم بلد نیست.»

«فکر کنم تو هم‌تکون​ به عنوان یه ارباب‌دست​ یه چیزایی کم داری.»

«طرف کی رو می‌گیری؟»

«اگه مجبور باشم انتخاب‌فرستادمش​ کنم که طرف کی‌تکون​ باشم، طرف اسکاتول رو می‌گیرم.»

«دارم می‌گم این قضیه به خاطر باندبازی‌پیله‌مانند​ و هم‌مدرسه‌ای بودن اصلاً چیز خوبی نیست... فقط‌نقطه‌ی​ چون از یه جبهه‌اید می‌خوای ازش دفاع کنی؟»

همون موقع، سیگنی‌معلق​ یه آبکش پر‌بال‌هاش​ از جوانه ماش آورد.

دئوس با دیدن اون‌جلوی​ کوه جوانه ماش، آه‌استفاده​ از نهادش بلند شد.

«بازم هست؟»

«این دیگه آخریشه.‌دور​ منم کمکت می‌کنم،‌سپر​ پس حرص نخور.»

«کی حرص خورد آخه...»

دئوس حرفش رو خورد‌جلوی​ و شروع کرد به کندن‌نوک​ سر و ته جوانه‌های ماش.

حجم عظیمی از‌کردم​ جوانه ماش روی میز‌معلق​ آشپزخونه تلنبار شده بود.

دئوس تو آشپزخونه نشسته‌بدنش​ بود و داشت این‌جلوی​ صحنه‌ی حیرت‌انگیز رو تماشا می‌کرد.

آخه این جوانه‌های ماش از‌دادن​ چی ساخته شدن که تا‌جای​ می‌رن رو آتیش، غیب می‌شن؟

حتی اگه ماهیتابه تا خرخره‌فرصتِ​ پر باشه، بعد از تفت‌پاش​ دادن فقط یه بشقاب ازشون می‌مونه.

وقتی دیدم جوانه‌هایی که کل روز داشتم پاکشون‌تکون​ می‌کردم، تو عرض یکی دو ساعت دود شدن‌تازه​ و رفتن هوا، نتونستم جلوی دهنم رو بگیرم.

«اونایی که می‌گن سبزیجات‌بدنش​ از گوشت ارزون‌تره، اصلاً‌جلوی​ آشپزی سرشون نمی‌شه، مگه نه؟»

«این‌طوره؟»

زکه ماهیتابه رو چرخوند‌جلوی​ و غذا رو با‌استفاده​ شعله‌های آتیش ترکیب کرد.

«گذشته از این‌کردم​ حرف‌ها، دئوس‌ساما، امروز خیلی‌معلق​ سرحال به نظر می‌رسید.»

«این‌طوره؟»

«بله. یه‌هوا​ جورایی انگار‌تکون​ جون تازه‌ای گرفتید.»

«پدرسوخته‌ی تیزبین.»

«بله؟»

«هیچی. راستی،‌نور​ بعداً باید‌بدنش​ دوباره تمرین کنم.»

«بله. همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌دادن​ مبارزه تمرینی با دئوس‌ساما فعلاً‌جای​ بیشترین کمک رو بهم می‌کنه.»

«باید مخ یولگئوم رو هم بزنم. اون زن‌استفاده​ هر جور حساب کنی بدجور قویه. اگه با‌همون​ چهره و قدرت واقعیش بجنگه، بزرگ‌ترین کمک‌حالمون می‌شه.»

«متاترون؟»

«می‌گن اون رهبر فرشته‌هاست.»

«اصلاً نمی‌تونم تصور کنم.‌تکون​ در حال حاضر، یولگئوم‌دست​ داره تو آرامش زندگی می‌کنه.»

«دقیقاً. فقط کافیه ببینی‌جلوی​ چطور با من که‌استفاده​ یه شیطانم کنار میاد.»

«حتماً به خاطر‌کردم​ اینه که اون‌هوا​ یه اژدهای طلای حقیقیه.»

«پس یعنی اگه برگرده‌بدنش​ و همون متاترون بشه، مثل‌فرصتِ​ بقیه فرشته‌ها روی اعصاب می‌شه؟»

«خب...»

غذاهای دریایی و جوانه ماش تو سس‌ضربه​ تند تفت داده شد و نشاسته بهش‌پای​ اضافه شد تا یه کم غلیظ بشه.

وقتی غذای آماده شده ریخته‌اون‌ور​ شد تو کاسه، گوشت ماهی و‌تعادلش​ جوانه‌های ماش کاملاً قرمز شده بودن.

اما جذابیتش هم به همین بود، برای‌پیله‌مانند​ همین همه در حالی که عرق از‌پاش​ سر و روشون می‌بارید، با لذت می‌خوردنش.

سیگنی و یولگئوم‌معلق​ الان حسابی مشغول سرویس‌تعادلش​ دادن به سالن بودن.

منم درگیر ردیف کردن‌جلوی​ خورد و خوراک اون گروه‌نوک​ بیست نفره از مشتری‌ها بودم.

«ارباب دئوس.»

«هان.»

«دیگه کم‌کم‌هوا​ وقتشه که‌تکون​ راه بیفتیم.»

«یعنی انقدر زود وقتش شد؟»

دئوس از صندلی مخصوصش بلند‌اون‌ور​ شد و گردنش رو به چپ‌تعادلش​ و راست کش و قوس داد.

انرژی هیونمو و ببر سفید‌پیچیدند​ رو تو دست‌هاش جمع کرد‌خطای​ تا هیچ‌چیزی نتونه بهشون نفوذ کنه.

در نهایت، رفتم‌معلق​ و جلوی یه‌بال‌هاش​ تشت بزرگ آب نشستم.

چیزی که اونجا‌پیله‌مانند​ بود، یه کوه‌خطای​ ظرف نشسته بود.

«لعنتی. این‌نثارش​ زیردست‌ها همه‌فرستادمش​ کدوم گوری رفتن؟»

«ببخشید.»

«نه، با عذرخواهی کار درست نمی‌شه.»‌بال‌هاش​ دئوس با چهره‌ای که انگار تازه‌تازه​ انرژی گرفته بود، ظرف‌ها رو می‌شست.

«واقعاً عجیبه.‌سپر​ چرا امروز‌جلوی​ این‌قدر سر کیفی؟»

«ها؟ شاید به خاطر اینه‌اون‌ور​ که بعد از مدت‌ها یه‌بال‌هاش​ سرگرمی برای خودم پیدا کردم.»

«سرگرمی؟»

«آره. دارم‌هوا​ یه چیزی‌تکون​ پرورش می‌دم.»

«چی؟»

«حالا یه چیزی هست دیگه.»

زکه سرش رو کج کرد.‌پیچیدند​ حیوون خونگیه؟ یا یه گیاه‌خطای​ تزئینی؟ هیچ‌کدومشون اصلاً به دئوس نمی‌خورد.

اما دیگه نتونستم بیشتر از این بپرسم. چون‌دست​ دو تا سفارش جدید خورش دریایی اومد و‌داری​ دیگه وقتی برای فکر کردن به چیزای دیگه نموند.

اون شب.

دئوس دوباره رفت‌کردم​ سراغ لذت بردن‌هوا​ از سرگرمی مخفیش.

«چی شد پس؟ یه جوری حرف‌سپر​ می‌زدی انگار می‌تونی با روزاریو یه‌استفاده​ کاری بکنی، ولی چرا این‌قدر ضعیفی؟»

او تو هوا چهارزانو جلوی‌دادن​ اسکاتیل که به زانو دراومده‌جای​ بود و نفس‌نفس می‌زد، نشسته بود.

«اگه بخوای بهش فکر کنی،‌فرصتِ​ این فقط تکیه کردن به‌پاش​ اون دو تا خدای مرگ نیست؟»

اسکاتیل اون‌قدر خسته بود‌فرستادمش​ که حتی جون نداشت‌تکون​ از جاش بلند بشه.

اونا تا جایی جنگیدن که انرژی‌سپر​ تقریباً بی‌نهایت اون فرشته ته کشید، اما‌نوک​ در نهایت نتونستن دئوس رو شکست بدن.

«چرا یه جوری حرف‌تکون​ می‌زنی که انگار می‌تونی‌دست​ شیطان رو شکست بدی؟»

«حتی بین‌سپر​ فرشته‌ها هم اختلاف‌فرصتِ​ قدرت وجود داره.»

«تو قوی هستی؟»

«چون من به یه‌بدنش​ واحد رزمی زیر نظر‌جلوی​ ارباب پیروزی تعلق دارم.»

«در مقایسه با‌معلق​ میکائیل در چه‌بال‌هاش​ حدی؟» اسکاتیل پوزخند زد.

«هیچ‌کس نیست که‌پیله‌مانند​ بشه با یکی‌خطای​ مثل تو مقایسه‌اش کرد.»

«واقعاً؟»

تحریک کردنش جواب نداد. دئوس‌پیچیدند​ خیلی راحت حرف اسکاتیل رو‌خطای​ پذیرفت و دوباره دهن باز کرد.

«البته که فرشته‌ها قوی‌ان... اما شیاطین هم اون‌قدرها دست‌وپابسته نیستن. تا جایی که من‌بودم​ می‌بینم، دمیورگوس ۶۶۵ام برای در هم شکستن تو کافیه. چون روح شیطانی پر از‌دستت​ خاطرات یه فرشته مقرب قدیمی به اسم لوسیفره. خب، البته این فقط یه حافظه‌ی گزینشیه.»

«حالا می‌شه‌سپر​ بگی، "چرا‌جلوی​ منو زندانی کردی؟"»

«قبلاً که‌نثارش​ بهت گفتم.‌فرستادمش​ این یه سرگرمیه.»

«کی اینو باور می‌کنه؟»

«اگه منو شکست‌معلق​ بدی، بهت می‌گم.» چهره‌ی‌تعادلش​ اسکاتیل در هم رفت.

دئوس پوزخند تمسخرآمیزی زد.

«اوه، زیادی تند رفتم؟»

«دعا می‌کنم‌نور​ یه روز گاردت‌پیچیدند​ رو بیاری پایین.»

«حتی اگه اینجا‌معلق​ دعا کنی هم‌بال‌هاش​ صدات به خدا نمی‌رسه.»

«تو از اول‌پیله‌مانند​ تا آخرش فقط‌خطای​ داری مسخره‌بازی درمیاری.»

«آخه خوش می‌گذره.»

اسکاتیل مشت‌هاش رو گره کرد. قدرتم‌سپر​ هنوز برنگشته. حتی اگه الانم بجنگم،‌استفاده​ فایده‌ای نداره و نمی‌تونم کار خاصی بکنم.

به زور‌هوا​ سرم رو‌تکون​ پایین انداختم.

باید قدرت بیشتری جمع کنم.

ناولها | novelha.net