---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 133: ۳۱. مغلوب پادشاه شیاطین (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 133: ۳۱. مغلوب پادشاه شیاطین (۱)

0

«لاخه نمی‌تونه‌بزنیم​ با گیاه‌ها‌نتیجه‌ی​ حرف بزنه؟»

«چرا، می‌تونم.»

«پس چطوره‌اینجا​ از گیاه‌های‌بیشتر​ دنیای شیاطین بپرسی؟»

«حرف زدن با جنگل فریب؟»

«آره.»

«اونا شیطانن.»

«می‌دونم.»

«اما حرف زدن؟»

«چرا که نه؟»

«زکه... اون یه قهرمانه.»

«درسته.»

«مگه قهرمان‌ها‌خوش​ از شیاطین‌کردن​ متنفر نیستن؟»

«درسته. ولی هیچ قانونی نگفته‌دیگه‌ای​ که نمی‌تونی با کسی که‌جواب​ ازش متنفری دو کلمه حرف بزنی.»

لاخه برای مدتی‌بزنیم​ طولانی به چشم‌های‌دیگه‌ای​ مهربون زکه خیره شد.

«دشمن، دشمنه.»

«تا وقتی که جلومون وایسادن دشمنن.‌گونه‌هاش​ ولی اگه باهاشون حرف بزنیم، شاید‌صورتت​ به نتیجه‌ی دیگه‌ای برسیم، مگه نه؟»

لاخه یه آه کوتاه کشید.

«احتمالاً جواب نمی‌ده.»

«ولی یه امتحانی بکن.»

«در عوض...»

«بله؟»

«دستم رو محکم‌بزنیم​ بگیر. حرف زدن با‌برسیم​ جنگل توهم شجاعت می‌خواد.»

«باشه. هر‌اینجا​ وقت بخوای‌بیشتر​ در خدمتم.»

لاخه دوباره‌خوش​ به زکه‌کردن​ نگاه کرد.

بدون اینکه بفهمه چه اتفاقی‌دیگه‌ای​ افتاده، با یه فوران آتشفشانی‌جواب​ به زمین پرتاب شده بود.

و بعدش‌باهاشون​ کاملاً اتفاقی با‌نتیجه‌ی​ دئوس آشنا شد.

به این شرط که‌بیشتر​ دئوس کمکش کنه به وطنش‌گونه‌هاش​ برگرده، باهاش قرارداد بردگی بست.

اما بعد از چند ماه‌موضوع​ زندگی روی زمین، اون حس اضطرار‌داد​ برای برگشتن خیلی کمرنگ شده بود.

با خودش فکر کرد‌نتیجه‌ی​ که موندن اینجا پیش‌کشید​ زکه خیلی بیشتر خوش می‌گذره.

با فکر کردن به این‌نتیجه‌ی​ موضوع، گونه‌هاش سرخ شد. یه گل‌جواب​ کوچیک هم روی سرش شکوفه داد.

«صورتت سرخ شده.»

«به چیزای‌خوش​ خاک‌برسری مثل‌کردن​ رطوبت فکر نمی‌کردم.»

«ها؟»

لاخه با‌باهاشون​ قدم‌های بلند به‌نتیجه‌ی​ سمت مرز رفت.

موهاش مثل مار‌پیش​ بیدار شدن و لبه‌ی‌کردن​ جنگل رو لمس کردن.

همون لحظه، صدها‌می‌گذره​ خار از دیوار‌گونه‌هاش​ سبز جنگل بیرون زد.

حتی با این حرکت تهدیدآمیز‌دیگه‌ای​ که شبیه یه جنگل شمشیر‌جواب​ بود، لاخه هیچ واکنشی نشون نداد.

زکه هم خودش رو کنترل کرد و‌برسیم​ با این فکر که نباید کار لاخه رو‌عوض​ خراب کنه، حتی یه قدم هم عقب نرفت.

بدن لاخه‌اینجا​ به سرعت تبدیل‌خوش​ به گیاه شد.

دست‌هاش به شاخه، پاهاش به ریشه و‌سرخ​ سرش به یه ساقه گل بلند تبدیل‌خاک‌برسری​ شد و لباس‌هاش همین‌طوری اون وسط آویزون موند.

بدن کشیده و باشکوه‌اش‌نتیجه‌ی​ تبدیل به یه تاک رز‌احتمالاً​ شد و دور خودش پیچید.

زکه یکی‌باهاشون​ از ساقه‌هاش‌شاید​ رو محکم چسبید.

چقدر زمان گذشت؟

لاخه دوباره‌خوش​ به فرم‌کردن​ انسانی‌اش برگشت.

«پیداش کردم.»

«حرف زدنتون خوب پیش رفت؟»

«اوهوم. گفت در ازای واگذاری قلمروی گسترش‌یافته‌ام، راه رو بهم‌سرخ​ نشون می‌ده. دقیقاً همون‌طوری شد که فکر می‌کردی، زکه. چرا‌نمی‌کردم​ تا الان به فکرم نرسیده بود که باهاشون حرف بزنم؟»

«شاید چون هنوز‌می‌گذره​ جنگ تموم نشده.‌گونه‌هاش​ بقیه‌شون الان کجان؟»

«انگار جای دئوس رو نمی‌دونن، و می‌گن‌کوتاه​ یولگئوم و بقیه‌ی گروه دارن مستقیم از‌عوض​ ساحل جنوبی به سمت کوه آگایاتا پیشروی می‌کنن.»

«ما کجاییم؟»

«دقیقاً غرب کوه آگایاتا.»

«این یعنی... سریع‌ترین‌می‌گذره​ راه اینه که‌گونه‌هاش​ بریم سمت کوه آگایاتا.»

«ولی خیلی خطرناکه.‌شاید​ اونجا الان پایگاه‌برسیم​ اصلی پادشاه شیاطینه.»

«چاره دیگه‌ای نداریم. سمت جنوب‌نتیجه‌ی​ کوه آگایاتا رو هدف می‌گیریم و‌جواب​ با بیشترین سرعت ممکن می‌ریم اونجا.»

زکه این رو‌پیش​ گفت و به‌می‌گذره​ اطراف نگاهی انداخت.

جنگل کل آسمون رو پوشونده‌موضوع​ بود و تشخیص شمال، جنوب،‌شکوفه​ شرق و غرب رو غیرممکن می‌کرد.

«یه ساعتی به خاطر‌نتیجه‌ی​ بودنم با تو گذشت، لاخه.‌احتمالاً​ لطفاً راه رو نشونم بده.»

لاخه سر‌باهاشون​ تکون داد‌شاید​ و راه افتاد.

تعداد جنگجوهایی که به‌بیشتر​ ساحل می‌رسیدن کم‌کم از‌موضوع​ هزار نفر هم گذشت.

فقط تعداد‌خوش​ جنگجوهای خون خالص‌موضوع​ هزار نفر بود.

تعداد کل خانواده‌های جنگجو حدود‌دیگه‌ای​ هزار تا بود، پس هر‌جواب​ خانواده یک نفر رو فرستاده بود.

با در نظر گرفتن هارپ‌ها، همراهان جنگجوها و ارتش برده‌ها،‌احتمالاً​ یه ارتش عظیم نزدیک به پنجاه هزار نفر یکی پس‌توهم​ از دیگری برای حمله به ارتش پادشاه شیاطین از راه رسیدن.

مهم نبود قدرت ترمیم جنگل فریب‌می‌گذره​ چقدر فوق‌العاده باشه، نمی‌تونست در برابر‌سرش​ یه ارتش پنجاه هزار نفری مقاومت کنه.

با پیشروی خشن ارتش، درآوردن ریشه‌ها، سوزوندن‌سرخ​ اونا و به آتش کشیدن خود زمین، کم‌کم‌مثل​ یه مسیر پهن تو دل جنگل باز شد.

یولگئوم در سکوت به‌نتیجه‌ی​ جنگلی که توسط انسان‌ها در‌احتمالاً​ حال نابودی بود نگاه می‌کرد.

این نظمه؟ یا بی‌نظمی؟

«حوصله نداری؟»

یولگئوم با‌خوش​ شنیدن سؤال‌کردن​ محتاطانه‌ی سیگنی خندید.

«نه.»

«خداروشکر. آخه اخم کرده بودی.»

«فکرم خیلی درگیره. تو چطور؟»

«راستش، منم همین‌طور.»

سیگنی هم خندید.‌شاید​ حالت چهره‌اش خیلی شبیه‌کوتاه​ به لبخند یولگئوم بود.

«مأموریت میکائیل رو گرفتی؟»

«آره.»

«چه... مأموریتی؟»

«دستور این بود که‌نتیجه‌ی​ به عنوان یه قدیسه‌کشید​ از جنگجو محافظت کنم.»

«پس برای همین‌بزنیم​ به جای سپر،‌دیگه‌ای​ یه عصا دستت گرفتی؟»

عصای نابودی‌اینجا​ رودموود همیشه‌بیشتر​ همراه سیگنی بود.

«من اونقدر قوی‌می‌گذره​ نیستم که بتونم‌گونه‌هاش​ دوشادوش شوالیه‌ها بجنگم.»

«بیشتر قدیسه‌ها عصا دست می‌گیرن، نه شمشیر. ولی اینکه عصا دستته به‌امتحانی​ این معنی نیست که از یه جنگجو با سپر و شمشیر کمتری.‌بخوای​ چون هر کسی کاری رو انجام می‌ده که با ویژگی‌هاش جور دربیاد.»

«می‌دونم.»

«با جادو آشنایی داری؟»

«هنوز نه. برای‌می‌گذره​ همین میکائیل خودش‌گونه‌هاش​ مستقیماً بهم آموزش داد.»

«پس محافظت‌بزنیم​ یه فرشته رو‌دیگه‌ای​ به دست آوردی.»

«آره. واقعاً شگفت‌انگیزه...‌بزنیم​ ورد جادویی مستقیم‌دیگه‌ای​ تو سرم حک شد.»

«چون اون‌اینجا​ موجود در این‌خوش​ حد قدرت داره.»

«یولگئوم... چرا تو با اونی؟»

«چی؟ در‌بزنیم​ مورد کی‌نتیجه‌ی​ حرف می‌زنی؟»

«دئوس.»

«فهمیدی؟ هویتش رو.»

«میکائیل یه وحی فرستاد.»

«دیگه کی می‌دونه؟»

«کادنزا و اوریدون‌بزنیم​ مستقیماً این وحی‌دیگه‌ای​ رو دریافت کردن.»

یولگئوم به دو شوالیه مقدس‌خوش​ که ارتش رو در خط‌سرخ​ مقدم رهبری می‌کردن نگاه کرد.

«پس پادشاه شیاطینی‌می‌گذره​ که این ارتش‌گونه‌هاش​ می‌خواد سرکوبش کنه... دئوسه.»

«یه کم عجیبه. ما هم بعد از‌کوتاه​ شنیدن شایعه‌ی نزول شیطان اومدیم اینجا. این‌عوض​ یعنی یه نفر این وسط دخالت کرده.»

«یعنی می‌گی دو تا‌شاید​ ارباب شیاطین وجود داره؟»‌کوتاه​ سیگنی سرش رو کج کرد.

دیدن یه دختر ده ساله که با‌کردن​ قیافه‌ای جدی در مورد شیطان بحث می‌کرد،‌داد​ باعث شد یولگئوم یهو بزنه زیر خنده.

«بیا دیگه در این‌کردن​ مورد حرف نزنیم. حقیقت‌کوچیک​ به زودی مشخص می‌شه.»

«باشه.»

«پرسیدم چرا تو با اونی؟»

«آره.»

«چون به‌خوش​ همون اندازه‌کردن​ خطرناکه. برای نظارته.»

«سوال احمقانه‌ای‌بزنیم​ بود. معلومه‌نتیجه‌ی​ که همین‌طوره.»

«ولی لزوماً‌باهاشون​ دلیلش فقط‌شاید​ این نیست.»

یولگئوم با لبخندی به‌بیشتر​ قدیسه جوانی که به‌موضوع​ او نگاه می‌کرد، جواب داد.

حقیقت پشت‌خوش​ آن لبخندها‌کردن​ پنهان شده بود.

وقتی از پرده‌ای به نام جنگل فریب گذشتند و به دشتی رسیدند‌امتحانی​ که کوه آگایاتا از دور در آن پیدا بود، جنگجویانی که زیر‌بخوای​ پرچم امپراتور مقدس جمع شده بودند، برای اولین بار با ترس روبه‌رو شدند.

کوه در حال سوختن بود.

اما چیزی که‌پیش​ در آتش می‌سوخت، بوته‌ها‌کردن​ یا برگ‌های خشکیده نبود.

آتش داشت‌خوش​ کل دنیا‌کردن​ را می‌سوزاند.

فریادها به دود تبدیل شده‌دیگه‌ای​ بودند، آسمان را سیاه کرده و‌نمی‌ده​ جلوی نور خورشید را گرفته بودند.

در منطقه‌ای که با دود سیاه‌دیگه‌ای​ پوشیده شده بود، حتی آب زلال دره‌امتحانی​ هم رنگ خاکستری به خود گرفته بود.

و آن‌طرف رودخانه‌ای که‌بیشتر​ از دشت می‌گذشت، ارتش‌موضوع​ دنیای شیاطین دیده می‌شد.

گابلین‌ها، مینوتورها، هیدراها و‌کردن​ گورگون‌ها صف کشیده بودند و‌سرش​ آگایاتا را محاصره کرده بودند.

وقتی جنگل توهم را‌نتیجه‌ی​ با شمشیر تیزمان بریدیم،‌کشید​ هیچ‌کس به پیروزی‌مان شک نداشت.

ولی چه کسی می‌توانست‌شاید​ در مواجهه با چنین‌کوتاه​ ارتش قدرتمندی قول پیروزی بدهد؟

بیشتر از ده جنگجوی رتبه D و شوالیه‌های زودیاک، که قوی‌ترین‌های قاره بودند، همگی دور هم جمع شده بودند.

با این حال، ارتش‌کردن​ دشمن آن‌قدر قوی بود‌کوچیک​ که چاره‌ای جز ترسیدن نداشتند.

بعد از عبور از جنگل‌دیگه‌ای​ توهم، ارتش جنگجویان یکی پس از‌نمی‌ده​ دیگری به دشت جلوی جنگل رسیدند.

یک یگان هزار نفره سوار‌نتیجه‌ی​ بر اسب‌های جنگی، به خط‌احتمالاً​ مقدم ارتش متزلزل انسان‌ها پیشروی کرد.

«هولی جینکو! هولی میپل!‌بیشتر​ هولی ایلان توث! سه خانواده‌گونه‌هاش​ جنگجوی شمال غربی پیشتاز می‌شن!»

این سه خانواده،‌می‌گذره​ فقط چند سرباز‌گونه‌هاش​ سوارکار ساده نبودند.

آن‌ها شوالیه‌های اسب هشت‌ضلعی بودند، یک‌برسیم​ یگان سواره‌نظام نخبه از پادشاهی ایزولتا که‌بکن​ در شمال غربی قاره خوزه قرار داشت.

به محض اینکه وحی را دریافت‌دیگه‌ای​ کردند، یک ماه تمام تا شبه‌جزیره هورس‌تیل،‌امتحانی​ که تقریباً آن‌سر قاره بود، راهپیمایی کردند.

یگان سواره‌نظام نترس ایزولتا، همیشه در‌می‌گذره​ جنگ‌های هر صد سال یک‌بار علیه‌سرش​ دنیای شیاطین، نتایج چشمگیری به دست می‌آورد.

رهبری‌شان بر عهده جنگجویان‌کردن​ نسل چهارم خانواده‌ای بود‌کوچیک​ که نماینده ایزولتا محسوب می‌شدند.

هولی جینکو، هولی میپل و هولی ایلان توث، خانواده‌ای از جنگجویان نماینده این ایزولتا بودند که همیشه بین رتبه D و رتبه G در رفت و آمد بودند.

هم‌زمان با پیشروی سواره‌نظام ایزولتا‌نتیجه‌ی​ به سمت ارتش شیاطین، یک‌احتمالاً​ یگان هم از آن‌طرف جلو آمد.

سواره‌نظام در برابر سواره‌نظام.

حدود ۵۰۰ گابلین سوار بر گرگ،‌گونه‌هاش​ با چرخاندن طناب‌های سنگ‌دارشان در بالای‌صورتت​ سر، سعی کردند با سواره‌نظام درگیر شوند.

هر دو یگان از تحرک منحصربه‌فردشان‌برسیم​ استفاده کردند تا با فاصله گرفتن، سعی‌بکن​ کنند از نقاط ضعف یکدیگر سوءاستفاده کنند.

دقیقاً مثل دو‌بزنیم​ مار که دم‌دیگه‌ای​ یکدیگر را گاز می‌گیرند.

یگان دیگری که‌پیش​ نتوانست صبر کند، از‌کردن​ بین انسان‌ها بیرون زد.

آن‌ها گروهی از‌می‌گذره​ جادوگران دلوکس بودند، پادشاهی‌ای‌سرخ​ در منطقه جنوب غربی.

ورودی دنیای شیاطین در جنوب دلوکس قرار‌کوتاه​ داشت. وقتی شیاطین به دنیای انسان‌ها حمله می‌کردند،‌بله​ دلوکس جایی بود که بیشترین آسیب را می‌دید.

به همین خاطر، قدرت ملی‌شان ضعیف بود.‌برسیم​ مهم نبود چقدر خودشان را تقویت می‌کردند،‌بکن​ هر صد سال یک‌بار همه‌چیز ریست می‌شد.

با این حال، سرسختی‌بیشتر​ مردمی که آنجا زندگی می‌کردند،‌گونه‌هاش​ در کل قاره زبانزد بود.

غرورِ بودن در خط‌کردن​ مقدم دفاع در برابر شیاطین،‌سرش​ آن‌ها را قوی کرده بود.

گرگ‌سواران گابلین به خاطر‌نتیجه‌ی​ بمباران دوربرد جادوگران، با‌کشید​ سردرگمی پخش و پلا شدند.

کسی که برای نجات همان‌نتیجه‌ی​ شیاطین از خطر جلو آمد،‌احتمالاً​ ناگا بود؛ مارهای نیمه‌انسان و نیمه‌حیوان.

آن هیولاها مقاومت خاصی‌بیشتر​ در برابر جادو داشتند. موهای‌گونه‌هاش​ مارمانندشان منبع قدرت جادویی‌شان بود.

یگان‌های سواره‌نظام ایزولتا، ناگاها‌کردن​ را هدف حمله قرار‌کوچیک​ دادند. ولی کار آسانی نبود.

مینوتورها، هیولاهای کله‌کوچکی که اندازه‌شان‌دیگه‌ای​ تقریباً به بزرگی یک غول بود،‌نمی‌ده​ به عنوان سپر ناگاها عمل کردند.

مقیاس درگیری بزرگ‌تر شد.

کار به جایی رسید که با در‌کردن​ هم پیچیدن همه‌چیز در میدان نبرد، دیگر‌داد​ نمی‌شد ساختار محیطی یگان‌ها را حفظ کرد.

همیشه این جنگجویان بودند‌کردن​ که در خط مقدم‌کوچیک​ میدان نبرد قرار داشتند.

محافظت از‌بزنیم​ رفقا با‌نتیجه‌ی​ یک سپر محکم.

ساده‌ترین و در‌بزنیم​ عین حال خطرناک‌ترین‌دیگه‌ای​ چیز، نبرد جنگجویان بود.

یولگئوم کنار سیگنی ماند. خدمتکاران‌خوش​ دئوس، اسکاتول و سادیموس هم در‌کوچیک​ کنار یولگئوم از سیگنی محافظت می‌کردند.

سیگنی در حالی که روی اسبی نشسته‌سرخ​ بود که نمی‌توانست درست سواری کند، با‌خاک‌برسری​ جنگ وحشتناک بین انسان‌ها و شیاطین روبه‌رو شد.

«اگه دیدنش‌بزنیم​ برات سخته، مجبور‌دیگه‌ای​ نیستی نگاه کنی.»

سیگنی با شنیدن‌بزنیم​ حرف یولگئوم سرش‌دیگه‌ای​ را تکان داد.

«این یه جنگ مقدسه.‌بیشتر​ چطور ممکنه پیروی از‌موضوع​ کلام خدا دردناک باشه؟»

«فکر کنم...‌خوش​ آره، حق‌کردن​ با توئه.»

«یولگئوم. بیا با‌شاید​ هم دعا کنیم.‌برسیم​ تا پیروز بشیم.»

«دعا کردن که‌بزنیم​ کاری نداره، ولی‌دیگه‌ای​ خدا واقعاً گوش می‌ده؟»

«ما پیروز می‌شیم.‌پیش​ چون جنگجوهای زیادی‌می‌گذره​ دارن خون می‌دن.»

همان موقع، سادیموس که‌کردن​ تا آن لحظه ساکت‌کوچیک​ بود، دهان باز کرد.

«اگه همین‌طوری‌بزنیم​ پیش بره،‌نتیجه‌ی​ نابود می‌شیم.»

او قبلاً‌باهاشون​ همراه یک‌شاید​ جنگجو بود.

او توسط کتاب شیاطین تسخیر شده و به یک موجود‌سرخ​ شیطانی به نام لیچ تبدیل شده بود، ولی در اصل هزار‌قدم‌های​ سال پیش همراه یک جنگجو، پادشاه شیاطین را شکست داده بود.

«اگه واقعاً یه ارباب شیاطین‌موضوع​ بینشون باشه، این طرف حتی‌شکوفه​ نمی‌تونه جلوی یه ضربه‌اش رو بگیره.»

پری، آتیشا،‌بزنیم​ به حرفش‌نتیجه‌ی​ جواب داد.

«یه شیطان اونجاست. چون با چشم‌های خودم دیدمش. اگه اون که تو شعله‌های آبی‌بکن​ غرق شده بود، ارباب شیاطین نیست، پس بهش چی بگیم؟ شیطانی که با یه‌نگاه​ ضربه زمین رو نابود کرد و این سرزمین رو به یه جزیره تبدیل کرد!»

«پس فقط قراره ببازید. ما قهرمان نهایی‌کردن​ رو نداریم. حتی با توانایی‌های زیک هم‌داد​ نمی‌تونید آخرین نفری باشید که زنده می‌مونه.»

یولگئوم گفت:

«نمی‌تونم مطمئن باشم. مهم‌تر از همه، هیچ تضمینی نیست که پادشاه شیاطین‌امتحانی​ تو وضعیت کاملی باشه. دلیل اینکه الگوی هر صد سال یک‌بار رو‌بخوای​ حفظ می‌کنن اینه که حداقل این‌قدر زمان می‌بره تا پادشاه شیاطین کامل بشه.»

بعد از یک‌بزنیم​ مکث کوتاه، دوباره‌دیگه‌ای​ دهان باز کرد.

«مسئله اینه که‌پیش​ اون چیزی که‌می‌گذره​ اونجا کمین کرده چیه؟»

ناولها | novelha.net