چپتر 28: ۷. تصمیم برای دوئل (۲)
0«اول از همه باید هر ردی از داروچه رو پاک کنیم. بایدتماشا یکم بیشتر در مورد اتفاقاتی که داره میافته تحقیق کنیم، اما حداقل نبایداتاق هیچ مدرکی به جا بذاریم که نشون بده ما هم درگیر ماجرا بودیم.»
«نگران نباشید. جونم روبود به خطر میندازم تا مطمئندستکشهاش بشم ارادهی اربابم عملی میشه.»
به الکس اخم کردم.عجله کنجکاو بودم ببینم این یارومحض چه حقهای تو آستینش داره.
با توجه به زاویه نگاهشخودش و جوابی که داد، به نظردستکش نمیرسید که معمولاً موضوع جدیای باشه...
یعنی ممکنه داروچهانسانها با انسانها درحالی ارتباط بوده باشه؟
در حالی که ناپدید شدن الکسعجله تو اون یکی بُعد رو تماشااینکه میکردم، سرم رو کج کردم و خاروندم.
الکی مغزم رودستور درگیر چیزهای بیخود کردمدستکشهاش و یهو خسته شدم.
«زکه!»
همونطور که از اتاق پشتیبوده میاومدم بیرون و میرفتم سمتیکی مغازه، با صدای بلند صداش زدم.
«بله دئوس!»
«آماده شو بریم.»
«کجا قراره بریم؟»
«دفتر مدیریت قهرمانان.»
«جان؟»
«بجنب!»
«چشم.»
زکه در حالی کهارتباط پیشبندش رو درمیآورد، باشدن تعجب سرش رو کج کرد.
«تجهیزاتت رو بردار.»
سلاحهای زکه تو راهرویعجله بین اتاق پشتی وپوشید مغازه گذاشته شده بود.
با دستور من، زکه با عجله سپر، شمشیرسرگیجه و دستکشهاش رو پوشید. به محض اینکه اون سهشیطانی تا سلاح رو به خودش بست، احساس سرگیجه کرد.
سپر دومز لاگون و دستکش دومزحالی با پردازش فلس اژدها و باتماشا استفاده از تکنولوژی شیطانی ساخته شده بودن.
از طرف دیگه، شمشیر دومزراینو توسط کارگرهایسپر کوتولهی زغالسنگ از هیرینگ راینو، که یهخودش هیولا از دنیای شیاطین بود، ساخته شده بود.
از اونجایی که همهی اینها ارتباط عمیقی باپوشید دنیای شیاطین داشتن، به نظر میرسید که رویدومز زکه که یه انسان بود، تأثیر منفی میذاشتن.
اما زکه یهاینکه جنگجو بود، نهبست یه انسان معمولی.
در عوض، حس مقاومت در برابرحالی قدرت دنیای شیاطین تو وجودش بیدارتماشا شد و شجاعت تو بدنش فوران کرد.
فقط با پوشیدنشون،شده حس میکرد تبدیل بهسپر یه آدم دیگه شده.
«هر چی نباشه سلاح جادوییه.»
زکه مشتش رو گره کرد.خودش برآمدگیهای تیز دستکش نور آبیلاگون ترسناکی از خودشون ساطع میکردن.
«چون ارزون نیستن. حتی همینقدرشبوده هم تماشا داره. بیا بریمیکی به عنوان یه جنگجو ثبتنامت کنیم.»
امور مربوط بهشده جنگجوها اساساً زیرعجله نظر سونگهوانگچونگ بود.
خود وجود یه جنگجو،عجله معجزهای بود که ازپوشید طرف خدا داده شده بود.
دنیای سکولار هیچ حقی برای دخالت تو اینسرگیجه مسائل نداشت. کاملاً طبیعی بود که سونگهوانگ، به عنوانشیطانی نمایندهی خدا، مسئولیت همهی امور رو به عهده بگیره.
«ولی چراممکنه یهو میخواید بریدبوده دفتر مدیریت قهرمانان؟»
دیدن زکه که یه سپر رو مثل کیف انداخته بودپوشید رو دوشش و یه شمشیر هم به کمرش بسته بود، حتیپردازش برای اهالی روستا هم کاملاً غریب و ناآشنا به نظر میرسید.
آشناهایی که معمولاً تظاهرعجله میکردن ما رو میشناسن،پوشید نمیتونستن خندهشون رو پنهان کنن.
«باید ثبتنامت کنم.»
«منظورتون منه؟»
«پَ نهگذاشته پَ، میخوای خودمدستور رو ثبتنام کنم؟»
«ولی منبود هنوز هیچعجله رتبهای ندارم...»
«خب امتحان بده رتبه بگیر.»
«آزمون خصوصیممکنه دادن خیلیارتباط گرون درمیاد.»
«چقدره مگه؟»
«پنج تا سکه طلا.»
«حالا مگه چقدر پوله؟»
«حقوق من ماهی دو تابوده سکه نقرهست. پنج تا سکهیکی طلا میشه حقوق دو سال من.»
«فقط همینقدرگذاشته بهت میده؟بود الکسِ خسیسِ عوضی.»
«نه! حقوقم کافیه. تو هتل که بودم کمتر از نصف اینسلاح مبلغ رو میگرفتم. اونجا انعام میگرفتم تا کسریهام جبران بشه، امااستفاده الان با پولی که شبا از دستفروشی درمیارم، پول کافی دارم.»
«مگه نگفتی بایداینکه خواهر و برادرهایبست کوچیکترت رو بفرستی مدرسه؟»
«بعضی وقتا وقتی میریارتباط ماجراجویی بهت پاداش میدن. الاناون به اندازه کافی پول دارم.»
«پول کافی دیگه چه صیغهایه؟ هرعجله چی بیشتر بهتر. به هر حال، منسلاح پول آزمون رو میدم، پس نگران نباش.»
«ممنونم.»
«تشکر لازم نیست.اینکه فقط چون برام سرگرمکنندهستاحساس این کار رو میکنم.»
دفتر مدیریت قهرمانان بهارتباط ضلع شرقی معبد مرکزیشدن قلعه زوریکس چسبیده بود.
دم ورودی وایسادم و سرمدستور رو آوردم بالا. کلماتی که رویمحض پلاک نوشته شده بود رو خوندم.
-بشریت بابود فداکاریهای جنگجویانعجله زنده مانده است.
همون جملهی کوتاه، وضعیتسلاح جنگجوها رو بین انسانهاسرگیجه به خوبی نشون میداد.
«همهش فداکاریه.»
با این حرفشده کوتاه من، چهرهیعجله زکه در هم رفت.
«برای همینهبود که خونعجله خالصها وجود دارن.»
«وقتی جنگ با دنیایسلاح شیاطین شروع بشه، توسرگیجه هم میخوای بری بجنگی؟»
«بله.»
«با رتبه اف؟»
زکه سرش رو خاروند.
«هرچند کمکمحض زیادی ازسلاح دستم برنمیاد.»
تو ذهنم یه حساب سرانگشتی کردم.حالی اگه از پادشاه شیاطین بودن استعفاتماشا نداده بودم، بیست سال دیگه جنگ میشد.
تو جنگ بین دنیای شیاطین و دنیای انسانهاشمشیر که هر صد سال یه بار اتفاق میافتاد،احساس نرخ زنده موندن قهرمانها کمتر از یک درصد بود.
از هر صد تاعجله جنگجویی که تو خطپوشید مقدم بودن، همهشون میمردن.
اون موقع،محض زکه اواسطسلاح سی سالگیش میرسید.
«برای مردنممکنه یه کمارتباط جوون نیستی؟»
«فکر کنم درک مرگ تو هر سنیسپر یکیه. حتی اگه یه پدربزرگ هشتاد سالهخودش هم باشی، بازم مردنت جای تأسف داره.»
«که اینطور؟»
این نظر بیمعنی روسلاح دادم و قدم گذاشتمسرگیجه تو دفتر مدیریت قهرمانان زوریکس.
شاید تو قلعه زوریکس کسایی بودنحالی که قیافهی زکه رو نمیشناختن، اماتماشا حداقل تو دفتر مدیریت قهرمانان اینطوری نبود.
وقتی پیداشگذاشته شد، توجه همهیدستور کارمندها جلب شد.
اما من هیچدستور اثری از احترامی کهدستکشهاش باید بهش میذاشتن، ندیدم.
خلاصه بگم، یهاینکه نگاهِ از رویبست بیاعتنایی و کاملاً اداری.
این تقریباً همون نگاهی بود که دنیاناپدید به خانوادهای از جنگجوها داشت که چندسرم نسل بود ته جدول گیر کرده بودن.
-بشریت باگذاشته فداکاریهای جنگجویانبود زنده مانده است.
با اینکه خودشون این جملهسپر رو اونجا نصب کرده بودن،اینکه اما هیچجور احترامی تو کار نبود.
از وسط دفتراینکه رد شدم و رفتماحساس سمت یکی از کارمندها.
«اومدیم برای قهرمانی ثبتنام کنیم.»
«لطفاً نوبتگذاشته بگیرید وبود منتظر بمونید.»
انگشتش رو درازدستور کرد و سمتشمشیر ورودی رو نشون داد.
اونجا یه تخته بودسلاح که شمارهها به ترتیبسرگیجه روش نوشته شده بود.
زکه یه پلاک چوبی که روشحالی شماره چهل و شش نوشته شدهتماشا بود رو از روی تخته برداشت.
دوباره به اطراف نگاه کردم.دستور علاوه بر ما، آدمهای زیادیپوشید به اون دفتر اومده بودن.
نصفشون اربابرجوع بودن.
حتی تاجرها و نجیبزادههایسلاح ثروتمند هم تو اتاقکهایسرگیجه اداریشون حسابی تحویل گرفته میشدن.
از اونجایی که معمولاً اربابرجوعهایبوده فقیر هم پیدا میشدن، صندلیهاییکی چوبی برای اونا گذاشته بودن.
از زیک که کنارشبود آمده بود، پرسید: «اینجاشمشیر بین مشتریا هم فرق میذارن؟»
«اون داخل برای اشرافه.عجله نمیتونن تو همون جایی کارمحض کنن که آدمای عادی هستن.»
روبهروی دفتر مراجعین،اینکه جایی برای جنگجوهابست و همراهانشون بود.
این طرف هم حسابی شلوغبوده بود و پر از گروههاییکی جنگجویی بود که دنبال کار میگشتن.
با اینکه خونخالصها کمیاب بودن، اماعجله دورگههای زیادی پیدا میشدن که خوناینکه جنگجوها رو به ارث برده بودن.
دئوس در حالی که روی صندلیشمشیر لم داده بود و منتظر نوبتشخودش بود، زیر لب غر زد: «خون.»
زیک با کمری صافسلاح و دستهایی که رویسرگیجه زانوهاش گذاشته بود، گفت: «بله؟»
او با فرمانسانها بدنی بینقص یک جنگجوناپدید به دئوس نگاه کرد.
«داشتن سطح خون خالص بالادستور لزوماً به این معنی نیستپوشید که مهارتهای خوبی هم داری، نه؟»
زیک قبل از اینکه حتیسپر به جواب دادن فکر کنه،اینکه نگاهش روی مردی قفل شد.
دئوس هم سرش رو به اونبست سمت چرخوند. مردی دو متری بود کهفلس چکش بزرگی رو روی پشتش حمل میکرد.
برخلاف اینجا که با دئوس و زیک مثل یه غذاییکی یخزده و بیارزش رفتار میکردن، چهرهی کارمندای دفتر مدیریت جنگجوهایهو موقع برخورد با اون مرد حسابی گرم و دوستانه بود.
«مارکانت. قویترین مرد این منطقهست. چون خون خالص نیست، رتبهی جنگجو بهش ندادن، اما شایعه شده که قدرتش نزدیک به رتبه G هست.»
«مگه نگفته بودی هولیاوک رتبه A داره؟»
«اگه بخوام دقیق بگم، پدر ارشد لکسیا یه قهرمان رتبه A هست. خود ارشد لکسیا هنوز رتبهاش رو نگرفته.»
«یعنی ممکنهممکنه رتبهاش ازارتباط اینم پایینتر بیاد.»
«اگه ارشد باشه، حداقل رتبه A رو میگیره. اون تو همه زمینهها از جمله شمشیرزنی، جادو، اسبسواری، هیولاشناسی، الهیات، هنر، طبیعتشناسی، ادبیات و آداب معاشرت بینظیر بود.»
«طبیعتشناسی؟ ادبیات؟ آدابدستور معاشرت؟ الهیات؟ ایناشمشیر دیگه چه صیغهایه؟»
«اینا درسایی هستناینکه که تو مدرسهبست جنگجوها یاد میدن.»
«خب این خزعبلاتانسانها چه ربطی به جنگناپدید با پادشاه شیاطین داره؟»
«منم همین فکرو میکنم...بود ولی خب یاد گرفتمشمشیر چون گفتن باید یاد بگیرم.»
دئوس گوشه لبش روعجله کج کرد و گفت: «کیمحض گفته باید یاد بگیری؟ خدا؟»
«آخه...»
«ماجراجوی شماره ۴۶!»
صدایی ازگذاشته سمت باجهبود شنیده شد.
مکالمهشون برای لحظهای قطععجله شد و دئوس ازپوشید روی مبل بلند شد.
«انگار ما تنهااینکه کسایی نیستیم کهبست اینجا علاف شدیم.»
«بله؟»
«برو ببین.گذاشته باید ثبتنامبود کنی، جنگجو.»
زیک بابود چهرهای معذبعجله پشت پیشخوان نشست.
کارمند پشت پیشخواناینکه مردی تو دههیبست چهل زندگیش بود.
«زیک ون هولیویچ.»
«بله.»
«چهارده سالمه،بود سوابق تحصیلیم هم...سپر فارغالتحصیل مدرسه ابتداییام.»
«بله...»
صداش آرومتر شد.
چیزی که توشده این لحظه به ذهنسپر زیک رسید، دئوس بود.
با فکر کردن بهعجله اینکه دئوس کنارشه، ناگهانپوشید شجاعت تو وجودش موج زد.
کارمند پشت پیشخواناینکه داشت خیلی واضحبست زیک رو نادیده میگرفت.
خانوادهی هولی بیچ صدها سال بود کهناپدید تو ادارهی جنگجوها فقط به خاطر تولیدسرم جنگجوهای سطح پایین و استانی معروف بودن.
خیلی راحت میتونستن قلعهی هولی بیچ رو بیخیال بشن و اون رواینکه به قیمت بالایی به یه آدم پولدار از شاخههای فرعی خانواده بفروشن،استفاده اما اونا با لجبازی تمام ترجیح میدادن به زندگی تو فقر ادامه بدن.
«من تا حالا تست سازگاری ندادم و حتی وضعیتمحض خون خالصیام رو هم نمیدونم. فکر نکنم بتونم چیزیدستکش بیشتر از یه رتبهی استانی بگیرم. مشکلی که نیست؟»
زیک به دئوس نگاه کرد.
همون موقع،ممکنه دئوس دهنارتباط باز کرد:
«فقط باید یه تستبود آمادگی جسمانی یا یهشمشیر همچین چیزی بده، مگه نه؟»
«این تستبود هزینه داره،عجله مشکلی نیست؟»
«چقدر میشه؟»
«پنج سکه طلا.»
دئوس پنج تا سکهبود طلا از جیبش درآوردشمشیر و روی میز انداخت.
سکههای طلا بادستور صدای جرینگجرینگ رویشمشیر پیشخوان پخش شدن.
«خوبه؟»
«یه لحظهممکنه صبر کنید.ارتباط بررسی میکنم.»
کارمند آهی کشید.
داستان آشنایی زیک باعجله یه حامی پولدار ازپوشید قبل تو شهر پیچیده بود.
شایعات با شاخ وسلاح برگ دادن به ماجرا، یهدومز داستان حماسی ازش ساخته بودن.
داستانی در مورد یه تاجر پولدار اماناپدید از طبقه پایین جامعه که برای بالاسرم بردن جایگاه اجتماعیش، حامی یه جنگجوی فقیر شده.
در طول تاریخ، مردهای کمدرآمددستور همیشه تحقیر میشدن، پس اینپوشید قضیه هم فرقی با بقیه نداشت.
«تأیید شد، سکههای طلا واقعی هستن.شمشیر پس لطفاً دنبال همکارم بیاید. شماخودش رو به اتاق پشتی راهنمایی میکنن.»
زیک و دئوس تو یهخودش اتاق خالی نشستن و بالاگون چهرهای بیحالت به هم زل زدن.
«چقدر طولش میدن.»
«حتماً دارنگذاشته کیتهای تشخیصیبود رو آماده میکنن.»
«اگه پنج تا سکه طلا ببری تو یه رستوران،محض صاحبش با سر میدوئه بیرون، تا کمر برات خمدستکش میشه و خودش پیشنهاد میده که برات آشپزی کنه.»
«خب...»
«اصلاً روحیه خدماتدهی ندارن. تو یه قهرمانی. اگه خون خالص باشی، مگه VIP حساب نمیشی؟ سطح و رتبهات هر چی که باشه، تو زندگیت رو برای بشریت به خطر انداختی. حداقل باید یه ذره قدردان باشن.»
«پدرم همیشه میگفت: "به عنوان یه جنگجو مغرورشمشیر باش، اما دنبال احترام نباش. تو به دنیا اومدیسرگیجه تا یه جنگجو باشی، اما هنوز هیچ کاری نکردی."»
«منطقی به نظر میرسه.»
همون موقع، در باز شد و پیرمردیاحساس با موهای سفید به همراه مردی کهاژدها زیک رو راهنمایی کرده بود، وارد اتاق شدن.
عنوان پیرمرد،ممکنه مدیر دفتر مدیریتبوده جنگجوهای زوریکس بود.
«زیک.»
«مدیر جویل.»
اون پیرمرد مدیر مدرسه ابتدایی قهرمانانبست این شهر هم بود، برای همینپردازش او و زیک همدیگه رو خوب میشناختن.
«عجیبه... شایعات زیادی در مورد این و اون شنیده بودم، اما وقتی واقعاً با چنین صحنهای روبهرو میشم،چیزهای فکرهای زیادی به سرم میزنه. هشت سال پیش بود که زیک برای اولین بار وارد مدرسه شد. زمستونبله اون سال به طرز عجیبی سرد بود، برای همین مجبور شدم برای مراسم ورودی چند لایه لباس بپوشم...»
دئوس پرید وسط حرفش:بود «چرا بیخیال خاطرهبازی نمیشیشمشیر و نمیری سر اصل مطلب؟»
«آه! حدس میزنم شماعجله همون تاجری هستید کهپوشید شایعات زیادی در موردش هست.»
«دئوس. میتونیمحض منو اینطوریسلاح صدا کنی.»
«این اسم یه خدای باستانیه.بوده مراقب باش، این اسم خیلییکی شبیه به اسم یه شیطانه.»
«حالا هر چی.»
جویل چند تا وسیلهعجله از کیفی که باپوشید خودش آورده بود بیرون آورد.
دو تا گوی کریستالی، یهخودش جعبهی کوچیک و یه سوزنلاگون برای خونگیری روی میز گذاشته شد.
«روش کار سادهست. فقط کافیه یکم خونناپدید بگیریم، بریزیمش تو این دستگاه خوانش و بعدخاروندم هر دو دستت رو روی گوی کریستالی بذاری.»
«چشم، مدیر.»