چپتر 284: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۶۳. ملاقاتمحدودکنندهها با فرشتهیزمانی سقوطکرده (۵)
بعد از اینکه آن دو نفرسایید رفتند، یولگئوم یک گوی نوری کوچککنی روی نوک بینی گابریل ایجاد کرد.
گابریل چشمانش را باز کرد.
نفس تندیعهد کشید و بلافاصلهمیشدند از جایش پرید.
صاف ایستادمحدودکنندهها و بهزمانی اطراف نگاه کرد.
کامائل، یولگئومدیگه و راگوئلخارجه آنجا بودند.
باورکردنی نبود؛ فقط باخورد یک ضربهی آن شیطاندندانهایش از هوش رفته بود.
آن هم جلوی فرشتههای قدیمیتر.
گابریل، میکائیل، اوریل وزمانی رافائل به عنوان فرشتگانروز بزرگ عهد جدید شناخته میشدند.
برعکس خدایان باستانی و فرشتگان اولیه، آنهامحدودکنندهها به این واقعیت که فرشتگان مقربی بودند کهبرسه با توجه ویژهی خدا خلق شدهاند، افتخار میکردند.
غرور خردشدهاش باعث میشدخورد احساس تهوع کند. دردندانهایش نهایت هم خون بالا آورد.
به نظر میرسیدجدید قلبش بیشتر از بدنخدایان روحیاش آسیب دیده بود.
یولگئوم دهان بازتنها کرد: «باختن به اونکنی اینقدر به غرورت برخورده؟»
«کار توئه.دیگه تو همیشهخارجه یه حقهباز بودی.»
«کاش اینطور بود، ولی... کامائل همدست چند وقت پیش ازش شکست خورد.زمانی کار اون دیگه از دست ما خارجه.»
گابریل دندانهایش را به هم سایید: «محدودکنندهها... تنها زمانی میتونی بازشون کنی کهمقربی روز قیامت برسه و مجبور باشی تو شیپور بدمی. اگه فقط برای مبارزهتهوع محدودکنندههات رو باز کنی، فاسد میشی و روی بالهات فلسهای سیاه رشد میکنه.»
یولگئوم با گفتنتنها کلمهی «فلسهای سیاه»،بازشون نگاهی به راگوئل انداخت.
او روی صندلی نشستهخارجه بود و یکی از پاهایشزمانی را در آغوش گرفته بود.
انگار نمیتوانست بدونشکست چسبیدن به چیزی،دست شرایط را تحمل کند.
گابریل دوباره به یولگئوم چشمغره رفت: «چیکارخدایان کردی؟ باورم نمیشه که همچین قدرتی روتوجه به یه ارباب شیاطینِ حقیر داده باشی.»
«بهت که گفتم. از دستمیتونی ما خارجه. واقعاً فکر میکنی میتونستممجبور چیزی قویتر از خودم خلق کنم؟»
«انگار دیوونه شدنم احمقانه بود.دندانهایش امکان نداره موجودی مثل اون شیطانبازشون بتونه از دیوار محدودیتها عبور کنه.»
«اون شیطان نیست.»
«منظورت چیه؟»
«استعفا داده.محدودکنندهها اگه بخوام دقیقترمیتونی بگم، بیخیالش شده.»
گابریل پوزخند زد: «بازم از این بازی با کلمات.زمانی به خاطر اینه که مدت زیادی پادشاه اون مارمولکهایشیپور وحشی بودی؟ چرا داری همچین شوخیهای سطح پایینی میکنی؟»
کامائل کمی عصبانیشکست شد: «چطوره یهدست کم ادب یاد بگیری؟»
«این همون چیزیه کهشناخته من میخوام بگم! شماهاباستانی دارین چه غلطی میکنین؟»
درست در همین لحظه بودمیتونی که راگوئل، که تا آن موقعمجبور لبهایش را میلیسید، دهان باز کرد.
«ما فریب خوردیم.دست ارباب ما... شبیهسایید یه خدا نیست. اون...»
گابریل با اخم به راگوئل نگاه کرد: «تسلیم شدن در برابرتنها شیطان! چقدر رقتانگیز! دنیا بهت احترام میذاشت و تو رو فرشتهی زمیناگه صدا میزد، اما سقوط کردی چون نتونستی بر شیطانِ درونت غلبه کنی!»
«تویی که چشمات رو روی حقیقت بستی. حتی با اینکهآنها پارچهی سیاه دنیا رو تاریک کرده، پنجره هنوز سر جاشه!میکردند شک کن و بازم شک کن. حتی به خدای خودت!»
«راگوئل دارهمحدودکنندهها عقلش روزمانی از دست میده!»
«من عقلم رو از دست دادم؟ نه،محدودکنندهها روح من از آب درهای که ازقیامت ذوب شدن برفهای آوریل جاری میشه هم شفافتره.»
«اگه دیوونه نشدی،شکست پس چرا داریدست به خدا کفر میگی؟»
«گابریل. گابریلِ بیچاره.جدید اصلاً کِی خدابرعکس رو شخصاً دیدی؟»
«من همیشه به کلماتش گوش میدم وکنی تو دنیایی که اون خلق کرده زندگیبدمی میکنم. سرشار از فیض، همیشه در کنار او.»
«چشمات رو باز کن و با حقیقت روبرو شو. مثل همونبازشون زن و مردی که میوهی شناخت خیر و شر رو چشیدن.مبارزه گابریل. لطفاً جواب بده. تا حالا اربابت رو از نزدیک ندیدی؟»
«این دقیقاًازش حرفای یهخورد فرشتهی سقوطکردهست!»
«جوابم رو بده. گابریل.شناخته گابریلِ احمق. آخه تو کِیاولیه خدا رو به چشم دیدی؟»
از زمان عهد جدید،زمانی خدا دیگر مستقیماً درروز جهان ظاهر نشده بود.
در گذشته، در یکی از ادیان اینمحدودکنندهها دنیا، عهد جدید و عهد عتیق بهقیامت دوران قبل و بعد از میلاد تقسیم میشدند.
اما عهدازش جدیدِ فرشتگان، تمایزدیگه کمی متفاوتی داشت.
زمانی بود که حتی انسانها همبرعکس برای ملاقات با خدایان از کوههاواقعیت بالا میرفتند، درست مثل خدایان کوه المپ.
اما از یک جایی بهمیتونی بعد، خدا خودش را تنها ازمجبور طریق نمادها به فرشتگان نشان داد.
او وحی میفرستاد وخارجه با رنگینکمان و رعدتنها و برق جواب میداد.
فرشتگان عهد جدیدشکست هرگز خدا رادست مستقیماً ندیده بودند.
«همهی شما فریب خوردین. خدا دیگه وجود نداره. خدایی که ما میشناسیم خیلی وقته این دنیا رو ترک کرده. اونیمیکردند که از طرف اون بهتون وحی میکنه رو حتی نمیشه یه خدا صدا کرد. اون منو سوراخ کرد و انداختدهان تو جهنم. حالا وقت انتقامه. من همهی موجودات زنده رو میکشم و از دنیایی که اون خلق کرده انتقام میگیرم!»
گابریل دوباره دستش را روی شمشیرش برد: «تو رو با زنجیرهایمجبور آهنی میبندم و تو عمیقترین بخش برزخ دفنت میکنم. کاری میکنم کهسیاه شیاطین از اینکه تو رو زیر پا له کنن احساس شرم کنن.»
با وجود نفرین گابریل، راگوئلدندانهایش فقط لبخند زد: «گابریلِ بیچاره.میتونی داری در برابر حقیقت میلرزی.»
در همین حین، یولگئوم و کامائلدست در حالی که به حرفهای راگوئلزمانی گوش میدادند، نگاهی به هم انداختند.
با اینکه یولگئوم به خاطر راگوئل جلوی گابریلباستانی را گرفته بود، اما با توجه به مسیر مکالمه،خلق چارهای نداشت جز اینکه حق را به گابریل بدهد.
راگوئل دیوانه شده بود.
آخه چرادیگه داشت اینطورخارجه بیمقدمه چرتوپرت میگفت؟
گابریل با عصبانیت به یولگئوم و کامائلخارجه نگاه کرد: «پس چرا هنوز وایسادین و دهنشکنی رو نمیبندین؟ واقعاً قصد دارین باهاش سقوط کنین؟»
یولگئوم با آهی گفت:شناخته «فقط میخوام بیشتر بفهممباستانی چه بلایی سرش اومده.»
«نکنه میخوای از راگوئل استفادهمیتونی کنی تا دوباره مثل قضیهیبرسه دمیورگوس ۶۶۶ام آشوب به پا کنی؟»
«گفتم که، اون یه سوءتفاهمدندانهایش بود. دئوس... اون از همون اولشبازشون هم از کنترل من خارج بود.»
«میتونی به اسمشکست اربابت قسم بخوریدست که ازش سوءاستفاده نکردی؟»
«میتونم قسم بخورم. به عنوان اژدهایبرعکس طلای حقیقی، چند باری قدرت پادشاه شیاطینمقربی رو قرض گرفتم، ولی فقط همین بود.»
گابریل لبهایش را محکمزمانی به هم فشار دادروز و به یولگئوم خیره شد.
«میفهمم چرا اینطوری فکر میکنی، ولی من واقعاً میخواستم راگوئل رو نجاتکنی بدم، برای همین جلوت رو گرفتم. اگه باورش برات سخته، میتونی بافاسد قدرت خودت یه محدودکننده روی بدن راگوئل بذاری. من جلوت رو نمیگیرم.»
«واقعاً؟»
«من هیچ قصدی برای زیر سؤال بردن اقتدارباستانی تو به عنوان قاضی ارتداد ندارم. فقط میخوامخدا که اجرای حکم رو یه کم عقب بندازی.»
«از کِی تا حالا معنیمیتونی درخواست کردن به استفاده از زورمجبور برای تهدید طرف مقابل تغییر کرده؟»
«چون تو لجبازی.»
«از این طرز فکرت خوشمدیگه نمیاد! تو قبل از اینکهمحدودکنندهها اژدهای طلای حقیقی باشی، متاترون بودی.»
«در حال حاضر، منشناخته فقط یولگئوم، اژدهای طلای حقیقیاولیه هستم. چون ارادهی پروردگار اینه.»
گابریل آه کوتاهی کشید.
«لطفاً قدرتتون رو به مندندانهایش قرض بدید. به خاطر مبارزهیمیتونی قبلی، قدرت کافی برام نمونده.»
کامائل وازش یولگئوم به نوبتدیگه سر تکون دادن.
دستم رو درازجدید کردم و بدن روحیخدایان راگوئل رو مهار کردم.
سعی کرد با تکون دادن بالهایبازشون خاکستری و فلسدارش فرار کنه، اما شکستشیپور دادن قدرت کامائل و یولگئوم غیرممکن بود.
گابریل شمشیر الهیدست «سوسن مقدس» روسایید بیرون کشید و چرخوند.
حلقهای تاریک که به نظردیگه میرسید از جنس آهن باشه، بالهایتنها راگوئل رو بست و محکم کرد.
راگوئل ازعهد درد بهشناخته خودش پیچید.
بالهاش شکستن و در نهایت به داخلکنی استخوانهای بال برگشتن، و کرهی مهارکنندهی گابریلبدمی به درهمپیچیدن بدن روحی راگوئل ادامه داد.
مهاربندی ساخته شده از تسمههای چرمی و حلقههای آهنی دهانمیتونی راگوئل رو پوشوند. هر دو دستش با زنجیر به هماگه وصل شدن و یه کرست آهنی دور بدنش پیچیده شد.
شمشیر گابریل متوقف شد.خورد در حالی که بهدندانهایش یولگئوم نگاه میکرد، گفت:
«شکایتی که نداری، درسته؟»
«اگه اینطوریمحدودکنندهها احساس امنیتزمانی میکنی، نه.»
«در آیندهای نهچندان دور برمیگردم. اون موقع عدالتتنها رو در موردش اجرا میکنم. ارتشم رو بامجبور خودم میارم، پس شما دو تا جلوم رو نگیرید.»
«نیازی به این کارخورد نیست. قبل از اون، منسایید نفرین راگوئل رو باطل میکنم.»
گابریل بعد ازجدید تکون دادن سرش،برعکس توی نور ناپدید شد.
به محض اینکه حضورزمانی گابریل محو شد، دئوسروز به اقامتگاه کامائل برگشت.
به محض اینکه راگوئل رو دیدسایید که با اون مهاربندها بسته شده، انگشتروز شستش رو به نشونهی تأیید بالا برد.
«اوه، چه سلیقهی جالبی.»
یولگئوم جلویعهد دید دئوسشناخته رو گرفت.
«مسخرهبازی درنیار.»
«یه تعریف از ته دلدندانهایش بود. من از اینجور چیزامیتونی خوشم میاد. زنجیر، دستبند، پوزهبند.»
کامائل خندید.
«خیلی هاردکوره.»
«چون تو یه شیطانی.»
یولگئوم در حالیدست که به زیکسایید نگاه میکرد گفت:
«چون اون همچینشکست آدمیه، بیا زودتر رابطهمونخارجه رو باهاش قطع کنیم.»
زیک پرسید: «چرا؟ خبشناخته چون شیطانه، ممکنه از چیزاییاولیه مثل دستبند خوشش بیاد دیگه.»
«زیک، تومحدودکنندهها نباید بهزمانی شر آلوده بشی.»
«چرا دستبندها شرورانهدست هستن؟ اونا برایسایید مجرمان استفاده میشن دیگه.»
یولگئوم نتونست راهی پیدا کنه تادست به زیک که با چشمهای معصومانهزمانی این سؤال رو پرسیده بود، توضیح بده.
«مهمتر از اون،جدید راگوئل، چرا بهبرعکس این روز افتادی؟»
«احساس میکنم یکم... دیوونه شدم. من انتخاب کردم کهقیامت فاسد بشم تا بقیه رو مجازات کنم، اما بهمحدودکنندههات نظر میرسه یه جایی تو این مسیر واقعاً فاسد شدم.»
«داستان غمانگیزیه.»
«بیشتر از اینکه غمانگیز باشه، ممکنه پیشدرآمدخارجه یه اتفاق خیلی بزرگتر باشه. این یه چالشکنی بزرگ برای نظم جهانیه که خدا خلق کرده.»
زیک هیچچیز در موردشناخته نظم جهانی که یولگئومباستانی ازش حرف میزد، نمیدونست.
فقط در حدیتنها بود که جریانبازشون داستان رو بفهمه.
دئوس در حالی که دستبهسینهدندانهایش ایستاده بود، گفت: «خب، این مشکلیهبازشون که فرشتهها خودشون باید حلش کنن.»
«مگه فرشتهی سقوطکرده چیز خیلی جدیایه؟ مگهخارجه از این اتفاقا زیاد نمیفته؟ کافیه یه قاضیکنی ارتداد رو به عنوان کارمند تماموقت استخدام کنید.»
«فقط چون زیادجدید اتفاق میفته، دلیل نمیشهخدایان که موضوع مهمی نباشه.»
«بیخیال این حرفا، نمیتونید اون پوزهبندبازشون رو باز کنید؟ قبلاً یه چیزایباشی خیلی جالبی میگفت. خدا فلان، خدا بیسار.»
یولگئوم دستهاش رودست به شکل ضربدرسایید روی هم گذاشت.
«نه. چون تو نمیدونی فرشتهای که عقلش رو ازسایید دست داده ممکنه چی بگه! اگه تو بودی، هیچبرسه حرفی که به خدا توهین کنه رو باور نمیکردی.»
«آره. دقیقاً چونجدید حرفای یه فرشتهیبرعکس مقربه، اعتبار بیشتری داره.»
«به خاطر همینه که نمیشه.میتونی هر توهین دیگهای به خدا،برسه فقط به گناهاش اضافه میکنه.»
دئوس به راگوئل نگاه کرد.
فرشتهای که بیشتر از همهدیگه به خدا وفادار بود، حالامحدودکنندهها داره به خدا توهین میکنه.
آخه چه اتفاقی افتاده؟
همون موقع،محدودکنندهها زیک دهنشزمانی رو باز کرد.
«بله؟»
همه برگشتنازش و بهشخورد نگاه کردن.
یه واکنشعهد کاملاً یهوییشناخته و بیربط بود.
زیک غافلگیرمحدودکنندهها شد و دستهاشمیتونی رو تکون داد.
«ببخشید.»
«چی شد؟»
«هیچی.»
دئوس بامحدودکنندهها بیحوصلگی گفت:زمانی «چقدر مسخرهست.»
دئوس پوزخندی زددست و دوباره بهسایید یولگئوم نگاه کرد.
و دوباره شروع کرد به بحثدست کردن دربارهی اینکه آیا باید مهاربند رویمیتونی دهن راگوئل رو باز کنن یا نه.
در همین حین،جدید زیک دهنش روبرعکس بسته نگه داشت.
من معمولاًمحدودکنندهها تو مکالماتزمانی بالادستیهام شرکت نمیکردم.
تا ازدیگه چشمهی انسانیتمخارجه محافظت کنم.
اما دلیل اینکه توخورد این لحظه دهنش رودندانهایش بست، چیز دیگهای بود.
- تو یه انسانی.
«بله؟»
کلماتی که بدون اینکه متوجه بشمسایید از روی تعجب به زبون آوردم،کنی توجه بقیه رو جلب کرده بود.
زیک مکث کرد وخورد به صدایی که تودندانهایش ذهنش میپیچید گوش داد.
- من دیوونه نیستم.
«تو راگوئلی.»
نمیدونستم چطور باید پیامم رو بهسایید طرف مقابل برسونم، برای همین سعی کردمروز تو ذهنم به یه جواب فکر کنم.
اما بهازش نظر میرسید هموندیگه هم کافی بود.
- آره. اسم منشناخته راگوئله. انتقامجوی نور. توباستانی واقعاً یه فرزند انسانی؟
«آره، درسته.»
- اما من یه نیرویدندانهایش کاملاً بیگانه درون تو حسمیتونی میکنم. قدرتیه که تا حالا ندیدم.
«بهش میگن چهار خدای مرگ.دیگه اونا جانوران خدا هستن که توتنها گذشته عصر نقرهای رو نابود کردن.»
- عصر نقرهای؟جدید این به چهبرعکس دورانی اشاره داره؟
«نمیدونم، اما... میگن با پایان عصربازشون طلایی، خدا جادو رو به انسانهاباشی داد. به اون دوران میگن عصر نقرهای.»
- چه داستان مزخرفی. اگه هم عصرمحدودکنندهها طلایی و هم عصر نقرهای نابود شدن، پسبرسه چرا انسانها هنوز تو این دنیا وجود دارن؟
«میگن ایناازش دوران هرجخورد و مرجه.»
- فرشتهها چیکارجدید میکردن که اجازه دادنخدایان انسانها اینطوری نابود بشن؟
- این یعنی خدا واقعاً این دنیا رو رها کرده. دورانمجبور عهد جدید یه دوران دروغینه. تو زمانی که خدا با فرشتههافلسهای ملاقات نکرد، در واقع از قبل این دنیا رو رها کرده بود!
«راگوئل. من یه انسانمخارجه که هیچی نمیدونم، اما امیدوارمزمانی تو به خدا توهین نکنی.»
- چیزی که من بهشدیگه توهین میکنم مالک حقیقی نیست، بلکهتنها مالک دروغینه. فرزند انسان. اسمت چیه؟
«زیک ونعهد جید. اسمشناخته من زیکه.»
- زیک، باید به حرفم گوش کنی. ما بایدقیامت این دنیا رو که توسط خدایان دروغین اداره میشهمحدودکنندههات نابود کنیم و به استقبال بازگشت مالک حقیقی بریم.
«راگوئل، مندیگه نمیتونم همچین کارایدندانهایش بزرگی انجام بدم.»
- تو پتانسیل بینهایتی داری. زیک، من بهت قدرتسایید میدم. برو به سرزمینی که من توش خوابیده بودم.برسه باید تنهایی بری، بدون اینکه به کسی چیزی بگی.
«راگوئل!»
زیک تو قلبشتنها اسمش رو فریاد زد،کنی اما هیچ جوابی نیومد.
حسِ رودررو بودندست با راگوئل ازسایید بین رفته بود.
نمیتونستم با جزئیات توضیحش بدم، اما به نظردندانهایش میرسید الان هر چقدر هم سعی کنم باروز راگوئل حرف بزنم، دیگه نمیتونم جوابش رو بشنوم.