چپتر 6: نبرد با اژدها (۲)
0دئوس در حالی که ردای جادوگری رامیتوانستند تنش میکرد، پرسید: «چرا تو جادوهای دنیایبهعلاوه شیاطین، هیچ جادویی برای ساختن لباس نیست؟»
الکس فقط شانههایشبدون را بالا انداخت: «چرابهعلاوه خودتون یکی نمیسازید، سرورم؟»
«بسازم؟»
«اونوقت اسمتون بهطور خودکار رویمتوسط اون جادو میمونه و تا ابددهه تو دنیای شیاطین به یادگار میمونه.»
«نمیشه یهفهمید اسم دیگهپیشپاافتادهای روش بذارم؟»
«نه. ثبت کردنداشتن اسم، مثل دمیدن آخرینمیتوانستند نفس تو روح جادوعه.»
دئوس تقریباً فهمید که چرا چنین جادوهای پیشپاافتادهای در این دنیا وجود نداشتند. مثلاً یک ورد برای درمان یبوست، میتوانستکار به اندازه یک جادوی تخریب دیوار، زندگی بشر را زیر و رو کند. اما اصلاً دلش نمیخواست حتی بعد ازشدن مرگش هم داستانهایی درباره «روش مقدس و عظیم فرار از یبوست، ابداع شده توسط پادشاه شیاطین، دمیورگوس ۶۶۶ام» سر زبانها بیفتد.
گنجینهای که این دو شیطان از قلعه کش رفته بودند، یک کیسه سکه طلا و یک کیسه پر از سنگهای قیمتی کوچکتر بود. از آنجایی که هر سکه طلا معادل درآمد یکپیش ماهِ یک آدم از طبقه متوسط بود، داشتن حدود صد تا از آنها یعنی میتوانستند یک دهه تمام بدون کار کردن، بخورند و بخوابند. بهعلاوه، ارزش سنگهای قیمتی چند برابر همان حجمآنقدر از سکههای طلا بود، هرچند آب کردنشان کمی دردسر داشت. با این دو کیسه گنج که زیر شنل الکس قایم شده بود، هر جا که میرفتند برای جاگیر شدن مشکل خاصی نداشتند.
کالسکه مسافربری بینشهری خیلی وقت پیش، برای فرار از قلعهایمیتوانستند که زیر حمله اژدها در حال سوختن بود، جیم شده بود.همان میتوانستند دنبالش بروند، اما تصمیم گرفتند مسیر دیگری را انتخاب کنند.
«بیا اصلاً یه کالسکه بخریم.»
«تا پولمتوسط اومد دستتونحدود میخواید کالسکه بخرید؟»
«مشکلی داره؟»
«اصلاً و ابداً.»
الکس بلافاصله به یک کالسکهفروشی نزدیک دروازه جنوبی قلعه رفت. با وجود هرجومرج بعد از حمله اژدها، آنقدر در زد تا بالاخره صاحب مغازه رامشکل بیرون کشید. الکس با بیست سکه طلا، یک کالسکه باربری درستوحسابی خرید. چون نجیبزاده نبود، نمیتوانست کالسکه مسافرتی بخرد و خرید اسبهای جنگی یا اسبهای اصیلدستتون هم اصلاً تو کتشان نمیرفت. با این حال، توانست بهترین چیزهایی را که در حد بودجه و محدودیتشان بود جور کند و بساطشان را تکمیل کند.
کالسکه که توسط دو اسب کشیده میشد، یک چادر هممیتوانستند در قسمت عقب داشت. به نظر میرسید اگر کمی وسایل کمپینگهمان به آن اضافه میکردند، میتوانستند از یک استراحتگاه راحت لذت ببرند.
الکس در حالی که از رویدنیا صندلی کالسکهچی اسبها را میراند، گفت:یبوست «فکر نمیکنید داشتن کالسکه شخصی خودمون بهتره؟»
دئوس با تنبلی زیر چادر درازیعنی کشیده بود و به منظره نگاهبخورند میکرد: «اون یکی کالسکه راحتتر بود.»
«خب معلومه،نداشتند کالسکه لوکسورد تورنادو بود دیگه.»
«قراره تاقیمتی ابد همینطوریبود دنبالم راه بیفتی؟»
«بله! این الکس به عنوانآنها دایه و معلم سرخانهتون، تابدون وقتی نظرتون عوض بشه دنبالتون میاد.»
«بابام اینتمام دستور روکار داده، نه؟»
«اونم هست، امافهمید با در نظر گرفتندنیا اینکه من دایهتون بودم...»
«اصلاً توماهِ چرا دایهطبقه من بودی؟»
«چون بودم دیگه.»
«ولی تو مَردی.»
«از نظر جنسیتی، بله.»
«اونوقت دایه هم هستی؟»
«سرورم، شمامتوسط دیگه نوبرشحدود رو آوردید.»
الکس سرخ شد: «یادتون رفته وقتی کوچیکتردنیا بودید چقدر اون دوران رو دوست داشتید؟میتوانست حالا جوری رفتار میکنید انگار هیچی نمیدونید.»
«حتی اگه دیوونهآدم هم هستی، حداقلداشتن یه کم رمانتیک باش.»
«فکر میکنید دلیل تفاوت اندازه جزئیدنیا بین نوک شاخکهای ششم و هفتم منمیتوانست چیه؟ راستی، شاخکهای ششم و هفتم من...»
«بس کن، خفه شو.»
«اطاعت.»
«گفتم خفه شو، بچه.»
«حالا کنجکاویتون دربارهداشتن اینکه چرا دایهتونیعنی بودم برطرف شد؟»
«تنها چیزی که یاد گرفتم اینه کهبهعلاوه الکی غصه چیزای بیارزش رو نخورم. لعنت بهش،کردنشان یعنی واقعاً من از اون کار لذت میبردم؟»
دئوس زیر لب فحشی داد و دوباره شروع به حرف زدندهه کرد: «به هر حال، نمیشه به یه بچه گفت بچه، پس بهتسکههای یه نقشی میدم. از اونجا که من اربابم، تو هم مباشر باش.»
«مباشر... واقعاً؟»
«شکایتی داری؟»
«برای یه کالسکه قراضهورد و چهار تا خرتوپرت، مباشرجادوی داشتن یه کم زیادهروی نیست؟»
«ما طلا داریم.»
«اون که درسته ولی... خب، هریعنی چی. اگه بهم بگید بچه، بچهبخورند میشم، اگه بگید مباشر، مباشر میشم.»
«نگرش مثبتیه.»
«من فقطتقریباً از دستوراتچنین اربابم اطاعت میکنم.»
«کسی که اینطوریآدم حرف میزنه، تو واقعیتحدود اصلاً بچهی حرفگوشکنی نیست.»
«این پیشداوریه.»
جادههای قاره هورسا حسابی رسیدگی شده بودند. زمین را عمیق کنده، با سنگریزه پر کرده، با چند لایه خاک کوبیده و سطح آن را از محیط اطراف بالاتر آورده بودند. رویپادشاه آن هم ماسه درشت پاشیده بودند تا حتی وقت بارندگی هم گلولای نشود. این جاده در روزهای عادی برای تجارت و در زمان جنگ با ارتش پادشاه شیاطین، برای اهداف نظامی استفادهکار میشد. پادشاهی برای آمادگی در برابر جنگ بیرحمانهای که هر صد سال یکبار رخ میداد، همیشه حواسش ششدانگ به جادهها بود. به لطف این جادههای هموار، کالسکه با سرعت خوبی پیش میرفت.
درست زمانی که دئوس، کجوکوله در کالسکهمیتوانستند دراز کشیده بود و داشت از زل زدنارزش به آسمان خسته میشد، الکس گفت: «اما سرورم...»
«چیه؟ آقای مباشر الکس؟»
«واقعاً لازمهتقریباً از اینچنین القاب استفاده کنید؟»
«ترجیح میدی بهت بگم تولهسگ؟»
«دیگه نه تا اون حد.»
«یعنی وفاداریت از یه سگ هم کمتره؟ ایندهه وفاداری پرطمطراق تو، به نظر میرسه از یهچند چاله آب بعد از بارون هم کمعمقتر باشه.»
«شاید یهنداشتند کم ازورد اون عمیقتر باشه.»
«من علاقهای به اینجوربود وفاداریها ندارم، پس بگوماهِ واسه چی صدام کردی.»
«چرا واقعاًمتوسط بیخیال پادشاهحدود شدن شدید؟»
«مگه دربارش حرف نزدم؟»
«داشتید میگفتیدتقریباً که یهو حرفتونپیشپاافتادهای رو قطع کردید.»
دئوس سرش را خاراند: «واقعاً؟»
«هی، فکر نمیکنیچنین وضعیت فعلی دنیایدنیا شیاطین یه کم عجیبه؟»
«منظورتون چیه؟»
«چرا الاننداشتند به سطحورد زمین حمله نمیکنن؟»
«الان؟»
«آره، الان. با اینکه هنوز تمام تکنیکهایمیتوانستند پادشاه شیاطین رو یاد نگرفتم، ولی به نظرارزش میرسه میتونم قهرمانها رو مثل هلو بدم بالا.»
«چرا میخواید میوه بخورید؟»
«طفره نرو.»
«شما قطعاً قدرتمند هستید، سرورم.»
«قهرمانهای فعلی هنوز بیدار نشدن.»
«اما این لزوماً به این معنی نیست که نرخ خون خالصشون ضعیفه. اونا ممکنهبهعلاوه تو این صد سال نرخ خون خالصشون رو بالا ببرن و تو آخرین لحظهقایم یکی رو انتخاب کنن... نمیتونید همینطوری فرض کنید که نرخ خون خالصشون الان پایینه.»
«پس این که هر صد سال یه بار جنگ راهتخریب میافته کاملاً بیمعنیه. به محض اینکه یه قهرمان با خونحتی خالصِ بالا پیدا بشه، میتونن به قلعه پادشاه شیاطین حمله کنن.»
«من از شرایطشون خبر ندارم.»
«به نظرتمتوسط بیش ازحدود حد ساختگی نیست؟»
«این قانون دنیاست.»
«مگه همین الان نپرسیدم که بهاین نظرت عجیب نیست؟ چرا هی طفرهدرمان میری و بحث رو عوض میکنی؟»
«من چیز عجیبی نمیبینم. اگه بخواید قوانین دنیا رو زیر سؤالدهه ببرید، پس چرا آتیش رو به بالا میسوزه؟ چرا آب رو بهسکههای پایین میریزه؟ چرا با اینکه میتونیم باد رو حس کنیم، نمیتونیم ببینیمش؟»
سوال تندمتوسط و تیزیحدود بود. «که اینطور؟»
«این یه چیزکوچکتر از پیش تعیینشدهست. قانونیهدرآمد که ‹مطلق› وضع کرده.»
دئوس کلمهی «مطلق» را زیر لب تکرار کرد،ارزش بدون اینکه ذرهای احترام در چهرهاش دیده شود.کمی الکس که سرک میکشید، دوباره دهانش را باز کرد.
«نکنه چون ازآدم قوانین طبیعت بدتداشتن میاومد ول کردی اومدی؟»
«چی داری میگی واسه خودت؟»
«یا شاید نتونستی با این قضیه کنار بیای که پادشاه شیاطین بهداشتن دنیا اومدی. شایدم از اینکه رنگ آتیش قرمزه خوشت نیومده. یا اصلاًارزش راه افتادی تا سرنوشت واقعیای که بهت داده شده رو پیدا کنی.»
«این چرتوپرتای جدید رو از کجاتبخوابند درآوردی؟ عقلتو از دست دادی؟ منحجم بیخیال پادشاه شیاطین بودن شدم چون...»
«جیییغ! کمکم کنید!» صدایطبقه جیغ یک زن ازآنها بیرون کالسکه بلند شد.
الکس درجامتوسط از کالسکهحدود پرید پایین.
«به نظر میرسه یه عروس دیگه پیدا شده. این دفعهطبقه لطفاً حداقل دستش رو بگیر. اگه روی اون شانس پنجاهکار درصدیِ بارداری هم ریسک کنی که دیگه نورٌ علی نوره.»
«با این کارا ممکنه پامون به دادگاهبهعلاوه کشیده بشه. اصلاً میدونی این روزا قوانینهرچند آزار و اذیت جنسی چقدر سفتوسخت شده؟»
دئوس با بیحوصلگی از کالسکه پیاده شد و نگاهش را به سمتی که صدایکار جیغ از آن میآمد، چرخاند. صحنهای که میدید، حسابی غیرعادی بود؛ یک زن زیباروداشت آنجا بود. از آنهایی که برای توصیفش حتماً باید از پیشوند «فوقالعاده» استفاده میکردی.
لباسهایی شبیه به لباس روحانیون تنش بود. نمیشد دقیقاً گفت مال چه دین وبهعلاوه ایمانی است، اما یک ردای سفید و گشاد پوشیده بود که توی باد تکانقایم میخورد. و پشت سرش، راهزنها افتاده بودند دنبالش؛ مسلح به کلنگ، چکش و تبر.
با آن سلاحهایشان قیافهی آدمکشهای وحشی را داشتند، و حالا لباسهایشان چطور بود؟ ازآنها پوست پلنگ و گوزن گرفته تا خرس و گرگ؛ منظرهای که میتوانست کاری کندحجم حامیان حقوق حیوانات از شدت خشم کف بالا بیاورند. هیچ شکی نبود که راهزن بودند.
سناریوی تعقیب یک زن زیبا توسطبخوابند راهزنها تا حدودی کلیشهای و قابلپیشبینیحجم بود... اما مشکل، مکان این اتفاق بود.
اینجا یک شاهراه اصلی بود. مثل این بود که یک مشت اراذل و اوباش که جایشانبخوابند توی کوچهپسکوچههای تاریک است، بخواهند درست جلوی کاخ سلطنتی زورگیری کنند. راهزنها و یک زن مقدس،میرفتند آن هم وسط یک دشت وسیع و باز؟ این راهزنها دقیقاً از کدام کوه پیدایشان شده بود؟
دئوس به کوههای همیشه برفی در دوردست نگاه کرد. حداقل ده کیلومتری با اینجا فاصلهارزش داشت. حسابی از دور آمده بودند. که چی؟ یعنی تمام این ده کیلومتر را درجاگیر حالی که تبر میچرخاندند دنبالش دویده بودند؟ اصلاً دلش نمیخواست قاطی این وضعیت مشکوک شود.
«خدمتکار.»
«بله، سرورم.»
«کار توئه؟»
«منظورتون چیه؟»
«همین زن مقدس رو میگم.»
زن با سراسیمگی به سمت کالسکه میدوید. باز هم باید تأکید میکرد که زیبایی خیرهکنندهای داشت. حتیدردسر در دنیای شیاطین هم بهندرت میشد زنی در این سطح پیدا کرد. اگر ساکوبیهای لعنتی و بیشازحدحمله زیبا را فاکتور میگرفتیم، احتمال دیدن چنین زیباییای در بین شیاطین معمولی یک در ده میلیون بود.
«خوشگله.»
«واسه همین دارم میپرسم. نکنهآنها میخوای از این زن استفاده کنیکار تا واسه من بچه پس بندازه؟»
«ها، در موردم چی فکر کردین؟ الکسدرآمد یعنی استراتژی، استراتژی یعنی الکس. به نظرتونآنها من از همچین حقهی تابلویی استفاده میکنم؟»
«خیلی داریتمام گارد میگیری؛ یهبخورند جای کار میلنگه.»
«اینطور نیست.ماهِ برید کمکش کنید؛متوسط ممکنه راهزنها بکشنش.»
«حتی اگه از یه جنگل همین دور و بر هم فرار کرده باشه، قیافهاشبهعلاوه نشون میده حداقل ده کیلومتر دویده. که چی، یعنی الان یهو قراره دستگیر بشه؟قایم ولش کن بابا. اگه همینجوری به دویدن ادامه بده، بالاخره به یه گشتی چیزی میرسه.»
«این کاریقیمتی نیست که یهآنجایی قهرمان انجام بده.»
«ما شریک جرمیم، نهکار قهرمان. قهرمانها فقط یه مشتچند طعمهان که میشینن یه گوشه.»
«اگه میخواید اینطوریآدم رفتار کنید، حداقل تبدیلحدود به یه شرور نشید.»
«پس خودت برو کمکش. ازآنها پسِ یه راهزن که برمیای،بدون نه؟ دستاوردهای زیردست، دستاوردهای اربابشه.»
«من چون شیطانم،کوچکتر به انجام کارهایمعادل خیر آلرژی دارم.»
«میدونی که منم شیطانم، نه؟»
دئوس تازه یک پایش را گذاشته بود روی پلهی کالسکه. امادهه خب، همیشه همهچیز طبق میلش پیش نمیرفت. دلیلش هم الکس بودحجم که دستهایش را بالا برد و رو به راهزنها فریاد زد.
«آهای، اینجاییم!متوسط ما اینجا یهآنها قهرمانِ تازهکار داریم!»
«توی اینقیمتی سرمای سگلرزِبود ماه جولای...»
دئوس چشمغرهای به خدمتکارش رفت وبخوابند بعد با بیحوصلگی از کالسکه پایینحجم آمد. زن زیبا پشت دئوس پنهان شد.
«آویزونم نشو.» زنی را که به لباسهایشحدود چنگ زده بود پس زد و نگاهیکار به راهزنهای روبهرویش انداخت. «آه، خدای من.»
در واقع کسی کهحدود الان داشت با او روبهروتمام میشد، کسی نبود جز الکس.
«باید این قضیه رو به دپارتمان مدیریتدرآمد قهرمانها گزارش بدم. خانم، لطفاً یادتون نرهآنها که فرم تأییدیه نجات رو امضا کنید.»
الکس در حالی که دست زن را گرفته بود، داشت باهمان دقت این چیزها را برایش توضیح میداد. در همین حین، تویمیرفتند ذهن دئوس برای هفتمین بار پیاپی یک مشت حوالهی صورتش شده بود.
دئوس سرش را خاراند و به راهزنها نزدیکآنها شد. «گزینه یک: کتک بخورید و گورتونو گم کنید.بهعلاوه گزینه دو: همین الان گورتونو گم کنید. انتخاب کنید.»
سردسته راهزنها با تحقیر پوزخندی زد. «هه، تو تمام عمرم... یه قهرمانِ تازهکار؟ مگهبهعلاوه اینایی که تو محلهشون فاز قهرمان و ناجی برمیدارن، همون جوجهلاتا نیستن؟ بچه جون، تامیرفتند استخون ساق پات رو در نیاوردم و جاش استخون دستت رو نذاشتم، گورتو گم کن.»
«باشه، پس گزینه یک.»
کف دست دئوس روی گونهی راهزن فرود آمد.ارزش راهزنها آن روز چیز جدیدی یاد گرفتند: اینکهکمی انسانها هم میتوانند با چنین سرعتی دور خودشان بچرخند.
سردستهشان بیست و چهار دورِ کامل روی هوا چرخید و در نهایتتمام ده متر آنطرفتر روی زمین افتاد. بدنش چند بار تکان خورد، اما سختکردنشان میشد گفت که به خاطر زنده بودنش است، یا صرفاً اسپاسمهای لحظهی مرگ.