چپتر 56: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0سیزده. سوءتفاهمهای تکراری (چهار)
زکه گفت: «انگارتفرقه هروقت اسم قهرمانکیه میاد، اعصابت خرد میشه.»
دئوس جواب داد: «یه جورایی... آره، راستش همینه. پدرم همیشه میگفت، عیبی نداره یهانگیزه جنگجو پول یا مهارت نداشته باشه. تا وقتی اون قلب باانصافی رو که ازمیکردن شرارت متنفره و بشریت رو دوست داره فراموش نکنی، یه جنگجو همیشه یه جنگجو میمونه.»
«این دقیقاًغیرممکنه حرفیه که یهانگیزه آدم بیعرضه میزنه.»
«چون همیشه گند میزنن.»
زکه لبخند ملایمی زد:بندازن «با این حال، اونفقط شبیه یه جنگجوی واقعیه.»
به نظر میرسیدکار دئوس از اینهمه تعریف خوشحال شده بود.
«از این نظر، اونا در حدی نیستن که بشههرکسی بهشون گفت قهرمان. دارن مایعات اژدها رو قاچاق میکنن. اگهمیکردن من بودم، با این وضع ضایع اینور و اونور نمیبردمش.»
مظنونهای زیادی وجود داشت.
تندروهای بین اژدهایان دنبالبندازن این بودن که بافقط انسانها درگیری درست کنن.
جنگجوها به بدن اژدها نیاز داشتن، و هدفباشن شیاطین هم نابودی انسانها بود، برای همین احتمالاًهمدست سعی کرده بودن بین اژدهایان و انسانها تفرقه بندازن.
«مقصر کیه؟»
«ممکنه فقطسعی کار یهتفرقه نفر باشه؟»
«ها؟»
«به نظرم اگهکار همه مجرم باشن،همه همچین چیزی غیرممکنه.»
«اوه، واقعاً؟»
«اگه همه انگیزه داشته باشن، ممکنهمقصر همدست باشن... یا شایدم هرکسی براینظرم منفعت خودش این کارو کرده باشه.»
«یعنی همهکرده با همبندازن متحد شدن؟»
«بیشتر از اون،کار ممکنه فقط داشتنهمه از همدیگه سوءاستفاده میکردن.»
انسانها هیچوقت علناً با شیاطین دستداشته به یکی نمیکردن. در مورد اژدهایانکارو هم همینطور بود. «همه از شیاطین متنفرن.»
«درسته. هرچقدر هم که قهرمانها ازمقصر راه به در بشن، مگه ممکنهنظرم با شیاطین دست به یکی کنن؟»
«شاید با اژدهایان متحد شدن.»
«تندروها از انسانها متنفرن. مخصوصاً از جنگجوها. احتمال اینکههمچین این دو گروه با هم متحد بشن، همونقدر کمههرکسی که یه شیطان و یه انسان تو یه جبهه باشن.»
«فکر کنم حق با توئه.»
«همه مقصرن... ایده خوبیه. پس شاید برای همینه که نمیتونم ردشون رو بزنم. اگه فقط از بیرون به ماجرا نگاه کنی و فقط چیزاییشایدم که به نفعت هست رو برداری، رابطه علت و معلولی بین اتفاقات ضعیف میشه. شیاطین دارو رو به دورفها میفروشن، دورفها دارو رو به اژدهایانمگه میفروشن، اژدهایان دارو رو روی همنوعان خودشون استفاده میکنن تا افکار عمومی رو علیه انسانها تحریک کنن، و جنگجوها هم اژدهایان وحشیشده رو شکار میکنن.»
«فکر کنمکرده ساختارش یه چیزیمقصر تو همین مایههاست.»
«ممکنه. در نهایت، این جنگجوهاننظرم که سود میبرن. چون میتونن سلاحهاییغیرممکنه از جنس اژدها به دست بیارن.»
آیا الکس برای پارهواقعاً کردن این زنجیره دستشایدم به کار شده بود؟
دئوس افکاری که برای لحظهای بهمقصر ذهنش خطور کرده بود رو پسنظرم زد و دوباره به حرف اومد.
«به جای پیدا کردنبندازن مقصر، سریعتره که فقطفقط اوضاع رو جمعوجور کنیم.»
«البته اگه ازکار همون اول مقصریهمه در کار نباشه.»
حرفهای زکه منطقیتر به نظر میرسید.داشته اما چی میشد اگه یه نفرکارو همه اینا رو برنامهریزی کرده بود؟
دئوس که از این چرخهبندازن بیپایان شک و تردید خستهکار شده بود، سرش رو تکون داد.
«اول باید فروشنده رو بگیریممقصر و دخلشو بیاریم. تو بخواب. مننظرم میرم یه سر به الکس بزنم.»
«آه، باشه دئوس.»
در یک غار کوچک.
جنازههای دورفها درکرده میان دهها شاخکمقصر گرفتار شده بودن.
نوک شاخکها، تیز مثلبندازن درفش، قلب، گردن و سرکار دورفها رو سوراخ کرده بود.
و در جایی کهنفر شاخکها به هم گره خوردههمچین بودن، بازوی الکس قرار داشت.
«فرار نکنین. مناوه هنوز هشتاد تاداشته پای دیگه دارم.»
دورفها که حسابیکرده ترسیده بودن، بهمقصر دیوار چسبیده بودن.
الکس نگاهی بهشون انداختبندازن و با یکی ازفقط مردها چشم تو چشم شد.
«آها. پس اینجایی.»
مرد جوری میلرزیداوه که انگار قالبداشته تهی کرده بود.
با این حال، وقتی نگاهشون بهمقصر هم گره خورد، مرد آه کوتاهینظرم کشید و چهرهاش از هم باز شد.
«نمیتونی ازکرده چشمهای کیوبندازن گوکو قایم بشی.»
«یه چیزی هست که میخوامنظرم تو خلوت در موردش حرفچیزی بزنم. میتونی یکم وقت بهم بدی؟»
مرد دورف سر تکونواقعاً داد و دستهاش روشایدم به دو طرف باز کرد.
دود سیاهی از نوک انگشتهاش بلند شد.کیه دود انگار زنده بود؛ تو هوا پخشمجرم شد و وارد سوراخ بینی دورفهای اطرافش شد.
دورفهای وحشتزده سعی کردنبندازن فرار کنن، اما نتونستنفقط از دود جلو بزنن.
حتی اگه سوراخهای بینیشون رونظرم با دست میگرفتن، باز همچیزی یه شکاف کوچیک باقی میموند.
چند ثانیه گذشت؟
تنها بازماندههای اینکرده غار کوچیک، الکس وکیه اون مرد دورف بودن.
«کنت جیم هونگ.»
«درود برفقط گیوه-گونگ، من جیمنظرم هونگبک پانگین هستم.»
«ناراحت به نظر میرسی.»
«آدمای اینجا همکارای من ازبندازن پادشاهی ریشه جنوبی بودن که تونفر سی سال گذشته استخدامشون کرده بودم.»
«داشتی چیکار میکردی؟»
«من تحت دستورات اون شکمپرست کارهمه میکردم... پس لطفاً این گستاخی رواوه ببخشید که در موردش حرفی نمیزنم.»
«منظورت داروچه است.»
«اون با جیغ وتفرقه فریاد مرد، اما من قصدفقط دارم به کارم ادامه بدم.»
«قطعاً... برایکرده دنیای شیاطین مامقصر مفید خواهد بود.»
چهره جیمفقط هونگبک پانگیننفر در هم رفت.
با چهرهای پر ازواقعاً نارضایتی، لبهاش رو محکمشایدم به هم فشار داد.
«حرف حسابت چیه؟»
«هیچی. چرا داری سعیبندازن میکنی کار منو خرابفقط کنی؟ این واقعاً ناامیدکنندهست.»
«قصدم خراب کردنش نیست.»
«که اینطور؟»
«منم بهسعی خاطر دنیایتفرقه شیاطین اومدم اینجا.»
«درک اینکه مقاماتتفرقه بالاتر دارن چیکارکیه میکنن، واقعاً سخته.»
الکس بهفقط صورت پانگیننفر نگاه کرد.
میشد خصومتیغیرممکنه فراتر از کلماتانگیزه رو حس کرد.
درست همون موقع، یه نفربندازن تو مکالمه بین این دوکار شیطان دخالت کرد. اون دئوس بود.
«اون بهت اعتماد نداره، پیشخدمت.»
وقتی پانگین دئوس رو دید،نظرم از شدت تعجب روی زمینچیزی افتاد و به خاک افتاد.
«اعلیحضرت!»
«پاشو. توسعی این وضعیتتفرقه نمیتونی حرف بزنی.»
«بله، اعلیحضرت.کرده دستورات شمابندازن رو اطاعت میکنم.»
پانگین بلند شد و مؤدبانه سرشهمه رو خم کرد. او حتی جرئتاوه نمیکرد به پاهای دئوس نگاه کنه.
«پانگین.»
«بله، اعلیحضرت.»
«اگه حرفیکرده برای گفتنبندازن داری، بگو.»
«...خیر، اعلیحضرت.»
«انگار بهم اعتماد ندارین.»
«این چه حرفیه!کرده من چطور جرأت دارمکیه با اعلیحضرت مخالفت کنم...»
«پس حرف بزن.»
پانگین که دوکار به شک بود، بالاخرهمجرم دهانش را باز کرد.
«اون... همهچیز رو خراب کرد.»
«اون»ی که پانگینکرده بهش اشاره میکرد،مقصر کسی نبود جز الکس.
«داروچه شکمپرستکرده به ناحقبندازن کشته شد!»
«من...»
حرف الکس نصفه ماندواقعاً و دئوس یک قدمشایدم به پانگین نزدیکتر شد.
«ادامه بده.»
«اعلیحضرت! اگهکرده اینو بلندبندازن بگم، میمیرم.»
«اگه بمیری،فقط من الکسنفر رو میکشم.»
«ممنونم، اعلیحضرت.»
الکس اخم کرد. درکتفرقه اینکه اوضاع چطور داشتممکنه پیش میرفت، سخت بود.
«ارباب داروچه هزاران سال روی یک نقشه بزرگ کار کرد. نقشهای کههمه جنگجوها رو فاسد میکرد و باعث میشد اژدهایان وحشی بشن و انسانهاهرکسی رو ضعیف کنن. این چارچوب بزرگی بود که ارباب داروچه تعیین کرده بود.»
«میدونم. یه قارچکار خاص درست کردید کهمجرم اژدهایان رو دیوونه میکرد.»
پانگین پیشانیاشغیرممکنه را رویواقعاً زمین گذاشت.
«اعلیحضرت نقشه ارباب داروچه رو توی صد روزممکنه فاش کردن، شما واقعاً ارباب بینظیری هستید کههمچین میتونید هزاران سال رو با یک نگاه بخونید.»
«پس داری میگیتفرقه داروچه همهی اینا روممکنه تنهایی برنامهریزی کرده بود؟»
«بله. دوک شکمپرست بدون اینکهنظرم به بقیه دوکهای بزرگ چیزی بگه،غیرممکنه همهچیز رو خودش به تنهایی چید.»
«چقدر پیشرفت کرده بود؟»
«شکمپرست همهچیزش رو پای این کار گذاشت، حتیممکنه سمی درست کرد که اسم شما رو روشهمچین گذاشته بود. اما... در نهایت به قتل رسید.»
«به دست الکس؟»
«من جرأت نمیکنمکار شک و شبهههمه بیاساس وارد کنم.»
الکس دهانش را باز کرد.
«منظورت چیه؟ باورمکرده نمیشه میگی من کشتمش.کیه این یه تهمت مسخرهست.»
«مگه شکمپرستکرده حتی یک دلیلمقصر برای مردن داشت؟»
«مگه الان داری همینو بررسینظرم نمیکنی؟ ارباب به اژدهای طلای حقیقیغیرممکنه شک کرد و سرش رو برید.»
«حتماً دوک مکار گولت زده. درستداشته همونطور که داروچه، ارباب شکمپرست، جونشکارو رو به دست تو از دست داد.»
الکس دهانش را بست.
وقتی دیدم اینطوری حرف میزند،مقصر به نظر میرسید که قضیهنفر فراتر از یک شک ساده است.
«که اینطور؟»
الکس با شنیدناوه حرف دئوس سریعداشته سرش را خم کرد.
«ارباب! این بیانصافیه.»
«خب، حقیقت چیه؟ اگه بهش فکر کنی، هیچ دلیلیکار وجود نداره که داروچه خودکشی کرده باشه. مگه تواوه تنها کسی نبودی که وقت مرگش اونجا حضور داشتی، الکس؟»
«بله، اما چرا باید اربابنظرم شکمپرست رو بکشم؟ من برایچیزی ۶۶۶ قرن مثل برادرش بودم.»
«هیچکس مثلغیرممکنه یه برادرواقعاً نمیتونه خیانت کنه.»
«ارباب!»
«اگه داروچه خودکشیتفرقه نکرده باشه، پسکیه مظنون شماره یک تویی.»
الکس دزدکی نگاهی به دئوس انداخت. اصلاًمجرم شبیه شوخی نبود. یا بهتر است بگویم،انگیزه انگار داشت به خودش هم شک میکرد.
«ارباب! من تااوه الان فقط برایداشته شما کار میکردم...»
«الکس.»
«بله.»
«ترسیدی؟ چرا اینقدر حرف میزنی؟»
«ارباب، شک کردناوه به من یعنیداشته افتادن تو تلهی دشمن.»
«اون دشمن کیه؟»
«انسانها هستن.»
«چرا انسانها باید سعینفر کنن با کمک پانگینباشن تو رو حذف کنن؟»
«این...»
«الکس.»
«بله، ارباب.»
«گمشو.»
«بله؟»
«گفتم گمشو بیرون. منتفرقه به حرومزادهای که رفقایممکنه خودش رو میکشه نیازی ندارم.»
«ارباب! منکرده هرگز همچینبندازن کاری نکردم!»
«پنج.»
«چرا باید به داروچه صدمهانگیزه بزنم؟ حتی یه دلیل هممنفعت برای این کار وجود نداره.»
«چهار.»
«ارباب، این یهتفرقه توطئهست. خیلی زود میفهممممکنه کی داره دسیسه میچینه.»
«سه.»
«نباید تصمیمات احمقانهاوه بگیرید. من رعیتداشته وفادار شما هستم.»
«دو.»
دئوس انگشتانش را جمع کرد.
«یک. اگه نری بیرون، میکُشمت.»
الکس چند بار لبهایش راانگیزه روی هم فشار داد، انگارمنفعت حرفهای زیادی برای گفتن داشت.
اما با دیدن چهرهی جدیبندازن و بیرحم دئوس، در نهایتکار رویش را برگرداند و رفت.
بعد از اینکه الکس ناپدید شد،کیه دئوس به پانگین که روی زمینهمه افتاده بود نگاه کرد و گفت:
«پانگین.»
«بله، ارباب.»
«بذار راهسعی داروچه روتفرقه ادامه بدیم.»
«به لطف بصیرت ارباب،بندازن فکر کنم بتونیم کینهی قبیلهکار جانوران شیطانیمون رو تسکین بدیم.»
دئوس بلافاصله به اقامتگاهش برگشت.
اما الکس که آنجا بود!
الکس بهسعی محض دیدنتفرقه دئوس گفت:
«این دیگهکرده چه نمایشی بودمقصر که بازی کردی؟»
«بهت گفتمفقط گمشو، پس چرانظرم دوباره اومدی اینجا؟»
«ارباب.»
«فعلاً دور از چشم بقیه حرکتمقصر کن. آخه چطوری کارت رو انجامنظرم میدی که همهی دوکها ازت متنفرن؟»
«متأسفم.»
«شانترینا هم اینجاست.»
«منظورتون همون دخترهست؟»
«آره.»
«نکنه اونمکرده میگه منبندازن داروچه رو کشتم؟»
«فرضیهشون که اینه.»
«آخه چراغیرممکنه باید همچین سوءتفاهمانگیزه مسخرهای پیش بیاد!»
«این یعنی آدمهایکرده زیادی هستن که مرگکیه داروچه رو باور ندارن.»
«برای منم شوکهکننده بود. اما...»
«خب، فعلاًفقط اینو بذاریم کنار.نظرم ظاهراً پیداش کردم.»
«بله. همونطور که انتظار میرفت، این نیروهای داروچه بودن که با کوتولهها معامله میکردن. چند تا ازهمدیگه جانوران شیطانی، از جمله نوچهاش پانگین، با تغییر قیافه به شکل کوتولهها زیر زمین قایم شده بودن.شاید اگه یه کم بیشتر میگشتم، میتونستم روش داروچه رو پیدا کنم، اما چون ارباب همون موقع سر رسید...»
«دیگه کافیه.»
«منظورتون چیه؟»
«زیک یه چیز جالب گفت. مگه این چیزی نیست که یکی برنامهریزی کرده باشه و منافع هر شخص مثل چرخدنده بهکارو هم چفت بشه؟ داروچه سم میفروشه تا بین اژدهایان و انسانها تفرقه بندازه، و اژدهایان تندرو هم باهاش همراه میشن و رفقایشاید خودشون رو مسموم میکنن. وقتی اژدهایان اول حمله میکنن، قهرمان شکارشون میکنه و از ترس اینکه اوضاع بدتر بشه، مخفیانه تیکهتیکهشون میکنه.»
«دارید میگید ایناوه چیزی نبوده کهداشته کسی برنامهریزی کرده باشه؟»
«آره.»
«پس چرا داروچه خودکشی کرد؟»
«اصلاً با عقل جور درنمیاد،نظرم نه؟ واسه همین داشتم فکرچیزی میکردم... نکنه واقعاً تو کشتیش؟»
«دارم جدی جواب میدم، نه.»
«که اینطور؟ خب، کمکمتفرقه معلوم میشه. پس دیگه اینجافقط کاری نداریم. برگرد و بخواب.»