چپتر 157: ملاقات با یک نظم جدید (۳)
0دیوارهای ساختماناحتیاط پر از تاکگذاشت و پیچک بود.
میوههای قهوهای رنگیداشت لابهلای برگهای سبزذهنش تیره رشد کرده بودند.
وقتی کاتران برای لحظهای ایستاد تا ببیندشایعاتی اینها چه هستند، چند تا بچه پنج،ذهنش شش ساله دویدند جلو و راهش را بستند.
«بفرما، بخور.»
«ها؟»
دختربچهای با هر دودرست دستش یک میوه قهوهایصدای را به سمتش گرفت.
«بخور دیگه. حیفه.»
«اوم؟»
«این میوه ماگوورته.»
«میوه ماگوورت...»
کاتران با شنیدنحتی اسم «میوه ماگوورت»یعنی برای لحظهای خشکش زد.
اما در نهایت، تسلیم لبخند دختربچه شد ودرست میوه را گرفت. وقتی آن را باز کرد،دیدهبانی گوشت سفید و پر از دانهاش معلوم شد.
با احتیاط آن رادهانش توی دهانش گذاشت. عطر شیرینیخوشمزهست توی کل دهانش پخش شد.
«خوشمزهست، نه؟»
«بزرگترا میتونن هرحتی چقدر که دلشونیعنی میخواد از اینا بخورن.»
«من گوشتیعنی رو بیشترجای دوست دارم.»
«گوشت گراز وحشی!»
هر کدامواقعیت از بچههادرست چیزی میگفتند.
کاتران دوبارهپرانرژی به بچههادنیای نگاه کرد.
اینجا نویهکان بود.
سرزمینی پر از هیولاهای ماگوورت.
فکر میکرد مردم اینجا زندگی خیلی سختگذشت و خشکی داشته باشند، اما لبخند بچههاجنوبی به طرز عجیبی روشن و پرانرژی بود.
حتی بیشتر از دنیای بیرون.
یعنی شایعاتی کهشایعاتی میگفتند اینجا جایواقعیت خطرناکیه، واقعیت داشت؟
درست همان لحظهای که این فکرعطر از ذهنش گذشت، صدای زنگ بلندی ازدلشون برج دیدهبانی دروازه جنوبی به صدا درآمد.
بچهها جیغزنان پخش و پلا شدند.ذهنش پریدند توی یکی از خانههای هماندیدهبانی اطراف و در را محکم کوبیدند.
همان دختربچه از پنجره کناریبیرون سرش را بیرون آورد و دادداشت زد: «داداش، تو هم بیا اینجا!»
کاتران در جوابشایعاتی فریاد دختر، سرشواقعیت را تکان داد.
«یک قهرمان کسیهتوی که میجنگه. نمیتونیعطر از خطر فرار کنی.»
برگشت وواقعیت به سمت دروازههمان جنوبی نگاه کرد.
دستش را روی قبضه شمشیرش گذاشت. مچشایعاتی دست چپش را هم توی سپر کوچکیذهنش که به پهلویش بسته بود، محکم کرد.
با اینکه هنوز ترسش کاملاً نریخته بود، امادرست کاتران شجاعتش را جمع کرد و از پلههاییدیدهبانی که به برج دیدهبانی دروازه جنوبی میرسید، بالا رفت.
یک مارمولک سهسرتوی داشت از دیوارعطر قلعه بالا میآمد.
سه تا دهانش آتش، طوفان یخ و زهر بیرونزنگ میدادند. هیولا با انگشتهای پهن و دمش که مثل بادکششدند به دیوار قلعه چسبیده بود، آدمهای روی دیوار را میبلعید.
سربازان نویهکان کهحتی در قلعه پناه گرفتهشایعاتی بودند، واقعاً شجاع بودند.
حتی با اینکه دیوارهای قلعه از شدتداشت شعلهها و سرمای یخبندان ذوب میشد و فروبرج میریخت، باز هم عقبنشینی نکردند و فرار نکردند.
یکی تبرش را تاب میداد تاعطر زبان هیولا را قطع کند و دیگریدلشون با نوک نیزه چشمهایش را نشانه میگرفت.
این مارمولک که حدود ده متر طول داشت، بیشتر شبیه یک اژدهادیدهبانی بود تا مارمولک. در میان سربازانی که در نزدیکترین فاصله با اینمحکم هیولای ترسناک میجنگیدند، سرباز بچهسالی بود که نگاهش با کاتران گره خورد.
او سعی داشت با آویزان کردنیعنی نیزه سنگینش به بیرون از دیواردرست قلعه، پنجههای جلویی مارمولک را جدا کند.
خطر خیلی زود از راه رسید.واقعیت سرِ قرمزرنگِ مارمولک، زبان درازش راصدای بیرون آورد و دور کمر پسرک پیچید.
پسرک با نیروی وحشتناک آن زبان مارمانند به پایین کشیده شد. سربازچقدر خردسال خنجری از کمرش بیرون کشید و به زبان هیولا ضربه زد،چیزی اما چون همهجایش لیز و پر از بزاق بود، تیغه درست فرو نرفت.
سربازهای اطراف سعی کردند به پسرک کمک کنند، اما اصلاًبلندی وقت نبود. همه در تلاش برای جاخالی دادن از نفسپریدند آتشین و یخی هیولا، زمینگیر شده بودند و نمیتوانستند تکان بخورند.
کاتران پایش را بهدنیای زمین کوبید و بهجای سمت لبه قلعه پرید.
شمشیرش را تاب دادجای و با تمام قدرتدرست به زبان هیولا ضربه زد.
حتی با تکنیک شمشیرزنی او همعطر قطع کردن آن زبان غیرممکن بود، امادلشون حداقل توانست زخم کوچکی رویش ایجاد کند.
مارمولک که جا خورده بود، زبانش را شلصدای کرد. سرباز خردسال روی زمین افتاد، چند غلتدرآمد خورد و از لبه قلعه به بیرون پرت شد.
کاتران این فرصت رادنیای از دست نداد وجای دست پسرک را گرفت.
بدن خودش همشایعاتی همراه با او بهداشت سمت پایین کشیده شد.
فقط با کوبیدن شمشیری کهگذاشت در دست دیگرش بود به دیوارهمیتونن سنگی، توانست جلوی سقوطشان را بگیرد.
وقت برای تلف کردن نبود.
کاتران پسرک را بالا کشید و بهشایعاتی جای امنی در داخل قلعه برد. تازهذهنش آن موقع بود که نفس راحتی کشید.
پسرک بایعنی لبخند گفت:جای «ممنون، داداش.»
بعد کلاهخود آهنیاشتوی را محکم روی سرششیرینی کشید و دوباره ایستاد.
«دوباره میخوای بجنگی؟»
«آره.»
شمشیر همرزم کشتهشدهاششایعاتی را برداشت تا جایگزینداشت نیزه از دسترفتهاش کند.
«چون باید زنده بمونم.»
پسرک بعد از ایندرست جواب کوتاه، دوباره بهصدای سمت دهان مارمولک دوید.
مردی که به نظر میرسید فرمانده واحد امنیتیجای باشد، با صدای بلندی فریاد زد: «شوالیههای اصلی بهزنگ همین زودی میرسن. فقط چند دقیقه دیگه دوام بیارید!»
«بله قربان!»
«نیازی نیست چندتوی دقیقه صبر کنید. ماشیرینی همین الان هم رسیدیم.»
صدای یک انسانداشت از انتهای شرقی برجگذشت دروازه جنوبی شنیده شد.
کاتران به آن سمتدنیای نگاه کرد، اما صاحبجای صدا دیگر آنجا نبود.
وقتی سایه عبوری را با چشمواقعیت دنبال کرد، مردی را دید کهصدای روی سرِ آبیرنگ مارمولک ایستاده بود.
«اون سوزاکوی قرمزه!»
کسی که به سوزاکویدرست قرمز معروف بود؛ جنگجوییصدای از خانواده هولی لیو.
اسمش جوساک پان یو بود.
به دلایلی، او یکیجای از چهار شوالیه اصلی بودهمان که به نویهکان پیوسته بود.
مردی خوشقیافه با سبیلهایدهانش تابدار که سلاح اصلیاشپخش یک شمشیر رپیر بود.
شمشیرش را به سمت سر آبیذهنش مارمولک تاب داد. همان لحظه، سر قرمزرنگدروازه مارمولک به سمتش شعلههای آتش پرتاب کرد.
کاتران فریاد زد: «مراقب باش!»
«خیالی نیست.یعنی سپر ماتادورجای رو دارم.»
جوساک لبخندی زد و دست چپش را بالا آورد. شنلیبزرگترا روی ساعدش افتاده بود. یک پارچه قرمز، درست مثل همانگراز پارچههایی که ماتادورها موقع مبارزه با گاوهای خشمگین استفاده میکنند.
وقتی خودش راداشت با شنل پوشاند،ذهنش شعلههای آتش شکافته شدند.
به نظر میرسید که اصلاًبیرون سپری در کار نیست، بلکه فقطداشت به شکل یک تکه پارچه بود.
شعلههای آتش در واقع سر سبزرنگ مارمولک را سوزاند. حتیذهنش در حالی که هیولا از درد به خودش میپیچید، جوساک باجیغزنان خونسردی به سرش چسبیده بود و دنبال یک نقطه ضعف میگشت.
برای یک لحظه، شمشیرش برقی زد. درست درپخش همان لحظهای که سر آبی از شدت دردبخورن دهانش را باز کرد، شمشیر در آن فرو رفت.
بلافاصله بعد از آن،درست جوساک از روی سر آبیزنگ به روی سر قرمز پرید.
درست در همان زمان بودبیرون که صدایی شبیه به زنگواقعیت معبد در تمام منطقه طنینانداز شد.
«همه افتخاریعنی رو تنهاییجای برای خودت برندار!»
بلافاصله بعد از آن،دهانش ابر تاریک و بزرگی ازخوشمزهست آسمان به پایین سقوط کرد.
چیزی که تو دستش بود، یهذهنش چکش بود. با چکشی که مثلدیدهبانی آسیاب بادی میچرخید، کوبید تو سر سبزهئه.
کله سبزه که تازه میخواست زهرشیعنی رو تف کنه، با له شدن سرشهمان مجبور شد زهر خودش رو قورت بده.
مارمولک سهسر فقط یه بدن داشت. به محضدرست اینکه زهر رو قورت دادن، اون دو تا سردروازه دیگه هم چشماشون سفید شد و افتادن به لرزه.
کسی که بهتوی کله سبزه حمله کردهشیرینی بود، «اکتر نقرهای» بود.
اون در اصل یه جنگجو ازذهنش لژیون هلیوس بود و با اینکه ازدروازه خون خالصها نبود، مهارتهای مبارزهاش حرف نداشت.
ده سالی میشد که به دنبال اربابش، ترجان فون هلیوس،واقعیت به نویهکان اومده بود. تو این مدت، مهارتهاش رو ارتقادیدهبانی داده و به یکی از بهترین شوالیههای اصلی تبدیل شده بود.
مارمولک سهسر در نهایت باخطرناکیه حمله این دو شوالیه اصلیذهنش جونش رو از دست داد.
جنازهاش رو ازتوی دیوار قلعه بیرونعطر دروازه جنوبی آویزون کردن.
دو شوالیه ارشد،داشت جوساک و اکتر،ذهنش وارد قلعه شدن.
به جای اینکه برایدنیای پیروزی جشن بگیرن، اولویتجای با گرامیداشت کشتهشدگان بود.
همه با قیافههای جدی و غمگینواقعیت برای مردهها دعا کردن. کشیشها با احتیاطزنگ حدود ده تا جنازه رو دفن کردن.
جوساک آهیاحتیاط کشید ودهانش رفت سمت کاتران.
«تو کاتران ون هالیگام نیستی؟»
«خودمم.»
«من جوساک پنشایعاتی یو هستم. ازواقعیت خون خالصهای خانواده هولیو.»
کاتران دستاحتیاط دراز شدهیدهانش جوساک رو گرفت.
جنگجوها مثل فامیلهای دور بودن. با اینکهگذشت بینهایت از هم فاصله داشتن، همیشه یه جورصدا حس نزدیکی و بافت مشترک بینشون حس میشد.
مخصوصاً تو همچین میدون نبردی.
«ارباب زیک میخواد ببینتت. شانس آوردمواقعیت که تو راهِ آوردنِ تو بودم. اینطوریزنگ تونستم سریع با اون هیولا روبهرو بشم.»
ده نفر، ده رنگ مختلف.
نویهکان درواقعیت کل ده تاهمان شوالیه ارشد داشت.
به نظر میرسیدحتی لقب «سرخ» جوساکیعنی به خاطر موهاش باشه.
و لقب «نقرهای» اکترجای هم احتمالاً به خاطردرست چکش نقرهای تو دستش بود.
اکتر به حرف اومد:
«گفتن با شجاعت تمام جلوی شیش تا گوریل آلوده جنگیدی.بلندی ما هم وقتی با همچین هیولاهایی روبهرو میشیم باید خیلی مراقبیکی باشیم، واسه یه جنگجوی جوون مثل تو مهارتهات واقعاً حرف نداره.»
کاتران با تلخی گفت:دنیای «اصلاً اینطوری نبود. چونجای نتونستیم محافظت کنیم... همه مردن.»
اکتر در حالی کهجای خشم خودش رو قورتدرست میداد، زد رو شونه کاتران.
«تو زندهاحتیاط موندی. این ازگذاشت هر چیزی مهمتره.»
از بین دو شوالیه ارشد، اکتر تصمیمگذشت گرفت بمونه و مراقب دروازه جنوبی باشه،جنوبی و جوساک همراه کاتران راهی تالار شهر شد.
تو راه، کاتران یهدنیای سر رفت پادگان وجای نامهی امپراتور مقدس رو برداشت.
کاتران آبیعنی دهنش روجای قورت داد.
اونجا تالار اصلی شهر بود.
تالار شهر که تنها فضای دیواردارِذهنش باقیمونده تو ساختمون مخروبهی شهرداری بود،دیدهبانی با شیشههای رنگی نورپردازی شده بود.
تو اون اتاق که بهبیرون اندازه صد نفر جا داشت، فقطداشت یه میز تاکتیکی بزرگ وسطش بود.
و چندیعنی نفر روجای اونجا دید.
زیک ون جید.
جادوگر سیاه سادیموس.
غول نزار.
جادوگر سبز لاخه.
فرمانده لژیون ترجان فون هلیوس.
و ساحره سیگنی ون جید.
تمام رهبرانپرانرژی نویهکان دور همبیرون جمع شده بودن.
داشتن به میز نگاه میکردن و در مورددرست چیزی بحث میکردن. فقط نگاه کردن به ایندیدهبانی جمع، باعث میشد نفس کاتران تو سینه حبس بشه.
نگاهش بااحتیاط اون زندهانش گره خورد.
به محض اینکه دیدتش، با خودشذهنش فکر کرد که اصلاً زنی بهدیدهبانی این زیبایی تو دنیا وجود داره؟
سیگنی فقط موهای قهوهایدنیای روشنش رو پشت سرشجای ساده گوجهای بسته بود.
لباسهاش از همونشایعاتی مدلهایی بود کهواقعیت همهجا پیدا میشد.
آستینهای گشاد و شلوارهای دمپایی که با بند بسته میشدنبزرگترا تا حرکت کردن باهاشون راحت باشه. یه لباس کاملاً مناسبگراز برای نویهکان، جایی که همیشه پر از جنگ و درگیری بود.
همهچیزش همینقدر ساده بود،درست اما کاتران تا مدتهاصدای نمیتونست چشم ازش برداره.
زن خندید.
لبخند کوتاهی زدشایعاتی و دوباره نگاهش روداشت برگردوند سمت میز تاکتیکی.
قلب کاتران اونقدر لرزیددهانش که نگاهش افتاد پایین، وخوشمزهست بیاختیار یه قدم رفت جلو.
بعد، چیزی کهداشت پشت سر زن بود،گذشت تو دیدرسش قرار گرفت.
یه شاخ شمشیرمانند بهدنیای طول حدود یک مترجای و عرض سی سانتیمتر.
پوستهی اون که شبیه استخوان بود،واقعیت شبکهی پیچیدهای از رگهای خونی داشت.صدای خون سیاه تو رگهای بیرونزدهاش جریان داشت.
زنی به زیبایی یهدهانش فرشته، که شاخهای شیطانیپخش از پشتش بیرون زده بود.
ساحره افسونگر.
همون خواهر کوچیکتریحتی که زیکِ ناجییعنی رو فاسد کرده بود.
نفرینهای شرورانهیعنی و بیشماریجای پشت سرش بود.
کاتران اون داستانهاتوی رو به یادعطر آورد و آهی کشید.
همون موقع، مردیداشت که مرکز همه ایستادهگذشت بود، به حرف اومد.
«میشه لطفاًپرانرژی یه کمدنیای دیگه صبر کنی؟»
«بله. هر چقدر که بخواید.»
کاتران صاف ایستاد.
مرد خندید. زیکِداشت پایاندهنده، کسی که یهگذشت زمانی بهش میگفتن ناجی.
حالا فقط بهش میگفتن یه جنگجوییعنی تاریک که سقوط کرده و زیردرست بار نفرین خواهرش دست و پا میزنه.
زیک سرشیعنی رو چرخوندجای سمت سادیموس.
«وضعیت آذوقه چطوره؟»
«اصلاً خوب نیست. مخصوصاً کمبود فیبر داریم. یه جورایی داریم بابرج علفهای شاهدانه و درختهای پنبهای که لاخه درست کرده سر میکنیم، ولیاطراف اگه بیش از حد از قدرت لاخه استفاده کنیم، غذامون ته میکشه.»
لاخه جادوگری نبود که بتونه از هیچی،شایعاتی چیزی خلق کنه. وقتی بحث رشد گیاهان میشد،گذشت فقط متابولیسم رو به طرز جادویی سرعت میبخشید.
از اون طرف، برای رشد دادن این همه گیاه، به مقدار زیادیصدای مواد مغذی نیاز بود. اون عمدتاً پروتئین حیوانی مصرف میکرد، اما مقدارپریدند چیزی که میخورد رازی بود که حتی به زیک هم نگفته بود.
«چون جمعیتمون الان از ده هزار نفر هم زده بالا. درمیتونن مورد غذا، به لطف اون سمسنجی که یولگئوم جا گذاشته، میتونیمکدام هیولاهای ماگورت رو بخوریم، ولی راستش واسه بقیهاش واقعاً تو مضیقهایم.»
«واقعاً اعصابخردکنه، ارباب. اگه همونطور کهذهنش من گفتم عمل میکردی، تا الاندیدهبانی کل زمین و آسمون رو گرفته بودی.»
نزار، غولی باحتی بیش از دویعنی متر قد، دستبهسینه ایستاد.
با اینکه ملازمشایعاتی زیک بود، اماواقعیت کوچکترین احترامی بهش نمیذاشت.
زیک هم از اون آدمهایی نبود کهشیرینی خیلی به مقام و منزلتش اهمیت بده،میخواد برای همین از طرز حرف زدنش ایرادی نمیگرفت.
تمرکز نویهکان فقط روی بقاهمان بود. دانش گستردهی نزار همیشهبلندی کمک بزرگی به حساب میاومد.
به خاطر شخصیتحتی کج و کولهاش،یعنی رازهای زیادی داشت.
حتی دانش باستانیاش رو هم مثلواقعیت یه صدقه، دونهدونه و اونم تازهصدای بعد از کلی فخرفروشی، رو میکرد.