---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 232: ۵۳. دستفروش شیاطین، فرشتگان و جنگجویان (۲) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 232: ۵۳. دستفروش شیاطین، فرشتگان و جنگجویان (۲)

0

زکه پرسید: «بهتر نیست بریم همون کار جنگجوها رو بکنیم؟ ارباب دئوس، شما که راحت می‌تونید حتی مأموریت‌های رتبه D رو هم انجام بدید، نه؟»

«نه. اگه کاری کنی که تو چشم‌هوهوهو​ باشه، هویت واقعیت لو می‌ره. اه، به‌معصومی​ هر حال همینی که گفتم رو انجام بده!»

یولگئوم گفت: «شاید یکم عجیب به نظر‌خیابونی​ برسه، ولی اگه بهش فکر کنی، اونقدرها‌آهی​ هم بد نیست. برای مخفی کردن هویتت عالیه.»

دئوس با شک‌بود​ پرسید: «...نکنه فقط می‌خوای‌همه​ دست‌پخت من رو بخوری؟»

«وا، این چه حرفیه؟»

«ما باید‌همه‌چیز​ دنیا رو‌بدجوری​ نجات بدیم.»

«وقتش که‌بکشیش​ برسه به‌یهو​ همه‌چیز می‌رسی.»

«تو هم بدجوری‌بود​ از راه به‌اول​ در شدی، یولگئوم.»

«هوهوهو، منظورت چیه؟ کجای‌برقصم​ دنیا می‌تونی یکی به پاکی‌اسکاتول​ و معصومی من پیدا کنی؟»

«پس برو یه‌می‌رسی​ گاری برای پیشخدمت‌شدی​ پیدا کن و بیا.»

«باید بهم پول بدی.»

«به چشم یه‌بود​ سرمایه‌گذاری بهش نگاه‌اول​ کن. بهت سهم می‌دم.»

«هاا... ولی واقعاً برای چی من رو صدا زدی؟ لابد یه فرشته رو فقط‌پرسه​ به خاطر اینکه به یه پیشخدمت نیاز داشتی احضار نکردی. نزار رو با عجله آوردی‌تنها​ که قبل از بزرگ شدنش بکشیش، بعد یهو زدی تو کار قهرمان‌بازی و غذای خیابونی؟»

«کاسبی شوخی‌بردار نیست!»‌می‌رسی​ صدای قاطع دئوس‌شدی​ پر از ابهت بود.

یولگئوم آهی کشید: «خب، اول‌قهرمان‌بازی​ از همه بذار با سازت برقصم.‌قاطع​ تصمیم گرفتیم با هم بریم دیگه.»

روز بعد، اسکاتول کله‌ی سحر‌کشید​ دور و بر قلعه پرسه‌برقصم​ می‌زد تا یه کالسکه پیدا کنه.

در واقع، بیشتر کالسکه‌های به درد بخور برای حمل تدارکات جنگی‌سحر​ مصادره شده بودن و تنها چیزی که می‌شد همون موقع از‌بخور​ بین گاری‌ها پیدا کرد، یه کالسکه با بدنه‌ی داغون و شکسته‌بسته بود.

خوشبختانه، یه نیروی‌می‌رسی​ پاره‌وقتِ همه‌فن‌حریف به اسم‌هوهوهو​ قدیس زکه اونجا بود.

او هم دست به کار شد تا کالسکه‌کاسبی​ رو تعمیر کنه. با اضافه شدن قدرت مافوق‌بشری‌اش، تا‌همه​ عصر تونست اون رو به بهترین حالت ممکن برگردونه.

اونی که کالسکه‌بود​ رو می‌کشید، شیطان‌اول​ شعله‌ی جهنم بود.

نیازی به اسب‌های بیشتر نبود،‌تصمیم​ چون همین یه دونه از‌کله‌ی​ صد تا اسب هم قوی‌تر بود.

کالسکه خیلی بزرگ نبود. کلاً پنج‌شدی​ نفر می‌تونستن روی اون بشینن، با‌یکی​ احتساب صندلی کالسکه‌چی و صندلی عقب.

بعد از پیدا کردن چند تا‌غذای​ اسب دیگه برای بقیه افراد، گروه بلافاصله‌بود​ کالسکه رو به سمت شهر بعدی روند.

زکه و‌ابهت​ اسکاتولِ پیشخدمت، روی‌کشید​ صندلی کالسکه‌چی نشستن.

داخل اتاقک کالسکه، دئوس، یولگئوم، سیگنی و‌دیگه​ لاخه نشسته بودن، در حالی که دو شوالیه‌می‌زد​ و پادشاه لیچ، یعنی سادیموس، سوار اسب بودن.

این گروه هیچ هماهنگی و اتحادی با‌هوهوهو​ هم نداشتن و حتی مقصدشون هم نامشخص بود.‌پیدا​ فقط داشتن به سمت یه شهر بزرگ می‌رفتن.

شعار «شکست دادن نزار»‌یهو​ خیلی وقت بود که‌کاسبی​ به فراموشی سپرده شده بود.

دئوس مدام تو این‌آهی​ فکر بود که کجا می‌تونه‌سازت​ پول بیشتری به جیب بزنه.

تو این فاصله، از‌برقصم​ کوهستان چوب جمع کردیم و‌اسکاتول​ یه آشپزخونه‌ی کوچیک سیار ساختیم.

بعد از تموم شدن آماده‌سازی بساط کاسبی، اولین‌منظورت​ جایی که بهش رسیدیم، «پایته» بود؛ شهر دروازه‌ای‌برو​ فدراسیون اریون که کشور همسایه‌ی ورده به حساب می‌اومد.

دئوس اجاره رو پرداخت کرد و‌غذای​ اولین دکه‌ی خیابونی‌اش رو تو یه‌ابهت​ مغازه داخل دروازه‌های پایته باز کرد.

روز اول همین‌جوری گذشت.

غذای اصلی منو، گوشت سرخ‌شده‌ی‌تصمیم​ یه گراز وحشی غول‌پیکر بود‌کله‌ی​ که راهش رو گم کرده بود.

حتی بوی روغن داغ هم نتونست‌شدی​ به این راحتی‌ها دل مردمی رو که‌پاکی​ از جنگ سنگ شده بود، نرم کنه.

اما بعد از‌بعد​ دو سه روز،‌غذای​ کم‌کم شایعات پخش شد.

گوشت خوک سرخ‌شده با سس ترش‌اول​ و شیرین، تبدیل به غذای مخصوص قلعه‌دیگه​ شد و حسابی مردم رو جذب کرد.

از طرفی، سیگنی‌سازت​ و لاخه بودن که‌دیگه​ غذا رو سرو می‌کردن.

زیبایی اونا تو سطحی بود که تو‌هوهوهو​ همچین شهرای کوچیکی به ندرت پیدا می‌شد. فقط‌پیدا​ تو دو روز، کلی طرفدار پیدا کرده بودیم.

«پول شمردن خیلی حال می‌ده!»

دئوس اون پشت‌بود​ نشسته بود و‌اول​ دخل رو مدیریت می‌کرد.

غیر از این، به‌برقصم​ نظر نمی‌رسید اصلاً قصد‌روز​ داشته باشه کار دیگه‌ای بکنه.

دو شوالیه‌ی اصلی نویه‌کان، یعنی جوشاک (قرمز) و اکتور (نقره‌ای) که‌می‌تونی​ کاملاً غیرمنتظره به عنوان دستیار آشپز استخدام شده بودن، مجبور بودن‌بدی​ تمام روز بدون اینکه حتی بفهمن قضیه چیه، سبزی خرد کنن.

روز پنجم، بالاخره‌بعد​ دئوس یه کاری برای‌خیابونی​ انجام دادن پیدا کرد.

نزدیکای نیمه‌شب‌ابهت​ بود و مشتری‌ها‌کشید​ کمتر شده بودن.

یه گنده‌لات با شونه‌های بادکرده که انگار‌دیگه​ تو لباسش بادکنک قایم کرده بود، با‌پرسه​ پنج تا از نوچه‌هاش اومد تو مغازه.

با لگد زد‌می‌رسی​ زیر میزی که‌شدی​ تو خیابون بود.

چاپستیک‌هایی که روی ظرف‌ها‌یهو​ بودن، روی زمین غلتیدن‌کاسبی​ و صدای بلندی بلند شد.

چند تا از مشتری‌ها که‌کشید​ مست بودن و داشتن نودل‌برقصم​ می‌خوردن، با دستپاچگی فرار کردن.

یکی از مشتری‌ها که به نظر می‌رسید آدم باوفایی‌اسکاتول​ باشه، قبل از اینکه تو کوچه غیبش بزنه هشدار‌واقع​ داد که اونا باند کایتو هستن و باید مراقب باشیم.

تو فاصله‌ی دور، یکی از نگهبان‌های شب داشت‌منظورت​ قدم می‌زد و رو یه تخته چوبی می‌کوبید‌برو​ که چشم تو چشم اراذل و اوباش شد.

دقیقاً همون موقع که فکر می‌کردم قضیه قراره‌کاسبی​ خیلی زود جمع بشه، نگهبان‌ها روشون رو برگردوندن‌اول​ و از همون کوچه‌ای که اومده بودن، جیم شدن.

خیابون یهو خالی شد و فقط همون گنده‌لات که‌سازت​ اسمش کایتو بود، در حالی که پنج تا از نوچه‌هاش‌قلعه​ دورش رو گرفته بودن، موند تا سیگارش رو روشن کنه.

«هی، صاحب اینجا کیه؟»

دئوس که پشت زکه قایم‌راه​ شده بود و داشت پول‌کجای​ می‌شمرد، زد به پهلوی زکه.

«می‌گن تو صاحب اینجایی.»

«بله؟ من؟ ولی هر کی نگاه کنه‌همه​ می‌فهمه که شما با اون سطل پولی‌روز​ که دستتونه شبیه صاحب اینجایید، ارباب دئوس.»

«آخ، من‌بذار​ جلوی این‌جور‌برقصم​ بچه‌ها نقطه‌ضعف دارم.»

«دقیقاً نمی‌فهمم‌همه‌چیز​ منظورتون از‌بدجوری​ نقطه‌ضعف چیه.»

«می‌تونم فقط لهشون کنم؟»

«این دیگه یکم...»

«نگاشون کن. راستی، من یه‌تصمیم​ پیشخدمت استخدام کردم که دقیقاً‌کله‌ی​ تو همین مواقع ازش استفاده کنم.»

«آقای اسکاتول‌همه‌چیز​ قاطی مشتری‌ها شد‌راه​ و جیم زد؟»

«پدر سوخته‌ی عوضی.»

انگار اسکاتول همون موقع جیم‌کشید​ شده بود و سیگنی و لاخه‌تصمیم​ رو هم با خودش برده بود.

یولگئوم تو مسافرخونه مونده‌برقصم​ بود تا به کارهای عقب‌افتاده‌ی‌اسکاتول​ اژدهای طلای حقیقی رسیدگی کنه.

چون بقیه فلنگ رو بسته بودن،‌شدی​ تنها کسایی که اینجا مونده بودن، سادیموس‌پاکی​ و اون دو تا شوالیه‌ی اصلی بودن.

اون دو تا شوالیه که پشت آشپزخونه چمباتمه‌کاسبی​ زده بودن و داشتن ظرف می‌شستن، با دئوس‌اول​ چشم تو چشم شدن و سرشون رو تکون دادن.

نگاهم رو برگردوندم سمت سادیموس.

اما همون لحظه،‌سازت​ اون هم تو‌گرفتیم​ تاریکی فرو رفت.

از جادوی سیاه سطح‌بدجوری​ بالای فرار استفاده کرده‌منظورت​ بود تا جیم بشه.

«صاحب اینجا کیه؟»

کیتو در حالی که روی‌کشید​ صندلی‌ای که نوچه‌اش آورده بود‌برقصم​ می‌نشست، صدایش را بالا برد.

دئوس دوباره‌بذار​ سقلمه‌ای به‌برقصم​ پهلوی زیک زد.

زیک پیش‌بندش را درآورد، روی دیوار‌شدی​ آویزان کرد و با بی‌میلی و‌یکی​ حالتی که انگار چاره‌ای نداشت، جلو رفت.

«مشکلی پیش اومده؟»

«واسه کاسبی تو‌بود​ این محل، کی‌اول​ بهتون اجازه داده؟»

«من دارم مالیات‌سازت​ می‌دم. صاحب این مغازه‌دیگه​ هم گفت که شبا...»

«این مرتیکه رو باش. هر چی‌شدی​ می‌گم، این بچه پررو یه جواب تو‌پاکی​ آستینش داره. هی، اول بزنید داغونش کنید.»

«چشم داداش!»

دو تا از اراذل با‌کشید​ شانه‌های افتاده تعظیمی کردند و جلو‌تصمیم​ رفتند تا دکه را درب‌وداغان کنند.

اما کسانی‌بذار​ بودند که‌برقصم​ جلویشان را گرفتند.

جوساک با لباس‌می‌رسی​ قرمز و آکتور‌شدی​ با لباس نقره‌ای.

این‌ها شوالیه‌هایی بودند که زمانی‌قهرمان‌بازی​ به عنوان اعضای محفل شوالیه‌های‌صدای​ نویه‌کان، افتخارات بزرگی کسب کرده بودند.

قد جوساک صد و نود سانتی‌متر بود. سپر ماتادول که حالا‌تصمیم​ از آن به عنوان پیش‌بند استفاده می‌شد، در واقع یک سلاح‌کالسکه​ جادویی بود که حتی می‌توانست نفس اژدها را هم دفع کند.

آکتور هم هیکل درشتی داشت، اما یک دستش را از‌کله‌ی​ دست داده بود و به جایش یک دست مصنوعی چوبی‌کالسکه‌های​ داشت که باعث می‌شد ظاهرش حتی وحشتناک‌تر هم به نظر برسد.

وقتی این دو نفر جلوی‌راه​ آشپزخانه کوچک دکه سد شدند، حتی‌می‌تونی​ اراذل هم یک قدم عقب کشیدند.

«اون دیگه چه‌بعد​ هیکلیه؟ آخه اون‌غذای​ چطور می‌تونه کمک‌آشپز باشه؟»

کیتو آب دهانش‌بود​ را روی زمین انداخت‌همه​ و چشمانش را چرخاند.

«این یارو مال کدوم‌برقصم​ تشکیلاته؟ شماها بچه‌های روستای‌روز​ سان پرو هستید، نه؟»

«اونجا دیگه کجاست؟»

«خودت رو‌بکشیش​ نزن به‌یهو​ اون راه!»

کیتو دستش را به سمت زیک بالا برد.‌بذار​ با این حال، به خاطر چهره‌ی مهربانش کسی زیاد‌سحر​ متوجه نمی‌شد، اما زیک هم هیکل کاملاً درشتی داشت.

قدش حدود صد و هشتاد سانتی‌متر بود‌دیگه​ و بدنش که با تمرینات شمشیرزنی ورزیده‌پرسه​ شده بود، اصلاً قابل پنهان کردن نبود.

عضلات ساعدش، در حالی که آستین‌هایش‌شدی​ را برای آشپزی بالا زده بود،‌یکی​ به طرز عجیبی تکه‌تکه و برجسته بودند.

کیتو نگاهی‌بکشیش​ به بازوی‌یهو​ خودش انداخت.

با اینکه با لمباندن چربی خوک هیکل‌همه​ گنده‌ای به هم زده بود، اما عضلاتش زیر‌اسکاتول​ لایه‌های چربی پنهان شده و اصلاً معلوم نبودند.

زور بازویش زیاد بود. تنها کسانی‌گرفتیم​ که در این روستا از او‌دور​ قوی‌تر بودند، فرماندهان شوالیه‌ها و جنگجوها بودند.

اما آخه کی‌می‌رسی​ می‌تونست جلوی اون‌شدی​ یارو عرض اندام کنه؟

از هر زاویه‌ای که‌یهو​ نگاه می‌کردی، پسری که داشت‌شوخی‌بردار​ آشپزی می‌کرد عضلات خارق‌العاده‌ای داشت.

«این مرتیکه رو‌بود​ باش. داری کی‌اول​ رو تهدید می‌کنی؟»

«بله؟»

«تو، اون ساعدها. یه‌بدجوری​ آشپز آخه چرا باید‌منظورت​ این‌قدر عضله داشته باشه؟»

«یهو چه گیری دادی به ساعدهای من؟‌خیابونی​ خب، حالا چی می‌خوای؟ پول جا می‌خوای؟‌آهی​ یا داری می‌گی کلاً کاسبی رو تعطیل کنم؟»

«این یارو رو‌بود​ ببین. عجب حروم‌زاده‌ی‌اول​ پرروييه. رئیس اصلی کیه؟»

«اول از‌بذار​ همه، صاحب‌برقصم​ اینجا منم.»

«اون مرتیکه‌ی پشت‌می‌رسی​ سرت. تو فقط مدیر‌هوهوهو​ دکه‌ای. صاحب اصلی کیه؟»

زیک پوزخندی زد. در این‌قهرمان‌بازی​ لحظه، سرش را برگرداند و‌صدای​ به پشت سرش نگاه کرد.

نگاه همه روی دئوس متمرکز شد؛‌اول​ کسی که بدون هیچ جلب توجهی‌گرفتیم​ در آن آشپزخانه‌ی موقت چوبی ایستاده بود.

«لعنتی!»

«دئوس، مشتریت‌همه‌چیز​ دنبال رئیس‌بدجوری​ اصلی می‌گرده.»

دئوس در حالی که کف دستش را بالا آورده‌شوخی‌بردار​ بود و به آن نگاه می‌کرد، بیرون آمد و‌بذار​ گفت: «آخ، جداً من اصلاً حوصله‌ی این‌جور چیزها رو ندارم.»

«قدرتی که تو دستای من پنهان‌اول​ شده، می‌تونه خیلی راحت آدم‌ها رو‌گرفتیم​ تبدیل به خاکستر کنه. دلم نمی‌خواد بکشمتون.»

در مقایسه با آن‌برقصم​ سه نفر دیگر، دئوس‌روز​ اصلاً هیکل درشتی نداشت.

با اینکه از یک آدم‌راه​ معمولی قوی‌تر بود، اما از آن‌می‌تونی​ تیپ‌های شوالیه‌ی زمخت و خشن نبود.

کیتو پوزخندی زد‌بعد​ و از بینی‌اش‌غذای​ نفس بیرون داد.

«تو دستای‌ابهت​ تو قدرت پنهان‌کشید​ شده؟ تیکه‌پاره‌ی روانی.»

«راست می‌گم.»

«پس چرا یه امتحانی نمی‌کنی؟ یالا،‌شدی​ نشون بده. ولی اگه نتونی ما‌یکی​ رو پودر کنی، خودت می‌میری. فهمیدی؟»

دئوس آهی‌بکشیش​ کشید: «هوف،‌یهو​ واقعاً خطرناکه.»

یکی از نوچه‌ها که مثل یک بال مگس‌بذار​ جلوی دئوس ایستاده بود، آه بلندی کشید و‌کله‌ی​ در حالی که شانه‌هایش را می‌چرخاند، جلو آمد.

مردی با ظاهر قاتل‌ها‌برقصم​ بود که لبش را سوراخ‌اسکاتول​ کرده و حلقه انداخته بود.

زبان درازش را بیرون آورد و خنجری را‌منظورت​ که در دست داشت لیسید. به سمت دئوس‌برو​ رفت و سرش را کف دست او گذاشت.

با خنده‌ای طعنه‌آمیز‌بعد​ قهقهه زد: «پودرم‌غذای​ کن! یالا پودرم کن!»

این را در حالی گفت‌کشید​ که برای سومین بار سرش‌برقصم​ را به دست دئوس می‌مالید.

«پودرم کن...»

بلافاصله پس از آن، تمام کسانی که آنجا بودند‌چیه​ برای اولین بار دیدند که چطور یک انسان تبدیل‌پیشخدمت​ به پودر می‌شود و مثل ماسه روی زمین می‌ریزد.

دئوس گفت: «دیدید؟ واقعیه.»

دئوس لبخندی زد و‌آهی​ به آرامی به سمت مردی‌سازت​ که کیتو نام داشت رفت.

کیتو با چهره‌ای وحشت‌زده و گیج‌گرفتیم​ عقب‌عقب رفت و در حالی که چنگ‌قلعه​ به لبه‌ی لباس نوچه‌هایش می‌انداخت، فریاد زد:

«همین‌طوری وایسادید چی‌می‌رسی​ رو نگاه می‌کنید!‌شدی​ اون عوضی رو بکشید!»

«آخه...»

دئوس خندید و دستانش‌آهی​ را مثل پروانه در هوا‌سازت​ تکان داد: «برید گمشید، عوضی‌ها!»

«پودرتون می‌کنما!»

«آااااه!»

نوچه‌ها جیغ‌زنان پا به‌یهو​ فرار گذاشتند و کیتو‌کاسبی​ هم برگشت تا فرار کند.

اما یک‌ابهت​ قدم دیر‌آهی​ کرده بود.

دئوس پشت لباسش را چسبید.

«آاااااه!»

کیتو جیغ کشید. همان‌طور که‌قهرمان‌بازی​ دست‌وپا می‌زد و روی زمین‌صدای​ می‌افتاد، پشت لباسش پاره شد.

تقلا کرد و سعی کرد‌کشید​ روی زمین بخزد، اما سرش‌برقصم​ به چیزی در مقابلش برخورد کرد.

سرش را بالا آورد‌برقصم​ و دید که دئوس‌روز​ بالای سرش ایستاده است.

«کجا با این‌می‌رسی​ عجله؟ اول باید‌شدی​ حساب‌کتاب کنیم بعد بری.»

«این یه‌بکشیش​ هیولاست! این‌یهو​ خود شیطانه!»

«هر چی پول داری پیاده شو‌اول​ تا خسارت این سر و صداها‌گرفتیم​ و احساسات جریحه‌دار شده‌ام جبران بشه.»

«پـ... پول!»

یک کیسه‌ی چرمی از‌بدجوری​ جیب روی سینه‌اش درآورد‌منظورت​ و به دئوس داد.

«انگشترت.»

«می‌دم، می‌دم.»

«گردنبندت هم همین‌طور.»

«چـ... چشم!»

دئوس پس از گرفتن ست‌قهرمان‌بازی​ انگشتر و گردنبند طلای زرد،‌صدای​ لگدی به باسن او زد.

«گمشو. می‌دونی که اگه یه بار دیگه‌همه​ چشام بهت بیفته چی می‌شه، نه؟ قدرتی که‌اسکاتول​ تو این دست‌هاست، تو رو هم پودر می‌کنه.»

«خواهش می‌کنم از جونم بگذر!»

روی زمین غلتید‌می‌رسی​ و در انتهای‌شدی​ کوچه ناپدید شد.

دئوس در کیسه را باز کرد و‌خیابونی​ آن را پشت‌ورو کرد. سه سکه طلا‌آهی​ و چند سکه نقره از آن بیرون افتاد.

«دمش گرم، این که از پنج روز کاسبی هم بیشتر می‌ارزه.‌تصمیم​ با این حساب ترجیح می‌دم به جای آشپزی، محله به محله‌کالسکه​ بگردم و جیب اراذل و اوباش تو کوچه‌پس‌کوچه‌ها رو لخت کنم.»

در همین حین،‌سازت​ زیک در حال مرتب‌دیگه​ کردن میزهای واژگون‌شده بود.

«دیگه نمی‌تونیم اینجا کاسبی کنیم.»

«خب، از اونجایی که به اندازه‌ی کافی اینجا خوش گذروندیم،‌صدای​ بریم یه شهر دیگه. به هر حال از اولش هم قصد‌تصمیم​ نداشتم یه جا لنگر بندازم. هیچ‌وقت نمی‌دونی کِی ممکنه یکی بشناستت.»

«درست می‌گید.»

«خدمتکار!»

با بالا رفتن صدای دئوس، تکه پارچه‌ای‌هوهوهو​ از دیوار کنارش شکافته شد و سه‌معصومی​ نفر نمایان شدند: اسکاتول، سیگنی و لاخه.

ناولها | novelha.net