---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 165: پادشاه شیاطین به دنیای انسان‌ها بازگشت (۵) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 165: پادشاه شیاطین به دنیای انسان‌ها بازگشت (۵)

0

عجیب بود،‌شده​ هیچ حس نفرتی‌یارو​ در کار نبود.

فقط دلم می‌خواست‌خوشش​ بجنگم. می‌خواستم همه‌چیز‌شبیه​ را در هم بشکنم.

قدرت گرداب‌فضای​ کارما را به‌پوشیده​ دست آورده بودم.

حالا کی رئیسه؟

کنجکاو بودم ببینم‌چشم​ زیک تو این ده‌بعد​ سال چقدر رشد کرده.

آیا رشدش‌خیلی​ از رشد خودم‌یعنی​ هم بیشتر بوده؟

«قراره بیای دیدنم؟»

«اون...»

دئوس لبه صخره‌ای در حاشیه‌یارو​ باغ سونگ‌هوانگ‌چونگ ایستاده بود و‌سادیموس​ به نویه‌کان در پایین نگاه می‌کرد.

خیابان کوچکی که با‌عشقه​ فضای سبز انبوهی پوشیده‌علف​ شده بود، به چشم می‌خورد.

«اون یارو،‌فضای​ لاخه... بعد از‌پوشیده​ زیک اومد بالا!»

لاخه، سادیموس و نزار.

اگر زیک را هم به قدرت این سه موجود‌بالا​ که فراتر از انسان‌ها بودند اضافه می‌کردی، کاملاً منطقی‌می‌کردی​ بود که توانسته باشند در این جهنم‌دره زنده بمانند.

به خصوص لاخه که نه تنها مهارت‌های‌تیکه​ رزمی فوق‌العاده‌ای داشت، بلکه تقریباً تمام مهارت‌های‌تازه​ لازم برای بقا را هم در چنته داشت.

برگ‌هایی که از هر طرف آویزان‌شده​ بودند، نقش نگهبانانی بی‌نقص را ایفا می‌کردند‌بالا​ و میوه‌هایش هم مکمل غذایی فوق‌العاده‌ای بودند.

«به نظر میاد‌ساله​ لاخه خیلی از زیک‌ده‌ها​ خوشش میاد. عشقه یعنی؟»

«شبیه عشقه.‌شده​ یه تیکه علف‌یارو​ شصت هزار ساله.»

«سن که مهم نیست. تازه، لاخه ده‌ها‌تیکه​ هزار سال به شکل یه بذر بوده‌تازه​ و خیلی وقت نیست که متولد شده.»

«ولی بازم باید‌سبز​ چند صد سالی‌شده​ ازش گذشته باشه.»

«با استانداردهای‌هزار​ انسانی، اون‌مهم​ یه پیرزنه.»

«به هر حال، شهرت پادشاه شیاطین‌لاخه​ در برابر این استعدادت تو نیش‌اگر​ و کنایه زدن هیچ ارزشی نداره.»

«تازه، یه گیاه وقتی عاشق یه‌شبیه​ آدم می‌شه دقیقاً می‌خواد چیکار کنه؟ این‌طوری‌نیست​ نیست که بتونه بچه‌ای به دنیا بیاره.»

«چرا هدف‌فضای​ عشق حتماً‌انبوهی​ باید بچه باشه؟»

«پس اگه‌هزار​ بچه نیست‌مهم​ چیه؟ لذت جسمانیه؟»

«نه!»

«پس چی؟»

«خود حس عشقه دیگه.»

«من به این هذیون‌گویی‌هایی‌مهم​ که تا به خودت‌شکل​ میای می‌پره، هیچ علاقه‌ای ندارم.»

«چقدر هم که دلگرم‌کننده‌ای تو!»

«جوری حرف‌خیلی​ می‌زنی انگار‌عشقه​ خودت تجربه‌اش کردی؟»

«ها؟»

«تا حالا‌هزار​ با مردی‌مهم​ قرار گذاشتی؟»

«ها؟»

«اگه بهش فکر کنی، تو به عنوان یه فرشته به دنیا اومدی. مگه‌نیست​ قرار گذاشتن برای فرشته‌ها ممنوع نیست؟ من که تا حالا نشنیدم یه فرشته‌گذشته​ عاشق کسی بشه. شما موجوداتی هستین که فقط باید به خدا خدمت کنین.»

«درسته.»

«بعد از اون هم که شدی اژدهای طلای حقیقی. اژدهای طلای حقیقی‌ولی​ قرار می‌ذاره؟ نکنه عاشق یه اژدها شدی؟ امکان نداره. این دیگه اختلال تو‌پادشاه​ ساختاره. چرا همچین سوالاتی می‌پرسی؟ تا حالا تو هیچ رابطه‌ای نبودی، مگه نه؟»

«مگه می‌شه؟ من چند سالمه؟»

«پس اسم آخرین‌خوشش​ پسری که باهاش‌شبیه​ قرار گذاشتی رو بگو.»

«آه؟»

«پنج، چهار،‌هزار​ سه، دو،‌مهم​ یک. نمی‌تونی بگی.»

«می‌گم که هست!»

«به اسم‌خیلی​ خدا قسم‌عشقه​ بخور و بگو.»

«خودت چی؟ فقط چند سال بعد از‌چشم​ اینکه به دنیا اومدی، هشتاد سال به‌سادیموس​ خاطر تزریق انرژی روح شیطانی خوابیدی، مگه نه؟»

«توی برنامه درسی پادشاه شیاطین، آموزش جادوی توهم‌شکل​ هم هست. من موقع سر و کله زدن با‌ازش​ شیطان شانترینا و خدمتکارش، چند باری خون دماغ شدم.»

«منظورم اون‌جور‌شده​ رابطه‌ها نیست.‌می‌خورد​ منظورم عشق واقعیه.»

«عشق دیگه کدوم خریه؟‌عشقه​ این فقط یه نوع غریزه‌شصت​ تولید مثل برای بقای گونه‌ست.»

«چقدر مبتذل و بی‌ادبانه‌ست.»

«نمی‌خوای اینو از زبون کسی‌نیست​ بشنوی که قرار گذاشتن رو فقط‌متولد​ از تو کتاب‌ها یاد گرفته، نه؟»

«کی گفته‌شده​ فقط از تو‌یارو​ کتاب‌ها یاد گرفتم!»

«تو. ای‌خیلی​ باکره هشتصد‌عشقه​ هزار ساله.»

«اه، اعصابم رو خرد‌انبوهی​ کردی! تو باید عشق‌می‌خورد​ واقعی رو یاد بگیری.»

«نگران نباش. چون‌ساله​ من هیچ قصدی‌تازه​ برای بچه‌دار شدن ندارم.»

«پس چرا قبل از‌می‌خورد​ اینکه اصلاً شروع کنی، پای‌بالا​ بچه‌دار شدن رو می‌کشی وسط؟»

«عشق همینه دیگه.»

«ببخشید که وسط حرفتون می‌پرم.»

الکس بود.

گونه‌های یولگئوم سرخ شد. در‌یارو​ حالی که سرش را برمی‌گرداند، دئوس‌نزار​ هم کمی احساس معذب بودن کرد.

«اول بذار‌خیلی​ یه پس‌گردنی‌عشقه​ بهت بزنم.»

«ما مخالف خشونتیم!»

با این حال، او قبلاً لگد دئوس‌ده‌ها​ را خورده بود. الکس در حالی که خاک‌چند​ را از لبه جلویی لباسش می‌تکاند، بلند شد.

«سعی کردم‌شده​ یه فوران‌می‌خورد​ کوچیک راه بندازم.»

«فوران؟»

«بله. یه چاه ماگمای نسبتاً بزرگ‌شده​ این زیر بود و وقتی تحریکش کردیم،‌بالا​ مواد مذاب به پوسته زمین فوران کرد.»

جایی که الکس به آن‌نیست​ اشاره می‌کرد، منطقه صخره‌ای بین‌وقت​ معبد اصلی سونگ‌هوانگ‌چونگ و نویه‌کان بود.

«می‌خوای اونجا آتشفشان راه بندازی؟»

«بله. اگه سوزاکو‌خوشش​ این اطراف باشه،‌شبیه​ قطعاً تحریک می‌شه.»

«اونجا؟ انفجار؟»

«بله... مشکلی هست؟»

«کی اون‌شده​ پایین تو‌می‌خورد​ نویه‌کان زندگی می‌کنه؟»

«مگه کسی اونجا زندگی می‌کنه؟ امکان نداره. این‌علف​ مکان که پر از هیولاهای ماگوورت است، یه‌شکل​ زمین بایره که انسان‌ها نمی‌تونن توش زندگی کنن.»

«تو مگه‌فضای​ روی زمین همچین‌پوشیده​ شبکه اطلاعاتی‌ای نداری؟»

«وجود نداره. از ده سال پیش که‌ده‌ها​ هیولای ماگوورت ظاهر شد، انسان‌ها محتاط‌تر شدن‌باید​ و برای ایجاد پایگاه به مشکل خوردن.»

«پس اصلاً‌شده​ نمی‌دونی کی‌می‌خورد​ اینجا زندگی می‌کنه.»

«نمی‌دونم.»

«خیلی هم‌فضای​ به ندونستنت‌انبوهی​ افتخار می‌کنی.»

بوم!

دیواره صخره‌شده​ با صدای انفجار‌یارو​ بلندی منفجر شد.

تکه سنگ‌ها‌خیلی​ به هر‌عشقه​ طرف پرتاب شدند.

چند تخته سنگ‌سبز​ به اندازه یک خانه‌چشم​ به سمت نویه‌کان غلتیدند.

بلافاصله پس از آن،‌مهم​ چند درخت بزرگ رشد کردند‌بذر​ و جلوی سنگ‌ها را گرفتند.

این جادوی لاخه بود.

مواد مذاب فوران کرده‌عشقه​ از طریق یک فرورفتگی‌علف​ کم‌عمق به پایین سرازیر شد.

بخشی از‌فضای​ آن‌ها به سمت‌پوشیده​ نویه‌کان جریان یافت.

مردم با سراسیمگی در حال حرکت‌تازه​ بودند. بخشی از دیوار شمالی قلعه‌ولی​ فروریخت و چند هیولای سرگردان وارد شدند.

«آه، عجب‌شده​ شیطان پلیدی‌می‌خورد​ هستی تو.»

دئوس نگاهی به الکس انداخت.

«مردم اونجا با بدبختی دارن زندگی می‌کنن،‌چشم​ اونوقت تو داری رو سرشون گلوله آتیش می‌ریزی؟‌نزار​ کسانی که آدم رو می‌شناسن همچین کاری نمی‌کنن.»

«منظورتون از آشنا کیه؟»

«شنیدم زیک اونجا زندگی می‌کنه؟»

«بله؟»

«با اینکه فقط چند ماه گذشته، ولی ما با هم سر یه سفره غذا خوردیم، مگه‌اگر​ نه؟ اونا اونجا رو خونه‌شون می‌دونن و دارن یه جوری زندگیشون رو می‌کنن، اونوقت تو می‌خوای یه‌رزمی​ آتشفشان رو سرشون منفجر کنی؟ تو واقعاً یه حروم‌زاده شیطانی هستی. فکر کردی این الان یه تعریفه؟»

«ارباب من! این‌طوری نیست. من اصلاً روحمم خبر نداشت که‌وقت​ اونجا آدم زندگی می‌کنه. نه، یعنی مردن یا نمردنشون که واقعاً‌انسانی​ اهمیتی نداره، ولی... به هر حال، من واقعاً نمی‌دونستم زیک اونجاست.»

«ولی تو جنگ قبلی چقدر آسیب‌لاخه​ دیدیم که حتی شبکه شناسایی دنیای‌اگر​ انسان‌ها رو هم از دست دادیم؟»

«در واقع، بزرگ‌ترین مشکل این بود که هیولای افسنطین فرق‌هزار​ بین اتاق‌های جلویی و پشتی رو بی‌معنی کرد. توانایی شیاطین رده‌پایین‌بازم​ برای تظاهر به انسان بودن جلوی کشیش‌ها حد و مرزی داره.»

«بهونه‌ی خوبیه.»

«دنیای شیاطین هم‌ساله​ این روزا حسابی درگیر‌ده‌ها​ متوقف کردن هیولای افسنطینه.»

«آره جون خودت، بیچاره دنیای شیاطین!‌لاخه​ فکر کردی اژدهای طلای حقیقی شخصاً‌اگر​ پا میشه میاد باهاتون اتحاد ببنده؟»

«اگه سوزاکو رو به دست بیارید،‌شبیه​ ورق کاملاً برمی‌گرده! آینده‌ی دنیای شیاطین‌مهم​ روی دوش شماست. برید تو کارش!»

«خفه شو و‌سبز​ برو شر اون هیولاهای‌چشم​ اونجا رو کم کن.»

«خب... فکر‌هزار​ نکنم تنهایی‌مهم​ از پسم بربیاد.»

الکس خنده‌ی خشکی کرد. همون موقع بود که زمین شروع به لرزیدن‌اگر​ کرد. درست وقتی داشتم با خودم فکر می‌کردم چه خبر شده، یه سر‌بمانند​ گنده یهو از دیواره‌ی کوهی که مواد مذاب ازش جاری بود، زد بیرون.

«لویاتان!»

یولگئوم با تعجب داد زد‌پوشیده​ و الکس با قیافه‌ای زار‌لاخه​ و نزار گارد مبارزه گرفت.

نوچی کردم.

«این همون هیولاییه که دفعه‌ی‌یارو​ پیش ارتش هلیوس رو نابود کرد؟‌نزار​ ولی خیلی بزرگ‌تر به نظر می‌رسه.»

یولگئوم آه کوتاهی‌خوشش​ کشید و گفت:‌شبیه​ «چون یه جهش‌یافته‌ست.»

«اگه دروگر یه ژنرال باشه، لویاتان مثل یه سربازه. تازه،‌لاخه​ اگه جهش‌یافته‌ای باشه که از افسنطین به وجود اومده، اصلاً‌بودند​ نمی‌شه دست‌کمش گرفت. نمی‌دونم زیک اونجا هست یا نه، ولی...»

«به نظر نمیاد اونجا باشه.»

دستم رو سایه‌بون‌چشم​ چشمم کردم و‌لاخه​ به پایین خیره شدم.

سربازهای نویه‌کان یکی‌یکی جونشون رو از دست می‌دادن،‌علف​ انگار که توسط یه هیولای ماهی‌شکلِ زره‌پوشِ گنده‌شکل​ که از زمین بیرون اومده بود، تیکه‌تیکه می‌شدن.

چند تا شوالیه و جنگجو حسابی‌شده​ زور می‌زدن، اما قدرت‌شون برای مقابله‌اومد​ با لویاتانِ آلوده به افسنطین کافی نبود.

دو به شک شدم. واقعاً‌نیست​ می‌ارزید فقط به خاطر اون‌وقت​ چند نفر دست به کار بشم؟

اصلاً حس خوبی نداشتم که وقتی‌لاخه​ زیک نیست به خونه‌ی خالیش حمله کنم،‌موجود​ ولی خب الان ما دشمن هم بودیم.

کمک کردنِ‌خیلی​ بدون چشم‌داشت‌عشقه​ کار راحتی نیست.

دو دو‌فضای​ تا چهار تاش‌پوشیده​ خیلی پیچیده بود.

باید خودم‌هزار​ رو می‌زدم‌مهم​ به اون راه.

داشتم به همین چیزها فکر می‌کردم‌لاخه​ و می‌خواستم نگاهم رو برگردونم که‌اگر​ یهو چشمم به یک نفرِ خاص افتاد.

نور، زنی‌خیلی​ رو احاطه‌عشقه​ کرده بود.

جادوی مقدسی که استفاده‌انبوهی​ می‌کرد، نور رو به‌طور‌می‌خورد​ مساوی بین همه پخش می‌کرد.

خط خونیِ یه جنگجو‌مهم​ که داشت خودش رو به‌بذر​ یه شکل دیگه نشون می‌داد.

اگه کسی هست که سپر دستش می‌گیره و تو‌بالا​ سخت‌ترین موقعیت‌ها جلوی حملات دشمن رو می‌گیره، یه نفر‌می‌کردی​ دیگه هم هست که به خاطر همه فداکاری می‌کنه.

قدیسه.

وقتی یه قهرمان از کل‌پوشیده​ دنیا محافظت می‌کنه، اونا همون کسی‌بعد​ هستن که از قهرمان محافظت می‌کنن.

همون لحظه‌ای که‌ساله​ چشمم به قدیسه افتاد،‌ده‌ها​ قلبم یه لحظه وایساد.

زن زیبایی بود که کاملاً‌یارو​ با توصیف «مثل یه فرشته» هم‌خونی‌نزار​ داشت. ولی مسئله فقط قیافه‌اش نبود.

در واقع، یه‌خوشش​ توده‌ی زشت و‌شبیه​ بدترکیب روی کمرش بود.

تمام اون زیبایی،‌سبز​ فقط با وجود اون‌چشم​ توده خنثی شده بود.

جا خوردم،‌هزار​ چون فکر‌مهم​ می‌کردم می‌شناسمش.

«سیگنیه؟»

یولگئوم کمی اخم کرد.

«هنوز یادمه.‌فضای​ ولی اون‌انبوهی​ نیروی شیطانی چیه؟»

«شیطانی؟ اون یه قدیسه‌ست.»

«منبع قدرتش... بیشتر به یه شیطان‌لاخه​ نزدیکه. خدای من، اون دیگه چه‌اگر​ کوفتیه روی کمرش؟ چه حقه‌ای سوار کردی؟»

الکس دست‌هاش رو تو هوا تکون داد،‌تیکه​ انگار بهش برخورده بود: «من هیچ کاری نکردم!‌ده‌ها​ من اصلاً تا حالا خانم سیگنی رو ندیدم.»

یولگئوم دوباره‌فضای​ با اخم به‌پوشیده​ سیگنی نگاه کرد.

بعد متوجه یه‌ساله​ چیزی شد و‌تازه​ حسابی جا خورد.

فقط یولگئوم نبود که‌می‌خورد​ تعجب کرده بود. رنگ‌اومد​ از رخسار الکس هم پرید.

با صدایی‌خیلی​ لرزان بهم گفت:‌یعنی​ «ارباب، ارباب، ارباب!»

«فقط یه بار صدام کن.»

«فکر کنم باید‌ساله​ عجله کنیم. بانو‌تازه​ سیگنی، سیگنی تو خطره!»

«یهو چت شد؟ به هر‌یارو​ حال، از بس گندکاری‌های شما‌سادیموس​ احمق‌ها رو جمع کردم پیر شدم.»

با این‌خیلی​ حال، قصد داشتم‌یعنی​ وارد جنگ بشم.

برام مهم نبود زیردست‌های‌انبوهی​ زیک بمیرن یا نه،‌می‌خورد​ ولی سیگنی فرق می‌کرد.

چون می‌دونستم زیک چقدر به‌نیست​ سیگنی اهمیت می‌ده، نمی‌تونستم وایسم و‌متولد​ مردنش رو جلوی چشم‌هام تماشا کنم.

با این‌که الان دشمنم بود...

تصمیم گرفتم جون خواهرش رو‌یعنی​ به خاطر اون پسری که‌هزار​ اصلاً ازش متنفر نبودم، نجات بدم.

اعضای ارشد ارتش‌سبز​ هلیوس اسم اون‌شده​ هیولای وحشتناک رو می‌دونستن.

لویاتان. کسی که در عوض‌نیست​ اون رو شکست داده بود، رهبر‌متولد​ واقعی نویه‌کان، زیک فون هولی‌جید بود.

زیک الان اینجا نبود.

برجسته‌ترین جنگجو بین کسانی که باقی مونده بودن، سوزاکو بود که قبلاً تو رتبه G قرار داشت.

سوزاکوی سرخ‌پوش تو خط مقدم بود‌شده​ و سپر ماتادول رو تو دستش‌اومد​ گرفته بود تا با هیولا مقابله کنه.

اگه فقط همین بود،‌مهم​ تو عرض چند دقیقه جون‌بذر​ چند نفر از دست می‌رفت.

کسی که الان داشت‌می‌خورد​ از سوزاکو پشتیبانی می‌کرد،‌اومد​ قوی‌ترین قدیسه‌ی دنیا بود.

جادوی مقدس سیگنی‌خوشش​ زمین رو به‌شبیه​ رنگ سفید درآورد.

کل زمین تا‌سبز​ شعاع صد متری مثل‌چشم​ یه دیسک نقره‌ای می‌درخشید.

هر کسی که اونجا‌مهم​ بود می‌تونست از مرگ حتمی‌بذر​ جون سالم به در ببره.

گلوله‌های موشکی همیشه‌چشم​ به خطا می‌رفتن‌لاخه​ و به جنگجوها نمی‌خوردن.

ناحیه‌ای که مورد حمله‌عشقه​ قرار می‌گرفت، فقط شکاف بین‌شصت​ استخون‌ها و رگ‌های خونی بود.

حتی وقتی با حمله‌ای روبه‌رو‌پوشیده​ می‌شدن که نمی‌شد ازش جاخالی‌لاخه​ داد، شجاعت بی‌نهایت‌شون بهترین دفاع بود.

برکت خدا به همراهتون. شجاعت یه احمق. قدرت یه‌بذر​ غول و روح یه اژدها. حتی قدرت ترمیم‌شون جوری‌گذشته​ بود که انگار از چشمه‌ی ابدیت آب خورده بودن.

همه‌ی این‌ها روی‌چشم​ اون فرش نقره‌ای‌لاخه​ پهن شده بود.

جنگجوها که به لطف قدرت‌یعنی​ سیگنی شجاعت‌شون رو پس گرفته‌هزار​ بودن، دلیرانه با هیولا می‌جنگیدن.

چکش نزار رعد و برق پرت می‌کرد و‌می‌خورد​ هیولاهای افسنطینی که با جادوی تاریک سادیموس احضار شده‌موجود​ بودن، کش اومدن و باله‌های لویاتان رو گاز گرفتن.

تاک‌هایی که لاخه‌ساله​ درست کرده بود، روی‌ده‌ها​ زخم‌های لویاتان سم می‌پاشید.

می‌تونیم ببریم!

امیدهایی که از این پیروزی‌های کوچیک جون گرفته بودن،‌شصت​ پر از هیجان شدن و حتی نیزه‌دارهای جوون هم‌وقت​ با شجاعت جلو رفتن تا جون دشمن رو بگیرن.

همون لحظه، سیگنی فریاد زد.

«برگردید عقب!»

هاله از بدنش‌چشم​ فوران کرد و‌لاخه​ یه سپر عظیم ساخت.

سپر نوری که جایگزین فرش‌یعنی​ نقره‌ای شده بود، در هم شکست‌ساله​ و جون آدم‌های بی‌شماری رو گرفت.

ناولها | novelha.net