---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 151: ۳۴. دوستی از راه دور می‌آید (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 151: ۳۴. دوستی از راه دور می‌آید (۴)

0

پیام‌آور نفس‌نفس‌زنان گفت: «اعلی‌حضرتا!»

الکس راهش را‌معلومه​ بست و پرسید:‌نمیشه​ «چه خبر شده؟»

پیام‌آور گفت:‌رفت​ «یه… پیام‌آن‌ها​ طولانی و فوریه.»

دئوس اخم‌باستانی​ کرد: «باز‌هستن​ چه مرگمون شده؟»

پیام‌آور دستپاچه گفت: «نه،‌هفت​ نه. منظورم اینه که‌نگاهشان​ یه پیام خیلی فوری رسیده.»

دئوس با کلافگی‌معلومه​ پرسید: «خب اون‌نمیشه​ پیام فوری کوفتی چیه؟»

«الان جلوی قصر… جلوی قصر!»

«جلوی قصر، چی جلوی قصره؟»

«اژدهای طلای حقیقی اومده!»

«اژدهای… طلای حقیقی؟»

«نه، منظورم‌رفت​ همون اژدهای‌آن‌ها​ طلای حقیقیه!»

دئوس آهی کشید: «چرا جوری رفتار می‌کرد که انگار‌پیرمردها​ قرار نیست همو ببینیم و حالا پاشده اومده اینجا؟‌برای​ معلومه از اون زناست که یه جا بند نمیشه.»

دئوس این‌اعصابم​ را گفت‌هفت​ و بلند شد.

«راه بیفت.»

«چشم، اعلی‌حضرتا!»

ناگهان صدایی به گوش رسید: «بذار‌اژدهایان​ روشن کنم، من اصلاً هم از‌یکی​ اوناش نیستم که یه جا بند نشم!»

یولگئوم بود که‌می‌رفتن​ با چهره‌ای شاداب و‌معذب​ سرحال آنجا ایستاده بود.

دئوس با طعنه گفت:‌زناست​ «از دیدنت اونقدر خوشحالم‌بلند​ که دارم اشک می‌ریزم.»

«واقعاً؟»

دئوس نگاهی به اطراف انداخت و گفت:‌پشت​ «سطح استرسم یکم بالا رفته بود چون‌غرغر​ یه مشت احمق داشتن رو اعصابم راه می‌رفتن.»

هفت دوک‌اعصابم​ با چهره‌هایی معذب‌دوک​ نگاهشان را دزدیدند.

دئوس پرسید: «اون‌معلومه​ چیزایی که اون‌نمیشه​ پشتن دیگه چین؟»

«ریش‌سفیدها.»

«اژدهای باستانی چیزی هستن؟»

چهره‌ی اژدهایان آن‌می‌رفتن​ پشت که شبیه پیرمردها‌معذب​ بودند، در هم رفت.

یکی از آن‌ها غرغر کرد: «چیزها؟ هوم.‌این​ با فرستاده‌هایی که برای بستن اتحاد اومدن‌گوش​ چیکار کنیم! نوچ، نوچ، آخه چرا شیاطین…»

دئوس نگاهی به او‌آن‌ها​ انداخت و دوباره از‌فرستاده‌هایی​ یولگئوم پرسید: «اومدین اتحاد ببندین؟»

یولگئوم لبخند زد: «دقیقاً.»

الکس یک قدم جلو گذاشت و‌چهره‌هایی​ گفت: «به جای اینکه اینجا سرپا‌دیگه​ حرف بزنید، چطوره به مهمون‌خونه دعوتشون کنید؟»

دئوس دستش را تکان داد:‌بند​ «زیردست‌ها به اون کارها می‌رسن. من‌چشم​ می‌خوام رودررو با خودت حرف بزنم.»

یولگئوم چشمک زد: «اوه،‌آن‌ها​ داری منو به یه‌فرستاده‌هایی​ قرار عاشقانه دعوت می‌کنی؟»

«لعنتی… بیا جلوی‌چیزی​ زیردست‌هات ضایع نشیم،‌اژدهایان​ فقط بی‌سروصدا دنبالم بیا.»

یولگئوم با‌اعصابم​ شیطنت گفت: «چقدر‌دوک​ خشن. خجالت می‌کشم.»

دئوس، یولگئوم را‌معلومه​ به یکی از بالاترین‌این​ نقاط قلعه شیاطین برد.

«اینجا کجاست؟»

«خب در‌باستانی​ درجه اول…‌هستن​ دفتر کارم؟»

«واو، سلیقه‌ت‌اعصابم​ خوبه‌ها. از تراس‌دوک​ اینجا خوشم میاد.»

«بهت نمیدمش.»

یولگئوم در حالی‌یکی​ که به نرده‌های سنگی‌هوم​ تکیه داده بود، نشست.

ایدوس، شهر شیاطین، با یک نگاه قابل دیدن بود. شهری‌بودند​ که انواع و اقسام موجودات عجیب در آن لانه کرده‌اتحاد​ بودند و با وجود رنگ خاکستری‌اش، پر از سرزندگی رنگارنگی بود.

یولگئوم زیر‌اعصابم​ لب گفت: «پس‌دوک​ این شکلیه. ایدوس.»

«مگه قبلاً اینجا نیومده بودی؟»

«اوهوم.»

یولگئوم ادامه داد: «تو‌هستن​ دوران نقره‌ای… گفتی اون موقع‌پیرمردها​ اینجا سرزمین انسان‌ها بود، نه؟»

«منظره‌ش با اون‌می‌رفتن​ موقع کاملاً فرق کرده.‌معذب​ حتی زمین‌شناسیش هم متفاوته.»

«خب طبیعیه، ۶۶۶ قرن گذشته.»

دئوس پرسید: «لاخه برگشت خونه؟»

«خب، فعلاً نزدیک مرز‌هستن​ از هم جدا شدیم.‌شبیه​ فکر کنم خودش تنهایی رفت.»

«این خیلی بی‌رحمانه نیست؟»

«چون رابطه‌مون‌اینجا​ فقط یه‌زناست​ قرارداد بود.»

«ولی برای‌رفت​ مدت نسبتاً‌آن‌ها​ طولانی‌ای همکار بودیم.»

دئوس شانه‌هایش را بالا انداخت.

یولگئوم با نیشخند گفت: «ولی‌دوک​ به نظر می‌رسه تو بیشتر از‌پشتن​ من به زیک وابسته شدی، نه؟»

یولگئوم ادای کسی را درآورد و گفت: «آره، مگه نه؟ شما دو تا حالتون خیلی خوب بود.‌روشن​ قهرمان و اون علف. آیا عشقی که فراتر از نژادهاست واقعاً به ثمر می‌شینه؟ اون یکی دختره،‌دارم​ لکسیا هم داشت تماشا می‌کرد و می‌گفت "به خودت بیا زیک! اون یه انسان نیست. علف، علفه!"»

دئوس با‌رفت​ بی‌حوصلگی پرسید: «خیلی‌غرغر​ بهت خوش می‌گذره؟»

«آره.»

دئوس بازوهایش را‌می‌رفتن​ روی نرده گذاشت‌چهره‌هایی​ و پوزخند زد.

«خب، حالا‌اینجا​ واقعاً برای‌زناست​ چی اومدی؟»

«برای بستن اتحاد.»

«شیاطین و اژدهایان؟»

«اوهوم.»

دئوس با شک گفت: «ترکیب‌بند​ واقعاً عجیبیه. تا همین چند‌بیفت​ وقت پیش، شما طرف انسان‌ها بودید.»

«در اصل، ما اژدهایان نقطه مقابل انسان‌ها بودیم.‌فرستاده‌هایی​ اژدهایان همون چیزی هستن که قهرمان‌ها بیشتر از‌آخه​ همه شکارشون می‌کنن. می‌گفتن برای تجهیزات بهمون نیاز دارن.»

حرف یولگئوم دروغ نبود.

دلیلی که من برای‌هفت​ اولین بار با یولگئوم درگیر‌دزدیدند​ شدم، ناپدید شدن اژدهایان بود.

اژدهایانی که بعد از مسموم شدن با زهر‌بلند​ شیاطین به جنون کشیده شده بودند، به دنیای انسان‌ها‌روشن​ حمله کردند و قهرمان هم بی‌رحمانه اژدهایان را کشت.

با اینکه تأیید شده بود که یک اژدهای تندرو‌برای​ و تعدادی از شیاطین در این قضیه دست داشتند،‌دوباره​ اما سوءظن اینکه انسان‌ها هم همدستشان بوده‌اند هنوز پابرجا بود.

دئوس گفت: «خب، در نهایت همه چی همون‌طور پیش میره که‌رفت​ تندروها می‌خوان. اوه، راستی بچه‌هایی که اینجا تو زندانن رو هم‌چیکار​ با خودت ببر. به عنوان یادبود تبادل اسرا بهت پسشون میدم.»

«باشه.»

«پس دلیل اصلیت چیه؟‌زناست​ چرا یهو دلت خواسته‌بلند​ با ما اتحاد ببندی؟»

یولگئوم فقط خندید.

دئوس با پوزخند گفت: «واقعاً عاشق چی‌پشت​ شدی؟ نمی‌تونی عشقت به من رو پنهان کنی،‌چیزها​ برای همین داری سرنوشت کشورت رو فدا می‌کنی؟»

یولگئوم با‌اعصابم​ لحنی جدی‌هفت​ گفت: «دقیقاً.»

«اِ…»

یولگئوم با صدایی ملتمسانه ادامه داد: «میشه لطفاً‌فرستاده‌هایی​ درخواستم رو قبول کنی؟ من همه‌چیزم رو بهت‌آخه​ میدم. در عوض، فقط بذار کنار تو باشم.»

دئوس جا‌باستانی​ خورد: «ها؟‌هستن​ چی؟ به؟»

«هاهاها، این قیافه‌ت واقعاً حرف نداره.‌چهره‌هایی​ باید یه عکس ازش بگیرم و‌دیگه​ هر وقت افسرده شدم بهش نگاه کنم.»

یولگئوم زد زیر‌معلومه​ خنده و دوباره‌نمیشه​ دهان باز کرد.

«هیچ چرایی در کار‌آن‌ها​ نیست. من خدای اژدهایانم،‌فرستاده‌هایی​ اما فقط یه مدیرم.»

«مدیر؟ منظورت اینه‌چیزی​ که یه صاحب‌اژدهایان​ واقعی وجود داره؟»

«چطور ممکنه یه‌می‌رفتن​ موجود با اراده‌ی‌چهره‌هایی​ آزاد، ارباب داشته باشه؟»

«نمی‌فهمم داری‌اینجا​ راجع به‌زناست​ چی حرف می‌زنی.»

یولگئوم لبخند زد: «همین‌قدرش رو‌غرغر​ دوست دارم. زنی که رازهای‌بستن​ زیادی نداشته باشه اصلاً جذاب نیست.»

سپس شانه‌ای بالا‌چیزی​ انداخت: «به هر حال،‌پشت​ دارم خودخواه بازی درمیارم.»

مکالمه برای لحظه‌ای متوقف شد.

هر دو‌اینجا​ فقط به دوردست‌بند​ خیره شده بودند.

یولگئوم سکوت‌رفت​ را شکست:‌آن‌ها​ «اتحاد کاملاً صادقانه‌ست.»

«فکر می‌کنی اونقدر بیکارم که‌چهره‌ی​ ریش‌سفیدها رو بردارم بیارم دنیای‌بودند​ شیاطین تا باهات شوخی کنم؟»

دئوس با‌اعصابم​ طعنه گفت: «ولی‌دوک​ واقعاً بیکاری، نه؟»

«واو، خیلی مسخره‌ست.»

یولگئوم آهی کشید: «راستش رو‌غرغر​ بخوای، دنیای اژدهایان بدون من‌بستن​ هم می‌تونه به کارش ادامه بده.»

«خب… اگه‌باستانی​ بخوایم واقع‌بین باشیم،‌چهره‌ی​ دروغ هم نمیگی.»

«همه‌ی اون کاغذبازی‌ها بی‌فایده‌ن، مگه نه؟‌چهره‌هایی​ می‌تونی فقط یه دستگاه مهرزنی بسازی‌دیگه​ و بدی کارها رو برات انجام بده.»

«چطور اینقدر خوب‌معلومه​ می‌دونی؟ فکر کنم‌نمیشه​ از روی تجربه‌ست.»

یولگئوم خندید: «خب، آره.»

دنیای شیاطین حتی بدون پادشاه‌چهره‌ی​ شیاطین هم به راهش ادامه‌بودند​ می‌داد. برای اژدهایان هم همین‌طور بود.

دئوس دوباره به حرف آمد.

«با این حال، پادشاه شیاطین هر‌نمیشه​ ۱۰۰ سال یه بار با یه‌ناگهان​ قهرمان انسانی می‌جنگه. تو چیکار می‌کنی؟»

«بی‌خیال. یعنی واقعاً‌یکی​ هنوز نقش برقرارکننده‌ی تعادل‌هوم​ دنیا رو بازی می‌کنی؟»

دئوس با لحنی‌چیزی​ نمایشی گفت: «من برای‌پشت​ صلح جهانی دعا می‌کنم.»

یولگئوم چشم‌غره رفت: «آه!‌هفت​ رو اعصابمی. نمی‌تونی بدون چرت‌دزدیدند​ و پرت گفتن حرف بزنی؟»

«رازهای زیادی اونجا هست.»

یولگئوم با شیطنت گفت:‌آن‌ها​ «درباره چی اینقدر کنجکاوی؟‌فرستاده‌هایی​ سایزهای سه‌گانه‌م؟ از بالا ۳۶…»

«از همون اول داشتی مسخره‌م‌چهره‌ی​ می‌کردی؟ اگه اون ۳۶ باشه،‌بودند​ میانگین آدما باید بالای ۴۰ بزنه.»

«نمی‌تونی واقعاً نشونش بدی.»

«یعنی شیاطین این‌قدر داغونن؟»

«بله؟»

سردرگمی تو‌باستانی​ صدای یولگئوم‌هستن​ موج می‌زد.

«خب، چه فایده‌ای داره...»

«بیست سال بعد. نه، تحمل این‌همه مدت‌این​ خیلی سخته، مگه نه؟ با توجه به‌گوش​ اینکه تا همین‌جاش هم به زور اومدیم.»

«داری در مورد‌یکی​ چی حرف می‌زنی؟ تو‌هوم​ این کارا خوب نیستی؟»

«تازه دارم یه کم می‌فهمم چی می‌گی. هماهنگی و تعادل. خدایان لعنتی این‌آن‌ها​ دنیا الان حسابی خوشحالن. یا اینکه خیلی محافظه‌کارن. احتمالاً دلشون نمی‌خواد شیاطین و‌شیاطین…​ آدما تو تعادل باشن و قدرتی داشته باشن که زمین‌های همدیگه رو بگیرن. نه؟»

«آه، صدات رو نمی‌شنوم.»

«پس زدم تو خال؟»

«به‌هرحال، تو به چیزای عجیبی دقت می‌کنی. اگه‌فرستاده‌هایی​ اون شیطان بود، فقط باعث خرابی و هرج‌ومرج‌آخه​ می‌شد. چرا این‌قدر به ساختار دنیا علاقه داری؟»

«چون داره‌باستانی​ دست و‌هستن​ پام رو می‌بنده.»

«دقیقاً همون‌طور که گفتی. نمی‌تونم نسبت قدرت رو‌نگاهشان​ با عدد و رقم بگم، اما دنیای شیاطین‌چیزی​ با نسبت حدوداً ۱۰ به ۷ تو نقطه ضعفه.»

«واقعاً تا ۷ هم می‌رسه؟»

«زکه رو انداختن بیرون.»

«به این زودی؟»

«انگار برات‌اعصابم​ عجیبه که‌هفت​ انداختنش بیرون.»

«میخی که بیرون زده باشه‌بند​ همیشه چکش می‌خوره. با این حال‌چشم​ فکر می‌کردم چند سالی دووم بیاره.»

«به‌هرحال، اگه زکه هنوز باهاشون‌غرغر​ بود، اغراق نبود اگه می‌گفتیم‌بستن​ نسبت می‌شه ۱۰ به ۵.»

«لعنت به زیردستای بی‌عرضه.»

«فحش نده. اشتباه‌می‌رفتن​ زیردست، اشتباه مافوق هم‌معذب​ هست. تقصیر دئوس بود.»

«من که این‌طور‌معلومه​ فکر نمی‌کنم. افتخارات مال‌این​ منه، گندکاری‌ها مال زیردستا.»

«چقدر پررویی. با این حال،‌غرغر​ چون احساس مسئولیت می‌کردی برگشتی،‌بستن​ مگه نه؟ به دنیای شیاطین.»

«اول از همه، مشکل مال ۲۰ سال دیگه‌ست. نه، فکر نکنم این‌قدر طول بکشه.‌غرغر​ کادنزا... شنیدم اون یارو بدجوری تنش می‌خاره که به دنیای شیاطین حمله کنه. ۱۰‌اومدین​ سال؟ اگه فقط زکه رو راضی کنیم، ممکنه تو ۵ یا ۶ سال حمله کنن.»

«می‌تونی جلوش رو بگیری؟»

«منظورت زکه‌ست؟»

«اوهوم.»

«اگه همین‌باستانی​ الان با هم‌چهره‌ی​ بجنگیم، من می‌برم.»

«حدس می‌زدم.»

«ولی تو ۵ سال... خب، مطمئن نیستم زکه چقدر قوی‌بیفت​ می‌شه. اگه با یه حریف سرسخت روبه‌رو بشم، می‌بازم. چون‌اوناش​ الان دیگه درهای پیشرفت و رشد به روم بسته شده.»

«به خاطر روح شیطانیه؟»

«آره.»

«روح شیطانی دیگه چیه؟»

«خودِ شیطانه.»

«تو؟»

«منم یه ارباب شیاطینم.»

«مثل یه جور تجسمه؟»

«نمی‌دونستی؟ یه جوری‌معلومه​ حرف می‌زدی که فکر‌این​ کردم همه‌چیز رو می‌دونی.»

«دقیق نمی‌دونم. فقط می‌دونم یه همچین‌چیزها​ چیزی هست. فضولیِ بیش از حد‌اومدن​ تو کار نژادهای دیگه می‌تونه دردسرساز بشه.»

«روح شیطانی مثل اراده‌ی پادشاه شیاطینه. اراده؟ این توضیح یکم عجیبه... اگه بخوای دقیق‌تر بهش فکر کنی، مجموعه‌ای‌برای​ از آگاهی پادشاهان شیاطینِ گذشته‌ست... می‌تونیم بهش بگیم مجلس سنا؟ ولی معنیش این نیست که آگاهی پادشاهان شیاطینِ‌اینکه​ مرده واقعاً دارن با هم جلسه می‌ذارن. چون تو لحظه مرگ، ما با هم ترکیب می‌شیم و یکی می‌شیم.»

«همه برای یکی،‌می‌رفتن​ یکی برای همه.‌چهره‌هایی​ یه همچین چیزی؟»

«منم هنوز نمردم، واسه همین دقیق نمی‌دونم چه حسی داره. با این حال، پادشاه شیاطینِ قبلی که‌روشن​ زیاد از مرگش نگذشته، بیشترین کنترل رو روی روح شیطانی داره. خودِ روح شیطانی یه توده از‌دارم​ آگاهی مشترکه که یه ارباب شیاطین به‌طور طبیعی به دستش میاره، واسه همین مثل یه روحِ خواب‌آلود می‌مونه.»

«پس روحی‌رفت​ که تازه واردش‌غرغر​ شده می‌شه نماینده.»

«یه همچین حسی داره.»

«پس اون باباته.»

«هم بابامه، هم پدربزرگمه، هم جد‌نمیشه​ بزرگمه و هم جدِ جدِ بزرگمه. چون‌صدایی​ همه پادشاهان شیاطین با هم هم‌خون هستن.»

دئوس نوچ‌نوچ کرد.

«مثل یه پدرِ سرشناس می‌مونه‌چهره‌ی​ که زمین و کوه‌هاش رو فروخته‌رفت​ و تو قمار به باد داده.»

«پوففف، چه تشبیه دقیقی.»

«این کجاش خنده‌داره؟ می‌گن دودمانم‌بند​ به باد رفته. اگه عصبانی‌بیفت​ بشی، اتحاد رو به هم می‌زنی.»

«فکر کنم تا الان پای معاهده‌چیزها​ رو مهر کرده باشن؟ می‌خوای زیردستا‌اومدن​ خودشون به این گندکاری رسیدگی کنن؟»

«فکر کنم دیگه حرفی نمونده، حتی برای شما احمق‌ها. پادشاه شیاطین قبلی سرم کلاه گذاشت و کشور‌فرستاده‌هایی​ رو داد دستم و خودش رو کشید کنار. اژدهایان چطور جرئت می‌کنن اتحاد تشکیل بدن، من پاش مهر‌جای​ می‌زنم. قرارداد رو خوندم، ولی سر در نیاوردم. اگه یه شیطان گول بخوره، هیچی خنده‌دارتر از اون نیست.»

«پس هر اتفاقی هم بیفته،‌دوک​ بازم باورش داری؟ سپردیش دست‌چیزایی​ هفت دوک تا خودشون حلش کنن.»

«باور کنم یا خودم رو به دردسر بندازم؟ همون‌طور که می‌دونی، شیاطین‌ناگهان​ مثل یه اتحاد از نژادهای مختلف با عادت‌های متفاوتن. حتی بعضی‌هاشون زبون‌بود​ همدیگه رو نمی‌فهمن، واسه همین اگه بخوای هماهنگشون کنی مخِت سوت می‌کشه.»

«هفت دوک روسای این‌آن‌ها​ اتحاد قبیله‌ای هستن. اگه بهش‌برای​ فکر کنی، اونا خودشون پادشاهن.»

«اونجا هم همین‌طوری‌چیزی​ نیست؟ تو یه‌اژدهایان​ خدایی، نه یه پادشاه.»

«آدما هم همین‌طورن. هر کشوری یه پادشاه داره، ولی کسی که‌پشتن​ نماینده آدماست، جنگجوی سونگ‌هوانگ‌چونگ هست. می‌گن تو یه حاکم نیستی، بلکه‌پیرمردها​ مثل یه برده‌ای هستی که یه کار دردسرساز رو انداختن گردنش.»

«به خاطر اینه که همش در می‌ری. اگه می‌خوای حاکم باشی،‌چشم​ می‌تونی باشی. حتی اگه در برابر ظلم، ظلم کنی، هیچ‌کس شورش نمی‌کنه،‌یولگئوم​ مگه نه؟ صد سال ازش نهایت لذت رو ببر. زندگیِ یه حاکم.»

«در مورد‌رفت​ این نصیحت‌آن‌ها​ جدی هستی؟»

«مگه این‌باستانی​ همون کاری نیست‌چهره‌ی​ که می‌خوای بکنی؟»

«نه، اصلاً.»

دئوس دست‌به‌سینه شد‌معلومه​ و باسنش رو‌نمیشه​ به نرده تکیه داد.

بعد از کمی‌یکی​ فکر کردن، دوباره‌چیزها​ دهنش رو باز کرد.

«به هیچ‌وجه.»

«چرا؟»

«مگه این‌اینجا​ کارا اصلاً‌زناست​ جذابیتی هم داره؟»

«بحثِ قدرته.»

«فقط یه آدم ضعیف می‌خواد قدرتش رو‌پشت​ ثابت کنه. اگه به قدرت خودت مطمئن‌غرغر​ باشی، زحمتِ امتحان کردنش رو به خودت نمی‌دی.»

«یه کم شبیه‌می‌رفتن​ این جملات قصار‌چهره‌هایی​ و معروف بود.»

«بنویسش و حفظش کن.»

«تو چیزی‌رفت​ از تواضع و‌غرغر​ فروتنی نمی‌دونی، نه؟»

«خوشمزه‌ست؟ این‌باستانی​ چیزی که‌هستن​ بهش می‌گن تواضع.»

یولگئوم خندید.

«بامزه بود.»

«زیاد ذوق نکن.»

«آره، سعی‌باستانی​ می‌کنم این‌هستن​ کارو بکنم.»

«بعد از جلسه برمی‌گردی؟»

«چرا، می‌خوای نگهم داری؟»

«آره. بدون‌رفت​ تو خیلی‌آن‌ها​ احساس تنهایی می‌کنم.»

«پس جلوم رو بگیر.»

«نرو.»

«بیشتر بگو.‌اینجا​ بذار قلبم‌زناست​ به تپش بیفته.»

«...فکر کنم اگه همین‌طوری ادامه‌غرغر​ بدم از شدت چندش بودن‌بستن​ دست و پام جمع بشه؟»

«باشه، پس‌باستانی​ یه کم‌هستن​ بیشتر پیشت می‌مونم.»

«رد می‌کنم.»

ناولها | novelha.net