---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 157: ملاقات با یک نظم جدید (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 157: ملاقات با یک نظم جدید (۳)

0

دیوارهای ساختمان‌احتیاط​ پر از تاک‌گذاشت​ و پیچک بود.

میوه‌های قهوه‌ای رنگی‌داشت​ لابه‌لای برگ‌های سبز‌ذهنش​ تیره رشد کرده بودند.

وقتی کاتران برای لحظه‌ای ایستاد تا ببیند‌شایعاتی​ این‌ها چه هستند، چند تا بچه پنج،‌ذهنش​ شش ساله دویدند جلو و راهش را بستند.

«بفرما، بخور.»

«ها؟»

دختربچه‌ای با هر دو‌درست​ دستش یک میوه قهوه‌ای‌صدای​ را به سمتش گرفت.

«بخور دیگه. حیفه.»

«اوم؟»

«این میوه ماگ‌وورته.»

«میوه ماگ‌وورت...»

کاتران با شنیدن‌حتی​ اسم «میوه ماگ‌وورت»‌یعنی​ برای لحظه‌ای خشکش زد.

اما در نهایت، تسلیم لبخند دختربچه شد و‌درست​ میوه را گرفت. وقتی آن را باز کرد،‌دیده‌بانی​ گوشت سفید و پر از دانه‌اش معلوم شد.

با احتیاط آن را‌دهانش​ توی دهانش گذاشت. عطر شیرینی‌خوشمزه‌ست​ توی کل دهانش پخش شد.

«خوشمزه‌ست، نه؟»

«بزرگترا می‌تونن هر‌حتی​ چقدر که دلشون‌یعنی​ می‌خواد از اینا بخورن.»

«من گوشت‌یعنی​ رو بیشتر‌جای​ دوست دارم.»

«گوشت گراز وحشی!»

هر کدام‌واقعیت​ از بچه‌ها‌درست​ چیزی می‌گفتند.

کاتران دوباره‌پرانرژی​ به بچه‌ها‌دنیای​ نگاه کرد.

اینجا نویه‌کان بود.

سرزمینی پر از هیولاهای ماگ‌وورت.

فکر می‌کرد مردم اینجا زندگی خیلی سخت‌گذشت​ و خشکی داشته باشند، اما لبخند بچه‌ها‌جنوبی​ به طرز عجیبی روشن و پرانرژی بود.

حتی بیشتر از دنیای بیرون.

یعنی شایعاتی که‌شایعاتی​ می‌گفتند اینجا جای‌واقعیت​ خطرناکیه، واقعیت داشت؟

درست همان لحظه‌ای که این فکر‌عطر​ از ذهنش گذشت، صدای زنگ بلندی از‌دلشون​ برج دیده‌بانی دروازه جنوبی به صدا درآمد.

بچه‌ها جیغ‌زنان پخش و پلا شدند.‌ذهنش​ پریدند توی یکی از خانه‌های همان‌دیده‌بانی​ اطراف و در را محکم کوبیدند.

همان دختربچه از پنجره کناری‌بیرون​ سرش را بیرون آورد و داد‌داشت​ زد: «داداش، تو هم بیا اینجا!»

کاتران در جواب‌شایعاتی​ فریاد دختر، سرش‌واقعیت​ را تکان داد.

«یک قهرمان کسیه‌توی​ که می‌جنگه. نمی‌تونی‌عطر​ از خطر فرار کنی.»

برگشت و‌واقعیت​ به سمت دروازه‌همان​ جنوبی نگاه کرد.

دستش را روی قبضه شمشیرش گذاشت. مچ‌شایعاتی​ دست چپش را هم توی سپر کوچکی‌ذهنش​ که به پهلویش بسته بود، محکم کرد.

با اینکه هنوز ترسش کاملاً نریخته بود، اما‌درست​ کاتران شجاعتش را جمع کرد و از پله‌هایی‌دیده‌بانی​ که به برج دیده‌بانی دروازه جنوبی می‌رسید، بالا رفت.

یک مارمولک سه‌سر‌توی​ داشت از دیوار‌عطر​ قلعه بالا می‌آمد.

سه تا دهانش آتش، طوفان یخ و زهر بیرون‌زنگ​ می‌دادند. هیولا با انگشت‌های پهن و دمش که مثل بادکش‌شدند​ به دیوار قلعه چسبیده بود، آدم‌های روی دیوار را می‌بلعید.

سربازان نویه‌کان که‌حتی​ در قلعه پناه گرفته‌شایعاتی​ بودند، واقعاً شجاع بودند.

حتی با اینکه دیوارهای قلعه از شدت‌داشت​ شعله‌ها و سرمای یخ‌بندان ذوب می‌شد و فرو‌برج​ می‌ریخت، باز هم عقب‌نشینی نکردند و فرار نکردند.

یکی تبرش را تاب می‌داد تا‌عطر​ زبان هیولا را قطع کند و دیگری‌دلشون​ با نوک نیزه چشم‌هایش را نشانه می‌گرفت.

این مارمولک که حدود ده متر طول داشت، بیشتر شبیه یک اژدها‌دیده‌بانی​ بود تا مارمولک. در میان سربازانی که در نزدیک‌ترین فاصله با این‌محکم​ هیولای ترسناک می‌جنگیدند، سرباز بچه‌سالی بود که نگاهش با کاتران گره خورد.

او سعی داشت با آویزان کردن‌یعنی​ نیزه سنگینش به بیرون از دیوار‌درست​ قلعه، پنجه‌های جلویی مارمولک را جدا کند.

خطر خیلی زود از راه رسید.‌واقعیت​ سرِ قرمزرنگِ مارمولک، زبان درازش را‌صدای​ بیرون آورد و دور کمر پسرک پیچید.

پسرک با نیروی وحشتناک آن زبان مارمانند به پایین کشیده شد. سرباز‌چقدر​ خردسال خنجری از کمرش بیرون کشید و به زبان هیولا ضربه زد،‌چیزی​ اما چون همه‌جایش لیز و پر از بزاق بود، تیغه درست فرو نرفت.

سربازهای اطراف سعی کردند به پسرک کمک کنند، اما اصلاً‌بلندی​ وقت نبود. همه در تلاش برای جاخالی دادن از نفس‌پریدند​ آتشین و یخی هیولا، زمین‌گیر شده بودند و نمی‌توانستند تکان بخورند.

کاتران پایش را به‌دنیای​ زمین کوبید و به‌جای​ سمت لبه قلعه پرید.

شمشیرش را تاب داد‌جای​ و با تمام قدرت‌درست​ به زبان هیولا ضربه زد.

حتی با تکنیک شمشیرزنی او هم‌عطر​ قطع کردن آن زبان غیرممکن بود، اما‌دلشون​ حداقل توانست زخم کوچکی رویش ایجاد کند.

مارمولک که جا خورده بود، زبانش را شل‌صدای​ کرد. سرباز خردسال روی زمین افتاد، چند غلت‌درآمد​ خورد و از لبه قلعه به بیرون پرت شد.

کاتران این فرصت را‌دنیای​ از دست نداد و‌جای​ دست پسرک را گرفت.

بدن خودش هم‌شایعاتی​ همراه با او به‌داشت​ سمت پایین کشیده شد.

فقط با کوبیدن شمشیری که‌گذاشت​ در دست دیگرش بود به دیواره‌می‌تونن​ سنگی، توانست جلوی سقوطشان را بگیرد.

وقت برای تلف کردن نبود.

کاتران پسرک را بالا کشید و به‌شایعاتی​ جای امنی در داخل قلعه برد. تازه‌ذهنش​ آن موقع بود که نفس راحتی کشید.

پسرک با‌یعنی​ لبخند گفت:‌جای​ «ممنون، داداش.»

بعد کلاه‌خود آهنی‌اش‌توی​ را محکم روی سرش‌شیرینی​ کشید و دوباره ایستاد.

«دوباره می‌خوای بجنگی؟»

«آره.»

شمشیر هم‌رزم کشته‌شده‌اش‌شایعاتی​ را برداشت تا جایگزین‌داشت​ نیزه از دست‌رفته‌اش کند.

«چون باید زنده بمونم.»

پسرک بعد از این‌درست​ جواب کوتاه، دوباره به‌صدای​ سمت دهان مارمولک دوید.

مردی که به نظر می‌رسید فرمانده واحد امنیتی‌جای​ باشد، با صدای بلندی فریاد زد: «شوالیه‌های اصلی به‌زنگ​ همین زودی می‌رسن. فقط چند دقیقه دیگه دوام بیارید!»

«بله قربان!»

«نیازی نیست چند‌توی​ دقیقه صبر کنید. ما‌شیرینی​ همین الان هم رسیدیم.»

صدای یک انسان‌داشت​ از انتهای شرقی برج‌گذشت​ دروازه جنوبی شنیده شد.

کاتران به آن سمت‌دنیای​ نگاه کرد، اما صاحب‌جای​ صدا دیگر آنجا نبود.

وقتی سایه عبوری را با چشم‌واقعیت​ دنبال کرد، مردی را دید که‌صدای​ روی سرِ آبی‌رنگ مارمولک ایستاده بود.

«اون سوزاکوی قرمزه!»

کسی که به سوزاکوی‌درست​ قرمز معروف بود؛ جنگجویی‌صدای​ از خانواده هولی لیو.

اسمش جوساک پان یو بود.

به دلایلی، او یکی‌جای​ از چهار شوالیه اصلی بود‌همان​ که به نویه‌کان پیوسته بود.

مردی خوش‌قیافه با سبیل‌های‌دهانش​ تاب‌دار که سلاح اصلی‌اش‌پخش​ یک شمشیر رپیر بود.

شمشیرش را به سمت سر آبی‌ذهنش​ مارمولک تاب داد. همان لحظه، سر قرمزرنگ‌دروازه​ مارمولک به سمتش شعله‌های آتش پرتاب کرد.

کاتران فریاد زد: «مراقب باش!»

«خیالی نیست.‌یعنی​ سپر ماتادور‌جای​ رو دارم.»

جوساک لبخندی زد و دست چپش را بالا آورد. شنلی‌بزرگترا​ روی ساعدش افتاده بود. یک پارچه قرمز، درست مثل همان‌گراز​ پارچه‌هایی که ماتادورها موقع مبارزه با گاوهای خشمگین استفاده می‌کنند.

وقتی خودش را‌داشت​ با شنل پوشاند،‌ذهنش​ شعله‌های آتش شکافته شدند.

به نظر می‌رسید که اصلاً‌بیرون​ سپری در کار نیست، بلکه فقط‌داشت​ به شکل یک تکه پارچه بود.

شعله‌های آتش در واقع سر سبزرنگ مارمولک را سوزاند. حتی‌ذهنش​ در حالی که هیولا از درد به خودش می‌پیچید، جوساک با‌جیغ‌زنان​ خونسردی به سرش چسبیده بود و دنبال یک نقطه ضعف می‌گشت.

برای یک لحظه، شمشیرش برقی زد. درست در‌پخش​ همان لحظه‌ای که سر آبی از شدت درد‌بخورن​ دهانش را باز کرد، شمشیر در آن فرو رفت.

بلافاصله بعد از آن،‌درست​ جوساک از روی سر آبی‌زنگ​ به روی سر قرمز پرید.

درست در همان زمان بود‌بیرون​ که صدایی شبیه به زنگ‌واقعیت​ معبد در تمام منطقه طنین‌انداز شد.

«همه افتخار‌یعنی​ رو تنهایی‌جای​ برای خودت برندار!»

بلافاصله بعد از آن،‌دهانش​ ابر تاریک و بزرگی از‌خوشمزه‌ست​ آسمان به پایین سقوط کرد.

چیزی که تو دستش بود، یه‌ذهنش​ چکش بود. با چکشی که مثل‌دیده‌بانی​ آسیاب بادی می‌چرخید، کوبید تو سر سبزه‌ئه.

کله سبزه که تازه می‌خواست زهرش‌یعنی​ رو تف کنه، با له شدن سرش‌همان​ مجبور شد زهر خودش رو قورت بده.

مارمولک سه‌سر فقط یه بدن داشت. به محض‌درست​ اینکه زهر رو قورت دادن، اون دو تا سر‌دروازه​ دیگه هم چشماشون سفید شد و افتادن به لرزه.

کسی که به‌توی​ کله سبزه حمله کرده‌شیرینی​ بود، «اکتر نقره‌ای» بود.

اون در اصل یه جنگجو از‌ذهنش​ لژیون هلیوس بود و با اینکه از‌دروازه​ خون خالص‌ها نبود، مهارت‌های مبارزه‌اش حرف نداشت.

ده سالی می‌شد که به دنبال اربابش، ترجان فون هلیوس،‌واقعیت​ به نویه‌کان اومده بود. تو این مدت، مهارت‌هاش رو ارتقا‌دیده‌بانی​ داده و به یکی از بهترین شوالیه‌های اصلی تبدیل شده بود.

مارمولک سه‌سر در نهایت با‌خطرناکیه​ حمله این دو شوالیه اصلی‌ذهنش​ جونش رو از دست داد.

جنازه‌اش رو از‌توی​ دیوار قلعه بیرون‌عطر​ دروازه جنوبی آویزون کردن.

دو شوالیه ارشد،‌داشت​ جوساک و اکتر،‌ذهنش​ وارد قلعه شدن.

به جای اینکه برای‌دنیای​ پیروزی جشن بگیرن، اولویت‌جای​ با گرامیداشت کشته‌شدگان بود.

همه با قیافه‌های جدی و غمگین‌واقعیت​ برای مرده‌ها دعا کردن. کشیش‌ها با احتیاط‌زنگ​ حدود ده تا جنازه رو دفن کردن.

جوساک آهی‌احتیاط​ کشید و‌دهانش​ رفت سمت کاتران.

«تو کاتران ون هالی‌گام نیستی؟»

«خودمم.»

«من جوساک پن‌شایعاتی​ یو هستم. از‌واقعیت​ خون خالص‌های خانواده هولیو.»

کاتران دست‌احتیاط​ دراز شده‌ی‌دهانش​ جوساک رو گرفت.

جنگجوها مثل فامیل‌های دور بودن. با اینکه‌گذشت​ بی‌نهایت از هم فاصله داشتن، همیشه یه جور‌صدا​ حس نزدیکی و بافت مشترک بینشون حس می‌شد.

مخصوصاً تو همچین میدون نبردی.

«ارباب زیک می‌خواد ببینتت. شانس آوردم‌واقعیت​ که تو راهِ آوردنِ تو بودم. این‌طوری‌زنگ​ تونستم سریع با اون هیولا روبه‌رو بشم.»

ده نفر، ده رنگ مختلف.

نویه‌کان در‌واقعیت​ کل ده تا‌همان​ شوالیه ارشد داشت.

به نظر می‌رسید‌حتی​ لقب «سرخ» جوساک‌یعنی​ به خاطر موهاش باشه.

و لقب «نقره‌ای» اکتر‌جای​ هم احتمالاً به خاطر‌درست​ چکش نقره‌ای تو دستش بود.

اکتر به حرف اومد:

«گفتن با شجاعت تمام جلوی شیش تا گوریل آلوده جنگیدی.‌بلندی​ ما هم وقتی با همچین هیولاهایی روبه‌رو می‌شیم باید خیلی مراقب‌یکی​ باشیم، واسه یه جنگجوی جوون مثل تو مهارت‌هات واقعاً حرف نداره.»

کاتران با تلخی گفت:‌دنیای​ «اصلاً این‌طوری نبود. چون‌جای​ نتونستیم محافظت کنیم... همه مردن.»

اکتر در حالی که‌جای​ خشم خودش رو قورت‌درست​ می‌داد، زد رو شونه کاتران.

«تو زنده‌احتیاط​ موندی. این از‌گذاشت​ هر چیزی مهم‌تره.»

از بین دو شوالیه ارشد، اکتر تصمیم‌گذشت​ گرفت بمونه و مراقب دروازه جنوبی باشه،‌جنوبی​ و جوساک همراه کاتران راهی تالار شهر شد.

تو راه، کاتران یه‌دنیای​ سر رفت پادگان و‌جای​ نامه‌ی امپراتور مقدس رو برداشت.

کاتران آب‌یعنی​ دهنش رو‌جای​ قورت داد.

اونجا تالار اصلی شهر بود.

تالار شهر که تنها فضای دیواردارِ‌ذهنش​ باقی‌مونده تو ساختمون مخروبه‌ی شهرداری بود،‌دیده‌بانی​ با شیشه‌های رنگی نورپردازی شده بود.

تو اون اتاق که به‌بیرون​ اندازه صد نفر جا داشت، فقط‌داشت​ یه میز تاکتیکی بزرگ وسطش بود.

و چند‌یعنی​ نفر رو‌جای​ اونجا دید.

زیک ون جید.

جادوگر سیاه سادیموس.

غول نزار.

جادوگر سبز لاخه.

فرمانده لژیون ترجان فون هلیوس.

و ساحره سیگنی ون جید.

تمام رهبران‌پرانرژی​ نویه‌کان دور هم‌بیرون​ جمع شده بودن.

داشتن به میز نگاه می‌کردن و در مورد‌درست​ چیزی بحث می‌کردن. فقط نگاه کردن به این‌دیده‌بانی​ جمع، باعث می‌شد نفس کاتران تو سینه حبس بشه.

نگاهش با‌احتیاط​ اون زن‌دهانش​ گره خورد.

به محض اینکه دیدتش، با خودش‌ذهنش​ فکر کرد که اصلاً زنی به‌دیده‌بانی​ این زیبایی تو دنیا وجود داره؟

سیگنی فقط موهای قهوه‌ای‌دنیای​ روشنش رو پشت سرش‌جای​ ساده گوجه‌ای بسته بود.

لباس‌هاش از همون‌شایعاتی​ مدل‌هایی بود که‌واقعیت​ همه‌جا پیدا می‌شد.

آستین‌های گشاد و شلوارهای دمپایی که با بند بسته می‌شدن‌بزرگترا​ تا حرکت کردن باهاشون راحت باشه. یه لباس کاملاً مناسب‌گراز​ برای نویه‌کان، جایی که همیشه پر از جنگ و درگیری بود.

همه‌چیزش همین‌قدر ساده بود،‌درست​ اما کاتران تا مدت‌ها‌صدای​ نمی‌تونست چشم ازش برداره.

زن خندید.

لبخند کوتاهی زد‌شایعاتی​ و دوباره نگاهش رو‌داشت​ برگردوند سمت میز تاکتیکی.

قلب کاتران اون‌قدر لرزید‌دهانش​ که نگاهش افتاد پایین، و‌خوشمزه‌ست​ بی‌اختیار یه قدم رفت جلو.

بعد، چیزی که‌داشت​ پشت سر زن بود،‌گذشت​ تو دیدرسش قرار گرفت.

یه شاخ شمشیرمانند به‌دنیای​ طول حدود یک متر‌جای​ و عرض سی سانتیمتر.

پوسته‌ی اون که شبیه استخوان بود،‌واقعیت​ شبکه‌ی پیچیده‌ای از رگ‌های خونی داشت.‌صدای​ خون سیاه تو رگ‌های بیرون‌زده‌اش جریان داشت.

زنی به زیبایی یه‌دهانش​ فرشته، که شاخ‌های شیطانی‌پخش​ از پشتش بیرون زده بود.

ساحره افسونگر.

همون خواهر کوچیکتری‌حتی​ که زیکِ ناجی‌یعنی​ رو فاسد کرده بود.

نفرین‌های شرورانه‌یعنی​ و بی‌شماری‌جای​ پشت سرش بود.

کاتران اون داستان‌ها‌توی​ رو به یاد‌عطر​ آورد و آهی کشید.

همون موقع، مردی‌داشت​ که مرکز همه ایستاده‌گذشت​ بود، به حرف اومد.

«می‌شه لطفاً‌پرانرژی​ یه کم‌دنیای​ دیگه صبر کنی؟»

«بله. هر چقدر که بخواید.»

کاتران صاف ایستاد.

مرد خندید. زیکِ‌داشت​ پایان‌دهنده، کسی که یه‌گذشت​ زمانی بهش می‌گفتن ناجی.

حالا فقط بهش می‌گفتن یه جنگجوی‌یعنی​ تاریک که سقوط کرده و زیر‌درست​ بار نفرین خواهرش دست و پا می‌زنه.

زیک سرش‌یعنی​ رو چرخوند‌جای​ سمت سادیموس.

«وضعیت آذوقه چطوره؟»

«اصلاً خوب نیست. مخصوصاً کمبود فیبر داریم. یه جورایی داریم با‌برج​ علف‌های شاهدانه و درخت‌های پنبه‌ای که لاخه درست کرده سر می‌کنیم، ولی‌اطراف​ اگه بیش از حد از قدرت لاخه استفاده کنیم، غذامون ته می‌کشه.»

لاخه جادوگری نبود که بتونه از هیچی،‌شایعاتی​ چیزی خلق کنه. وقتی بحث رشد گیاهان می‌شد،‌گذشت​ فقط متابولیسم رو به طرز جادویی سرعت می‌بخشید.

از اون طرف، برای رشد دادن این همه گیاه، به مقدار زیادی‌صدای​ مواد مغذی نیاز بود. اون عمدتاً پروتئین حیوانی مصرف می‌کرد، اما مقدار‌پریدند​ چیزی که می‌خورد رازی بود که حتی به زیک هم نگفته بود.

«چون جمعیتمون الان از ده هزار نفر هم زده بالا. در‌می‌تونن​ مورد غذا، به لطف اون سم‌سنجی که یولگئوم جا گذاشته، می‌تونیم‌کدام​ هیولاهای ماگورت رو بخوریم، ولی راستش واسه بقیه‌اش واقعاً تو مضیقه‌ایم.»

«واقعاً اعصاب‌خردکنه، ارباب. اگه همون‌طور که‌ذهنش​ من گفتم عمل می‌کردی، تا الان‌دیده‌بانی​ کل زمین و آسمون رو گرفته بودی.»

نزار، غولی با‌حتی​ بیش از دو‌یعنی​ متر قد، دست‌به‌سینه ایستاد.

با اینکه ملازم‌شایعاتی​ زیک بود، اما‌واقعیت​ کوچک‌ترین احترامی بهش نمی‌ذاشت.

زیک هم از اون آدم‌هایی نبود که‌شیرینی​ خیلی به مقام و منزلتش اهمیت بده،‌می‌خواد​ برای همین از طرز حرف زدنش ایرادی نمی‌گرفت.

تمرکز نویه‌کان فقط روی بقا‌همان​ بود. دانش گسترده‌ی نزار همیشه‌بلندی​ کمک بزرگی به حساب می‌اومد.

به خاطر شخصیت‌حتی​ کج و کوله‌اش،‌یعنی​ رازهای زیادی داشت.

حتی دانش باستانی‌اش رو هم مثل‌واقعیت​ یه صدقه، دونه‌دونه و اونم تازه‌صدای​ بعد از کلی فخرفروشی، رو می‌کرد.

ناولها | novelha.net