چپتر 151: ۳۴. دوستی از راه دور میآید (۴)
0پیامآور نفسنفسزنان گفت: «اعلیحضرتا!»
الکس راهش رامعلومه بست و پرسید:نمیشه «چه خبر شده؟»
پیامآور گفت:رفت «یه… پیامآنها طولانی و فوریه.»
دئوس اخمباستانی کرد: «بازهستن چه مرگمون شده؟»
پیامآور دستپاچه گفت: «نه،هفت نه. منظورم اینه کهنگاهشان یه پیام خیلی فوری رسیده.»
دئوس با کلافگیمعلومه پرسید: «خب اوننمیشه پیام فوری کوفتی چیه؟»
«الان جلوی قصر… جلوی قصر!»
«جلوی قصر، چی جلوی قصره؟»
«اژدهای طلای حقیقی اومده!»
«اژدهای… طلای حقیقی؟»
«نه، منظورمرفت همون اژدهایآنها طلای حقیقیه!»
دئوس آهی کشید: «چرا جوری رفتار میکرد که انگارپیرمردها قرار نیست همو ببینیم و حالا پاشده اومده اینجا؟برای معلومه از اون زناست که یه جا بند نمیشه.»
دئوس ایناعصابم را گفتهفت و بلند شد.
«راه بیفت.»
«چشم، اعلیحضرتا!»
ناگهان صدایی به گوش رسید: «بذاراژدهایان روشن کنم، من اصلاً هم ازیکی اوناش نیستم که یه جا بند نشم!»
یولگئوم بود کهمیرفتن با چهرهای شاداب ومعذب سرحال آنجا ایستاده بود.
دئوس با طعنه گفت:زناست «از دیدنت اونقدر خوشحالمبلند که دارم اشک میریزم.»
«واقعاً؟»
دئوس نگاهی به اطراف انداخت و گفت:پشت «سطح استرسم یکم بالا رفته بود چونغرغر یه مشت احمق داشتن رو اعصابم راه میرفتن.»
هفت دوکاعصابم با چهرههایی معذبدوک نگاهشان را دزدیدند.
دئوس پرسید: «اونمعلومه چیزایی که اوننمیشه پشتن دیگه چین؟»
«ریشسفیدها.»
«اژدهای باستانی چیزی هستن؟»
چهرهی اژدهایان آنمیرفتن پشت که شبیه پیرمردهامعذب بودند، در هم رفت.
یکی از آنها غرغر کرد: «چیزها؟ هوم.این با فرستادههایی که برای بستن اتحاد اومدنگوش چیکار کنیم! نوچ، نوچ، آخه چرا شیاطین…»
دئوس نگاهی به اوآنها انداخت و دوباره ازفرستادههایی یولگئوم پرسید: «اومدین اتحاد ببندین؟»
یولگئوم لبخند زد: «دقیقاً.»
الکس یک قدم جلو گذاشت وچهرههایی گفت: «به جای اینکه اینجا سرپادیگه حرف بزنید، چطوره به مهمونخونه دعوتشون کنید؟»
دئوس دستش را تکان داد:بند «زیردستها به اون کارها میرسن. منچشم میخوام رودررو با خودت حرف بزنم.»
یولگئوم چشمک زد: «اوه،آنها داری منو به یهفرستادههایی قرار عاشقانه دعوت میکنی؟»
«لعنتی… بیا جلویچیزی زیردستهات ضایع نشیم،اژدهایان فقط بیسروصدا دنبالم بیا.»
یولگئوم بااعصابم شیطنت گفت: «چقدردوک خشن. خجالت میکشم.»
دئوس، یولگئوم رامعلومه به یکی از بالاتریناین نقاط قلعه شیاطین برد.
«اینجا کجاست؟»
«خب درباستانی درجه اول…هستن دفتر کارم؟»
«واو، سلیقهتاعصابم خوبهها. از تراسدوک اینجا خوشم میاد.»
«بهت نمیدمش.»
یولگئوم در حالییکی که به نردههای سنگیهوم تکیه داده بود، نشست.
ایدوس، شهر شیاطین، با یک نگاه قابل دیدن بود. شهریبودند که انواع و اقسام موجودات عجیب در آن لانه کردهاتحاد بودند و با وجود رنگ خاکستریاش، پر از سرزندگی رنگارنگی بود.
یولگئوم زیراعصابم لب گفت: «پسدوک این شکلیه. ایدوس.»
«مگه قبلاً اینجا نیومده بودی؟»
«اوهوم.»
یولگئوم ادامه داد: «توهستن دوران نقرهای… گفتی اون موقعپیرمردها اینجا سرزمین انسانها بود، نه؟»
«منظرهش با اونمیرفتن موقع کاملاً فرق کرده.معذب حتی زمینشناسیش هم متفاوته.»
«خب طبیعیه، ۶۶۶ قرن گذشته.»
دئوس پرسید: «لاخه برگشت خونه؟»
«خب، فعلاً نزدیک مرزهستن از هم جدا شدیم.شبیه فکر کنم خودش تنهایی رفت.»
«این خیلی بیرحمانه نیست؟»
«چون رابطهموناینجا فقط یهزناست قرارداد بود.»
«ولی برایرفت مدت نسبتاًآنها طولانیای همکار بودیم.»
دئوس شانههایش را بالا انداخت.
یولگئوم با نیشخند گفت: «ولیدوک به نظر میرسه تو بیشتر ازپشتن من به زیک وابسته شدی، نه؟»
یولگئوم ادای کسی را درآورد و گفت: «آره، مگه نه؟ شما دو تا حالتون خیلی خوب بود.روشن قهرمان و اون علف. آیا عشقی که فراتر از نژادهاست واقعاً به ثمر میشینه؟ اون یکی دختره،دارم لکسیا هم داشت تماشا میکرد و میگفت "به خودت بیا زیک! اون یه انسان نیست. علف، علفه!"»
دئوس بارفت بیحوصلگی پرسید: «خیلیغرغر بهت خوش میگذره؟»
«آره.»
دئوس بازوهایش رامیرفتن روی نرده گذاشتچهرههایی و پوزخند زد.
«خب، حالااینجا واقعاً برایزناست چی اومدی؟»
«برای بستن اتحاد.»
«شیاطین و اژدهایان؟»
«اوهوم.»
دئوس با شک گفت: «ترکیببند واقعاً عجیبیه. تا همین چندبیفت وقت پیش، شما طرف انسانها بودید.»
«در اصل، ما اژدهایان نقطه مقابل انسانها بودیم.فرستادههایی اژدهایان همون چیزی هستن که قهرمانها بیشتر ازآخه همه شکارشون میکنن. میگفتن برای تجهیزات بهمون نیاز دارن.»
حرف یولگئوم دروغ نبود.
دلیلی که من برایهفت اولین بار با یولگئوم درگیردزدیدند شدم، ناپدید شدن اژدهایان بود.
اژدهایانی که بعد از مسموم شدن با زهربلند شیاطین به جنون کشیده شده بودند، به دنیای انسانهاروشن حمله کردند و قهرمان هم بیرحمانه اژدهایان را کشت.
با اینکه تأیید شده بود که یک اژدهای تندروبرای و تعدادی از شیاطین در این قضیه دست داشتند،دوباره اما سوءظن اینکه انسانها هم همدستشان بودهاند هنوز پابرجا بود.
دئوس گفت: «خب، در نهایت همه چی همونطور پیش میره کهرفت تندروها میخوان. اوه، راستی بچههایی که اینجا تو زندانن رو همچیکار با خودت ببر. به عنوان یادبود تبادل اسرا بهت پسشون میدم.»
«باشه.»
«پس دلیل اصلیت چیه؟زناست چرا یهو دلت خواستهبلند با ما اتحاد ببندی؟»
یولگئوم فقط خندید.
دئوس با پوزخند گفت: «واقعاً عاشق چیپشت شدی؟ نمیتونی عشقت به من رو پنهان کنی،چیزها برای همین داری سرنوشت کشورت رو فدا میکنی؟»
یولگئوم بااعصابم لحنی جدیهفت گفت: «دقیقاً.»
«اِ…»
یولگئوم با صدایی ملتمسانه ادامه داد: «میشه لطفاًفرستادههایی درخواستم رو قبول کنی؟ من همهچیزم رو بهتآخه میدم. در عوض، فقط بذار کنار تو باشم.»
دئوس جاباستانی خورد: «ها؟هستن چی؟ به؟»
«هاهاها، این قیافهت واقعاً حرف نداره.چهرههایی باید یه عکس ازش بگیرم ودیگه هر وقت افسرده شدم بهش نگاه کنم.»
یولگئوم زد زیرمعلومه خنده و دوبارهنمیشه دهان باز کرد.
«هیچ چرایی در کارآنها نیست. من خدای اژدهایانم،فرستادههایی اما فقط یه مدیرم.»
«مدیر؟ منظورت اینهچیزی که یه صاحباژدهایان واقعی وجود داره؟»
«چطور ممکنه یهمیرفتن موجود با ارادهیچهرههایی آزاد، ارباب داشته باشه؟»
«نمیفهمم داریاینجا راجع بهزناست چی حرف میزنی.»
یولگئوم لبخند زد: «همینقدرش روغرغر دوست دارم. زنی که رازهایبستن زیادی نداشته باشه اصلاً جذاب نیست.»
سپس شانهای بالاچیزی انداخت: «به هر حال،پشت دارم خودخواه بازی درمیارم.»
مکالمه برای لحظهای متوقف شد.
هر دواینجا فقط به دوردستبند خیره شده بودند.
یولگئوم سکوترفت را شکست:آنها «اتحاد کاملاً صادقانهست.»
«فکر میکنی اونقدر بیکارم کهچهرهی ریشسفیدها رو بردارم بیارم دنیایبودند شیاطین تا باهات شوخی کنم؟»
دئوس بااعصابم طعنه گفت: «ولیدوک واقعاً بیکاری، نه؟»
«واو، خیلی مسخرهست.»
یولگئوم آهی کشید: «راستش روغرغر بخوای، دنیای اژدهایان بدون منبستن هم میتونه به کارش ادامه بده.»
«خب… اگهباستانی بخوایم واقعبین باشیم،چهرهی دروغ هم نمیگی.»
«همهی اون کاغذبازیها بیفایدهن، مگه نه؟چهرههایی میتونی فقط یه دستگاه مهرزنی بسازیدیگه و بدی کارها رو برات انجام بده.»
«چطور اینقدر خوبمعلومه میدونی؟ فکر کنمنمیشه از روی تجربهست.»
یولگئوم خندید: «خب، آره.»
دنیای شیاطین حتی بدون پادشاهچهرهی شیاطین هم به راهش ادامهبودند میداد. برای اژدهایان هم همینطور بود.
دئوس دوباره به حرف آمد.
«با این حال، پادشاه شیاطین هرنمیشه ۱۰۰ سال یه بار با یهناگهان قهرمان انسانی میجنگه. تو چیکار میکنی؟»
«بیخیال. یعنی واقعاًیکی هنوز نقش برقرارکنندهی تعادلهوم دنیا رو بازی میکنی؟»
دئوس با لحنیچیزی نمایشی گفت: «من برایپشت صلح جهانی دعا میکنم.»
یولگئوم چشمغره رفت: «آه!هفت رو اعصابمی. نمیتونی بدون چرتدزدیدند و پرت گفتن حرف بزنی؟»
«رازهای زیادی اونجا هست.»
یولگئوم با شیطنت گفت:آنها «درباره چی اینقدر کنجکاوی؟فرستادههایی سایزهای سهگانهم؟ از بالا ۳۶…»
«از همون اول داشتی مسخرهمچهرهی میکردی؟ اگه اون ۳۶ باشه،بودند میانگین آدما باید بالای ۴۰ بزنه.»
«نمیتونی واقعاً نشونش بدی.»
«یعنی شیاطین اینقدر داغونن؟»
«بله؟»
سردرگمی توباستانی صدای یولگئومهستن موج میزد.
«خب، چه فایدهای داره...»
«بیست سال بعد. نه، تحمل اینهمه مدتاین خیلی سخته، مگه نه؟ با توجه بهگوش اینکه تا همینجاش هم به زور اومدیم.»
«داری در موردیکی چی حرف میزنی؟ توهوم این کارا خوب نیستی؟»
«تازه دارم یه کم میفهمم چی میگی. هماهنگی و تعادل. خدایان لعنتی اینآنها دنیا الان حسابی خوشحالن. یا اینکه خیلی محافظهکارن. احتمالاً دلشون نمیخواد شیاطین وشیاطین… آدما تو تعادل باشن و قدرتی داشته باشن که زمینهای همدیگه رو بگیرن. نه؟»
«آه، صدات رو نمیشنوم.»
«پس زدم تو خال؟»
«بههرحال، تو به چیزای عجیبی دقت میکنی. اگهفرستادههایی اون شیطان بود، فقط باعث خرابی و هرجومرجآخه میشد. چرا اینقدر به ساختار دنیا علاقه داری؟»
«چون دارهباستانی دست وهستن پام رو میبنده.»
«دقیقاً همونطور که گفتی. نمیتونم نسبت قدرت رونگاهشان با عدد و رقم بگم، اما دنیای شیاطینچیزی با نسبت حدوداً ۱۰ به ۷ تو نقطه ضعفه.»
«واقعاً تا ۷ هم میرسه؟»
«زکه رو انداختن بیرون.»
«به این زودی؟»
«انگار براتاعصابم عجیبه کههفت انداختنش بیرون.»
«میخی که بیرون زده باشهبند همیشه چکش میخوره. با این حالچشم فکر میکردم چند سالی دووم بیاره.»
«بههرحال، اگه زکه هنوز باهاشونغرغر بود، اغراق نبود اگه میگفتیمبستن نسبت میشه ۱۰ به ۵.»
«لعنت به زیردستای بیعرضه.»
«فحش نده. اشتباهمیرفتن زیردست، اشتباه مافوق هممعذب هست. تقصیر دئوس بود.»
«من که اینطورمعلومه فکر نمیکنم. افتخارات مالاین منه، گندکاریها مال زیردستا.»
«چقدر پررویی. با این حال،غرغر چون احساس مسئولیت میکردی برگشتی،بستن مگه نه؟ به دنیای شیاطین.»
«اول از همه، مشکل مال ۲۰ سال دیگهست. نه، فکر نکنم اینقدر طول بکشه.غرغر کادنزا... شنیدم اون یارو بدجوری تنش میخاره که به دنیای شیاطین حمله کنه. ۱۰اومدین سال؟ اگه فقط زکه رو راضی کنیم، ممکنه تو ۵ یا ۶ سال حمله کنن.»
«میتونی جلوش رو بگیری؟»
«منظورت زکهست؟»
«اوهوم.»
«اگه همینباستانی الان با همچهرهی بجنگیم، من میبرم.»
«حدس میزدم.»
«ولی تو ۵ سال... خب، مطمئن نیستم زکه چقدر قویبیفت میشه. اگه با یه حریف سرسخت روبهرو بشم، میبازم. چوناوناش الان دیگه درهای پیشرفت و رشد به روم بسته شده.»
«به خاطر روح شیطانیه؟»
«آره.»
«روح شیطانی دیگه چیه؟»
«خودِ شیطانه.»
«تو؟»
«منم یه ارباب شیاطینم.»
«مثل یه جور تجسمه؟»
«نمیدونستی؟ یه جوریمعلومه حرف میزدی که فکراین کردم همهچیز رو میدونی.»
«دقیق نمیدونم. فقط میدونم یه همچینچیزها چیزی هست. فضولیِ بیش از حداومدن تو کار نژادهای دیگه میتونه دردسرساز بشه.»
«روح شیطانی مثل ارادهی پادشاه شیاطینه. اراده؟ این توضیح یکم عجیبه... اگه بخوای دقیقتر بهش فکر کنی، مجموعهایبرای از آگاهی پادشاهان شیاطینِ گذشتهست... میتونیم بهش بگیم مجلس سنا؟ ولی معنیش این نیست که آگاهی پادشاهان شیاطینِاینکه مرده واقعاً دارن با هم جلسه میذارن. چون تو لحظه مرگ، ما با هم ترکیب میشیم و یکی میشیم.»
«همه برای یکی،میرفتن یکی برای همه.چهرههایی یه همچین چیزی؟»
«منم هنوز نمردم، واسه همین دقیق نمیدونم چه حسی داره. با این حال، پادشاه شیاطینِ قبلی کهروشن زیاد از مرگش نگذشته، بیشترین کنترل رو روی روح شیطانی داره. خودِ روح شیطانی یه توده ازدارم آگاهی مشترکه که یه ارباب شیاطین بهطور طبیعی به دستش میاره، واسه همین مثل یه روحِ خوابآلود میمونه.»
«پس روحیرفت که تازه واردشغرغر شده میشه نماینده.»
«یه همچین حسی داره.»
«پس اون باباته.»
«هم بابامه، هم پدربزرگمه، هم جدنمیشه بزرگمه و هم جدِ جدِ بزرگمه. چونصدایی همه پادشاهان شیاطین با هم همخون هستن.»
دئوس نوچنوچ کرد.
«مثل یه پدرِ سرشناس میمونهچهرهی که زمین و کوههاش رو فروختهرفت و تو قمار به باد داده.»
«پوففف، چه تشبیه دقیقی.»
«این کجاش خندهداره؟ میگن دودمانمبند به باد رفته. اگه عصبانیبیفت بشی، اتحاد رو به هم میزنی.»
«فکر کنم تا الان پای معاهدهچیزها رو مهر کرده باشن؟ میخوای زیردستااومدن خودشون به این گندکاری رسیدگی کنن؟»
«فکر کنم دیگه حرفی نمونده، حتی برای شما احمقها. پادشاه شیاطین قبلی سرم کلاه گذاشت و کشورفرستادههایی رو داد دستم و خودش رو کشید کنار. اژدهایان چطور جرئت میکنن اتحاد تشکیل بدن، من پاش مهرجای میزنم. قرارداد رو خوندم، ولی سر در نیاوردم. اگه یه شیطان گول بخوره، هیچی خندهدارتر از اون نیست.»
«پس هر اتفاقی هم بیفته،دوک بازم باورش داری؟ سپردیش دستچیزایی هفت دوک تا خودشون حلش کنن.»
«باور کنم یا خودم رو به دردسر بندازم؟ همونطور که میدونی، شیاطینناگهان مثل یه اتحاد از نژادهای مختلف با عادتهای متفاوتن. حتی بعضیهاشون زبونبود همدیگه رو نمیفهمن، واسه همین اگه بخوای هماهنگشون کنی مخِت سوت میکشه.»
«هفت دوک روسای اینآنها اتحاد قبیلهای هستن. اگه بهشبرای فکر کنی، اونا خودشون پادشاهن.»
«اونجا هم همینطوریچیزی نیست؟ تو یهاژدهایان خدایی، نه یه پادشاه.»
«آدما هم همینطورن. هر کشوری یه پادشاه داره، ولی کسی کهپشتن نماینده آدماست، جنگجوی سونگهوانگچونگ هست. میگن تو یه حاکم نیستی، بلکهپیرمردها مثل یه بردهای هستی که یه کار دردسرساز رو انداختن گردنش.»
«به خاطر اینه که همش در میری. اگه میخوای حاکم باشی،چشم میتونی باشی. حتی اگه در برابر ظلم، ظلم کنی، هیچکس شورش نمیکنه،یولگئوم مگه نه؟ صد سال ازش نهایت لذت رو ببر. زندگیِ یه حاکم.»
«در موردرفت این نصیحتآنها جدی هستی؟»
«مگه اینباستانی همون کاری نیستچهرهی که میخوای بکنی؟»
«نه، اصلاً.»
دئوس دستبهسینه شدمعلومه و باسنش رونمیشه به نرده تکیه داد.
بعد از کمییکی فکر کردن، دوبارهچیزها دهنش رو باز کرد.
«به هیچوجه.»
«چرا؟»
«مگه ایناینجا کارا اصلاًزناست جذابیتی هم داره؟»
«بحثِ قدرته.»
«فقط یه آدم ضعیف میخواد قدرتش روپشت ثابت کنه. اگه به قدرت خودت مطمئنغرغر باشی، زحمتِ امتحان کردنش رو به خودت نمیدی.»
«یه کم شبیهمیرفتن این جملات قصارچهرههایی و معروف بود.»
«بنویسش و حفظش کن.»
«تو چیزیرفت از تواضع وغرغر فروتنی نمیدونی، نه؟»
«خوشمزهست؟ اینباستانی چیزی کههستن بهش میگن تواضع.»
یولگئوم خندید.
«بامزه بود.»
«زیاد ذوق نکن.»
«آره، سعیباستانی میکنم اینهستن کارو بکنم.»
«بعد از جلسه برمیگردی؟»
«چرا، میخوای نگهم داری؟»
«آره. بدونرفت تو خیلیآنها احساس تنهایی میکنم.»
«پس جلوم رو بگیر.»
«نرو.»
«بیشتر بگو.اینجا بذار قلبمزناست به تپش بیفته.»
«...فکر کنم اگه همینطوری ادامهغرغر بدم از شدت چندش بودنبستن دست و پام جمع بشه؟»
«باشه، پسباستانی یه کمهستن بیشتر پیشت میمونم.»
«رد میکنم.»