چپتر 105: یک مشتری از راه دور میآید (۴)
0زکه نفس راحتی کشید.
دو برادرجونشون کوچکترش حالا دربشه قلعه آکوما بودند.
نیت واقعی زکه این بودخطرناکه که خواهر و برادرهای کوچکترشحتماً از بقیه در امانتر باشند.
سگتسو دوباره به حرف آمد:
«شوالیههای اون شهر... به خاطر ترک سونگهوانگچونگمیگم توبیخ شدن. نه تنها این، بلکه دستورزودیاک دادن که به محل خدمت اصلیمون برگردیم.»
قیافه زکهجونشون یکدفعه دراینطور هم رفت.
«چه مزخرفاتی! اطراف سونگهوانگچونگ الان بایدجاده خود جهنم باشه! حتی اینجا کهخیلی صدها کیلومتر فاصله داره هم اینقدر خطرناکه!»
«جاده قلعه آکومااینطور تا اینجا همپیش پر از هیولا بود.»
زکه دست سگتسو را گرفت.
«حتماً سفر خیلی سختی بوده.بشه اما لطفاً یه بار دیگهمیگم هم با من سختی بکش.»
«آه! یعنی...فاصله میخوای بااینقدر من بیای؟»
«معلومه! اونا همرزمهای منن.»
سگتسو دوبارهبشه اشکهایش راپیش پاک کرد.
«آه! خیلی خوشحالم. خوب شد که اومدم اینجا. ما... به دروغ متهم شدیم که امپراتور مقدس رو رها کردیم و هیچ کمکی همکمی بهمون نمیشه. نه، بدون کمک هم مشکلی نیست. بعد از شکست دادن هیولاها، میتونیم برگردیم نویهکان و حتی بیشتر از قبل تلاش کنیم.اربابت اما شوالیهها... شوالیههایی که از کوه پایین اومدن تا به خاطر ما با هیولاها بجنگن، نباید اینطوری الکی جونشون رو از دست بدن.»
«معلومه که نباید اینطور بشه. سگتسو، لطفاًهیولا با من بیا پیش بقیه گروه. به دئوساما میگم تا همین امروز راه بیفتیم سمت نویهکان.»
زکه با سر به دوبیا شوالیه زودیاک سلامی کرد و یکراستامروز رفت سمت جایی که دئوس بود.
کادنزا و اوریدون کمیپیش همانجا ماندند و بعدهمین راه افتادند دنبال زکه.
این از آنبدن ماجراهایی نبود کهبیا بشود نادیدهاش گرفت.
تو راه یک نفر دیگر هم بهشان اضافهدست شد. از قضا، قدیسه لکسیا که آمده بودلطفاً به زکه سر بزند، ناگهان با او همراه شد.
«خب، میفهمم چی میگی. ولی اربابت دوبارهگروه شاکی نمیشه؟ حتماً میگه "حالا که منوسمت اینجا ول کردی، میخوای چه غلطی بکنی؟"»
دئوس در آنبیا لحظه روی یکدئوس صندلی گهوارهای نشسته بود.
تا وقتی قفسهای دراینطور کار بود، پیدا کردن چوبدئوس کار سختی به حساب نمیآمد.
البته ایده ساختن یک صندلی راحت وسطهیولا یک اردوگاه پناهندگان برای اینکه روی آنبوده لم بدهی، کمی دور از ذهن بود.
اما خوشبختانه، دئوس این کاربیا سخت و طاقتفرسا را باهمین موفقیت به انجام رسانده بود.
«فکر نمیکنم الان خطر خاصی این اطراف باشه. باامروز قدرت شوالیهها میشه به اندازه کافی گوزن شکار کرد.کادنزا شاید راحت نباشه، اما زنده موندن غیرممکن هم نیست.»
«تو واقعاً هیچبدن علاقهای به سیاست وپیش اینجور چیزا نداری، نه؟»
«یه قهرمان فقط میرهاینقدر تا کسی رو که نیازگرفت به کمک داره نجات بده.»
«خب، چیزای خیلی صاف و خشکپیش معمولاً زود میشکنن، ولی اگه جنسش اونقدربیفتیم سفت باشه، شاید بتونه دوام بیاره. اسکاتول!»
«بله، ارباب.»
«وسایلت روجونشون جمع کن.اینطور وقت رفتنه.»
«چشم.»
لکسیا راهبدن زکه رابشه سد کرد.
«یه لحظه صبر کن!پیش همین الان میخوای بری؟ اونمامروز نویهکان؟ اونجا مرکز لونه هیولاهاست!»
«دقیقاً. مشکل همینه. اونا شوالیههای مقدسی روپیش که از حومه سونگهوانگچونگ محافظت میکردن فرستادنبیفتیم نویهکان! این مجازات برای ترک پست خیلی بیرحمانهست.»
با اینکه نمیتوانست ایناینقدر را به زبان بیاورد، اماگرفت حرف دل زکه ساده بود.
با مهارتیبدن که آنها داشتند،بیا قطعاً قتلعام میشدند.
«این اتفاق خیلیبیا وقت پیش افتاده. تامیگم الان... تا الان دیگه...»
زکه حرفهایجونشون لکنتدار لکسیااینطور را قطع کرد.
«ارشد، ما جنگجو هستیم. شاید همین الانش هم خیلیگرفت دیر شده باشه. اما فکر کنم هنوز یه امیدی باقیبکش مونده. الان بحث کردن با شما فقط وقت تلف کردنه.»
زکه سرش را برای لکسیا خمپیش کرد و یکراست رفت سمت جاییراه که کالسکه گروه پارک شده بود.
دئوس، معاون شهردار سگتسو را سوار کالسکه کرد.همین به جز یولگئوم، او اولین کسی بود کهیکراست افتخار سوار شدن داخل کالسکه را پیدا میکرد.
کالسکه راه افتاد واینطور دو شوالیه زودیاک بهگروه همراه لکسیا همانجا ماندند.
لکسیا چند بار سعیاینقدر کرد بگوید که اودست هم با آنها میرود.
اما حالا که همه اعضای خانواده هولیاوکگروه داشتند برای بازسازی قلعه جوریکس تلاش میکردند،سمت غیرممکن بود که بتواند تنهایی جیم شود.
تنها کاری که از دستشگروه برمیآمد این بود که پشت سربیفتیم زکه فریاد بزند: «مراقب خودت باش!»
در همین حین،بدن دو شوالیه زودیاک بهپیش چشمهای هم خیره شدند.
اوریدون سرشفاصله را خاراند: «درسته...خطرناکه کادنزا، دوست من.»
«باز چرا اینطوری حرف میزنی؟»
«هاها، فکر کنم تو هم دقیقاً به همون چیزیامروز فکر میکنی که تو ذهن منه. ظاهراً الان وقتشکادنزا نیست که اینطوری اینجا بمونیم. من باید برگردم سونگهوانگچونگ.»
«درسته.»
«دلم میخواست از زکه محافظت کنم. اعصابم خورده، ولی اون یارو دئوس راست میگه. من از سیاست سر دربکش نمیارم. یه جنگجو از جایگاه خودش فرار میکنه. اون تا الان فقط به خاطر اون فرمان زنده مونده. زکهرها از اون آدمهاییه که هیچوقت معلوم نیست کی ممکنه بره رو اعصاب یه نجیبزاده و حکم اعدامش صادر بشه.»
«شاید به خاطر همین اخلاقش بوده که خانوادهاش تا سطح یه خاندان شهرستانی سقوط کرده. اصلاً عادی نیست که یه نفر با خون خالص، رتبه D بگیره.»
«به جاش، ما بایدپیش وارد بازی سیاست بشیم. چونامروز ممکنه در آینده همکار بشیم.»
«بحث ممکنه و چیزای نامشخص نیست. ما نباید به وظیفهای که خدا بهمون داده شک کنیم.شوالیه تو ششصد و شصت و شش قرن گذشته، هیچ نسل چهارمی نبوده که بتونه از هالهنفر استفاده کنه. اگه نتونی نفس خدا رو حس کنی، لیاقت این رو نداری که یه پالادین باشی.»
«نمیتونم این رو نقض کنم.»
«اگه نتونیم خودمون رو حولبیا محور زکه سازماندهی کنیم، همونهمین بهتر که شوالیههای زودیاک منحل بشن.»
اوریدون سوت زد.
«خیلی افراطیه.»
«در غیر اینداره صورت، این رویاییه کههیولا هیچوقت به حقیقت نمیوپیونده.»
«خیلی داغ و حماسی شد.»
«چون منم یه جنگجو هستم.»
آنها همجونشون رفتند و لکسیابشه آنجا تنها ماند.
«زکه...»
چیز سنگینی قلبش را فشرد.
اصلاً فکرش را هم نمیکردگروه که جایگاه این پسر تاراه این حد بالا رفته باشد.
مشتهایش را گره کرداینطور و سعی کرد جلویگروه ضعف خودش را بگیرد.
حالا، تنها کسی کهاینقدر میتوانست از قلعه جوریکسدست محافظت کند، خودش بود.
برای محافظت از جایی کهبیا زکه قرار بود به آن برگرددامروز و برای بالا بردن افتخار خانواده.
خیلی خوب میشد اگر میتوانست بگوید که کالسکههمین به راحتی از جاده گواندو عبور کرد، اما اینجایی غیرممکن بود. فاجعهای که آتشفشان به بار آورده بود...
بیش از ۳۰بدن درصد کشور رابیا در بر گرفته بود.
خاکستر آتشفشانی آسمان را پوشانده بود، محصولاتهیولا کشاورزی را میخشکاند و هیولاهای ماگوورت همهجابوده جولان میدادند و انسانها را شکار میکردند.
تا همین یک ماه پیش،بیا کالسکههای سریعالسیر بین شهرها ازهمین مسیر گواندو رفت و آمد میکردند.
اما الان اوضاع امنیت اینقدر داغاندئوس شده بود که برای رد شدنسمت از آنجا باید حتماً مزدور استخدام میکردی.
خود جاده هم خیلی جاها خراببیا شده بود، برای همین کالسکهها بیشتر وقتهاراه مجبور بودند از توی گلولای رد شوند.
دئوس با چشمهایداره گردشده داد زد:جاده «بیفت دنبال اون!»
یولگئوم بابدن تعجب پرسید:بشه «چی؟ کدوم؟»
دئوس گفت: «دیگه برام مهمگروه نیست شوالیههای سونگهوانگچونگ تار و ماربیفتیم بشن یا نه، باید بریم بگیریمش.»
معاون شهردار، «سگتسو»، کهاینطور او هم توی کالسکهگروه نشسته بود، اخم کرد.
قهرمان زیک چطورداره با یک همچینجاده آدمی دمخور شده بود؟
طبق شنیدهها، همین مردی که اسمش دئوس بود، حامی مالی زیک شده بود؛ همان زیکیشوالیه که به خاطر فقرش توی قلعه زوریکس هیچوقت نتوانسته بود خودش را نشان بدهد... اما ازنفر چیزهایی که تو این دو روز دیده بود، این مرد اصلاً آدم محترمی به نظر نمیرسید.
دئوس دوباره صدایش راپیش برد بالا: «یه وزغهمین طلاییه! سادیموس دستبهکار شده!»
سادیموس آهی کشید: «هوف، فهمیدم.»
دئوس گفت: «باید با یهخطرناکه ضربه درجا کارش رو تمومحتماً کنی. چون اعصاب من خیلی خرابتره.»
«من از اوناییاینطور نیستم که ازپیش یه وزغ کتک بخورم.»
دئوس هشدار داد: «اون جونور اخلاق گندی داره، برای همینراه بدنش رو با سم خودش آب میکنه. اگه اینطوری بشه، تمامهمانجا طلاهای روی پوستش ذوب میشن و دیگه به هیچ دردی نمیخورن.»
تازه آن موقعبدن بود که سادیموسبیا فهمید اربابش چه میگوید.
دوباره آهی کشید، بهاینقدر هوا پرید و شروع کردگرفت به تعقیب کردن وزغ طلایی.
دئوس غرغر کرد: «لعنت بهش، باورم نمیشه به خاطر اونهمین ارباب احمق قلعه زوریکس تمام پولم رو از دست دادمکادنزا و حالا باید برای یه ذره پول خرد اینطوری سگدو بزنم.»
سگتسو که دیگر تحمل این حرفهادئوس را نداشت، با لحنی مؤدبانه دهانسمت باز کرد: «واقعاً پول اینقدر براتون مهمه؟»
دئوس جوابجونشون داد: «پساینطور چی مهمه؟»
«چیزهای خیلی باارزشتری هم تویخطرناکه دنیا وجود داره. عدالت وحتماً دوستی. چیزهایی مثل ایمان و غرور.»
«تا حالابدن تو عمرتبشه گشنگی نکشیدی، نه؟»
«خب...»
«راستش رو بخوای، منماینطور تا حالا گشنگی نکشیدم.گروه ولی زیک خیلی گشنگی کشیده.»
«بارها شنیدهام که جناب زیک کودکی فقیرانهای داشته. آیا خودش ثابت نکرده که چیزهایبوده باارزشتری از پول هم وجود داره؟ با اینکه فقیر بود، هیچوقت دست از تلاش برنداشتکرد و برای همین مهارتهای امروزش رو به دست آورده و حتی بهش میگن ناجی نویهکان.»
دئوس پوزخند زد: «اینبشه چرتوپرتها رو بذار تودئوس رختخواب برای زنت تعریف کن.»
سگتسو جا خورد: «بله؟»
«اون الان اینقدر گنده شده چون من پولگروه داشتم. اصلاً میدونی پول سلاح و زرهش چقدرشوالیه شد؟ تازه، خودم براش معلم شمشیرزنی هم استخدام کردم.»
«این که...»
«اگه من نبودم، فکر میکنی زیک الان داشت چیکار میکرد؟ نکنه خیال کردی وقتیسمت قلعه زوریکس داشت خراب میشد، یهو قدرتهاش بیدار شد و تبدیل شد به یه قهرمان؟بشود همین که زیر اون آوار سنگها له نشد و نمرد، باید خدا رو شکر کنه.»
سگتسو اعتراضبشه کرد: «حرفهاتونپیش خیلی تنده!»
«تویی که قضیه رو الکی جدی گرفتی. تو تو یه خانواده پولدار به دنیا اومدی، خوب درس خوندی و رسیدی به مقام معاون شهردار، مگه نه؟ الان هم میخوای تأکید کنی که برای رسیدنبهشان به این مقام بالا خیلی سخت تلاش کردی. ولی دلیل واقعی موفقیتت فقط اینه که تو یه خانواده خرپول به دنیا اومدی. تو کل دنیا آدمهایی با استعداد تو ریخته. من کل دار وایده ندارم رو سر این شرط میبندم که بین اون بچههایی که توی نویهکان قبل از یکسالگی از سوءتغذیه مردن، احتمالاً چند نفری بودن که خیلی از تو بااستعدادتر بودن. تو هم پایهای شرط ببندی؟»
سگتسو دهانشفاصله را بستاینقدر و سکوت کرد.
دئوس نگاهی به او انداخت و یک چیز دیگر هم اضافه کرد: «به این راحتیها درباره زندگی بقیه نظر نده. اون حرفهات هم خیلیماندند قشنگ و باارزش به نظر میرسید. عدالت؟ این کلمه رو فقط کسایی تعریف میکنن که خودشون همهچیز دارن. دوستی؟ اگه پول نداشته باشم، همه ولممنو میکنن میرن. اعتمادبهنفس و غرور هم دست تو دست همن. به نظرت غرورِ یه گدا که برای یه لقمه نون التماس میکنه، اصلاً ارزشی داره؟»
یولگئوم پرید وسط حرفشان: «دیگه بس کن. تو خودتامروز هم اونقدرها سخت تلاش نکردی و به جایی نرسیدیکادنزا که حالا بخوای برای بقیه موعظه کنی، مگه نه؟»
دئوس جواب داد: «برا همین منمبیا ادای آدمای مرفه بیدرد رو درنمیارمامروز که بگم حالا فقر چه اشکالی داره.»
یولگئوم گفت:فاصله «یعنی الان داریخطرناکه اینطوری پز میدی؟»
سگتسو سرش را پایین انداخت: «نمیدونم حرفهاتون درسته یا نه.همین ولی وقتی بهش فکر میکنم، میبینم من فقط داشتم همونکادنزا شعارهایی رو تکرار میکردم که تو مدرسه بهمون یاد داده بودن.»
دئوس در حالی که به او نگاه میکرد، گفت: «اینکه تو دفتر سونگهوانگچونگ یه بخش ویژه راه بندازن و بگن آموزش قهرمانها خیلی مهمه، چه فایدهای داره؟ اگه چند تا درس و واحد الکی درست کنن و تو هم خوب پاسشون کنی، میشی یه قهرمان رتبه D، و اگه نتونی پاسشون کنی، میشی یه سرباز پیادهنظام؟ اگه پول خرج کنی، تو هر کاری عالی میشی. اگه شمشیرزنی و جادو رو زودتر از بقیه به بچهها یاد بدی، به محض اینکه پاشون رو بذارن تو مدرسه، تو کلاسشون از بقیه جلوترن.»
«وقتی تو یه چیزی خوب باشی، مگه اینکه دیگه واقعاً خنگ باشی، وگرنه مسیرت مثل قطار روی ریل میفته و میره جلو. به این میگنماندند استعداد درخشان؟ نه، به این میگن پولِ قلمبه. تازه، برای اینکه بچههای پولدار رو از بچههای فقیر جدا کنن، یه مشت درس عجیبوغریب هم چپوندنمنو تو برنامهشون. چیزهایی مثل تاریخ، الهیات و کلاسهای تئوری. آخه نمره گرفتن تو این چرتوپرتها چه ربطی به توانایی طرف به عنوان یه قهرمان داره؟»
سگتسو گفت: «شنیده بودماینقدر این درسها برای بالا بردنگرفت سطح فرهنگ و دانش عمومیه.»
دئوس پوزخند زد: «آره جون عمهشون، فرهنگ! اگه واقعاً میخوای یه قهرمان رو درست و حسابی تربیت کنی، باید دقیقاً برعکس عمل کنی. اول باید بفهمی اون قهرمان تو چه زمینههایی ضعفدیگر داره و تو چه چیزهایی استعداد داره، تا بتونی ضعفهاش رو بپوشونی و نقاط قوتش رو پرورش بدی. مگه اولویت این نیست که طرف قهرمان بشه و آموزشها هم برای تقویت همینحساب توانایی باشه؟ ولی اونا یه قالب ثابت میدن و میگن خودتون رو توش جا بدین. کجای این کار قهرمان ساختنه؟ دارن قهرمانها رو مثل آجر تو یه قالب یکشکل میزنن و میدن بیرون!»
سگتسو گفت:بشه «حرفتون خیلیپیش تلخ و کوبندهست.»
«تازه، کی اون قالب رو ساخته و برای چه هدفی؟ زیک خودش برام تعریف کرد. میگفت حتی اگه از دبیرستان قهرمانها هم فارغالتحصیل بشی،همانجا باز هم تو جادو یا شمشیرزنی مهارت خاصی نداری. شنیدم برای این کارها باید یه معلم خصوصی جداگانه بگیری، درسته؟ خب وقتی حتی نمیتوننمیگه شمشیرزنی و جادو رو درست یاد بدن، اصلاً چرا مدرسه راه انداختن؟ سالی هزاران سکه طلا خرج میکنن که کل بشریت رو مسخرهی خودشون بکنن؟»