چپتر 242: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0«برنامهت ایننور بود کهبدنش پول بگیری؟»
«هیچکس فکر نمیکنه مجانی باشه. از اونجاییتعادلش که داریم به کوتولهها دستمزد میدیم، بایدبودم همین رو بهونه کنیم و ازشون پول بگیریم.»
«چقدرم دقیق.»
«هه. من از گول زدناونور بقیه خوشم میاد، ولی متنفرمبالهاش کسی من رو گول بزنه.»
«یه لحظه یادم رفتبدنش که تو یه شیطانی.جلوی اشتباه از من بود.»
«نه، هنوز حتی شروعتکون هم نکردم.» مشت دئوسدست توی شکم اسکاتیل فرو رفت.
اسکاتیل نفس کوتاهیپیلهمانند کشید و بهخطای جلو خم شد.
وقتی داشت میافتاد،کردم یه لگد نثارشهوا کردم و فرستادمش اونور.
اسکاتیل که تو هوا معلقپیچیدند بود، با تکون دادن بالهاشخطای تعادلش رو به دست آورد.
جای ضربهایهوا که تازه خوردهدادن بودم رو تکوندم.
«داری حرصت روپیلهمانند خالی میکنی؟ منخطای هنوزم کینهام رو دارم...»
«اگه وقت داری بالبال بزنی، چراهوا دستت رو نمیاری بالا تا جلوم روآورد بگیری؟ نذار اون صورت قشنگت داغون بشه.»
دئوس تو یه چشمبههمزدن فاصلهشونپیچیدند رو کم کرد و با مشتضربه راستش چونهی اسکاتیل رو هدف گرفت.
بدن اسکاتیل چرخید.
بالهایی از نور دورجلوی بدنش پیچیدند. یه سپر پیلهمانندنوک جلوی مشت دئوس رو گرفت.
اسکاتیل از فرصتِ خطای ضربهاونور استفاده کرد و با نوک پاشتعادلش نقطهی حساس دئوس رو هدف گرفت.
دئوس با کف دست چپش جلوی پای اسکاتیلجلوی رو گرفت، اما همون لحظه، اسکاتیل زانوش روحساس خم کرد و مسیر لگدش رو تغییر داد.
دئوس دستش رو جمعتکون کرد و با آرنجدست به ساق پای حریف کوبید.
با این حال،پیلهمانند لگد اسکاتیل واقعاًخطای یه معجزه بود.
مسیر ضربهاش دوباره عوض شد وهوا نوک پاش که رو به بالادست بود، چرخید و به پهلوش خورد.
در نهایت،نور دئوس یکی ازپیچیدند لگدهاش رو خورد.
البته، تقریباً هیچ آسیبیتکون ندید. اختلاف قدرت بین اسکاتیلآورد و دئوس خیلی زیاد بود.
دئوس با خنده گفت: «روحیه مبارزهطلبیخطای فرشتهها هم بدک نیستا.» اسکاتیل یهحساس انگشتش رو آورد بالا و فحش داد.
«اگه قدرتم کاملکردم بود، اوضاع به اینمعلق خوبی برات تموم نمیشد.»
«اگه فکر میکنی گول این تحریکهای بچگانهت روجلوی میخورم و کمکت میکنم قدرتت رو پس بگیری...حساس خب، راستش دقیقاً زدی به هدف. چی لازم داری؟»
«روزاریو.»
«کجاست؟»
«تو خوابگاهمنثارش یه کیف دارماونور که همیشه همراهمه.»
«همینجا وایسا.»
اسکاتیل فقط یه بار سر تکون داد.تعادلش کمتر از یه دقیقه طول کشید تابودم دئوس از حصار بیرون بره و برگرده.
دئوس کیفسپر رو پرتجلوی کرد و گفت:
«خب، راندنثارش دوم روفرستادمش شروع کنیم؟»
«نمیدونم دنبال چی هستی،بدنش اما برات روشن میکنمجلوی که من آدم دستوپابستهای نیستم.»
«باید تمامهوا تلاشت روتکون بکنی، خدمتگزار خدا!»
روزاریوی اسکاتیل درخشیدپیلهمانند و به یهخطای شمشیر تیز تبدیل شد.
نمادهای هیونمو و ببرفرستادمش سفید روی هر دوتکون مشت دئوس ظاهر شدن.
آمادگی هرنور دو طرف برایپیچیدند مبارزه کامل شد.
حس میشد از شدتتکون تنش، حتی ذرات معلق توآورد فضا هم از لرزش افتادن.
دو نیروی انرژی روح شیطانی و هاله مبارزهی بهشتی،نوک نفوذشون رو گسترش دادن. اونا به قلمروی همدیگه تجاوزمسیر کردن و صاعقههای سیاه و خشنی رو به وجود آوردن.
بلافاصله بعد از اون،فرستادمش هر دو موجود بدونتکون هیچ ردی ناپدید شدن.
دقیقتر بگم،نور فقط دیگهبدنش قابل دیدن نبودن.
هیچ انسانیهوا نمیتونست حرکاتشونتکون رو ببینه.
قدرت وسپر زور بهجلوی هم برخورد کردن.
شمشیر صلیبی که حاوی روحیه مبارزه بود، باتکون خود اسکاتیل یکی شد. به یه پرتوی نورتازه سفید تبدیل شد و بدن دئوس رو شکافت.
دئوس هر دو مشتش روپیچیدند تاب داد و فضای هواییخطای اسکاتیل رو نابود و تسخیر کرد.
اون فضایی که تحت سلطهی هالهبالهاش بهشتی بود رو در هم شکستتازه و مدار حرکتی اسکاتیل رو محدود کرد.
خطوط سفیدسپر چند بیضیجلوی منحنی رسم کردن.
اسکاتیل از خودش دفاع نکرد. روش مبارزهاشمعلق این بود که با تمرکز روی یه نقطهضربهای نفوذ کنه و جون دشمن رو هدف بگیره.
خود حمله، دفاعش بود.
تعداد بیضیهاهوا کمکم کاهشتکون پیدا کرد.
دلیلش این بودپیلهمانند که فضای هوایی توسطضربه دئوس تسخیر شده بود.
وقتی فقط یه دایرهفرستادمش باقی موند، دئوس اولینتکون حملهی درستوحسابیش رو انجام داد.
نوک شمشیر اسکاتیلدور به نقطهی حیاتیسپر دئوس برخورد کرد.
قدرت این دو موجود با همبالهاش برخورد کرد و مقدار عظیمی ازتازه نور به شکل یه دوک فوران کرد.
یه موج انرژی مثلجلوی شعلههای بیگبنگ، حصاری کهاستفاده دئوس ساخته بود رو لرزوند.
موج شوک از بین رفتاونور و اسکاتیل در حالی کهبالهاش خون سرفه میکرد، باقی موند.
دئوس در حالیدور که دستش رو پشتپیلهمانند سرش گذاشته بود، گفت:
«من بردم.»
«قراره من رو بکشی؟»
«تو رو؟»
«وگرنه هیچ دلیلی نداشتبدنش من رو تو یهجلوی همچین فضایی حبس کنی.»
«حبس کردنهوا و شکنجهتکون دادن سرگرمی منه.»
اسکاتیل پرسید: «دنبال چی هستی؟»
اما هیچ جوابی نیومد.
دئوس دیگه ایندور فضای حصار روسپر ترک کرده بود.
شمشیر صلیبیهوا روزاریو تو زمیندادن فرو رفته بود.
«لعنتی!»
صدای عصبانینثارش اسکاتیل بلندفرستادمش اکو شد.
دئوس با قدمهایدور سبک به قلعهسپر هولیس پیندل برگشت.
انگشت میانیم مورمور میشد. بهدادن نظر میرسید همون جایی بود کهضربهای ضربهی اسکاتیل رو دفع کرده بودم.
پوزخندی زدمسپر و مبارزه روفرصتِ به یاد آوردم.
چیزهایی کهنثارش مبهم بودن، یکییکیاونور برام روشن شدن.
یولگئوم به دئوس کهبدنش با یه لبخند شاد بهفرصتِ مغازه برگشته بود، چیزی گفت:
«کجا داری ول میگردی؟ زوددادن بیا اینجا و سر اینجای جوانههای لوبیا رو پاک کن.»
«پوف، امروز چه خبره؟»جلوی آستینهاش رو بالا زداستفاده و مشغول کار شد.
یولگئوم در حالی که یهاونور دستمالسر و پیشبند بسته بود،بالهاش داشت جوانههای لوبیا رو تمیز میکرد.
«اوضاع سمت روزدیا یکم شلوغپلوغ شده. دوپیلهمانند تا از شوالیههای اصلی و سادیموس و لاخهنقطهی رو فرستادم اونجا، فقط من و سیگنی موندیم.»
«سادیموس و لاخه؟معلق فکر میکنی بهبالهاش جادوگر نیاز داریم؟»
«آره. سادیموس تو جادوی سیاه عصر نقرهای حسابی ماهره، پس ازنقطهی اون آدمایی نیست که روزاش رو با خوردن و خوابیدن تودستش همچین جایی تلف کنه. لاخه هم با سیستمهای جادویی منحصربهفرد آشنایی داره.»
«خب، گیاهاننثارش جادویی اونقدرهافرستادمش هم رایج نیستن.»
«اون دو تا شوالیهی اصلی همسپر تجربهی جنگی زیادی دارن، برای همیناستفاده واسه تست کردن سلاحها گزینههای مناسبین.»
«بهترینهاشون در واقع توتکون و زیک نیستین؟ جادوی مقدسآورد سیگنی هم که حرف نداره.»
«ما هم میریم و برمیگردیم.فرصتِ تا کار و کاسبی تمومپاش شد، باید برم اونجا اضافهکاری کنم.»
«اگه به خاطر مشتریهاییفرستادمش که رزرو کرده بودن نبود،دادن کل امروز رو تعطیل میکردیم!»
دئوس روبهروی یولگئوم نشست. یولگئومپیچیدند غرغر کرد و چیزی گفت:خطای «اصلاً این اسکاتول کدوم گوری رفته؟»
«ها؟ چطور؟»
«اون یارو خیلی میتونست کمکحال باشه.خطای هنوز تو جنگل هورستیل مونده؟ نبایدحساس حداقل یه خبری بده که کجاست؟»
«داری منو مسخره میکنی؟»فرستادمش / «خب، ما کهتکون قبلاً همدیگه رو دیدیم...»
«فکر میکنی یه فرشتهبدنش به یه ارباب شیاطینجلوی که بیرونش کردن، احترام میذاره؟»
«چیزی کههوا الان هستیتکون یه پیشخدمته، نه؟»
دئوس عمداً باپیلهمانند لحنی تند نارضایتیاشخطای رو نشون داد.
«پیشخدمت که برده نیست، هست؟»
«به هر حال، اونبدنش یارو الفبای پیشخدمت بودنجلوی رو هم بلد نیست.»
«فکر کنم تو همتکون به عنوان یه اربابدست یه چیزایی کم داری.»
«طرف کی رو میگیری؟»
«اگه مجبور باشم انتخابفرستادمش کنم که طرف کیتکون باشم، طرف اسکاتول رو میگیرم.»
«دارم میگم این قضیه به خاطر باندبازیپیلهمانند و هممدرسهای بودن اصلاً چیز خوبی نیست... فقطنقطهی چون از یه جبههاید میخوای ازش دفاع کنی؟»
همون موقع، سیگنیمعلق یه آبکش پربالهاش از جوانه ماش آورد.
دئوس با دیدن اونجلوی کوه جوانه ماش، آهاستفاده از نهادش بلند شد.
«بازم هست؟»
«این دیگه آخریشه.دور منم کمکت میکنم،سپر پس حرص نخور.»
«کی حرص خورد آخه...»
دئوس حرفش رو خوردجلوی و شروع کرد به کندننوک سر و ته جوانههای ماش.
حجم عظیمی ازکردم جوانه ماش روی میزمعلق آشپزخونه تلنبار شده بود.
دئوس تو آشپزخونه نشستهبدنش بود و داشت اینجلوی صحنهی حیرتانگیز رو تماشا میکرد.
آخه این جوانههای ماش ازدادن چی ساخته شدن که تاجای میرن رو آتیش، غیب میشن؟
حتی اگه ماهیتابه تا خرخرهفرصتِ پر باشه، بعد از تفتپاش دادن فقط یه بشقاب ازشون میمونه.
وقتی دیدم جوانههایی که کل روز داشتم پاکشونتکون میکردم، تو عرض یکی دو ساعت دود شدنتازه و رفتن هوا، نتونستم جلوی دهنم رو بگیرم.
«اونایی که میگن سبزیجاتبدنش از گوشت ارزونتره، اصلاًجلوی آشپزی سرشون نمیشه، مگه نه؟»
«اینطوره؟»
زکه ماهیتابه رو چرخوندجلوی و غذا رو بااستفاده شعلههای آتیش ترکیب کرد.
«گذشته از اینکردم حرفها، دئوسساما، امروز خیلیمعلق سرحال به نظر میرسید.»
«اینطوره؟»
«بله. یههوا جورایی انگارتکون جون تازهای گرفتید.»
«پدرسوختهی تیزبین.»
«بله؟»
«هیچی. راستی،نور بعداً بایدبدنش دوباره تمرین کنم.»
«بله. همونطور که انتظار میرفت،دادن مبارزه تمرینی با دئوسساما فعلاًجای بیشترین کمک رو بهم میکنه.»
«باید مخ یولگئوم رو هم بزنم. اون زناستفاده هر جور حساب کنی بدجور قویه. اگه باهمون چهره و قدرت واقعیش بجنگه، بزرگترین کمکحالمون میشه.»
«متاترون؟»
«میگن اون رهبر فرشتههاست.»
«اصلاً نمیتونم تصور کنم.تکون در حال حاضر، یولگئومدست داره تو آرامش زندگی میکنه.»
«دقیقاً. فقط کافیه ببینیجلوی چطور با من کهاستفاده یه شیطانم کنار میاد.»
«حتماً به خاطرکردم اینه که اونهوا یه اژدهای طلای حقیقیه.»
«پس یعنی اگه برگردهبدنش و همون متاترون بشه، مثلفرصتِ بقیه فرشتهها روی اعصاب میشه؟»
«خب...»
غذاهای دریایی و جوانه ماش تو سسضربه تند تفت داده شد و نشاسته بهشپای اضافه شد تا یه کم غلیظ بشه.
وقتی غذای آماده شده ریختهاونور شد تو کاسه، گوشت ماهی وتعادلش جوانههای ماش کاملاً قرمز شده بودن.
اما جذابیتش هم به همین بود، برایپیلهمانند همین همه در حالی که عرق ازپاش سر و روشون میبارید، با لذت میخوردنش.
سیگنی و یولگئوممعلق الان حسابی مشغول سرویستعادلش دادن به سالن بودن.
منم درگیر ردیف کردنجلوی خورد و خوراک اون گروهنوک بیست نفره از مشتریها بودم.
«ارباب دئوس.»
«هان.»
«دیگه کمکمهوا وقتشه کهتکون راه بیفتیم.»
«یعنی انقدر زود وقتش شد؟»
دئوس از صندلی مخصوصش بلنداونور شد و گردنش رو به چپتعادلش و راست کش و قوس داد.
انرژی هیونمو و ببر سفیدپیچیدند رو تو دستهاش جمع کردخطای تا هیچچیزی نتونه بهشون نفوذ کنه.
در نهایت، رفتممعلق و جلوی یهبالهاش تشت بزرگ آب نشستم.
چیزی که اونجاپیلهمانند بود، یه کوهخطای ظرف نشسته بود.
«لعنتی. ایننثارش زیردستها همهفرستادمش کدوم گوری رفتن؟»
«ببخشید.»
«نه، با عذرخواهی کار درست نمیشه.»بالهاش دئوس با چهرهای که انگار تازهتازه انرژی گرفته بود، ظرفها رو میشست.
«واقعاً عجیبه.سپر چرا امروزجلوی اینقدر سر کیفی؟»
«ها؟ شاید به خاطر اینهاونور که بعد از مدتها یهبالهاش سرگرمی برای خودم پیدا کردم.»
«سرگرمی؟»
«آره. دارمهوا یه چیزیتکون پرورش میدم.»
«چی؟»
«حالا یه چیزی هست دیگه.»
زکه سرش رو کج کرد.پیچیدند حیوون خونگیه؟ یا یه گیاهخطای تزئینی؟ هیچکدومشون اصلاً به دئوس نمیخورد.
اما دیگه نتونستم بیشتر از این بپرسم. چوندست دو تا سفارش جدید خورش دریایی اومد وداری دیگه وقتی برای فکر کردن به چیزای دیگه نموند.
اون شب.
دئوس دوباره رفتکردم سراغ لذت بردنهوا از سرگرمی مخفیش.
«چی شد پس؟ یه جوری حرفسپر میزدی انگار میتونی با روزاریو یهاستفاده کاری بکنی، ولی چرا اینقدر ضعیفی؟»
او تو هوا چهارزانو جلویدادن اسکاتیل که به زانو دراومدهجای بود و نفسنفس میزد، نشسته بود.
«اگه بخوای بهش فکر کنی،فرصتِ این فقط تکیه کردن بهپاش اون دو تا خدای مرگ نیست؟»
اسکاتیل اونقدر خسته بودفرستادمش که حتی جون نداشتتکون از جاش بلند بشه.
اونا تا جایی جنگیدن که انرژیسپر تقریباً بینهایت اون فرشته ته کشید، امانوک در نهایت نتونستن دئوس رو شکست بدن.
«چرا یه جوری حرفتکون میزنی که انگار میتونیدست شیطان رو شکست بدی؟»
«حتی بینسپر فرشتهها هم اختلاففرصتِ قدرت وجود داره.»
«تو قوی هستی؟»
«چون من به یهبدنش واحد رزمی زیر نظرجلوی ارباب پیروزی تعلق دارم.»
«در مقایسه بامعلق میکائیل در چهبالهاش حدی؟» اسکاتیل پوزخند زد.
«هیچکس نیست کهپیلهمانند بشه با یکیخطای مثل تو مقایسهاش کرد.»
«واقعاً؟»
تحریک کردنش جواب نداد. دئوسپیچیدند خیلی راحت حرف اسکاتیل روخطای پذیرفت و دوباره دهن باز کرد.
«البته که فرشتهها قویان... اما شیاطین هم اونقدرها دستوپابسته نیستن. تا جایی که منبودم میبینم، دمیورگوس ۶۶۵ام برای در هم شکستن تو کافیه. چون روح شیطانی پر ازدستت خاطرات یه فرشته مقرب قدیمی به اسم لوسیفره. خب، البته این فقط یه حافظهی گزینشیه.»
«حالا میشهسپر بگی، "چراجلوی منو زندانی کردی؟"»
«قبلاً کهنثارش بهت گفتم.فرستادمش این یه سرگرمیه.»
«کی اینو باور میکنه؟»
«اگه منو شکستمعلق بدی، بهت میگم.» چهرهیتعادلش اسکاتیل در هم رفت.
دئوس پوزخند تمسخرآمیزی زد.
«اوه، زیادی تند رفتم؟»
«دعا میکنمنور یه روز گاردتپیچیدند رو بیاری پایین.»
«حتی اگه اینجامعلق دعا کنی همبالهاش صدات به خدا نمیرسه.»
«تو از اولپیلهمانند تا آخرش فقطخطای داری مسخرهبازی درمیاری.»
«آخه خوش میگذره.»
اسکاتیل مشتهاش رو گره کرد. قدرتمسپر هنوز برنگشته. حتی اگه الانم بجنگم،استفاده فایدهای نداره و نمیتونم کار خاصی بکنم.
به زورهوا سرم روتکون پایین انداختم.
باید قدرت بیشتری جمع کنم.