چپتر 274: شصت و یک. آخرین روز قاره خوزه (سه)
0خب، حالا که همه اینجالب حرفها زده شد، یه چیزی هستاحمقی که میخوام بپرسم. لوسیفر میتونه بمیره؟
-خودت جوابش رو نمیدونی؟
دوست دارم مطمئن بشم. چون اصلاًاعتمادم حوصله ندارم وقتم رو برای دنبال کردنتعریف یه مشت توهم و خرافات هدر بدم.
-تا حالا نشنیدم یهرفت فرشته بمیره. اما اگه یهبستهست ارباب شیاطین باشی، همیشه میمیری.
جوابت همینه؟
-دقیقاً.
دستبهسینه ایستادم.
دیگه دلیلی نداشت اونجا بمونم.
از گرداب کارمابذار بیرون اومدم وبرات برگشتم پیش یولگئوم.
«خیلی زود برگشتی.»
«بزن بریم.»
«کجا؟»
«که بابل رو گیر بیاریم.»
«چی؟ حالت خوبه؟»
«قراره بابل رورفت بکشم بیرون واعتمادم بندازمش تو چنگ خودم.»
«چرا یهو بحث به اینجا کشید؟ مگه نمیدونیقلمرو اون دستگاه چقدر خطرناکه؟ اگه پسش بگیری ووقت برش گردونی به کامائل، دیگه نمیتونی نگهش داری.»
«پس جلوش رو بگیر.»
«دئوس!»
همون لحظه، یه پرده تاریکنماد دور جایی که من وداستان یولگئوم ایستاده بودیم ظاهر شد.
قیافه یولگئوم رفت تو هم.
«این دیگه چه مسخرهبازیایه؟»
«نماد اعتمادم به تو؟»
«یه قلمرو بستهست؟»
«دقیقاً. حالا بذار یه داستان جالب براتاعتمادم تعریف کنم. خیلی وقت پیش، تو اینتعریف دنیا، یه احمقی زندگی میکرد به اسم یولگئوم.»
«دعوا داری؟»
«اون احمق سخت تلاش میکرد تا دنیاییجالب که خدا ساخته بود رو حفظ کنه ومیکرد هی گیر داده بود به هماهنگی و تعادل.»
«باشه، پس دعوا داری.»
«تا اینکه یه روز، اون پایینیها یهو خل شدن و گفتن میخوان با انسانها بجنگن. یولگئوم کهدنیا احساس خطر کرده بود مبادا کل اژدهایان به دو دسته تقسیم بشن و بیفتن به جون هم،تعادل رفت و از یه وجود فوقالعاده و بینظیر کمک خواست. درست حدس زدی، اون وجود من بودم، دئوس.»
«نمیخوای بهم فرصتبذار بدی این تحریفبرات تاریخیت رو اصلاح کنم؟»
«بیخیال جزئیات بیاهمیت شو. خلاصه، به لطف کارهایبرات دئوس، تمام شورشهای اژدهایان سرکوب شد و یولگئوماسم هم از روی قدردانی تصمیم گرفت بشه خدمتکارش.»
«قسمت دومش همرفت داستان دئوس احمق وقلمرو زیردستهای شوت و بیخبرشه؟»
«داستان دئوس کبیر و نوچههای نادونش. اون زیردستهای شوت یهو شروعداستان کردن به امتحان کردن روشهای مختلف برای حمله به انسانها، امادعوا همهشون گند زدن. آخر سر هم مهرهام رو از دست دادم.»
«خب که چی؟»
«آخه کی با تحریک اژدها شروع میکنهجالب به همچین کارایی؟ شیاطین چطور؟ یعنی همه اینمیکرد کارها رو با اراده خودشون انجام دادن؟ یا...»
«یکی پشت پردهرفت بوده؟ و اوناعتمادم کسی نیست جز...»
«لوسیفر.»
«مدرکت چیه؟»
«وقتی نمیتونی بمیری و خودت رو به مردن میزنی، معمولاًکنم آخرش سر از کارهای مشکوک درمیاری. آدمهایی مثل الکس وتلاش داروچه هم همین کار رو کردن. لوسیفر گفت دمیورگوس اول نمرده.»
«اما زکه...»
«خیلی وقت پیش بود. اون تو مبارزه با اولین قهرمان نمرد.داستان آخه یه فرشته مقرب از یه قهرمان معمولی که مثل یهدعوا بچه دماغوئه شکست میخوره؟» با قیافهای آویزون و شاکی غرغر کردم.
«وجودی که داشت از توجالب تاریکیهای این دنیا همهچیز رودنیا کنترل میکرد، کسی نبود جز لوسیفر.»
«راستش رو بخوای، سرگرمکنندهست.بستهست این تخیلات بیپایانت. اما... مطلقاًتعریف هیچ پایه و اساسی نداره.»
در جواب لحنرفت کنایهآمیز یولگئوم، سرماعتمادم رو تکون دادم.
«دقیقاً. برای همینمقیافه دارم سعی میکنم اوناعتمادم مدرک رو گیر بیارم.»
«بابل؟»
«آدمهای دور و برم رو میتونم با انگشتهای یه دست بشمرم. جنگجوی پادشاه لیچ،زندگی خدای اژدها، فرشته، و بدترین شرور بشریت که عصر طلایی رو به نابودی کشوند.هماهنگی حالا مشکل اینجاست. کسی که بیشتر از همه باید از دیدنش دوری کنم کیه؟»
«جنگجو؟»
«بیب، غلطه.»
«منظورت نزاره؟»
«اما ما همدیگه رو دیدیم. هر چی نباشه، اونتعریف دقیقاً زیر خونه من خوابیده بود. هر چی نباشه،احمق من اون خونه رو خریده بودم. هر چی نباشه...»
«میخوای بگیقیافه هیچکدوم ازمسخرهبازیایه اینا تصادفی نبوده؟»
«مخصوصاً چون الکسقیافه همه کارها رونماد راستوریست کرده بود.»
«دوک الکس؟»
«چی میشه اگه اون کسی که هفت دوک بهش خدمت میکنن، در واقع ارباب شیاطین نباشهاسم و لوسیفر باشه؟ داستان پتانسیلداریه. شیاطین در واقع هیولاهای ترکیبیای به اسم کیمرا هستن که توروز اواخر عصر نقرهای ساخته شدن و در حقیقت سرنوشتشون این بود که منقرض بشن. درست مثل اژدهایان.»
«لوسیفر خودش تبدیلرفت به شیطان شداعتمادم تا نجاتشون بده.»
«دقیقاً. در عوض، باید یه کاری برای خدا انجام میداد. حفظ تعادل و هماهنگی تو اینوقت دنیا. اینطوری بود که اون جنگِ روی تردمیل و بیپایانِ بین شیطان و جنگجو به وجودداده اومد. و هفت دوک هم حتماً برجستهترینِ اون هیولاهای ترکیبی بودن که لوسیفر شخصاً نجاتشون داده.»
یولگئوم بابستهست نوک انگشتهاش لبهاشجالب رو فشار داد.
داستانی بود که هربستهست چی بیشتر بهش گوشبرات میدادی، بیشتر جذبت میکرد.
«اما یهقیافه چیزیش یهمسخرهبازیایه کم عجیبه.»
«منظورت نزاره؟»
«آره. اگه اون برایداستان هماهنگی و تعادل زندگی میکرد...وقت نباید نزار رو بیدار میکرد.»
«منم فکر میکنم اون تیکهاش یه کم مبهمه. لوسیفر چی میخواد؟وقت نه، اصلاً اینکه اون بچه زندهست یا نه، فقط یه فرضیهستخدا که از تخیلات من نشأت گرفته، برای همین اول باید مطمئن بشم.»
«بابل بعد از مرگ نزار مالکیتش رو ازبستهست دست داد. اگه اون چیز خطرناک رو بهدنیا دست بیاری، لوسیفر دوباره دست به کار میشه، نه؟»
«داری درظاهر مورد چیرفت حرف میزنی؟»
«اگه منبستهست جلوت روداستان بگیرم چی؟»
«میخوای جلوم رو بگیری؟»
«نمیدونم.»
با چهرهای بیحالت بهرفت یولگئوم خیره شدم. بعدقلمرو دهنم رو باز کردم.
«بهت اجازه میدم کنارم بمونی.»
«ها؟»
«بذار اینطوری بگم، تو به موندن کنارم ادامه میدی. اگه بهجالب چیزی شک کردی، میتونی بزنی تو گوشم. اگه متاترون از پشت بهمسخت خنجر بزنه، هر چقدر هم که قوی باشم، بازم در امان نیستم.»
«این یه جور خواستگاریه،رفت نه؟ اینکه میخوای برایقلمرو همیشه با هم باشیم.»
«اگه قراره حرفها رو اینطوری بهبرات نفع خودت تغییر بدی، اصلاً چهزندگی نیازی به حرف زدن تو این دنیاست؟»
«باشه، بهت اجازهقلمرو میدم. اما پسداستان حلقه خواستگاری چی میشه؟»
«الان واقعاً حسرفت و حال ایناعتمادم مسخرهبازیها رو داری؟»
«من یولگئوم، اژدهای طلای حقیقیام.مسخرهبازیایه هر کسی رو که بخوادبذار نظم رو از بین ببره، نمیبخشم.»
«پس بیا برگردیم.»
پرده تاریکی کهقلمرو دورمون رو گرفتهداستان بود، کنار زدم.
دوباره میتونستمقیافه صداهای دنیایمسخرهبازیایه بیرون رو بشنوم.
اما صداها عادی نبودن.
سرم رو آوردم بالا.
یولگئوم نالهای کرد.
«ریشههای سفیروث...قیافه دارن ازمسخرهبازیایه هم جدا میشن!»
اگر نیرویی وجود داشته باشدمسخرهبازیایه که در تمام ابعاد از قوانینداستان یکسانی پیروی کند، قطعاً جاذبه است.
کلی نظریه روی هم تلنبار شد وتعریف در نهایت، انسانها با استفاده از یک تکنیکدعوا واحد، معمای جاذبه و ضدجاذبه را حل کردند.
ما کشف کردیم که ذرات تاریک حاوی مقدار زیادیتعریف ضدجاذبه هستند، و کلی از این ضدجاذبهها را دراحمق نقاط تعادل گرانشی در سراسر منظومه شمسی پیدا کردیم.
این کار انقلابی حوالی قرن شصت و سوم در عصرداستان نقره و طلا تکمیل شد. طبق تقویم میلادی که آناسم زمان استفاده میشد، سال ۳۰۲۷ از قرن سی و یکم بود.
همانطور که ازقیافه اسمش پیداست، واقعاًنماد یک عصر طلایی بود.
آنها با متبلور کردن ضدجاذبهی استخراجشده،برات سنگهای ضدجاذبه ساختند و بر اساس آنها،میکرد ۱۰ موتور ضدجاذبهی فوقالعاده عظیم خلق کردند.
این همان ریشهی سفیروث است.
ده سفینهای که با موتورهای ضدجاذبه ساخته شدند،بستهست به این نامها شناخته میشدند: کتر، بینا، کوچما،دنیا گبورا، چسد، تیفارث، نتارچ، هود، یسود و مالکوث.
این ۱۰ سفینه که یکی پسنماد از دیگری ساخته شده بودند، اکتشافاتشانجالب در فضای بیرونی را شروع کردند.
اما در نهایت، ماجراجوییداستان بشریت در فضای بیکرانکنم با شکست مواجه شد.
فاصلهی نزدیکتریناعتمادم ستاره ۴.۳بستهست سال نوری بود.
حتی با سفینهای مجهزمسخرهبازیایه به موتور ضدجاذبه هم رسیدنبذار به آنجا کار راحتی نبود.
کاوشگرانی که با استفاده از دستگاههای خواب انجمادی به خواببذار زمستانی رفته بودند، وقتی بیدار شدند از دیدن هزاران نفرمیکرد از همکارانشان که به مومیایی تبدیل شده بودند، زهرهترک شدند.
با دیدن طوفانهای پلاسما، موجودات فضاییبرات عجیب و غریب و افق ظاهراًزندگی بیپایان فضا، دلم یکییکی برایشان کباب میشد.
حتی قبل از رسیدن به آلفاداستان قنطورس، پنج سفینه مسیرشان را کجدنیا کردند و به سمت سیارهی مادریشان برگشتند.
در آخر، حتیرفت یک سفینه هماعتمادم به هدفش نرسید.
رسیدن به یکقیافه ستارهی دیگر از طریقاعتمادم ناوبری فضایی غیرممکن بود.
بشریت ناامید شده بود و دیگربرات حوصله نداشت خودش را برای پروژههاییزندگی آماده کند که هزاران سال طول میکشید.
ده ریشهی سفیروث در فضایبذار بیکران رها شدند و انسانها هموقت طبق معمول، جنگی را شروع کردند.
این گذشتهی ریشههای سفیروث است.
بعد از آن، فرشتههارفت از ریشههای سفیروث درقلمرو جاهای کاملاً متفاوتی استفاده کردند.
بیان کردن انرژی آنداستان سفینههای غولپیکر با هیچکنم واحد معقولی امکانپذیر نبود.
یک رشتهکوه کاملقلمرو را از جا کندندجالب تا یک قاره بسازند.
و آن، قاره خوزه است.
آن تودهی دیسکمانند که شبیهمسخرهبازیایه یک اسب بود، روی ۱۰بذار کشتی فضایی شناور مانده بود.
مغز یولگئوم هنگ کرده بود.
آخه چه کسی توی اینبذار دنیا سعی دارد ریشههای سفیروثکنم را از هم جدا کند؟
نزدیکترین جوابقیافه به اینمسخرهبازیایه سوال، نزار بود.
اما او...
«اون عوضی هنوز زندهست؟»
«میتونه کار نزار باشه؟»
«اگه کارقیافه اون نیست،مسخرهبازیایه پس کیه؟ لوسیفر؟»
«احتمالاً نه. باورمقیافه نمیشه یه فرشتهنماد بتونه همچین کاری بکنه.»
برای یک لحظه،بذار اسم میکائیل همبرات به ذهنم خطور کرد.
هدفش مبهم بود. اینطور به نظرداستان میرسید که از شیاطین متنفر است، امااحمقی این هم جواب درستی به نظر نمیرسید.
«آخه چطورقیافه تونستی همچینمسخرهبازیایه کاری بکنی...»
یولگئوم دیگرظاهر حرفی برایرفت گفتن پیدا نکرد.
در این لحظه، حتی خودمجالب هم نمیتوانستم توی سرم حلاجیدنیا کنم که باید چه غلطی بکنیم.
دقیقاً همان موقع بود.
«این از ماه هم سنگینتره؟»
«ها؟»
«قاره خوزه رو میگم.»
«جرمش خیلی کمتره، اما چونبذار به زمین نزدیکتره، وزنش خیلی بیشتروقت میشه... وایسا ببینم! میخوای چیکار کنی؟»
«اول باید زیک رومسخرهبازیایه صدا کنم.» دئوس یک مهرهیبذار سفید از جیبش بیرون آورد.
بعد از خواندن یک ورد کوتاه، سوراخیاعتمادم کمی بزرگتر از کف دست باز شدتعریف و هیکل زیک از آن طرفش پیدا شد.
«بیا اینجا.»
«بله؟ مغازه الان خیلی شلوغه.»
«الان وقت بیخیالی ومسخرهبازیایه شکمچرونی نیست. در مغازهبستهست رو ببند و بیا.»
زیک از توی آن پنجرهیمسخرهبازیایه کوچک سرش را کج کرد وداستان یک مهرهی سیاه از جیبش درآورد.
بعد از اینکه وضعیت را خیلی خلاصه برایکنم سادیموس که کنارش بود توضیح داد، به داخلاحمق مهره مکیده شد و کنار دئوس ظاهر شد.
«یهو چی شد؟ مگهبستهست نگفتی میری دیدن میگو؟برات اوضاع خوب پیش نرفت؟»
«هنوز اثریقیافه روی طبقات بالایینماد گذاشته؟ زلزلهای چیزی؟»
«آره، یه کم لرزید.»
زیک سرش رابذار خاراند و بهبرات بالا نگاه کرد.
خردهسنگهای بیشماریاعتمادم مثل باران دربذار حال باریدن بودند.
یک گلولهی نورانیرفت عظیم از بیناعتمادم صخرهها فوران کرد.
دقیقاً نمیدانستم چیست، اما بهمسخرهبازیایه نظرم یکجورهایی شبیه موتور رانش ذراتداستان تاریکی بود که خودم استفاده میکردم.
«منظورم اینه که...»
«خیلی خلاصه برات توضیح میدم،بذار پس فعلاً ریلکس باش. یهو بهوقت خودت فشار نیار و زور نزن.»
«گرفتم.»
زیک شانههایش را چرخاند،رفت به عقب تکیه داد وبستهست به حرفهای دئوس گوش کرد.
اما با شنیدنبذار همان کلمهی اول،برات قیافهاش کاملاً وا رفت.
«قاره خوزه داره سقوط میکنه.»
«بله؟»
«داره میفتهظاهر پایین. بوم،رفت مستقیم همینجا.»
«خب من چیکار میتونم بکنم؟»
«اول باید ببینیم چی میشه. حالاداستان که ماه هم جابهجا شده، نمیشهدنیا یه جوری قضیه رو جمع کرد؟»
«پس زود باش...»
یولگئوم دستهایشظاهر را به هممسخرهبازیایه کوبید و گفت:
«قضیهی ماه فرق داره. ماه رو میشه دوباره برد تودنیا مدار اصلیش، اما این کار برای قاره خوزه غیرممکنه. بهترینخدا کار اینه که همین الان ریشههای سفیروث رو پاکسازی کنیم، اما...»
«اونم جواب نمیده، درسته؟ میشهبذار گفت نزار از قبل کنترل اونوقت سیستم هدایت رو به دست گرفته.»
زیک با شنیدنرفت حرفهای ناامیدکنندهی دئوس دوبارهقلمرو سرش را کج کرد.
«نزار؟ اون که مرده.»
«اگه اتفاقی نیفتادهبذار باشه، درستتر اینهبرات که بگیم الان زندهست.»
«ولی آخه همقلمرو قلبش نابود شدهداستان بود هم سرش...»
«اگه کار اون نباشه،مسخرهبازیایه هیچکس دیگهای نیست کهبستهست بتونه همچین کاری بکنه.»
یولگئوم این را گفت.
«الان این چیزا مهم نیست. داشتمبرات بهش فکر میکردم، و به نظرمزندگی باید روی قاره خوزه فرود بیام.»
«فرود بیای.»
«تنها راه همینه.»
«به هر حال، تو فرماندهیمسخرهبازیایه رو به عهده بگیر. مابذار هم از زور بازومون استفاده میکنیم.»
«باشه. قاره خوزه با انرژی ساطع شده از اون ۱۰ کشتی فضایی متراکم شده ودعوا سر پا مونده. به محض اینکه اون نیرو از بین بره، قاره چند تکه میشهروز و از هم میپاشه. نیازی به گفتن نیست، اما بیشتر آدمهایی که روش زندگی میکنن میمیرن.»
«پس یعنی اولقلمرو باید دوباره بهداستان هم گرهاش بزنیم؟»
«من اون کار رو میکنم.»
«تنهایی از پسش برمیای؟»
«برنامهام اینه که نذارم ستونهاجالب یکدفعه از هم جدا بشن. کاراحمقی راحتی نیست، اما... مجبوریم امتحانش کنیم.»