---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 158: ۳۶. رویارویی با نظم جدید (۴) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 158: ۳۶. رویارویی با نظم جدید (۴)

0

«قبول نمی‌کنم.»

«دستبند قادر مطلق و خادم ستارگان.‌نگاهش​ با اون دو تا، حتی می‌تونن‌چطوره​ یه خدا رو هم شکست بدن.»

«به خاطر همین غرورته که صدها‌بگی​ قرن زیر زمین گیر افتاده بودی و‌نمیاد​ هنوزم عادت‌هات رو ترک نکردی؟ بگذریم، سیگنی.»

«برادرم.»

«درگیری‌ها داره بیشتر می‌شه و تعداد‌نمی‌تونی​ مجروح‌ها هم می‌ره بالا. می‌دونم سخته، ولی‌انسان​ لطفاً... آموزش به بچه‌ها ممکنه آسون نباشه.»

«نگران نباش. بچه‌های‌می‌کنن​ کلیسا الان دارن‌نگاهش​ نقش مهمی ایفا می‌کنن.»

زکه بعد‌بودن​ نگاهش رو‌نمی‌تونی​ چرخاند سمت لاخه.

«مرز غربی چطوره؟»

«سیزده تا.»

«آسون نیست؟»

«چون اونم ماندراکه‌ست. قدرتمون رو باید برابر دونست. من دارم‌می‌تونیم​ یه مورچه غول‌پیکر رو کنترل می‌کنم تا غذا جمع کنه.‌مرد​ از نظر بازدهی، می‌شه گفت یه خورده از این یکی بهتره.»

نزار ناگهان پرید وسط حرفش.

«چون اینجا کلی خانواده‌بودن​ نظامی هست که باید‌بگی​ شکمشون رو سیر کنیم.»

دقیقاً همون‌طور بود که نزار می‌گفت. خانواده‌های نظامی زیادی تو‌مرز​ نویه‌کان زندگی می‌کردن. تعداد کسایی که می‌جنگیدن تو بهترین حالت‌برابر​ حدود دو هزار نفر بود. هشت هزار نفر بقیه، غیرنظامی بودن.

زکه در جواب نزار گفت:

«نمی‌تونی بهشون بگی خانواده‌جواب​ نظامی. به لطف اوناست که‌اوناست​ ما هنوز می‌تونیم انسان بمونیم.»

«به نظر‌بقیه​ نمیاد تو جنگ‌جواب​ فایده‌ای داشته باشن.»

«پیرمرد و بچه. مرد و زن. آدم سخت‌کوش و آدم تنبل. فقط وقتی‌سیزده​ همه اینا با هم قاطی می‌شن، یه جامعه شکل می‌گیره. اگه اونا نبودن،‌می‌کنم​ اینجا دیگه شهر نبود، یه پادگان نظامی بود. منم نمی‌تونستم ده سال دووم بیارم.»

«به هر حال، من که نمی‌تونم با طرز فکرت کنار بیام، ارباب. اگه رنج کشیدن‌فایده‌ای​ لذت‌بخش بود، خودت تنهایی ازش لذت می‌بردی. به ضعیف‌ترین بخش پادشاهیِ اون پایین حمله کن‌جامعه​ و پادشاه شو. می‌تونی به جای ده هزار نفر، پادشاه بزرگ صدها میلیون رعیت بشی.»

«من پادشاه اینجا نیستم. یه‌نمی‌تونی​ جنگجو کسیه که به بقیه کمک‌می‌تونیم​ می‌کنه، نه کسی که حکومت کنه.»

«فکر می‌کنی این‌طوری خیلی خفنه؟‌جواب​ باید به جای تو، دنبال‌اوناست​ اون یارو می‌رفتم. تا الان حتماً...»

چهره زکه تو هم رفت.‌بعد​ نزار که اصلاً نمی‌فهمید کِی باید‌غربی​ دهنش رو ببنده، کلافه شده بود.

«از آزادی‌ای که بهت داده‌بهشون​ شده لذت ببر، برده. با‌می‌تونیم​ زیاده‌روی، همینم از دست نده.»

نزار لب‌هاش رو‌بودن​ آویزون کرد و‌بهشون​ زیر لب غر زد.

شبیه یه توهین به نظر‌جواب​ می‌رسید، اما چون به زبون‌اوناست​ امروزی نبود، نمی‌شد فهمید چی می‌گه.

زکه آه کوتاهی‌می‌کنن​ کشید و دوباره توجهش‌چرخاند​ رو داد به لاخه.

«فقط حواست باشه نتونن از دیوار دروازه غربی نفوذ‌هنوز​ کنن. اگه با حرف زدن حل می‌شه، فکر نکنم‌پیرمرد​ بد باشه که مرزها رو با دیپلماسی مشخص کنیم.»

«جوون‌ها اون‌قدر کله‌شق و پرشورن‌نمی‌تونی​ که سخته بشه باهاشون درست حرف‌می‌تونیم​ زد. ولی خب، یه امتحانی می‌کنم.»

به نظر می‌رسید‌غیرنظامی​ بحث در مورد مشکل‌بهشون​ فعلی به پایان رسیده.

زکه به‌ایفا​ سمت کاتران‌زکه​ اشاره کرد.

«لطفاً بیاید این طرف.»

«چـ... چشم!»

جنگجوی جوان که تا اون لحظه با گیجی‌بگی​ بهشون زل زده بود، با قیافه‌ای شبیه کسی که‌فایده‌ای​ تازه از خواب پریده، به میز تاکتیکی نزدیک شد.

«ارباب هالی‌گام.»

«لطفاً راحت‌بودن​ باشید و‌نمی‌تونی​ کاتران صدام کنید.»

«پس، آقا کاتران.»

«بله. آه!‌بقیه​ لطفاً اول‌بودن​ این رو بگیرید.»

کاتران تو کیفش‌می‌کنن​ گشت و نامه شخصی‌چرخاند​ سونگ‌هوانگ‌چونگ رو پیدا کرد.

زکه همون‌جا‌بودن​ نامه رو‌نمی‌تونی​ باز کرد.

بعد از اینکه با‌جواب​ چشم‌هاش مرورش کرد، اون‌لطف​ رو روی میز تاکتیکی گذاشت.

پادشاه لیچ سادیموس‌غیرنظامی​ به چهره‌اش نگاه کرد‌بهشون​ و به حرف اومد:

«حدس می‌زنم‌ایفا​ بازم همون‌زکه​ حرفای همیشگیه.»

«آره. می‌گن نیروهای جدید‌نمی‌تونی​ سیگنی رو تحویل بدیم و‌هنوز​ منتظر تصمیم امپراتور مقدس بمونیم.»

«انگار هیچ‌وقت خسته نمی‌شن.‌جواب​ می‌دونن که من عمراً‌لطف​ همچین شرایطی رو قبول کنم.»

«گور باباشون.»

زکه از‌ایفا​ فحش دادن‌زکه​ نزار خنده‌اش گرفت.

«قطعاً حرفای بیشتری برای گفتن دارن. کسی که گناه کرده منم.‌انسان​ حتی اگه بدتر از اینا رو هم بشنوم، حرفی برای گفتن‌سخت‌کوش​ ندارم. فقط متأسفم که نمی‌تونم به دستورات امپراتور مقدس گوش بدم.»

سیگنی جلو اومد‌بودن​ و دست زکه‌بهشون​ رو محکم گرفت.

کاتران از دیدن‌غیرنظامی​ چهره‌ی همچین قهرمان تاریکی،‌بهشون​ حسابی جا خورده بود.

دنیا اون رو به عنوان‌بعد​ خدمتکار شیطان که به امپراتور‌مرز​ مقدس خیانت کرده، طرد کرده بود.

یه ضدقهرمان که به‌نمی‌تونی​ خاطر وسوسه‌های سیگنیِ جادوگر، اخلاقیات‌هنوز​ انسانی رو زیر پا گذاشته.

اما زکه‌ای که الان‌جواب​ روبه‌روی کاتران ایستاده بود،‌لطف​ آدم کاملاً متفاوتی بود.

«آقا کاتران، من نامه شخصی سونگ‌هوانگ‌چونگ رو‌بهشون​ دریافت کردم. لطفاً به سونگ‌هوانگ‌چونگ بگید که‌بمونیم​ متأسفم که نمی‌تونم دستوراتشون رو اجرا کنم.»

«بسیار خب.»

«همون‌طور که قبلاً گفتم، پایین رفتن امن از کوه با‌می‌تونیم​ نیروهای باقی‌مونده کار سختیه. قراره چند روز دیگه یه گروه‌مرد​ کاروان به سمت پایین حرکت کنن، می‌تونید اون موقع باهاشون برید.»

«از توجهتون ممنونم.»

«تو این مدت، راحت باشید و تو‌بهشون​ نویه‌کان بمونید. با این حال، اینجا خطرناکه. حمله‌نمیاد​ هیولاها یه چیز روزمره‌ست. بهتره نزدیک دیوارها نشید.»

شوالیه زودیاکِ نویه‌کان، سوزاکو،‌زکه​ که کاتران رو آورده‌سمت​ بود، با لبخند گفت:

«ایشون همین الانشم‌جواب​ کمک بزرگی به‌بگی​ برج دروازه جنوبی کردن.»

«منظورتون افتخارآفرینیه؟ تجربه خجالت‌آوری بود.»

زکه سرش‌بقیه​ رو برای‌بودن​ کاتران خم کرد.

«به نمایندگی از شهروندان‌زکه​ نویه‌کان، می‌خوام از این جنگجو‌لاخه​ به خاطر کارهاش تشکر کنم.»

«نه، واقعاً، من...»

گونه‌های کاتران سرخ شد.

نگاهی به سیگنی انداخت.‌بودن​ کنجکاو بود ببینه سیگنی الان‌لطف​ چه قیافه‌ای به خودش گرفته.

وقتی نگاهش کرد، با اینکه‌بعد​ نگرانی قبلیش هنوز از بین نرفته‌غربی​ بود، تونست یه لبخند کمرنگ بزنه.

با دیدن این‌جواب​ صحنه، قلب کاتران‌بگی​ دوباره به تپش افتاد.

راستش رو بخواید، سیگنی از‌نمی‌تونی​ هر زنی که کاتران تا‌هنوز​ به حال دیده بود، زیباتر بود.

وقتی به پادگان برگشتن،‌بودن​ یکی از کشیش‌های سونگ‌هوانگ‌چونگ‌بگی​ کاتران رو صدا زد.

صداش رو آورد پایین‌زکه​ و با پچ‌پچ پرسید:‌سمت​ «با شیاطین روبه‌رو شدی؟»

اسم اون کشیش، آرچ‌دیکن آکر‌بهشون​ بود. مردی که دست راست‌می‌تونیم​ اسقف جورج به حساب می‌اومد.

حالت چهره‌اش آرام به نظر می‌رسید،‌بهشون​ شاید چون با مرگ مافوقش، روال‌انسان​ عادی زندگی‌اش حسابی به هم ریخته بود.

«شیطان...»

«شیطان. مگه تو دنیا پر از این‌چرخاند​ داستان‌ها نیست که یکی با شیطان می‌جنگه‌نیست​ و بعد خودش تبدیل به شیطان می‌شه؟»

کاتران هیچ‌بودن​ جوابی به‌نمی‌تونی​ حرف‌هایش نداد.

آرک‌دیکن آکر اصلاً روحش هم‌نمی‌تونی​ خبر نداشت که کاتران دارد توی‌می‌تونیم​ دلش با حرف‌های او مخالفت می‌کند.

چون تو این دنیا‌بودن​ دیگه همه می‌دونستن که‌بگی​ زکه یک قهرمان سیاه است.

«اون‌ها آدم‌های شروری هستن. اون ساحره، سیگنی، یه کریستال شمشیر جادویی داره‌چطوره​ رو کمرش رشد می‌کنه. به محض اینکه اون کریستال کامل بشه، قهرمان‌غول‌پیکر​ سیاه شمشیرش رو میندازه دور و تبدیل به پادشاه شیاطین جدید می‌شه.»

«سیگنی همچین‌بودن​ زن شروری‌نمی‌تونی​ هم نبود.»

«منظورت چیه؟ جناب کاتران،‌جواب​ نکنه همین الانش هم‌لطف​ تسخیر اون زن شدی؟»

«داری تند می‌ری!»

«این جادوی سیاهه. اون کاری کرده که جناب‌سمت​ کاتران، یه آدم با خون خالص، فقط با‌اونم​ یه بار ملاقات این‌طوری گیج و سردرگم بشه.»

«من این‌طور فکر نمی‌کنم...»

«باید حواست رو جمع‌جواب​ کنی جناب کاتران. ما‌لطف​ الان وسط قلمرو دشمنیم.»

«مگه کمک همون‌ها نبود که جونت‌نمی‌تونی​ رو نجات داد؟ فکر نمی‌کنم نیازی‌می‌تونیم​ باشه این‌طوری در موردشون حرف بزنی.»

«هه هه، جناب کاتران.‌زکه​ نکنه تو هم می‌خوای مثل‌لاخه​ دارودسته‌ی قهرمان سیاه طرد بشی؟»

طرد شدن از سونگ‌هوانگ‌چونگ. این کار‌بگی​ تو جامعه‌ی انسانی، از نظر سیاسی و‌نمیاد​ اجتماعی دقیقاً با حکم اعدام برابر بود.

طرف زنده می‌ماند، اما‌جواب​ دیگر نمی‌توانست زندگی کند،‌لطف​ حداقل نه بین آدم‌ها.

معاون اسقف آکر دوباره‌بودن​ رو به کاتران که‌بگی​ حسابی گیج شده بود، گفت:

«شما هنوز جوونی. شاید بی‌ادبانه باشه، اما خب جوونی دیگه.‌مرز​ احتمالاً اون‌قدر تجربه نداری که متوجه نقشه‌های کثیف شیاطین بشی،‌برابر​ برای همین اگه گولشون رو خورده باشی هم درکت می‌کنم.»

«آکر، من نمی‌گم که کسی گولم زده یا‌اوناست​ همچین چیزی. ولی به هر حال، کسی که‌داشته​ ما رو نجات داد همون قهرمان سیاه نبود؟»

«تاکتیک اصلی شیطان همینه که باعث بشه این‌طوری فکر کنی. اصلاً از همون اول، هیولاهای ماگ‌وورت خدمتکارهایی بودن‌باشن​ که توسط شیاطین تو این دنیا رها شدن. طرف به خدمتکارش دستور می‌ده که حمله کنه، بعد خودش‌نبودن​ میاد نجاتت می‌ده تا منت سرت بذاره. این همون حقه‌ایه که آدم‌بدهای پست و حقیر ازش استفاده می‌کنن.»

کاتران سردرگم شده بود.

با این حال، اگر مجبور‌بعد​ بود یک طرف را انتخاب‌مرز​ کند، حس می‌کرد زکه قابل‌اعتمادتر است.

کاملاً طبیعی بود که آدم‌ها به جای‌لطف​ یک کشیش مغرور، بیشتر جذب قهرمان سیاهی‌جنگ​ بشوند که به دنبال جبران گذشته‌اش بود.

«به هر‌غیرنظامی​ حال، من یه‌نمی‌تونی​ نقشه‌ی خوب دارم.»

«نقشه‌ی خوب؟»

«به نظر نمی‌رسه بهمون شک کرده باشن. همین چند لحظه‌مرز​ پیش یه سرباز اومد و گفت می‌تونیم آزادانه تو قلعه بگردیم.‌دونست​ نقشه‌ام اینه که هر وقت فرصت کردیم، اون ساحره رو بکشیم.»

«چی؟!»

«اینو ببین.»

آکر انگشتر بزرگ اسقفی‌اش‌بودن​ را که تو انگشت وسط‌لطف​ دست راستش بود، بالا آورد.

وقتی نگین انگشتر را چرخاند،‌بعد​ درپوش آن باز شد و یک‌غربی​ شیشه‌ی کوچک خودش را نشان داد.

«این سمه. یه سم کشنده که فقط یه قطره‌اش می‌تونه‌می‌تونیم​ یه غول رو از پا دربیاره. باید از فرصت استفاده‌مرد​ کنیم و این سم رو تو نوشیدنی اون ساحره بریزیم.»

«چطور می‌تونی‌غیرنظامی​ همچین کار‌جواب​ پستی بکنی؟»

«جناب کاتران، نکنه می‌خوای همچنان طرف دشمن رو‌بگی​ بگیری؟ در این صورت، چاره‌ای ندارم جز اینکه این‌فایده‌ای​ موضوع رو رسماً به دفتر امپراتور مقدس گزارش بدم.»

«جناب آکر!»

«به رفقای مرده‌ات فکر کن. کی‌بگی​ آقای جفرسون رو کشت؟ چرا اسقف جورتین‌نمیاد​ باید به اون سرنوشت فلاکت‌بار دچار می‌شد؟»

کاتران دهانش را بست.

«خوب در موردش فکر‌بودن​ کن. این کار بدون‌بگی​ کمک جناب کاتران انجام نمی‌شه.»

آکر بعد از‌می‌کنن​ گفتن این حرف‌ها، اتاق‌چرخاند​ کاتران را ترک کرد.

کاتران که حالا تنها‌نمی‌تونی​ شده بود، مشت‌هایش را‌اوناست​ روی زانوهایش گره کرد.

وقتی کاتران دوباره‌بودن​ از اتاق بیرون زد،‌بگی​ شب حسابی پرستاره بود.

موقع رد شدن از جلوی اتاق آکر، حتی‌بگی​ قدم‌هایش را هم با احتیاط برمی‌داشت. اصلاً دلش‌جنگ​ نمی‌خواست تو این وضعیت با او روبه‌رو شود.

به محض اینکه از اقامتگاه خارج‌نگاهش​ شد و پا به خیابان‌ها گذاشت، کاتران‌سیزده​ برای لحظه‌ای نفس کشیدن از یادش رفت.

اینجا، شهر‌بودن​ قلعه‌ای روی کوهستان،‌بهشون​ نور چندانی نداشت.

در هر نقطه‌بودن​ استراتژیک در امتداد‌بهشون​ دیوارها، آتش‌هایی روشن بود.

سایه‌ی سیاه کوهستان، مرز‌بودن​ بین آسمان و زمین‌بگی​ را شکل داده بود.

و بالای‌ایفا​ آن پر‌زکه​ از ستاره بود.

همه‌جا فقط ستاره بود.

با دیدن‌غیرنظامی​ آن منظره‌جواب​ چه می‌شد گفت؟

فقط می‌شد مات‌غیرنظامی​ و مبهوت خیره‌نمی‌تونی​ شد و نگاه کرد.

قلبش لرزید. آیا مردمی که‌بعد​ تو این شهر به این‌مرز​ زیبایی زندگی می‌کردند، واقعاً شیطان بودند؟

صدای آدم‌ها‌بودن​ از دور‌نمی‌تونی​ به گوش می‌رسید.

برای پیدا کردن‌بودن​ منبع صدا، مسیر جاده‌بگی​ را در پیش گرفت.

یک فانوس‌بقیه​ کوچک بین‌بودن​ دیوارها آویزان بود.

بعد از عبور از یک فضای‌نگاهش​ باریک، محوطه‌ای خالی که از هر طرف‌سیزده​ حدود ده متر وسعت داشت، نمایان شد.

صدای آدم‌ها از آنجا می‌آمد.

چشمش به آن‌ها افتاد. یکی‌شان با‌بهشون​ دست اشاره کرد. کاتران با راهنمایی‌انسان​ آن‌ها رفت و یک گوشه نشست.

چند نفری دور‌غیرنظامی​ یک میز نه‌چندان‌نمی‌تونی​ بزرگ جمع شده بودند.

آن‌ها سیگنی، لاخه و سوزاکوی سرخ‌نگاهش​ بودند؛ همان شوالیه ارشدی که در‌چطوره​ طول روز او را راهنمایی کرده بود.

و کمی‌بودن​ آن‌طرف‌تر هم‌نمی‌تونی​ زکه بود.

«لطفاً اینجا بشینید.»

سیگنی با لبخندی‌غیرنظامی​ صندلی کنار خودش‌نمی‌تونی​ را برایش خالی کرد.

کاتران در حالی که با تعجب‌نگاهش​ به اطراف نگاه می‌کرد و پیش‌چطوره​ خودش می‌گفت اینجا چه خبر است، نشست.

«آقای کاتران، شما خیلی خوش‌شانسی.»

کاتران با شنیدن‌بودن​ حرف سوزاکو سرش‌بهشون​ را کج کرد.

«بله؟»

«چون می‌تونی‌ایفا​ دست‌پخت خود لرد‌بعد​ زکه رو بچشی.»

«دست‌پخت؟»

کاتران با‌غیرنظامی​ چهره‌ای گیج به‌نمی‌تونی​ زکه نگاه کرد.

حالا که دقت می‌کرد، سمتی که‌نمی‌تونی​ زکه ایستاده بود، یک اجاق و‌می‌تونیم​ یک شیر آب نصب شده بود.

خودش هم یک‌می‌کنن​ پیش‌بند بسته بود و‌چرخاند​ کلاه به سر داشت.

«که با‌بودن​ غذای خاصی‌نمی‌تونی​ مشکل نداری، درسته؟»

در جواب سؤال‌بودن​ زکه، کاتران فقط‌بهشون​ توانست بگوید: «آه.»

زکه هم که انگار همین‌جواب​ جواب برایش کافی بود، با‌اوناست​ سرعت مشغول چرخاندن ماهیتابه شد.

«راستش این ماهیتابه رو پری‌ها‌بعد​ با استفاده از هسته‌ای که‌مرز​ تو بدن هیولای ماگ‌وورت بود، ساختن.»

کاتران با‌بودن​ تعجب به‌نمی‌تونی​ ماهیتابه نگاه کرد.

«داری شوخی می‌کنی؟»

«جدی می‌گم. این ماهیتابه رو‌جواب​ پری‌ها در ازای شکست دادن‌اوناست​ ارباب شیاطین بهم هدیه دادن.»

«آخه چرا...»

«این آخرین هدیه‌ی شیطنت‌آمیز آقای اسکاتوله. آقای‌لطف​ اسکاتول یکی از معلم‌های قبیله‌ی پریانه که‌جنگ​ یه زمانی بهم جادو و شمشیرزنی یاد می‌داد.»

«آها! شمشیر‌غیرنظامی​ و جادو‌جواب​ برای اندر!»

«اندر! خیلی وقته‌غیرنظامی​ این اسم به‌نمی‌تونی​ گوشم نخورده بود.»

ناولها | novelha.net