---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 28: ۷. تصمیم برای دوئل (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 28: ۷. تصمیم برای دوئل (۲)

0

«اول از همه باید هر ردی از داروچه رو پاک کنیم. باید‌شمشیر​ یکم بیشتر در مورد اتفاقاتی که داره می‌افته تحقیق کنیم، اما حداقل نباید‌پردازش​ هیچ مدرکی به جا بذاریم که نشون بده ما هم درگیر ماجرا بودیم.»

«نگران نباشید. جونم رو‌کرد​ به خطر می‌ندازم تا مطمئن‌بین​ بشم اراده‌ی اربابم عملی می‌شه.»

به الکس اخم کردم.‌محض​ کنجکاو بودم ببینم این یارو‌احساس​ چه حقه‌ای تو آستینش داره.

با توجه به زاویه نگاهش‌موضوع​ و جوابی که داد، به نظر‌ارتباط​ نمی‌رسید که معمولاً موضوع جدی‌ای باشه...

یعنی ممکنه داروچه‌سلاح‌های​ با انسان‌ها در‌گذاشته​ ارتباط بوده باشه؟

در حالی که ناپدید شدن الکس‌بردار​ تو اون یکی بُعد رو تماشا‌بود​ می‌کردم، سرم رو کج کردم و خاروندم.

الکی مغزم رو‌پوشید​ درگیر چیزهای بی‌خود کردم‌خودش​ و یهو خسته شدم.

«زکه!»

همون‌طور که از اتاق پشتی‌بین​ می‌اومدم بیرون و می‌رفتم سمت‌عجله​ مغازه، با صدای بلند صداش زدم.

«بله دئوس!»

«آماده شو بریم.»

«کجا قراره بریم؟»

«دفتر مدیریت قهرمانان.»

«جان؟»

«بجنب!»

«چشم.»

زکه در حالی که‌راهروی​ پیش‌بندش رو درمی‌آورد، با‌بود​ تعجب سرش رو کج کرد.

«تجهیزاتت رو بردار.»

سلاح‌های زکه تو راهروی‌محض​ بین اتاق پشتی و‌بست​ مغازه گذاشته شده بود.

با دستور من، زکه با عجله سپر، شمشیر‌یعنی​ و دستکش‌هاش رو پوشید. به محض اینکه اون سه‌یکی​ تا سلاح رو به خودش بست، احساس سرگیجه کرد.

سپر دومز لاگون و دستکش دومز‌گذاشته​ با پردازش فلس اژدها و با‌شمشیر​ استفاده از تکنولوژی شیطانی ساخته شده بودن.

از طرف دیگه، شمشیر دومزراینو توسط کارگرهای‌سلاح‌های​ کوتوله‌ی زغال‌سنگ از هیرینگ راینو، که یه‌عجله​ هیولا از دنیای شیاطین بود، ساخته شده بود.

از اونجایی که همه‌ی این‌ها ارتباط عمیقی با‌بست​ دنیای شیاطین داشتن، به نظر می‌رسید که روی‌اژدها​ زکه که یه انسان بود، تأثیر منفی می‌ذاشتن.

اما زکه یه‌نمی‌رسید​ جنگجو بود، نه‌جدی‌ای​ یه انسان معمولی.

در عوض، حس مقاومت در برابر‌گذاشته​ قدرت دنیای شیاطین تو وجودش بیدار‌شمشیر​ شد و شجاعت تو بدنش فوران کرد.

فقط با پوشیدنشون،‌سرش​ حس می‌کرد تبدیل به‌سلاح‌های​ یه آدم دیگه شده.

«هر چی نباشه سلاح جادوییه.»

زکه مشتش رو گره کرد.‌موضوع​ برآمدگی‌های تیز دستکش نور آبی‌انسان‌ها​ ترسناکی از خودشون ساطع می‌کردن.

«چون ارزون نیستن. حتی همین‌قدرش‌بین​ هم تماشا داره. بیا بریم‌عجله​ به عنوان یه جنگجو ثبت‌نامت کنیم.»

امور مربوط به‌سرش​ جنگجوها اساساً زیر‌بردار​ نظر سونگ‌هوانگ‌چونگ بود.

خود وجود یه جنگجو،‌محض​ معجزه‌ای بود که از‌بست​ طرف خدا داده شده بود.

دنیای سکولار هیچ حقی برای دخالت تو این‌یعنی​ مسائل نداشت. کاملاً طبیعی بود که سونگ‌هوانگ، به عنوان‌یکی​ نماینده‌ی خدا، مسئولیت همه‌ی امور رو به عهده بگیره.

«ولی چرا‌بردار​ یهو می‌خواید برید‌بین​ دفتر مدیریت قهرمانان؟»

دیدن زکه که یه سپر رو مثل کیف انداخته بود‌گذاشته​ رو دوشش و یه شمشیر هم به کمرش بسته بود، حتی‌سلاح​ برای اهالی روستا هم کاملاً غریب و ناآشنا به نظر می‌رسید.

آشناهایی که معمولاً تظاهر‌محض​ می‌کردن ما رو می‌شناسن،‌بست​ نمی‌تونستن خنده‌شون رو پنهان کنن.

«باید ثبت‌نامت کنم.»

«منظورتون منه؟»

«پَ نه‌تعجب​ پَ، می‌خوای خودم‌تجهیزاتت​ رو ثبت‌نام کنم؟»

«ولی من‌دستکش‌هاش​ هنوز هیچ‌محض​ رتبه‌ای ندارم...»

«خب امتحان بده رتبه بگیر.»

«آزمون خصوصی‌بردار​ دادن خیلی‌راهروی​ گرون درمیاد.»

«چقدره مگه؟»

«پنج تا سکه طلا.»

«حالا مگه چقدر پوله؟»

«حقوق من ماهی دو تا‌بین​ سکه نقره‌ست. پنج تا سکه‌عجله​ طلا می‌شه حقوق دو سال من.»

«فقط همین‌قدر‌تعجب​ بهت می‌ده؟‌کرد​ الکسِ خسیسِ عوضی.»

«نه! حقوقم کافیه. تو هتل که بودم کمتر از نصف این‌دومز​ مبلغ رو می‌گرفتم. اونجا انعام می‌گرفتم تا کسری‌هام جبران بشه، اما‌طرف​ الان با پولی که شبا از دست‌فروشی درمیارم، پول کافی دارم.»

«مگه نگفتی باید‌نمی‌رسید​ خواهر و برادرهای‌جدی‌ای​ کوچیکترت رو بفرستی مدرسه؟»

«بعضی وقتا وقتی می‌ری‌راهروی​ ماجراجویی بهت پاداش می‌دن. الان‌دستور​ به اندازه کافی پول دارم.»

«پول کافی دیگه چه صیغه‌ایه؟ هر‌بردار​ چی بیشتر بهتر. به هر حال، من‌دستور​ پول آزمون رو می‌دم، پس نگران نباش.»

«ممنونم.»

«تشکر لازم نیست.‌نمی‌رسید​ فقط چون برام سرگرم‌کننده‌ست‌باشه​ این کار رو می‌کنم.»

دفتر مدیریت قهرمانان به‌راهروی​ ضلع شرقی معبد مرکزی‌بود​ قلعه زوریکس چسبیده بود.

دم ورودی وایسادم و سرم‌تجهیزاتت​ رو آوردم بالا. کلماتی که روی‌شده​ پلاک نوشته شده بود رو خوندم.

-بشریت با‌دستکش‌هاش​ فداکاری‌های جنگجویان‌محض​ زنده مانده است.

همون جمله‌ی کوتاه، وضعیت‌معمولاً​ جنگجوها رو بین انسان‌ها‌یعنی​ به خوبی نشون می‌داد.

«همه‌ش فداکاریه.»

با این حرف‌سرش​ کوتاه من، چهره‌ی‌بردار​ زکه در هم رفت.

«برای همینه‌دستکش‌هاش​ که خون‌محض​ خالص‌ها وجود دارن.»

«وقتی جنگ با دنیای‌معمولاً​ شیاطین شروع بشه، تو‌یعنی​ هم می‌خوای بری بجنگی؟»

«بله.»

«با رتبه اف؟»

زکه سرش رو خاروند.

«هرچند کمک‌نظر​ زیادی از‌معمولاً​ دستم برنمیاد.»

تو ذهنم یه حساب سرانگشتی کردم.‌گذاشته​ اگه از پادشاه شیاطین بودن استعفا‌شمشیر​ نداده بودم، بیست سال دیگه جنگ می‌شد.

تو جنگ بین دنیای شیاطین و دنیای انسان‌ها‌راهروی​ که هر صد سال یه بار اتفاق می‌افتاد،‌شمشیر​ نرخ زنده موندن قهرمان‌ها کمتر از یک درصد بود.

از هر صد تا‌محض​ جنگجویی که تو خط‌بست​ مقدم بودن، همه‌شون می‌مردن.

اون موقع،‌نظر​ زکه اواسط‌معمولاً​ سی سالگیش می‌رسید.

«برای مردن‌بردار​ یه کم‌راهروی​ جوون نیستی؟»

«فکر کنم درک مرگ تو هر سنی‌سلاح‌های​ یکیه. حتی اگه یه پدربزرگ هشتاد ساله‌عجله​ هم باشی، بازم مردنت جای تأسف داره.»

«که این‌طور؟»

این نظر بی‌معنی رو‌معمولاً​ دادم و قدم گذاشتم‌یعنی​ تو دفتر مدیریت قهرمانان زوریکس.

شاید تو قلعه زوریکس کسایی بودن‌گذاشته​ که قیافه‌ی زکه رو نمی‌شناختن، اما‌شمشیر​ حداقل تو دفتر مدیریت قهرمانان این‌طوری نبود.

وقتی پیداش‌تعجب​ شد، توجه همه‌ی‌تجهیزاتت​ کارمندها جلب شد.

اما من هیچ‌پوشید​ اثری از احترامی که‌خودش​ باید بهش می‌ذاشتن، ندیدم.

خلاصه بگم، یه‌نمی‌رسید​ نگاهِ از روی‌جدی‌ای​ بی‌اعتنایی و کاملاً اداری.

این تقریباً همون نگاهی بود که دنیا‌شده​ به خانواده‌ای از جنگجوها داشت که چند‌پوشید​ نسل بود ته جدول گیر کرده بودن.

-بشریت با‌تعجب​ فداکاری‌های جنگجویان‌کرد​ زنده مانده است.

با اینکه خودشون این جمله‌اینکه​ رو اونجا نصب کرده بودن،‌سرگیجه​ اما هیچ‌جور احترامی تو کار نبود.

از وسط دفتر‌نمی‌رسید​ رد شدم و رفتم‌باشه​ سمت یکی از کارمندها.

«اومدیم برای قهرمانی ثبت‌نام کنیم.»

«لطفاً نوبت‌تعجب​ بگیرید و‌کرد​ منتظر بمونید.»

انگشتش رو دراز‌پوشید​ کرد و سمت‌سلاح​ ورودی رو نشون داد.

اونجا یه تخته بود‌معمولاً​ که شماره‌ها به ترتیب‌یعنی​ روش نوشته شده بود.

زکه یه پلاک چوبی که روش‌گذاشته​ شماره چهل و شش نوشته شده‌شمشیر​ بود رو از روی تخته برداشت.

دوباره به اطراف نگاه کردم.‌تجهیزاتت​ علاوه بر ما، آدم‌های زیادی‌گذاشته​ به اون دفتر اومده بودن.

نصفشون ارباب‌رجوع بودن.

حتی تاجرها و نجیب‌زاده‌های‌معمولاً​ ثروتمند هم تو اتاقک‌های‌یعنی​ اداریشون حسابی تحویل گرفته می‌شدن.

از اونجایی که معمولاً ارباب‌رجوع‌های‌بین​ فقیر هم پیدا می‌شدن، صندلی‌های‌عجله​ چوبی برای اونا گذاشته بودن.

از زیک که کنارش‌کرد​ آمده بود، پرسید: «اینجا‌راهروی​ بین مشتریا هم فرق می‌ذارن؟»

«اون داخل برای اشرافه.‌محض​ نمی‌تونن تو همون جایی کار‌احساس​ کنن که آدمای عادی هستن.»

روبه‌روی دفتر مراجعین،‌نمی‌رسید​ جایی برای جنگجوها‌جدی‌ای​ و همراهانشون بود.

این طرف هم حسابی شلوغ‌بین​ بود و پر از گروه‌های‌عجله​ جنگجویی بود که دنبال کار می‌گشتن.

با اینکه خون‌خالص‌ها کمیاب بودن، اما‌بردار​ دورگه‌های زیادی پیدا می‌شدن که خون‌بود​ جنگجوها رو به ارث برده بودن.

دئوس در حالی که روی صندلی‌سلاح​ لم داده بود و منتظر نوبتش‌لاگون​ بود، زیر لب غر زد: «خون.»

زیک با کمری صاف‌معمولاً​ و دست‌هایی که روی‌یعنی​ زانوهاش گذاشته بود، گفت: «بله؟»

او با فرم‌سلاح‌های​ بدنی بی‌نقص یک جنگجو‌شده​ به دئوس نگاه کرد.

«داشتن سطح خون خالص بالا‌تجهیزاتت​ لزوماً به این معنی نیست‌گذاشته​ که مهارت‌های خوبی هم داری، نه؟»

زیک قبل از اینکه حتی‌اینکه​ به جواب دادن فکر کنه،‌سرگیجه​ نگاهش روی مردی قفل شد.

دئوس هم سرش رو به اون‌جدی‌ای​ سمت چرخوند. مردی دو متری بود که‌حالی​ چکش بزرگی رو روی پشتش حمل می‌کرد.

برخلاف اینجا که با دئوس و زیک مثل یه غذای‌عجله​ یخ‌زده و بی‌ارزش رفتار می‌کردن، چهره‌ی کارمندای دفتر مدیریت جنگجوها‌احساس​ موقع برخورد با اون مرد حسابی گرم و دوستانه بود.

«مارکانت. قوی‌ترین مرد این منطقه‌ست. چون خون خالص نیست، رتبه‌ی جنگجو بهش ندادن، اما شایعه شده که قدرتش نزدیک به رتبه G هست.»

«مگه نگفته بودی هولی‌اوک رتبه A داره؟»

«اگه بخوام دقیق بگم، پدر ارشد لکسیا یه قهرمان رتبه A هست. خود ارشد لکسیا هنوز رتبه‌اش رو نگرفته.»

«یعنی ممکنه‌بردار​ رتبه‌اش از‌راهروی​ اینم پایین‌تر بیاد.»

«اگه ارشد باشه، حداقل رتبه A رو می‌گیره. اون تو همه زمینه‌ها از جمله شمشیرزنی، جادو، اسب‌سواری، هیولاشناسی، الهیات، هنر، طبیعت‌شناسی، ادبیات و آداب معاشرت بی‌نظیر بود.»

«طبیعت‌شناسی؟ ادبیات؟ آداب‌پوشید​ معاشرت؟ الهیات؟ اینا‌سلاح​ دیگه چه صیغه‌ایه؟»

«اینا درسایی هستن‌نمی‌رسید​ که تو مدرسه‌جدی‌ای​ جنگجوها یاد می‌دن.»

«خب این خزعبلات‌سلاح‌های​ چه ربطی به جنگ‌شده​ با پادشاه شیاطین داره؟»

«منم همین فکرو می‌کنم...‌کرد​ ولی خب یاد گرفتم‌راهروی​ چون گفتن باید یاد بگیرم.»

دئوس گوشه لبش رو‌محض​ کج کرد و گفت: «کی‌احساس​ گفته باید یاد بگیری؟ خدا؟»

«آخه...»

«ماجراجوی شماره ۴۶!»

صدایی از‌تعجب​ سمت باجه‌کرد​ شنیده شد.

مکالمه‌شون برای لحظه‌ای قطع‌محض​ شد و دئوس از‌بست​ روی مبل بلند شد.

«انگار ما تنها‌نمی‌رسید​ کسایی نیستیم که‌جدی‌ای​ اینجا علاف شدیم.»

«بله؟»

«برو ببین.‌تعجب​ باید ثبت‌نام‌کرد​ کنی، جنگجو.»

زیک با‌دستکش‌هاش​ چهره‌ای معذب‌محض​ پشت پیشخوان نشست.

کارمند پشت پیشخوان‌نمی‌رسید​ مردی تو دهه‌ی‌جدی‌ای​ چهل زندگیش بود.

«زیک ون هولی‌ویچ.»

«بله.»

«چهارده سالمه،‌دستکش‌هاش​ سوابق تحصیلیم هم...‌اینکه​ فارغ‌التحصیل مدرسه ابتدایی‌ام.»

«بله...»

صداش آروم‌تر شد.

چیزی که تو‌سرش​ این لحظه به ذهن‌سلاح‌های​ زیک رسید، دئوس بود.

با فکر کردن به‌محض​ اینکه دئوس کنارشه، ناگهان‌بست​ شجاعت تو وجودش موج زد.

کارمند پشت پیشخوان‌نمی‌رسید​ داشت خیلی واضح‌جدی‌ای​ زیک رو نادیده می‌گرفت.

خانواده‌ی هولی بیچ صدها سال بود که‌شده​ تو اداره‌ی جنگجوها فقط به خاطر تولید‌پوشید​ جنگجوهای سطح پایین و استانی معروف بودن.

خیلی راحت می‌تونستن قلعه‌ی هولی بیچ رو بی‌خیال بشن و اون رو‌بود​ به قیمت بالایی به یه آدم پولدار از شاخه‌های فرعی خانواده بفروشن،‌احساس​ اما اونا با لجبازی تمام ترجیح می‌دادن به زندگی تو فقر ادامه بدن.

«من تا حالا تست سازگاری ندادم و حتی وضعیت‌احساس​ خون خالصی‌ام رو هم نمی‌دونم. فکر نکنم بتونم چیزی‌تکنولوژی​ بیشتر از یه رتبه‌ی استانی بگیرم. مشکلی که نیست؟»

زیک به دئوس نگاه کرد.

همون موقع،‌بردار​ دئوس دهن‌راهروی​ باز کرد:

«فقط باید یه تست‌کرد​ آمادگی جسمانی یا یه‌راهروی​ همچین چیزی بده، مگه نه؟»

«این تست‌دستکش‌هاش​ هزینه داره،‌محض​ مشکلی نیست؟»

«چقدر می‌شه؟»

«پنج سکه طلا.»

دئوس پنج تا سکه‌کرد​ طلا از جیبش درآورد‌راهروی​ و روی میز انداخت.

سکه‌های طلا با‌پوشید​ صدای جرینگ‌جرینگ روی‌سلاح​ پیشخوان پخش شدن.

«خوبه؟»

«یه لحظه‌بردار​ صبر کنید.‌راهروی​ بررسی می‌کنم.»

کارمند آهی کشید.

داستان آشنایی زیک با‌محض​ یه حامی پولدار از‌بست​ قبل تو شهر پیچیده بود.

شایعات با شاخ و‌معمولاً​ برگ دادن به ماجرا، یه‌ممکنه​ داستان حماسی ازش ساخته بودن.

داستانی در مورد یه تاجر پولدار اما‌شده​ از طبقه پایین جامعه که برای بالا‌پوشید​ بردن جایگاه اجتماعیش، حامی یه جنگجوی فقیر شده.

در طول تاریخ، مردهای کم‌درآمد‌تجهیزاتت​ همیشه تحقیر می‌شدن، پس این‌گذاشته​ قضیه هم فرقی با بقیه نداشت.

«تأیید شد، سکه‌های طلا واقعی هستن.‌سلاح​ پس لطفاً دنبال همکارم بیاید. شما‌لاگون​ رو به اتاق پشتی راهنمایی می‌کنن.»

زیک و دئوس تو یه‌موضوع​ اتاق خالی نشستن و با‌انسان‌ها​ چهره‌ای بی‌حالت به هم زل زدن.

«چقدر طولش می‌دن.»

«حتماً دارن‌تعجب​ کیت‌های تشخیصی‌کرد​ رو آماده می‌کنن.»

«اگه پنج تا سکه طلا ببری تو یه رستوران،‌احساس​ صاحبش با سر می‌دوئه بیرون، تا کمر برات خم‌تکنولوژی​ می‌شه و خودش پیشنهاد می‌ده که برات آشپزی کنه.»

«خب...»

«اصلاً روحیه خدمات‌دهی ندارن. تو یه قهرمانی. اگه خون خالص باشی، مگه VIP حساب نمی‌شی؟ سطح و رتبه‌ات هر چی که باشه، تو زندگیت رو برای بشریت به خطر انداختی. حداقل باید یه ذره قدردان باشن.»

«پدرم همیشه می‌گفت: "به عنوان یه جنگجو مغرور‌راهروی​ باش، اما دنبال احترام نباش. تو به دنیا اومدی‌دستکش‌هاش​ تا یه جنگجو باشی، اما هنوز هیچ کاری نکردی."»

«منطقی به نظر می‌رسه.»

همون موقع، در باز شد و پیرمردی‌باشه​ با موهای سفید به همراه مردی که‌ناپدید​ زیک رو راهنمایی کرده بود، وارد اتاق شدن.

عنوان پیرمرد،‌بردار​ مدیر دفتر مدیریت‌بین​ جنگجوهای زوریکس بود.

«زیک.»

«مدیر جویل.»

اون پیرمرد مدیر مدرسه ابتدایی قهرمانان‌جدی‌ای​ این شهر هم بود، برای همین‌بوده​ او و زیک همدیگه رو خوب می‌شناختن.

«عجیبه... شایعات زیادی در مورد این و اون شنیده بودم، اما وقتی واقعاً با چنین صحنه‌ای روبه‌رو می‌شم،‌خودش​ فکرهای زیادی به سرم می‌زنه. هشت سال پیش بود که زیک برای اولین بار وارد مدرسه شد. زمستون‌توسط​ اون سال به طرز عجیبی سرد بود، برای همین مجبور شدم برای مراسم ورودی چند لایه لباس بپوشم...»

دئوس پرید وسط حرفش:‌کرد​ «چرا بی‌خیال خاطره‌بازی نمی‌شی‌راهروی​ و نمی‌ری سر اصل مطلب؟»

«آه! حدس می‌زنم شما‌محض​ همون تاجری هستید که‌بست​ شایعات زیادی در موردش هست.»

«دئوس. می‌تونی‌نظر​ منو این‌طوری‌معمولاً​ صدا کنی.»

«این اسم یه خدای باستانیه.‌بین​ مراقب باش، این اسم خیلی‌عجله​ شبیه به اسم یه شیطانه.»

«حالا هر چی.»

جویل چند تا وسیله‌محض​ از کیفی که با‌بست​ خودش آورده بود بیرون آورد.

دو تا گوی کریستالی، یه‌موضوع​ جعبه‌ی کوچیک و یه سوزن‌انسان‌ها​ برای خون‌گیری روی میز گذاشته شد.

«روش کار ساده‌ست. فقط کافیه یکم خون‌شده​ بگیریم، بریزیمش تو این دستگاه خوانش و بعد‌محض​ هر دو دستت رو روی گوی کریستالی بذاری.»

«چشم، مدیر.»

ناولها | novelha.net