چپتر 232: ۵۳. دستفروش شیاطین، فرشتگان و جنگجویان (۲)
0زکه پرسید: «بهتر نیست بریم همون کار جنگجوها رو بکنیم؟ ارباب دئوس، شما که راحت میتونید حتی مأموریتهای رتبه D رو هم انجام بدید، نه؟»
«نه. اگه کاری کنی که تو چشمهوهوهو باشه، هویت واقعیت لو میره. اه، بهمعصومی هر حال همینی که گفتم رو انجام بده!»
یولگئوم گفت: «شاید یکم عجیب به نظرخیابونی برسه، ولی اگه بهش فکر کنی، اونقدرهاآهی هم بد نیست. برای مخفی کردن هویتت عالیه.»
دئوس با شکبود پرسید: «...نکنه فقط میخوایهمه دستپخت من رو بخوری؟»
«وا، این چه حرفیه؟»
«ما بایدهمهچیز دنیا روبدجوری نجات بدیم.»
«وقتش کهبکشیش برسه بهیهو همهچیز میرسی.»
«تو هم بدجوریبود از راه بهاول در شدی، یولگئوم.»
«هوهوهو، منظورت چیه؟ کجایبرقصم دنیا میتونی یکی به پاکیاسکاتول و معصومی من پیدا کنی؟»
«پس برو یهمیرسی گاری برای پیشخدمتشدی پیدا کن و بیا.»
«باید بهم پول بدی.»
«به چشم یهبود سرمایهگذاری بهش نگاهاول کن. بهت سهم میدم.»
«هاا... ولی واقعاً برای چی من رو صدا زدی؟ لابد یه فرشته رو فقطپرسه به خاطر اینکه به یه پیشخدمت نیاز داشتی احضار نکردی. نزار رو با عجله آوردیتنها که قبل از بزرگ شدنش بکشیش، بعد یهو زدی تو کار قهرمانبازی و غذای خیابونی؟»
«کاسبی شوخیبردار نیست!»میرسی صدای قاطع دئوسشدی پر از ابهت بود.
یولگئوم آهی کشید: «خب، اولقهرمانبازی از همه بذار با سازت برقصم.قاطع تصمیم گرفتیم با هم بریم دیگه.»
روز بعد، اسکاتول کلهی سحرکشید دور و بر قلعه پرسهبرقصم میزد تا یه کالسکه پیدا کنه.
در واقع، بیشتر کالسکههای به درد بخور برای حمل تدارکات جنگیسحر مصادره شده بودن و تنها چیزی که میشد همون موقع ازبخور بین گاریها پیدا کرد، یه کالسکه با بدنهی داغون و شکستهبسته بود.
خوشبختانه، یه نیرویمیرسی پارهوقتِ همهفنحریف به اسمهوهوهو قدیس زکه اونجا بود.
او هم دست به کار شد تا کالسکهکاسبی رو تعمیر کنه. با اضافه شدن قدرت مافوقبشریاش، تاهمه عصر تونست اون رو به بهترین حالت ممکن برگردونه.
اونی که کالسکهبود رو میکشید، شیطاناول شعلهی جهنم بود.
نیازی به اسبهای بیشتر نبود،تصمیم چون همین یه دونه ازکلهی صد تا اسب هم قویتر بود.
کالسکه خیلی بزرگ نبود. کلاً پنجشدی نفر میتونستن روی اون بشینن، بایکی احتساب صندلی کالسکهچی و صندلی عقب.
بعد از پیدا کردن چند تاغذای اسب دیگه برای بقیه افراد، گروه بلافاصلهبود کالسکه رو به سمت شهر بعدی روند.
زکه وابهت اسکاتولِ پیشخدمت، رویکشید صندلی کالسکهچی نشستن.
داخل اتاقک کالسکه، دئوس، یولگئوم، سیگنی ودیگه لاخه نشسته بودن، در حالی که دو شوالیهمیزد و پادشاه لیچ، یعنی سادیموس، سوار اسب بودن.
این گروه هیچ هماهنگی و اتحادی باهوهوهو هم نداشتن و حتی مقصدشون هم نامشخص بود.پیدا فقط داشتن به سمت یه شهر بزرگ میرفتن.
شعار «شکست دادن نزار»یهو خیلی وقت بود کهکاسبی به فراموشی سپرده شده بود.
دئوس مدام تو اینآهی فکر بود که کجا میتونهسازت پول بیشتری به جیب بزنه.
تو این فاصله، ازبرقصم کوهستان چوب جمع کردیم واسکاتول یه آشپزخونهی کوچیک سیار ساختیم.
بعد از تموم شدن آمادهسازی بساط کاسبی، اولینمنظورت جایی که بهش رسیدیم، «پایته» بود؛ شهر دروازهایبرو فدراسیون اریون که کشور همسایهی ورده به حساب میاومد.
دئوس اجاره رو پرداخت کرد وغذای اولین دکهی خیابونیاش رو تو یهابهت مغازه داخل دروازههای پایته باز کرد.
روز اول همینجوری گذشت.
غذای اصلی منو، گوشت سرخشدهیتصمیم یه گراز وحشی غولپیکر بودکلهی که راهش رو گم کرده بود.
حتی بوی روغن داغ هم نتونستشدی به این راحتیها دل مردمی رو کهپاکی از جنگ سنگ شده بود، نرم کنه.
اما بعد ازبعد دو سه روز،غذای کمکم شایعات پخش شد.
گوشت خوک سرخشده با سس ترشاول و شیرین، تبدیل به غذای مخصوص قلعهدیگه شد و حسابی مردم رو جذب کرد.
از طرفی، سیگنیسازت و لاخه بودن کهدیگه غذا رو سرو میکردن.
زیبایی اونا تو سطحی بود که توهوهوهو همچین شهرای کوچیکی به ندرت پیدا میشد. فقطپیدا تو دو روز، کلی طرفدار پیدا کرده بودیم.
«پول شمردن خیلی حال میده!»
دئوس اون پشتبود نشسته بود واول دخل رو مدیریت میکرد.
غیر از این، بهبرقصم نظر نمیرسید اصلاً قصدروز داشته باشه کار دیگهای بکنه.
دو شوالیهی اصلی نویهکان، یعنی جوشاک (قرمز) و اکتور (نقرهای) کهمیتونی کاملاً غیرمنتظره به عنوان دستیار آشپز استخدام شده بودن، مجبور بودنبدی تمام روز بدون اینکه حتی بفهمن قضیه چیه، سبزی خرد کنن.
روز پنجم، بالاخرهبعد دئوس یه کاری برایخیابونی انجام دادن پیدا کرد.
نزدیکای نیمهشبابهت بود و مشتریهاکشید کمتر شده بودن.
یه گندهلات با شونههای بادکرده که انگاردیگه تو لباسش بادکنک قایم کرده بود، باپرسه پنج تا از نوچههاش اومد تو مغازه.
با لگد زدمیرسی زیر میزی کهشدی تو خیابون بود.
چاپستیکهایی که روی ظرفهایهو بودن، روی زمین غلتیدنکاسبی و صدای بلندی بلند شد.
چند تا از مشتریها کهکشید مست بودن و داشتن نودلبرقصم میخوردن، با دستپاچگی فرار کردن.
یکی از مشتریها که به نظر میرسید آدم باوفاییاسکاتول باشه، قبل از اینکه تو کوچه غیبش بزنه هشدارواقع داد که اونا باند کایتو هستن و باید مراقب باشیم.
تو فاصلهی دور، یکی از نگهبانهای شب داشتمنظورت قدم میزد و رو یه تخته چوبی میکوبیدبرو که چشم تو چشم اراذل و اوباش شد.
دقیقاً همون موقع که فکر میکردم قضیه قرارهکاسبی خیلی زود جمع بشه، نگهبانها روشون رو برگردوندناول و از همون کوچهای که اومده بودن، جیم شدن.
خیابون یهو خالی شد و فقط همون گندهلات کهسازت اسمش کایتو بود، در حالی که پنج تا از نوچههاشقلعه دورش رو گرفته بودن، موند تا سیگارش رو روشن کنه.
«هی، صاحب اینجا کیه؟»
دئوس که پشت زکه قایمراه شده بود و داشت پولکجای میشمرد، زد به پهلوی زکه.
«میگن تو صاحب اینجایی.»
«بله؟ من؟ ولی هر کی نگاه کنههمه میفهمه که شما با اون سطل پولیروز که دستتونه شبیه صاحب اینجایید، ارباب دئوس.»
«آخ، منبذار جلوی اینجوربرقصم بچهها نقطهضعف دارم.»
«دقیقاً نمیفهممهمهچیز منظورتون ازبدجوری نقطهضعف چیه.»
«میتونم فقط لهشون کنم؟»
«این دیگه یکم...»
«نگاشون کن. راستی، من یهتصمیم پیشخدمت استخدام کردم که دقیقاًکلهی تو همین مواقع ازش استفاده کنم.»
«آقای اسکاتولهمهچیز قاطی مشتریها شدراه و جیم زد؟»
«پدر سوختهی عوضی.»
انگار اسکاتول همون موقع جیمکشید شده بود و سیگنی و لاخهتصمیم رو هم با خودش برده بود.
یولگئوم تو مسافرخونه موندهبرقصم بود تا به کارهای عقبافتادهیاسکاتول اژدهای طلای حقیقی رسیدگی کنه.
چون بقیه فلنگ رو بسته بودن،شدی تنها کسایی که اینجا مونده بودن، سادیموسپاکی و اون دو تا شوالیهی اصلی بودن.
اون دو تا شوالیه که پشت آشپزخونه چمباتمهکاسبی زده بودن و داشتن ظرف میشستن، با دئوساول چشم تو چشم شدن و سرشون رو تکون دادن.
نگاهم رو برگردوندم سمت سادیموس.
اما همون لحظه،سازت اون هم توگرفتیم تاریکی فرو رفت.
از جادوی سیاه سطحبدجوری بالای فرار استفاده کردهمنظورت بود تا جیم بشه.
«صاحب اینجا کیه؟»
کیتو در حالی که رویکشید صندلیای که نوچهاش آورده بودبرقصم مینشست، صدایش را بالا برد.
دئوس دوبارهبذار سقلمهای بهبرقصم پهلوی زیک زد.
زیک پیشبندش را درآورد، روی دیوارشدی آویزان کرد و با بیمیلی ویکی حالتی که انگار چارهای نداشت، جلو رفت.
«مشکلی پیش اومده؟»
«واسه کاسبی توبود این محل، کیاول بهتون اجازه داده؟»
«من دارم مالیاتسازت میدم. صاحب این مغازهدیگه هم گفت که شبا...»
«این مرتیکه رو باش. هر چیشدی میگم، این بچه پررو یه جواب توپاکی آستینش داره. هی، اول بزنید داغونش کنید.»
«چشم داداش!»
دو تا از اراذل باکشید شانههای افتاده تعظیمی کردند و جلوتصمیم رفتند تا دکه را دربوداغان کنند.
اما کسانیبذار بودند کهبرقصم جلویشان را گرفتند.
جوساک با لباسمیرسی قرمز و آکتورشدی با لباس نقرهای.
اینها شوالیههایی بودند که زمانیقهرمانبازی به عنوان اعضای محفل شوالیههایصدای نویهکان، افتخارات بزرگی کسب کرده بودند.
قد جوساک صد و نود سانتیمتر بود. سپر ماتادول که حالاتصمیم از آن به عنوان پیشبند استفاده میشد، در واقع یک سلاحکالسکه جادویی بود که حتی میتوانست نفس اژدها را هم دفع کند.
آکتور هم هیکل درشتی داشت، اما یک دستش را ازکلهی دست داده بود و به جایش یک دست مصنوعی چوبیکالسکههای داشت که باعث میشد ظاهرش حتی وحشتناکتر هم به نظر برسد.
وقتی این دو نفر جلویراه آشپزخانه کوچک دکه سد شدند، حتیمیتونی اراذل هم یک قدم عقب کشیدند.
«اون دیگه چهبعد هیکلیه؟ آخه اونغذای چطور میتونه کمکآشپز باشه؟»
کیتو آب دهانشبود را روی زمین انداختهمه و چشمانش را چرخاند.
«این یارو مال کدومبرقصم تشکیلاته؟ شماها بچههای روستایروز سان پرو هستید، نه؟»
«اونجا دیگه کجاست؟»
«خودت روبکشیش نزن بهیهو اون راه!»
کیتو دستش را به سمت زیک بالا برد.بذار با این حال، به خاطر چهرهی مهربانش کسی زیادسحر متوجه نمیشد، اما زیک هم هیکل کاملاً درشتی داشت.
قدش حدود صد و هشتاد سانتیمتر بوددیگه و بدنش که با تمرینات شمشیرزنی ورزیدهپرسه شده بود، اصلاً قابل پنهان کردن نبود.
عضلات ساعدش، در حالی که آستینهایششدی را برای آشپزی بالا زده بود،یکی به طرز عجیبی تکهتکه و برجسته بودند.
کیتو نگاهیبکشیش به بازوییهو خودش انداخت.
با اینکه با لمباندن چربی خوک هیکلهمه گندهای به هم زده بود، اما عضلاتش زیراسکاتول لایههای چربی پنهان شده و اصلاً معلوم نبودند.
زور بازویش زیاد بود. تنها کسانیگرفتیم که در این روستا از اودور قویتر بودند، فرماندهان شوالیهها و جنگجوها بودند.
اما آخه کیمیرسی میتونست جلوی اونشدی یارو عرض اندام کنه؟
از هر زاویهای کهیهو نگاه میکردی، پسری که داشتشوخیبردار آشپزی میکرد عضلات خارقالعادهای داشت.
«این مرتیکه روبود باش. داری کیاول رو تهدید میکنی؟»
«بله؟»
«تو، اون ساعدها. یهبدجوری آشپز آخه چرا بایدمنظورت اینقدر عضله داشته باشه؟»
«یهو چه گیری دادی به ساعدهای من؟خیابونی خب، حالا چی میخوای؟ پول جا میخوای؟آهی یا داری میگی کلاً کاسبی رو تعطیل کنم؟»
«این یارو روبود ببین. عجب حرومزادهیاول پرروييه. رئیس اصلی کیه؟»
«اول ازبذار همه، صاحببرقصم اینجا منم.»
«اون مرتیکهی پشتمیرسی سرت. تو فقط مدیرهوهوهو دکهای. صاحب اصلی کیه؟»
زیک پوزخندی زد. در اینقهرمانبازی لحظه، سرش را برگرداند وصدای به پشت سرش نگاه کرد.
نگاه همه روی دئوس متمرکز شد؛اول کسی که بدون هیچ جلب توجهیگرفتیم در آن آشپزخانهی موقت چوبی ایستاده بود.
«لعنتی!»
«دئوس، مشتریتهمهچیز دنبال رئیسبدجوری اصلی میگرده.»
دئوس در حالی که کف دستش را بالا آوردهشوخیبردار بود و به آن نگاه میکرد، بیرون آمد وبذار گفت: «آخ، جداً من اصلاً حوصلهی اینجور چیزها رو ندارم.»
«قدرتی که تو دستای من پنهاناول شده، میتونه خیلی راحت آدمها روگرفتیم تبدیل به خاکستر کنه. دلم نمیخواد بکشمتون.»
در مقایسه با آنبرقصم سه نفر دیگر، دئوسروز اصلاً هیکل درشتی نداشت.
با اینکه از یک آدمراه معمولی قویتر بود، اما از آنمیتونی تیپهای شوالیهی زمخت و خشن نبود.
کیتو پوزخندی زدبعد و از بینیاشغذای نفس بیرون داد.
«تو دستایابهت تو قدرت پنهانکشید شده؟ تیکهپارهی روانی.»
«راست میگم.»
«پس چرا یه امتحانی نمیکنی؟ یالا،شدی نشون بده. ولی اگه نتونی مایکی رو پودر کنی، خودت میمیری. فهمیدی؟»
دئوس آهیبکشیش کشید: «هوف،یهو واقعاً خطرناکه.»
یکی از نوچهها که مثل یک بال مگسبذار جلوی دئوس ایستاده بود، آه بلندی کشید وکلهی در حالی که شانههایش را میچرخاند، جلو آمد.
مردی با ظاهر قاتلهابرقصم بود که لبش را سوراخاسکاتول کرده و حلقه انداخته بود.
زبان درازش را بیرون آورد و خنجری رامنظورت که در دست داشت لیسید. به سمت دئوسبرو رفت و سرش را کف دست او گذاشت.
با خندهای طعنهآمیزبعد قهقهه زد: «پودرمغذای کن! یالا پودرم کن!»
این را در حالی گفتکشید که برای سومین بار سرشبرقصم را به دست دئوس میمالید.
«پودرم کن...»
بلافاصله پس از آن، تمام کسانی که آنجا بودندچیه برای اولین بار دیدند که چطور یک انسان تبدیلپیشخدمت به پودر میشود و مثل ماسه روی زمین میریزد.
دئوس گفت: «دیدید؟ واقعیه.»
دئوس لبخندی زد وآهی به آرامی به سمت مردیسازت که کیتو نام داشت رفت.
کیتو با چهرهای وحشتزده و گیجگرفتیم عقبعقب رفت و در حالی که چنگقلعه به لبهی لباس نوچههایش میانداخت، فریاد زد:
«همینطوری وایسادید چیمیرسی رو نگاه میکنید!شدی اون عوضی رو بکشید!»
«آخه...»
دئوس خندید و دستانشآهی را مثل پروانه در هواسازت تکان داد: «برید گمشید، عوضیها!»
«پودرتون میکنما!»
«آااااه!»
نوچهها جیغزنان پا بهیهو فرار گذاشتند و کیتوکاسبی هم برگشت تا فرار کند.
اما یکابهت قدم دیرآهی کرده بود.
دئوس پشت لباسش را چسبید.
«آاااااه!»
کیتو جیغ کشید. همانطور کهقهرمانبازی دستوپا میزد و روی زمینصدای میافتاد، پشت لباسش پاره شد.
تقلا کرد و سعی کردکشید روی زمین بخزد، اما سرشبرقصم به چیزی در مقابلش برخورد کرد.
سرش را بالا آوردبرقصم و دید که دئوسروز بالای سرش ایستاده است.
«کجا با اینمیرسی عجله؟ اول بایدشدی حسابکتاب کنیم بعد بری.»
«این یهبکشیش هیولاست! اینیهو خود شیطانه!»
«هر چی پول داری پیاده شواول تا خسارت این سر و صداهاگرفتیم و احساسات جریحهدار شدهام جبران بشه.»
«پـ... پول!»
یک کیسهی چرمی ازبدجوری جیب روی سینهاش درآوردمنظورت و به دئوس داد.
«انگشترت.»
«میدم، میدم.»
«گردنبندت هم همینطور.»
«چـ... چشم!»
دئوس پس از گرفتن ستقهرمانبازی انگشتر و گردنبند طلای زرد،صدای لگدی به باسن او زد.
«گمشو. میدونی که اگه یه بار دیگههمه چشام بهت بیفته چی میشه، نه؟ قدرتی کهاسکاتول تو این دستهاست، تو رو هم پودر میکنه.»
«خواهش میکنم از جونم بگذر!»
روی زمین غلتیدمیرسی و در انتهایشدی کوچه ناپدید شد.
دئوس در کیسه را باز کرد وخیابونی آن را پشتورو کرد. سه سکه طلاآهی و چند سکه نقره از آن بیرون افتاد.
«دمش گرم، این که از پنج روز کاسبی هم بیشتر میارزه.تصمیم با این حساب ترجیح میدم به جای آشپزی، محله به محلهکالسکه بگردم و جیب اراذل و اوباش تو کوچهپسکوچهها رو لخت کنم.»
در همین حین،سازت زیک در حال مرتبدیگه کردن میزهای واژگونشده بود.
«دیگه نمیتونیم اینجا کاسبی کنیم.»
«خب، از اونجایی که به اندازهی کافی اینجا خوش گذروندیم،صدای بریم یه شهر دیگه. به هر حال از اولش هم قصدتصمیم نداشتم یه جا لنگر بندازم. هیچوقت نمیدونی کِی ممکنه یکی بشناستت.»
«درست میگید.»
«خدمتکار!»
با بالا رفتن صدای دئوس، تکه پارچهایهوهوهو از دیوار کنارش شکافته شد و سهمعصومی نفر نمایان شدند: اسکاتول، سیگنی و لاخه.