---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 123: شروعی جدید (۴) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 123: شروعی جدید (۴)

0

«راه بیفتیم؟»

اسکاتول از روی‌گیج​ صندلی درشکه‌چی پرسید. سرم‌ولش​ رو آروم تکون دادم.

«نه، عجله‌ای نیست. اصلاً چند نفر می‌خوان تو شکار این‌اربابم​ هیولا شرکت کنن؟ بقیه هم اگه همین دور و بر بگردن،‌منطقیه​ می‌تونن یه چیزی پیدا کنن که حداقل به نظر خوشمزه بیاد.»

«به هر حال، شکار‌شرمنده​ فقط یه بهونه‌ست. هدف‌بود​ اصلی تمرین دادن زیکه.»

«اصلاً فازِت چیه؟‌سابقت​ خیلی وقتا جوری رفتار‌همه‌ش​ می‌کنی انگار رئیس منی.»

«شرمنده، هاها.»

«هاها... الان این خنده‌دار بود؟»

«پس بریم شکار.»

«باشه، شرت رو کم کن.»

یه مرد قدبلند‌گیج​ سرش رو از‌گفت​ پنجره‌ی کالسکه آورد تو.

«من می‌رم‌شرت​ به اربابم‌قدبلند​ کمک کنم.»

«برده‌ی شماره سه.»

نزار بود.

«من الان برده‌ی زیک هستم.»

«از اونجایی که زیک‌قدبلند​ زیردست منه، تو هم‌آورد​ برده‌ی منی. منطقیه دیگه.»

«من تصمیم گرفتم‌منی​ فقط به یه‌الان​ نفر وفادار باشم.»

«حالت خوش نیستا. من بهتر می‌دونم که تو‌اعصاب​ از این آدم‌ها نیستی. فقط داری بهونه میاری چون‌غلطی​ حوصله نداری به دستورات من گوش بدی، مگه نه؟»

«هر جور‌یولگئوم​ دوست داری فکر‌افتاده​ کن، مشکل خودته.»

یولگئوم که تو‌مرد​ کالسکه گیج و‌پنجره‌ی​ منگ افتاده بود، گفت:

«اگه ولش کنی، قضیه‌شرمنده​ تمومه. چرا این‌قدر سر‌بود​ به سر برده‌ی سابقت می‌ذاری؟»

«چرا این زنیکه‌ی روانی همه‌ش رو‌روانی​ اعصاب بقیه راه می‌ره؟» نزار گفت:‌سمت​ «به هر حال، من دیگه می‌رم.»

نزار از کالسکه‌گیج​ پرید بیرون و‌گفت​ به سمت زیک دوید.

«بدون اون دستبند چه غلطی‌سرش​ می‌تونه بکنه؟» این رو خطاب به‌کمک​ پشت سرش گفتم و دست‌به‌سینه نشستم.

«الکی که بهت ندادمش. اگه از اون‌خنده‌دار​ روز به بعد درست کار نکنی، مصادره‌سرش​ می‌شه. حالا دیگه حتی بهم نمی‌گی "ارباب".»

یولگئوم پرسید: «اصلاً‌سابقت​ چرا اون دستبند‌روانی​ رو همین‌طوری دادی بهش؟»

«بهت که گفتم. حس‌منگ​ کردم اگه پیش خودم نگهش‌قضیه​ دارم، دردسرش خیلی بیشتر می‌شه.»

یولگئوم سرش‌شرت​ رو تکون داد:‌سرش​ «آره، اینم حرفیه.»

راستش رو بخواید، این کار کلی تو‌خنده‌دار​ وقتم صرفه‌جویی کرد. نزار برای اینکه زیر‌سرش​ دست پادشاه شیاطین باشه، زیادی خطرناک بود.

اگه من و نزار با هم‌روانی​ می‌ساختیم و نقشه‌ی جدیدی می‌کشیدیم، بقیه‌سمت​ باهامون دشمن می‌شدن و جلومون رو می‌گرفتن.

نزار موجودی بود که سطحش‌افتاده​ با پادشاه لیچ سادیموس و ماندراکه‌چرا​ لاخه زمین تا آسمون فرق داشت.

«به هر‌شرت​ حال، وفادار بودنش‌سرش​ به نفع زیکه.»

«ولی به نفع من نیست.»

«کاریش نمی‌شه کرد.»

نزار حالا‌یولگئوم​ داشت به‌منگ​ سمت زیک می‌رفت.

سلاحش یه چکش گنده بود.

دسته‌اش دو متر طول‌شرمنده​ داشت و سر چکش نزدیک‌بریم​ به ۱۰۰ کیلوگرم وزن داشت.

سلاح وحشتناکی بود که فقط‌زنیکه‌ی​ به خاطر داشتن بدن یه‌پرید​ غول می‌تونست ازش استفاده کنه.

نزار چکش غول‌پیکرش رو‌منگ​ تاب داد و استخوان‌کنی​ پای ماموت رو خرد کرد.

با ورود نزار به‌قدبلند​ مبارزه، ابهت و شتاب ماموت‌می‌رم​ در جا در هم شکست.

حمله‌ی ترکیبی زیک و لکسیا زخم‌های بیشتری‌خنده‌دار​ رو بدنش ایجاد کرد و بالاخره، اون‌سرش​ هیکل گنده با صدای مهیبی روی زمین افتاد.

«یه استیک گوشت‌سابقت​ ماموت بین غذاها خیلی‌همه‌ش​ سنگین و خفه‌کننده‌ست، نه؟»

«اصلاً ارزش خوردن داره؟»

«معلومه که داره!‌مرد​ آشپز ما اهل ولنتا‌کالسکه​ تو قلعه جوریکس بوده.»

«آها! پس می‌شه بهش اعتماد کرد.‌الان​ از وقتی قلعه به این روز‌مرد​ افتاده، دیگه هیچ رستورانی اونجا باقی نمونده.»

زیک با‌این‌قدر​ لبخند سفارش‌می‌ذاری​ رو گرفت.

از اونجایی که این یه افتتاحیه‌ی‌گفت​ موقت تو یه ساختمون موقت بود،‌این‌قدر​ به شدت با کمبود کارگر مواجه بودیم.

فرم سفارش رو گرفتم، مستقیم‌سرش​ رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم‌کمک​ به زیر نظر گرفتن دستیار آشپز.

گوشت ماموت‌رئیس​ به اعماق‌شرمنده​ زمین منتقل شد.

زیر زمینی که‌سابقت​ خریده بودم، یه دستگاه‌همه‌ش​ ناشناخته دفن شده بود.

چون می‌شد نور و دما رو‌گفت​ کنترل کرد، می‌تونستیم مقدار زیادی گوشت رو‌سابقت​ بدون اینکه فاسد بشن، اونجا ذخیره کنیم.

با این حال، چون خیلی عمیق بود، جابه‌جا کردن‌می‌رم​ گوشت‌ها اصلاً کار راحتی نبود. برای همین مجبور شدیم از‌زیردست​ یه آسانسور استفاده کنیم که از پله‌های مارپیچ بالا می‌رفت.

این آسانسور شاهکار لاخه بود. با استفاده از درخت‌های مو‌باشه​ یه مسیر درست کرده بود و یه کابین که از‌کمک​ تنه‌ی بامبو ساخته شده بود رو ازش آویزون کرده بود.

با اینکه آسانسور همچنان باید با نیروی خالص انسانی بالا‌پرید​ کشیده می‌شد، ولی فقط به خاطر اینکه می‌تونستیم گوشت‌ها رو‌خطاب​ برای مدت طولانی نگه داریم، ارزش این همه زحمت رو داشت.

رفتم و روی‌گیج​ یه صندلی راحتی تو‌ولش​ حیاط جلویی رستوران نشستم.

هرچند به پای تخت پادشاهی‌سرش​ طلایی قبلیم نمی‌رسید، ولی باز هم‌کمک​ صندلی خیلی شیک و باکلاسی بود.

بیشتر روزم رو همون‌جا،‌شرمنده​ در حال چرت زدن‌بود​ زیر نور آفتاب گذروندم.

«به هر حال،‌سابقت​ دست‌هام حسابی کش‌روانی​ اومده و خسته شده.»

با شنیدن‌یولگئوم​ صدای یولگئوم چشم‌هام‌افتاده​ رو باز کردم.

«باز تویی؟»

«منظورت از "باز تویی" چیه؟»

«بهتر از "زنیکه‌ی روانی" نیست؟»

«راست می‌گی. حالا که بهش فکر‌گفت​ می‌کنم، این روزا کمتر کسی پیدا‌این‌قدر​ می‌شه که بهم بگه زنیکه‌ی روانی.»

«تبریک می‌گم، بالاخره بردی.»

«به هر حال، باید‌شرمنده​ درک کنی که چقدر پررویی.‌بریم​ اوضاع کاسبی خوب پیش می‌ره؟»

«فکر کنم آره.»

«"فکر کنم‌یولگئوم​ آره" دیگه‌منگ​ چه صیغه‌ایه؟»

«فروش چیزیه که خدمتکار بهش رسیدگی می‌کنه.‌کالسکه​ تنها کاری که صاحب‌کار باید بکنه اینه‌شماره​ که بشینه، پول‌ها رو بگیره و مدیریت کنه.»

«و بعدش‌رئیس​ هم از‌شرمنده​ پشت خنجر بخوره.»

«اونم بخشی‌این‌قدر​ از سرگرمی‌های‌می‌ذاری​ صاحب‌کاره دیگه.»

«اصلاً به نظر سرگرم‌کننده نمیاد.»

«خب، دارم به‌مرد​ این فکر می‌کنم‌پنجره‌ی​ که دوباره برم ماجراجویی.»

«ماجراجویی؟ کجا؟»

«دفتر مدیریت قهرمانان.‌سابقت​ انگار امروز قراره‌روانی​ دوباره بازگشایی بشه.»

«آها! یه‌یولگئوم​ همچین جایی‌منگ​ هم بود.»

«اگه یادت بره‌مرد​ چی؟ تو مثلاً‌پنجره‌ی​ همراه یه جنگجویی.»

«تعداد درخواست‌ها‌رئیس​ تمومی نداره. دنیا‌هاها​ این‌طوری شده دیگه.»

«تعداد هیولاها داره زیاد می‌شه. قلعه جوریکس هم هر‌می‌ره​ روز چند بار مورد حمله‌ی حیوون‌های بزرگ قرار می‌گیره.‌می‌تونه​ البته خب، بیشترشون فقط به خاطر پیدا کردن غذا میان.»

«نمی‌دونم شیاطین وقتی این نقشه رو می‌کشیدن‌ولش​ پیش خودشون چی فکر می‌کردن، ولی این‌می‌ذاری​ کار فقط قدرت جنگی انسان‌ها رو بالا می‌بره.»

«خب، کار اون عوضی‌ها همینه‌سرش​ دیگه. یه تخته‌شون کمه. برای همینه‌کمک​ که همیشه از انسان‌ها شکست می‌خورن.»

«حالا که بهش فکر‌شرمنده​ می‌کنی، ۲۰ سال دیگه می‌خوای‌بریم​ چیکار کنی؟ جناب پادشاه شیاطین.»

«نمی‌جنگم.»

«چرا؟»

«اصلاً چرا باید بجنگیم؟»

«آخه اونا شیطانن.»

«مگه مرض دارن که اگه هر ۱۰۰ سال‌اعصاب​ یه بار نرن جنگ، بمیرن؟ من فقط قراره‌دستبند​ درها رو ببندم و تو دنیای شیاطین زندگی کنم.»

«چطور می‌تونم‌یولگئوم​ از این نور‌افتاده​ آفتاب دل بکنم؟»

«شاید یه کم حیف باشه، ولی به‌کالسکه​ نظرم ارزشش رو نداره که هر ۱۰۰‌شماره​ سال یه بار، میلیون‌ها نفر به خاطرش بمیرن.»

«تو یه صلح‌طلبی.»

«یعنی هیچ سودی توش نیست.»

دئوس بلند شد.

«حالا که یادم افتاد، باید‌سرش​ برم. می‌تونی مغازه رو بسپاری‌اربابم​ به برده‌ها. تو هم دنبالم بیا.»

دئوس بلافاصله زکه رو‌شرمنده​ صدا زد و همراه‌بود​ یولگئوم از مغازه زد بیرون.

یولگئوم همون‌طور که به دئوس‌زنیکه‌ی​ که یه قدم جلوتر راه می‌رفت‌بیرون​ نگاه می‌کرد، فکری به ذهنش رسید.

داری با‌یولگئوم​ جون و‌منگ​ دل فرار می‌کنی.

از چی؟

شاید از‌رئیس​ سرنوشت. چون‌شرمنده​ سرنوشت مترادف مرگه.

دفتر مدیریت جنگجوها‌سابقت​ تو یه ساختمون‌روانی​ نیمه‌مخروبه قرار داشت.

خوشبختانه هنوز‌یولگئوم​ هوا سرد‌منگ​ نشده بود.

آسمون از لای سقفِ ریخته‌سرش​ معلوم بود و راستش، یه‌اربابم​ جورایی حس شیک و باکلاسی می‌داد.

پشت ردیف میزها،‌منی​ کارمندها با عجله‌الان​ این‌طرف و اون‌طرف می‌رفتن.

دفتر پر از جنگجو بود.

بین اون‌ها، فقط زکه بود که‌گفت​ خون خالص داشت، ولی دورگه بودنش‌این‌قدر​ به این معنی نبود که مهارت نداره.

مخصوصاً امروز، ترجان،‌مرد​ معروف‌ترین شکارچی هیولای شمال‌کالسکه​ گلون، اومده بود دفتر.

اون یه جنگجوی رتبه G بود. گروهی از شکارچی‌ها به اسم لژیون هلیوس رو رهبری می‌کرد که از اسم خانواده‌اش، هلیوس، گرفته شده بود و به عنوان یه گروه، باهاشون مثل شکارچی‌های رتبه D رفتار می‌شد.

اون مهمون مهمی‌سابقت​ تو دفتر مدیریت‌روانی​ جنگجوها به حساب می‌ومد.

در حالت عادی، مدیر باید تو دفتر پشتی مستقیماً به‌تمومه​ کارش رسیدگی می‌کرد، اما از اونجایی که هیچ دفتر پشتی‌ای‌پرید​ وجود نداشت، مدیر همون‌جا پشت پیشخوان با ترجان جلسه گذاشته بود.

«درسته، ترجان. فکر‌مرد​ نمی‌کردم واقعاً پات‌پنجره‌ی​ به قلعه زوریکس برسه.»

«کل لژیون هلیوس رو با خودم‌الان​ آوردم، چون شایعه شده بود که‌مرد​ غول‌ها دارن این منطقه رو اذیت می‌کنن.»

«خیالم واقعاً راحت شد. برام سوال بود که‌اعصاب​ چرا غول‌ها یهو عقب‌نشینی کردن سمت شمال. فکر‌دستبند​ کنم شایعه اومدن لژیون هلیوس به گوششون رسیده.»

«شوخی‌هاتون واقعاً بامزه‌ست.»

در همین حین، زکه‌قدبلند​ و دئوس دقیقاً پشت‌آورد​ باجه‌ی بغلی ترجان وایستاده بودن.

«اونا دیگه کین؟»

زکه صداش رو آورد پایین.

«به نظر میاد لژیون‌منگ​ هلیوس باشن. من فقط‌کنی​ شایعه‌شون رو شنیده بودم.»

«چی هستن حالا؟»

«قدرتمندترین گروه‌رئیس​ جنگجوها تو‌شرمنده​ شمال زوریکس هستن.»

«رتبه G هستن؟»

«سطحشون رتبه D هست، اما جنگجوهای ثبت‌شده‌ی زیادی دارن. حدود ۱۰ نفر با خون خالص و مهارت‌های محدود مثل من تو لژیون هلیوس فعالن.»

زکه در حال‌مرد​ حاضر پشت میز جلوی‌کالسکه​ پیشخوان دفتر نشسته بود.

دئوس که پشت سرش‌شرمنده​ وایستاده بود، با آرنج‌بود​ زد به پهلوی زکه.

«کی گفته تو مهارت نداری؟»

«خب، رسماً که رتبه B هستم...»

«به هر حال، یعنی یه‌سرش​ مشت آدم دور هم جمع‌اربابم​ می‌شن و با هم می‌رن شکار.»

«می‌گن پنج تا گردان صد نفره دارن. شنیدم شمشیرزن‌ها،‌بریم​ کشیش‌های جادوگر و بقیه رو جوری با تعادل مستقر‌می‌رم​ می‌کنن که شکارِ سازمان‌یافته‌شون آدم رو یاد عملیات نظامی می‌ندازه.»

«این دیگه چه‌سابقت​ صیغه‌ایه. این که‌روانی​ رسماً یه گروه مزدوره‌.»

«صداتون خیلی بلنده. می‌شنون‌ها.‌منگ​ از همه مهم‌تر، خانواده‌کنی​ هلیوس یه خانواده مارکیزه.»

«حتی یه خانواده جنگجوی اصیل هم نیستن. مگه‌آورد​ نه اینکه فقط از سر حسادت به جنگجوها،‌زیک​ دارن با قدرت خاندانشون یه ارتش مزدور راه می‌ندازن؟»

مهم نبود دفتر مدیریت قهرمان‌ها چقدر مثل بازار شام‌بریم​ شلوغ و پر سر و صدا باشه، با این صدای‌اربابم​ بلندی که من حرف می‌زدم، محال بود صدام رو نشنون.

مدیر دفتر با‌سابقت​ دستپاچگی رو کرد‌روانی​ به ترجان و گفت:

«اهمیت ندید. اینا قهرمان‌های رتبه B هستن. خون خالصن، اما...»

«خون خالص؟ شنیدم‌مرد​ که یه خانواده هولی‌اوک‌کالسکه​ تو قلعه پیور-سیتی هست.»

«نه.»

«اوه، پس از اونجان؟ همون‌هایی که ده هزار ساله رتبه F موندن.»

«این از‌یولگئوم​ خانواده هولی‌منگ​ بیچ هست.»

«با این حال، اگه رتبه B باشه، به نظر میاد یه جانشین با سطح خون خالصِ نسبتاً بالایی توشون متولد شده.»

«درسته. پس بی‌خیالش بشید و بیاید به کارمون برسیم. حدود ۱۲ کیلومتری شمال غربی قلمرو، یه روستا هست‌می‌رم​ به اسم گنان. اونجا در اصل یه انبار غله‌ست، برای همین تمام ذخایر غذایی قلمرو اونجا جمع شده. همین‌خوش​ چند وقت پیش، شوالیه‌ها یه گروه شناسایی فرستادن تا وضعیت رو بررسی کنن و متوجه شدن که غلات سالمن.»

«خب پس نمی‌شه‌سابقت​ غذاها رو انتقال داد‌همه‌ش​ همین‌جا به قلعه زوریکس؟»

«برنامه‌ام همینه. اما برای این‌افتاده​ کار، اول باید هیولاهایی که‌تمومه​ منطقه رو اشغال کردن، پاکسازی بشن.»

«آها، پس‌شرت​ برای همین دارید‌سرش​ جنگجو استخدام می‌کنید.»

«بله. از اونجایی که اولین بارم بود این هیولا رو می‌دیدم، نتونستم رتبه دقیقش رو مشخص کنم، اما به نظر می‌رسید رتبه G یا بالاتر باشه. حدود ۱۰ تا از این هیولاها اونجان. سطح دشواری ماموریت تقریباً نزدیک به رتبه D هست.»

«ما، لژیون هلیوس، تا حالا کلی درخواست رتبه D رو هم با موفقیت انجام دادیم.»

«می‌دونم. وگرنه از‌گیج​ همون اول به‌گفت​ شما نمی‌گفتم، ترجان.»

«به هر حال،‌مرد​ من مسئولیت این کار‌کالسکه​ رو به عهده می‌گیرم.»

«نمی‌خواید شرایطش رو بشنوید؟»

«مگه یه درخواست رتبه D نیست؟ سونگ‌هوانگ‌چونگ که قیمت خیلی پایینی پیشنهاد نمی‌ده.»

«دقیقاً همین‌طوره.»

دئوس که داشت به حرفای این دو‌کالسکه​ نفر گوش می‌داد، زکه رو زد کنار‌شماره​ و سرش رو از باجه‌ی درخواست‌ها برد تو.

«خب، ما هم برای شمال‌هاها​ غربی کار می‌خوایم. می‌خوام برم روستای‌شرت​ گنان یا همون دور و بر.»

«منظورتون گنانه؟»

«آره همون.»

کارمند زنی که پشت پیشخوان‌سرش​ بود، نگاهی به مدارک انداخت‌اربابم​ و یه آه کوتاه کشید.

«نمی‌دونم خبر دارید یا نه، اما از‌خنده‌دار​ وقتی اون فوران آتشفشانی تو مرکز کوه‌های‌سرش​ هورس‌اسپاین اتفاق افتاد، دنیا پر از هیولا شده.»

«می‌دونم.»

«قلعه زوریکس مرکز انفجارها نیست، اما‌گفت​ چون تو حاشیه رشته‌کوه قرار داره، تعداد‌سابقت​ نسبتاً زیادی هیولا این اطراف پرسه می‌زنن.»

«گفتم که می‌دونم. اصلاً‌قدبلند​ کی بود که همون اول‌می‌رم​ قلعه زوریکس رو پس گرفت؟»

«به لطف دعاهای ارباب.»

«آره، حتماً همون بوده.»

«نمی‌دونم خبر دارید یا نه،‌افتاده​ اما هیولاهایی که اخیراً پیداشون‌تمومه​ شده خیلی بزرگ و قوی هستن.»

«می‌دونم.»

«تقریباً هیچ درخواست رتبه B وجود نداره.»

«رتبه A هم باشه مشکلی نیست.»

«حتی با احتساب رتبه A هم تعدادشون زیاد نیست.»

«رتبه D...»

«من ماموریت‌های رتبه D رو به قهرمان‌های رتبه B نمی‌سپارم. چون خیلی خطرناکه.»

دئوس به کارمند خیره شد.

نمی‌تونستم از چشم‌شیطانی پادشاه شیاطین‌افتاده​ استفاده کنم. فقط خیلی معمولی‌تمومه​ و با غضب بهش زل زدم.

ناولها | novelha.net