چپتر 123: شروعی جدید (۴)
0«راه بیفتیم؟»
اسکاتول از رویگیج صندلی درشکهچی پرسید. سرمولش رو آروم تکون دادم.
«نه، عجلهای نیست. اصلاً چند نفر میخوان تو شکار ایناربابم هیولا شرکت کنن؟ بقیه هم اگه همین دور و بر بگردن،منطقیه میتونن یه چیزی پیدا کنن که حداقل به نظر خوشمزه بیاد.»
«به هر حال، شکارشرمنده فقط یه بهونهست. هدفبود اصلی تمرین دادن زیکه.»
«اصلاً فازِت چیه؟سابقت خیلی وقتا جوری رفتارهمهش میکنی انگار رئیس منی.»
«شرمنده، هاها.»
«هاها... الان این خندهدار بود؟»
«پس بریم شکار.»
«باشه، شرت رو کم کن.»
یه مرد قدبلندگیج سرش رو ازگفت پنجرهی کالسکه آورد تو.
«من میرمشرت به اربابمقدبلند کمک کنم.»
«بردهی شماره سه.»
نزار بود.
«من الان بردهی زیک هستم.»
«از اونجایی که زیکقدبلند زیردست منه، تو همآورد بردهی منی. منطقیه دیگه.»
«من تصمیم گرفتممنی فقط به یهالان نفر وفادار باشم.»
«حالت خوش نیستا. من بهتر میدونم که تواعصاب از این آدمها نیستی. فقط داری بهونه میاری چونغلطی حوصله نداری به دستورات من گوش بدی، مگه نه؟»
«هر جوریولگئوم دوست داری فکرافتاده کن، مشکل خودته.»
یولگئوم که تومرد کالسکه گیج وپنجرهی منگ افتاده بود، گفت:
«اگه ولش کنی، قضیهشرمنده تمومه. چرا اینقدر سربود به سر بردهی سابقت میذاری؟»
«چرا این زنیکهی روانی همهش روروانی اعصاب بقیه راه میره؟» نزار گفت:سمت «به هر حال، من دیگه میرم.»
نزار از کالسکهگیج پرید بیرون وگفت به سمت زیک دوید.
«بدون اون دستبند چه غلطیسرش میتونه بکنه؟» این رو خطاب بهکمک پشت سرش گفتم و دستبهسینه نشستم.
«الکی که بهت ندادمش. اگه از اونخندهدار روز به بعد درست کار نکنی، مصادرهسرش میشه. حالا دیگه حتی بهم نمیگی "ارباب".»
یولگئوم پرسید: «اصلاًسابقت چرا اون دستبندروانی رو همینطوری دادی بهش؟»
«بهت که گفتم. حسمنگ کردم اگه پیش خودم نگهشقضیه دارم، دردسرش خیلی بیشتر میشه.»
یولگئوم سرششرت رو تکون داد:سرش «آره، اینم حرفیه.»
راستش رو بخواید، این کار کلی توخندهدار وقتم صرفهجویی کرد. نزار برای اینکه زیرسرش دست پادشاه شیاطین باشه، زیادی خطرناک بود.
اگه من و نزار با همروانی میساختیم و نقشهی جدیدی میکشیدیم، بقیهسمت باهامون دشمن میشدن و جلومون رو میگرفتن.
نزار موجودی بود که سطحشافتاده با پادشاه لیچ سادیموس و ماندراکهچرا لاخه زمین تا آسمون فرق داشت.
«به هرشرت حال، وفادار بودنشسرش به نفع زیکه.»
«ولی به نفع من نیست.»
«کاریش نمیشه کرد.»
نزار حالایولگئوم داشت بهمنگ سمت زیک میرفت.
سلاحش یه چکش گنده بود.
دستهاش دو متر طولشرمنده داشت و سر چکش نزدیکبریم به ۱۰۰ کیلوگرم وزن داشت.
سلاح وحشتناکی بود که فقطزنیکهی به خاطر داشتن بدن یهپرید غول میتونست ازش استفاده کنه.
نزار چکش غولپیکرش رومنگ تاب داد و استخوانکنی پای ماموت رو خرد کرد.
با ورود نزار بهقدبلند مبارزه، ابهت و شتاب ماموتمیرم در جا در هم شکست.
حملهی ترکیبی زیک و لکسیا زخمهای بیشتریخندهدار رو بدنش ایجاد کرد و بالاخره، اونسرش هیکل گنده با صدای مهیبی روی زمین افتاد.
«یه استیک گوشتسابقت ماموت بین غذاها خیلیهمهش سنگین و خفهکنندهست، نه؟»
«اصلاً ارزش خوردن داره؟»
«معلومه که داره!مرد آشپز ما اهل ولنتاکالسکه تو قلعه جوریکس بوده.»
«آها! پس میشه بهش اعتماد کرد.الان از وقتی قلعه به این روزمرد افتاده، دیگه هیچ رستورانی اونجا باقی نمونده.»
زیک بااینقدر لبخند سفارشمیذاری رو گرفت.
از اونجایی که این یه افتتاحیهیگفت موقت تو یه ساختمون موقت بود،اینقدر به شدت با کمبود کارگر مواجه بودیم.
فرم سفارش رو گرفتم، مستقیمسرش رفتم تو آشپزخونه و شروع کردمکمک به زیر نظر گرفتن دستیار آشپز.
گوشت ماموترئیس به اعماقشرمنده زمین منتقل شد.
زیر زمینی کهسابقت خریده بودم، یه دستگاههمهش ناشناخته دفن شده بود.
چون میشد نور و دما روگفت کنترل کرد، میتونستیم مقدار زیادی گوشت روسابقت بدون اینکه فاسد بشن، اونجا ذخیره کنیم.
با این حال، چون خیلی عمیق بود، جابهجا کردنمیرم گوشتها اصلاً کار راحتی نبود. برای همین مجبور شدیم اززیردست یه آسانسور استفاده کنیم که از پلههای مارپیچ بالا میرفت.
این آسانسور شاهکار لاخه بود. با استفاده از درختهای موباشه یه مسیر درست کرده بود و یه کابین که ازکمک تنهی بامبو ساخته شده بود رو ازش آویزون کرده بود.
با اینکه آسانسور همچنان باید با نیروی خالص انسانی بالاپرید کشیده میشد، ولی فقط به خاطر اینکه میتونستیم گوشتها روخطاب برای مدت طولانی نگه داریم، ارزش این همه زحمت رو داشت.
رفتم و رویگیج یه صندلی راحتی توولش حیاط جلویی رستوران نشستم.
هرچند به پای تخت پادشاهیسرش طلایی قبلیم نمیرسید، ولی باز همکمک صندلی خیلی شیک و باکلاسی بود.
بیشتر روزم رو همونجا،شرمنده در حال چرت زدنبود زیر نور آفتاب گذروندم.
«به هر حال،سابقت دستهام حسابی کشروانی اومده و خسته شده.»
با شنیدنیولگئوم صدای یولگئوم چشمهامافتاده رو باز کردم.
«باز تویی؟»
«منظورت از "باز تویی" چیه؟»
«بهتر از "زنیکهی روانی" نیست؟»
«راست میگی. حالا که بهش فکرگفت میکنم، این روزا کمتر کسی پیدااینقدر میشه که بهم بگه زنیکهی روانی.»
«تبریک میگم، بالاخره بردی.»
«به هر حال، بایدشرمنده درک کنی که چقدر پررویی.بریم اوضاع کاسبی خوب پیش میره؟»
«فکر کنم آره.»
«"فکر کنمیولگئوم آره" دیگهمنگ چه صیغهایه؟»
«فروش چیزیه که خدمتکار بهش رسیدگی میکنه.کالسکه تنها کاری که صاحبکار باید بکنه اینهشماره که بشینه، پولها رو بگیره و مدیریت کنه.»
«و بعدشرئیس هم ازشرمنده پشت خنجر بخوره.»
«اونم بخشیاینقدر از سرگرمیهایمیذاری صاحبکاره دیگه.»
«اصلاً به نظر سرگرمکننده نمیاد.»
«خب، دارم بهمرد این فکر میکنمپنجرهی که دوباره برم ماجراجویی.»
«ماجراجویی؟ کجا؟»
«دفتر مدیریت قهرمانان.سابقت انگار امروز قرارهروانی دوباره بازگشایی بشه.»
«آها! یهیولگئوم همچین جاییمنگ هم بود.»
«اگه یادت برهمرد چی؟ تو مثلاًپنجرهی همراه یه جنگجویی.»
«تعداد درخواستهارئیس تمومی نداره. دنیاهاها اینطوری شده دیگه.»
«تعداد هیولاها داره زیاد میشه. قلعه جوریکس هم هرمیره روز چند بار مورد حملهی حیوونهای بزرگ قرار میگیره.میتونه البته خب، بیشترشون فقط به خاطر پیدا کردن غذا میان.»
«نمیدونم شیاطین وقتی این نقشه رو میکشیدنولش پیش خودشون چی فکر میکردن، ولی اینمیذاری کار فقط قدرت جنگی انسانها رو بالا میبره.»
«خب، کار اون عوضیها همینهسرش دیگه. یه تختهشون کمه. برای همینهکمک که همیشه از انسانها شکست میخورن.»
«حالا که بهش فکرشرمنده میکنی، ۲۰ سال دیگه میخوایبریم چیکار کنی؟ جناب پادشاه شیاطین.»
«نمیجنگم.»
«چرا؟»
«اصلاً چرا باید بجنگیم؟»
«آخه اونا شیطانن.»
«مگه مرض دارن که اگه هر ۱۰۰ سالاعصاب یه بار نرن جنگ، بمیرن؟ من فقط قرارهدستبند درها رو ببندم و تو دنیای شیاطین زندگی کنم.»
«چطور میتونمیولگئوم از این نورافتاده آفتاب دل بکنم؟»
«شاید یه کم حیف باشه، ولی بهکالسکه نظرم ارزشش رو نداره که هر ۱۰۰شماره سال یه بار، میلیونها نفر به خاطرش بمیرن.»
«تو یه صلحطلبی.»
«یعنی هیچ سودی توش نیست.»
دئوس بلند شد.
«حالا که یادم افتاد، بایدسرش برم. میتونی مغازه رو بسپاریاربابم به بردهها. تو هم دنبالم بیا.»
دئوس بلافاصله زکه روشرمنده صدا زد و همراهبود یولگئوم از مغازه زد بیرون.
یولگئوم همونطور که به دئوسزنیکهی که یه قدم جلوتر راه میرفتبیرون نگاه میکرد، فکری به ذهنش رسید.
داری بایولگئوم جون ومنگ دل فرار میکنی.
از چی؟
شاید ازرئیس سرنوشت. چونشرمنده سرنوشت مترادف مرگه.
دفتر مدیریت جنگجوهاسابقت تو یه ساختمونروانی نیمهمخروبه قرار داشت.
خوشبختانه هنوزیولگئوم هوا سردمنگ نشده بود.
آسمون از لای سقفِ ریختهسرش معلوم بود و راستش، یهاربابم جورایی حس شیک و باکلاسی میداد.
پشت ردیف میزها،منی کارمندها با عجلهالان اینطرف و اونطرف میرفتن.
دفتر پر از جنگجو بود.
بین اونها، فقط زکه بود کهگفت خون خالص داشت، ولی دورگه بودنشاینقدر به این معنی نبود که مهارت نداره.
مخصوصاً امروز، ترجان،مرد معروفترین شکارچی هیولای شمالکالسکه گلون، اومده بود دفتر.
اون یه جنگجوی رتبه G بود. گروهی از شکارچیها به اسم لژیون هلیوس رو رهبری میکرد که از اسم خانوادهاش، هلیوس، گرفته شده بود و به عنوان یه گروه، باهاشون مثل شکارچیهای رتبه D رفتار میشد.
اون مهمون مهمیسابقت تو دفتر مدیریتروانی جنگجوها به حساب میومد.
در حالت عادی، مدیر باید تو دفتر پشتی مستقیماً بهتمومه کارش رسیدگی میکرد، اما از اونجایی که هیچ دفتر پشتیایپرید وجود نداشت، مدیر همونجا پشت پیشخوان با ترجان جلسه گذاشته بود.
«درسته، ترجان. فکرمرد نمیکردم واقعاً پاتپنجرهی به قلعه زوریکس برسه.»
«کل لژیون هلیوس رو با خودمالان آوردم، چون شایعه شده بود کهمرد غولها دارن این منطقه رو اذیت میکنن.»
«خیالم واقعاً راحت شد. برام سوال بود کهاعصاب چرا غولها یهو عقبنشینی کردن سمت شمال. فکردستبند کنم شایعه اومدن لژیون هلیوس به گوششون رسیده.»
«شوخیهاتون واقعاً بامزهست.»
در همین حین، زکهقدبلند و دئوس دقیقاً پشتآورد باجهی بغلی ترجان وایستاده بودن.
«اونا دیگه کین؟»
زکه صداش رو آورد پایین.
«به نظر میاد لژیونمنگ هلیوس باشن. من فقطکنی شایعهشون رو شنیده بودم.»
«چی هستن حالا؟»
«قدرتمندترین گروهرئیس جنگجوها توشرمنده شمال زوریکس هستن.»
«رتبه G هستن؟»
«سطحشون رتبه D هست، اما جنگجوهای ثبتشدهی زیادی دارن. حدود ۱۰ نفر با خون خالص و مهارتهای محدود مثل من تو لژیون هلیوس فعالن.»
زکه در حالمرد حاضر پشت میز جلویکالسکه پیشخوان دفتر نشسته بود.
دئوس که پشت سرششرمنده وایستاده بود، با آرنجبود زد به پهلوی زکه.
«کی گفته تو مهارت نداری؟»
«خب، رسماً که رتبه B هستم...»
«به هر حال، یعنی یهسرش مشت آدم دور هم جمعاربابم میشن و با هم میرن شکار.»
«میگن پنج تا گردان صد نفره دارن. شنیدم شمشیرزنها،بریم کشیشهای جادوگر و بقیه رو جوری با تعادل مستقرمیرم میکنن که شکارِ سازمانیافتهشون آدم رو یاد عملیات نظامی میندازه.»
«این دیگه چهسابقت صیغهایه. این کهروانی رسماً یه گروه مزدوره.»
«صداتون خیلی بلنده. میشنونها.منگ از همه مهمتر، خانوادهکنی هلیوس یه خانواده مارکیزه.»
«حتی یه خانواده جنگجوی اصیل هم نیستن. مگهآورد نه اینکه فقط از سر حسادت به جنگجوها،زیک دارن با قدرت خاندانشون یه ارتش مزدور راه میندازن؟»
مهم نبود دفتر مدیریت قهرمانها چقدر مثل بازار شامبریم شلوغ و پر سر و صدا باشه، با این صدایاربابم بلندی که من حرف میزدم، محال بود صدام رو نشنون.
مدیر دفتر باسابقت دستپاچگی رو کردروانی به ترجان و گفت:
«اهمیت ندید. اینا قهرمانهای رتبه B هستن. خون خالصن، اما...»
«خون خالص؟ شنیدممرد که یه خانواده هولیاوککالسکه تو قلعه پیور-سیتی هست.»
«نه.»
«اوه، پس از اونجان؟ همونهایی که ده هزار ساله رتبه F موندن.»
«این ازیولگئوم خانواده هولیمنگ بیچ هست.»
«با این حال، اگه رتبه B باشه، به نظر میاد یه جانشین با سطح خون خالصِ نسبتاً بالایی توشون متولد شده.»
«درسته. پس بیخیالش بشید و بیاید به کارمون برسیم. حدود ۱۲ کیلومتری شمال غربی قلمرو، یه روستا هستمیرم به اسم گنان. اونجا در اصل یه انبار غلهست، برای همین تمام ذخایر غذایی قلمرو اونجا جمع شده. همینخوش چند وقت پیش، شوالیهها یه گروه شناسایی فرستادن تا وضعیت رو بررسی کنن و متوجه شدن که غلات سالمن.»
«خب پس نمیشهسابقت غذاها رو انتقال دادهمهش همینجا به قلعه زوریکس؟»
«برنامهام همینه. اما برای اینافتاده کار، اول باید هیولاهایی کهتمومه منطقه رو اشغال کردن، پاکسازی بشن.»
«آها، پسشرت برای همین داریدسرش جنگجو استخدام میکنید.»
«بله. از اونجایی که اولین بارم بود این هیولا رو میدیدم، نتونستم رتبه دقیقش رو مشخص کنم، اما به نظر میرسید رتبه G یا بالاتر باشه. حدود ۱۰ تا از این هیولاها اونجان. سطح دشواری ماموریت تقریباً نزدیک به رتبه D هست.»
«ما، لژیون هلیوس، تا حالا کلی درخواست رتبه D رو هم با موفقیت انجام دادیم.»
«میدونم. وگرنه ازگیج همون اول بهگفت شما نمیگفتم، ترجان.»
«به هر حال،مرد من مسئولیت این کارکالسکه رو به عهده میگیرم.»
«نمیخواید شرایطش رو بشنوید؟»
«مگه یه درخواست رتبه D نیست؟ سونگهوانگچونگ که قیمت خیلی پایینی پیشنهاد نمیده.»
«دقیقاً همینطوره.»
دئوس که داشت به حرفای این دوکالسکه نفر گوش میداد، زکه رو زد کنارشماره و سرش رو از باجهی درخواستها برد تو.
«خب، ما هم برای شمالهاها غربی کار میخوایم. میخوام برم روستایشرت گنان یا همون دور و بر.»
«منظورتون گنانه؟»
«آره همون.»
کارمند زنی که پشت پیشخوانسرش بود، نگاهی به مدارک انداختاربابم و یه آه کوتاه کشید.
«نمیدونم خبر دارید یا نه، اما ازخندهدار وقتی اون فوران آتشفشانی تو مرکز کوههایسرش هورساسپاین اتفاق افتاد، دنیا پر از هیولا شده.»
«میدونم.»
«قلعه زوریکس مرکز انفجارها نیست، اماگفت چون تو حاشیه رشتهکوه قرار داره، تعدادسابقت نسبتاً زیادی هیولا این اطراف پرسه میزنن.»
«گفتم که میدونم. اصلاًقدبلند کی بود که همون اولمیرم قلعه زوریکس رو پس گرفت؟»
«به لطف دعاهای ارباب.»
«آره، حتماً همون بوده.»
«نمیدونم خبر دارید یا نه،افتاده اما هیولاهایی که اخیراً پیداشونتمومه شده خیلی بزرگ و قوی هستن.»
«میدونم.»
«تقریباً هیچ درخواست رتبه B وجود نداره.»
«رتبه A هم باشه مشکلی نیست.»
«حتی با احتساب رتبه A هم تعدادشون زیاد نیست.»
«رتبه D...»
«من ماموریتهای رتبه D رو به قهرمانهای رتبه B نمیسپارم. چون خیلی خطرناکه.»
دئوس به کارمند خیره شد.
نمیتونستم از چشمشیطانی پادشاه شیاطینافتاده استفاده کنم. فقط خیلی معمولیتمومه و با غضب بهش زل زدم.