چپتر 171: ۳۹. پیدا کردن راهی به زیرزمین (۳)
0با اینکه نویهکان فقط یه قلمرو موقت بود کهقاره برای فرار از آزار و اذیت امپراتور مقدس ساختهنبود شده بود، اما حالا برای زیک معنای خیلی بیشتری داشت.
همیشه از روی عادت میگفتی:میای «دنیا به هم ریخته است.»مسیر واقعاً هم به هم ریخته بود.
زندگی رگین هم همینطور.
زیک عمداً رگین رو باموفقتر خودش نیاورد چون فکر میکردسالمه همراهی باهاش براش بدشانسی میاره...
انتخاب بدی بود؟
نه.
رگین تبدیلجنگجویی به لئومگه پالادین شد.
یه جنگجو از خانوادهای که با قلعهداریم جوریکس قرارداد داشت، به مقام لئو پالادینسالگی که اوج آرزوی هر جنگجویی بود، رسیده بود.
مگه زندگیموفقتر موفقتر ازداریم این هم داریم؟
«چون من الان پونزده سالمه.»
توی قاره خوزه، پونزدهمگه سالگی از نظر قانونیالان سن بلوغ به حساب میاومد.
پونزده سالگی به این معنی نبود که یهوالان تبدیل به یه آدم بالغ میشدی، اما اونقدرقانونی بود که بتونی گلیمت رو از آب بیرون بکشی.
مهم نبودموفقتر که ازشداریم متنفر باشن.
در عوض، میتونست از اون احساسزیر به عنوان انرژی برای تبدیل شدنگدازهای به یه جنگجوی بهتر استفاده کنه.
«به جای قهرمانی که دیگه نمیتونهاین از پادشاه شیاطین متنفر باشه... توقاره خیلی بیشتر به اون جایگاه میای.»
زیک این رو زیر لبموفقتر گفت و شعلهها رو به سمتتوی مسیر غار گدازهای قدیمی دنبال کرد.
ظاهر ورودی غاراین با قبل کاملاًپونزده فرق کرده بود.
اصلاً به ذهنشبیشتر خطور نمیکرد که اینجاگفت همون جای قبلی باشه.
بعضی جاها ریخته بود و بعضیاین جاها بالا اومده بود؛ خاطرات همقاره هیچ کمکی به پیدا کردن راه نمیکردن.
با این حال، اون الانموفقتر تواناییهایی داشت که اصلاً باسالمه اون موقع قابل مقایسه نبود.
بعد از بالا رفتن از دیوارههای سنگی تیزتوی و مدتی پیادهروی در امتداد درهای که گدازهمیاومد توش جریان داشت، چند غار زیرزمینی نمایان شد.
زیک تکتکباشه غارها روجایگاه بررسی کرد.
طی دو روز هفت تا غاراین رو گشت، اما همهشون نهایتاً بعدقاره از چند کیلومتر به بنبست میخوردن.
اگه مقاومت در برابر گرما رو نداشت،داریم عمراً میتونست همچین ماجراجوییای رو انجام بده،سالگی اما از نتایجش هم چندان راضی نبود.
توی غار هشتم،این به یه هیولای عجیبسالمه و غریب هم برخورد.
ماهیهایی بودنباشه که تویجایگاه گدازه شنا میکردن.
طول بدنشون حدود دو وجب بود و با فلسهای سفید پوشیده شدهقاره بودن. سعی کرد یکیشون رو بگیره تا ببینه قابل خوردن هست یابالغ نه، اما به محض اینکه از گدازه بیرون اومد، مرد و سفت شد.
چون توی یه جای داغموفقتر زندگی میکردن، به نظر میرسیدسالمه تو دمای معمولی یخ میزدن.
غار نهمموفقتر به طرزداریم عجیبی عمیق بود.
طول غار نزدیک به ده کیلومتر میشد،گفت هی باریک و بعد دوباره گشاد میشد،دنبال انگار که تیکهتیکه به هم وصل شده باشه.
با توجه به شیب مسیر،موفقتر فکر میکرد الان باید حدودسالمه پونصد متر زیر زمین باشه.
زمان زیادی گذشته بود.
موقع ناهار ورودی غار رو پیداپونزده کرده بود و شروع به گشتننظر کرد، اما الان حس میکرد نزدیکای نیمهشبه.
چون داشت غارهای کوچیکی رو میگشت کهگفت مثل شاخههای درخت به هر طرف کشیدهدنبال شده بودن، پیشرفت کار خیلی کند بود.
برحسب اتفاق یه غار کوچیک پیدا کرد کهالان با لایه ضخیمی از شن پوشیده شده بود، برایبلوغ همین یه شنل پهن کرد و همونجا دراز کشید.
چون غار گدازهایرسیده بود، نیازی نبوداین نگران سرما باشه.
به لطف شنهایی کهداریم گرمای ملایمی داشتن، بدنشتوی حسابی گرم شده بود.
اگه به خاطر هیولاهایی نبود که ممکنهگفت هر لحظه پیداشون بشه، دلش میخواست زرهاشدنبال رو دربیاره و یه حموم حسابی بکنه.
بعد، قبلجنگجویی از اینکه خودشموفقتر بفهمه، خوابش برد.
چقدر زمان گذشته بود؟
با شنیدن صدای ضعیفداریم یه آواز، چشمهای زیکتوی از هم باز شد.
— اینباشه آسمونه. یه آسمونمیای پر از ستاره.
— بیاین ستارهها رو حفر کنیم.این بیاین کلی بکنیم. تا وقتی کهقاره گونیهای من و تو پر بشه.
— هی هو، هی هو!
آوازی که توی خوابداریم به طور مبهم شنیدهتوی بود، حالا واضح شده بود.
فاصلهاش زیاد نبود.
بالاخره اونجنگجویی کوتولههای زغالی روموفقتر پیدا کرده بود.
زیک حدود ده دقیقه باموفقتر دنبال کردن صدا توی غار راهتوی رفت. اما صدا فقط دورتر میشد.
هیچجا به اندازه همونداریم غاری که توش خوابشتوی برده بود، صدا بلند نبود.
زیک گوششباشه رو بهجایگاه دیوار چسبوند.
به نظرجنگجویی میرسید صدا ازموفقتر پشت دیوار میاد.
شمشیرش رو کشید.
اگه دیوار با نیرویداریم خیلی زیادی شکسته میشد،توی ممکن بود غار فرو بریزه.
تنها راهش این بودجایگاه که از انرژی شمشیرشعلهها برای بریدن صخره استفاده کنه.
زیک با هررسیده دو دستش شمشیر روداریم گرفت و گارد گرفت.
حریف، یه صخرهست.
حس میکردموفقتر هر چقدرداریم بخواد میتونه ببرتش.
شمشیر با نور قرمزی درخشید.
بوی ضعیفجنگجویی شعلهها بدنشمگه رو احاطه کرد.
با اینکه فقط یهمگه ترفند جادویی بود، اما حسپونزده میکرد قدرتش دو برابر شده.
میتونی هر چیزی کهداریم سد راهت بشه روتوی از وسط نصف کنی.
شمشیرش رو پایین آورد.
حس کرد انگاررسیده یه چیزی بهاین دستش کشیده شد.
دوباره زاویهجنگجویی رو عوضمگه کرد و برید.
شکافی به شکل صلیب روی دیواره سنگیسالمه شکل گرفت و طولی نکشید که چونبلوغ نمیتونست وزن خودش رو تحمل کنه، فرو ریخت.
بعد از چند ضربهجایگاه شمشیر، یه غار جدید بهسمت عمق سی متر ایجاد شد.
گرد و خاک بهمگه هوا بلند شد والان بخشی از دیوار فرو ریخت.
دورفها باجنگجویی صدای بلندیمگه فریاد زدن.
«ریزش کوهه!»
«غار داره میریزه! پناه بگیرین!»
در کل هفت تامگه دورف اونجا در حالالان استخراج سنگ معدن بودن.
از یه جایی بهمگه بعد، وقت ورود بهالان هوانگدو، گروهها هفت نفره میشدن.
دورف رهبر دستش روداریم تکون داد و علامتتوی داد که پناه بگیرن.
دورفها که قدشون فقط نصف یه آدم بالغشعلهها بود، به این طرف و اون طرف دویدنظاهر و پشت یه دیواره سنگی بزرگتر قایم شدن.
خیلی زود گرد و خاک خوابید.این دورفها سرشون رو از بالای دیواره سنگیخوزه بیرون آوردن تا اوضاع رو بررسی کنن.
رهبرشون با مردیرسیده که اونجا بوداین چشم تو چشم شد.
«انسانه!»
دورفها باباشه چهرههایی متعجبجایگاه بیرون دویدن.
«یه انسانه!»
«انسان! انسان!»
«بالاخره بهموفقتر سطح زمینداریم وصل شدیم!»
با شنیدن فریادهای خوشحالیشون، به نظر میرسیدگفت بیشتر از اینکه از دیدن یه آدمدنبال خوشحال باشن، از وصل شدن مسیر ذوق کردن.
زیک که دیوار رومگه شکسته بود، در حالی کهپونزده سرش رو میخاروند بهشون گفت:
«کوچولوها، لطفاًجنگجویی یه لحظهمگه آروم باشین.»
اما هیچکسموفقتر حرف زدنشداریم رو متوقف نکرد.
رهبرشون دستشباشه رو بالا بردمیای و مشت کرد.
«خفه شین! کوچولوها.»
همه لبهاشون رو به هم فشار دادن.داریم دورف جوونتر کف دستش رو روی دهنشسالگی گذاشت، از ترس اینکه مبادا صدایی ازش دربیاد.
تازه اون موقع بودداریم که رهبرشون دستش روتوی به سمت زیک دراز کرد.
«من چانزباشه از پادشاهیجایگاه یسود هستم.»
«منم زیک...جنگجویی زیک پنمگه جید هستم.»
«زیک؟ یهجنگجویی چیزایی ازمگه این اسم یادمه.»
«من با کیلسه،این یکی از شوالیههایپونزده پادشاهی مالکوث دوست بودم.»
«کیلسه از مالکوث رو خوب میشناسم.زیر شوالیههای ریشه جنوبی قدرتمندترین ارتش این منطقهقدیمی هستن. به ریشهها خوش اومدی، زیکِ انسان.»
«ممنون. راستی، از اینجا تا پادشاهیاین مالکوث چقدر راهه؟ خیلی وقته کیلسه روخوزه ندیدم، دلم میخواد یه سری بهش بزنم.»
چانز جواب داد: «از زمانموفقتر اون فاجعهی ده سال پیش، زمینهایتوی زیرزمینی حسابی زیر و رو شدن.»
«همین فکر رو میکردم.»
«راههایی که به هم وصل بودن قطع شدن و اونایی که بسته بودن،قدیمی باز شدن. الان دیگه نقشهها از دستمال توالت هم بیمصرفترن. منم اون نقشهای روهمون که نسل به نسل بهمون رسیده بود، مچاله کردم و انداختم تو سطل آشغال.»
چانز نگاهیجنگجویی به سوراخ پشتموفقتر سر زکه انداخت.
«انگار شانس آوردی که تونستی یه گذرگاه وصل به سطح زمینتوی پیدا کنی، ولی تو این ده سال گذشته، پادشاهیهای مختلف براییهو پیدا کردن راههای جایگزین، هزار تا سوراخ و تونل حفر کردن.»
«شما هم دنبال راه میگردین؟»
«دقیقاً. حتی اگه تا خرخره هم جواهر داشته باشی، وقتی نتونی به آدما بفروشیشون، به هیچ دردی نمیخورن.قبل آهان، راستی در مورد راهی که به قبیله ریشه جنوبی میرسه پرسیدی. خودم شخصاً راهنماییت میکنم. با اینکه میگیکردن با ارباب کیلسه آشنایی داری، ولی بازم ممکنه دشمن باشی. برای همین خودم میبرمت و مسئولیتت رو گردن میگیرم.»
زکه گفت:جنگجویی «ما واقعاًمگه با هم دوستیم.»
«دنبالم بیا، زکه. راههای زیرزمینی تمومی ندارن.داریم حتی اگه امروز عجله کنم، اگه وسطسالگی کار تنبلی کنم تا پسفردا هم نمیرسیم.»
پادشاهی یسودموفقتر دقیقاً چسبیده بهالان پادشاهی مالکوث بود.
اگه میخواستی خطی و مستقیم حساب کنی، کلاًشعلهها ده کیلومتر فاصله داشت؛ یعنی با سرعت پیادهرویظاهر زکه، یه روزه میشد از مرز رد شد.
ولی خب، راههایرسیده زیرزمینی با رویاین زمین فرق داشتن.
مسیرها تو سه بُعد پیچ و تاب میخوردن و صخرههایسالمه گنده وسط راه سبز میشدن و مسیر رو میبستن. برایمعنی همین، طول خود غار خیلی مهمتر از فاصلهی مستقیم بود.
دقیقاً بیست و چهارداریم ساعت طول کشید تاتوی به پایتخت پادشاهی مالکوث رسیدن.
یه سفر طولانی هجده ساعته بود؛ البتهگفت بدون در نظر گرفتن اون شش ساعتی کهکرد چانز گفت میخواد استراحت کنه و تخت خوابید.
مسافتی که پیادهرسیده طی کرده بودن،این حدود چهل کیلومتر میشد.
زکه با دیدنرسیده منظرهی پیچیدهی پادشاهیاین زیرزمینی، دوباره کفش برید.
چانز در حالی که بهالان صورت زکه نگاه میکرد، به حرفسالگی اومد: «این به خاطر غرور آدمهاست.»
پیپش رو روشن کرد، یه پک عمیق زدشعلهها و دودش رو بیرون داد. همونطور که به سمتورودی خیابون اصلی پایتخت پادشاهی مالکوث راه میافتاد، ادامه داد:
«وقتی تو دل خاک خونه میسازی، دیگه جایی برای تزئینات و قرتیبازی نمیمونه. چون نور خورشیدقانونی بهش نمیرسه، رنگ و لعاب دادن هم هیچ معنیای نداره. برای همینه که ما خونههامون رو اینقدرمتنفر زمخت میسازیم، مثل ستونهایی که بالا رفتن؛ ولی خب، یه جور زیبایی خاص تو همین سادگی هست.»
زکه گفت: «شمشیرزنی خانوادهی ما هم همینطوری بود. چون ما یهتوی خانوادهی جنگجو بودیم، تنها چیزی که برامون مونده بود شمشیرزنی برای کشتنآدم هیولاها بود. همیشه هم تو مبارزات تمرینی میباختیم و بقیه بهمون میخندیدن.»
چانز گفت: «مشخصهاین که از یهپونزده خانوادهی جنگجو هستی.»
«آره.»
«پس باید اهل خاندانمگه هولی بیچ باشی. ولی تاپونزده حالا اسمش به گوشم نخورده.»
«چون خیلی وقته که نتونستیم خودیاین نشون بدیم. ولی اوضاع تو آینده فرقخوزه میکنه. برادر کوچیکترم یه پالادین لئو شده.»
«اوه! پالادین لئو! همون کهالان رهبر شوالیههای زودیاکه؟ انگار کل استعدادهایسالگی خانواده تو برادر کوچیکت جمع شده.»
زکه خندید: «شایدم همینطور باشه.»
«کاربردی بودن، خودش یه جور زیباییه. تا وقتی کسی این حقیقت رو نفهمه، پادشاهیسالگی انسانها چیزی جز یه قلعهی خیالی نیست. حتی بعد از اون روز فاجعهبار، ما کوتولههابیرون خوب دوام آوردیم. اما شنیدم که خیلی از پادشاهیهای انسانها از روی زمین محو شدن.»
«چون هیولاهای ماگوورت خیلی ترسناکن.»
«انگار بهشون میگن هیولای ماگوورت. به هر حال، همینقدر بگم کهسالگی حتی سونگهوانگچونگ هم خونهش رو ول کرد و در رفت. ظاهراًمیشدی کوتولههای پادشاهی تیپارت هم به خاطر همین موضوع حسابی تو دردسر افتادن.»
«آه! درسته، اونجابیشتر هم یه پادشاهیزیر از زغالسنگکارها بود.»
«ما شاید به چشم نیایم، ولیاین همهجا هستیم. حتی اون مورچههای لعنتیقاره هم نتونستن به پادشاهی ما آسیبی بزنن.»
«مورچههای غولپیکر واقعاً هیولاهای ترسناکیان.»
«اونا سمج، درنده و بیرحمان. ولی جنگجوهایسالمه ما هم تو سرسختی چیزی ازشون کم ندارن.حساب وقتی ارباب کیلسه رو دیدی، زیاد جا نخور.»
زکه با شنیدنبیشتر حرفهای چانز، با گیجیگفت سرش رو کج کرد.
هر دو نفر بلافاصله بهموفقتر سمت دفتر شوالیهها که نزدیکسالمه قلعهی سلطنتی بود، راه افتادن.
زکه تونست دوست قدیمیش رو داخلاین یه ساختمون عجیب که شبیه کوزههایقاره روی هم چیده شده بود، ببینه.
«امکان نداره! یعنی میخوایداریم بگی اون جنگجوی برجسته،توی ارباب زکه، اینقدر بزرگ شده؟»
کیلسه با یهبیشتر لبخند گنده بهزیر زکه خوشآمد گفت.
چانز که بالاخره مطمئنمگه شده بود حرفهای زکه دروغپونزده نبوده، یه نفس راحت کشید.
زکه، کیلسهجنگجویی رو بغل کردموفقتر و زد پشتش.
چون قد کوتوله حدود صد وپونزده بیست سانت بود، زکه مجبور شدنظر زانو بزنه، ولی اصلاً حس عجیبی نداشت.
دست چپ کیلسهبیشتر با یه دستزیر ماشینی جایگزین شده بود.
تازه اونجا بود که زکهموفقتر فهمید منظور چانز از اینکهسالمه «جا نخور»، همین دست چپ بوده.
کیلسه با دیدنرسیده نگاه خیرهی زکه،این زد زیر خنده.
بعد هم با یهداریم حالت پز دادن، دستتوی چپش رو تکون داد.
وقتی نخی رو کشید و یهزیر دکمه رو فشار داد، مچ دستشگدازهای چرخید و یه سوراخ پدیدار شد.
«یه کمان پولادی تکرارشونده روش نصباین کردم. وقتی این اهرم رو میچرخونی،قاره هر دو ثانیه یه تیر شلیک میکنه.»
زکه که نمیدونست باید بهش تسلیتاین بگه یا تبریک، فقط تونست یهقاره لبخند تلخ و بیروح تحویلش بده.
«با این حال، ما همیشه دنبال ارباب زکه میگشتیمقاره و حالا که خودت شخصاً اومدی دیدنمون، معلومه کهنبود خدا هنوز ما رو به حال خودمون رها نکرده.»
«راستش منم دنبال ارباب کیلسه میگشتم. بعد ازشعلهها اینکه نجوای شیطان کاملاً نابود شد، ما تمامظاهر ارتباطمون رو با پادشاهی کوتولهها از دست دادیم.»
«ما هم تازه همین اواخر یه راه به سطح زمینسالمه پیدا کردیم. حداقل به خاطر اون هیولاها، گشت و گذارمعنی تو مسیرها اصلاً کار راحتی نیست و دردسرهای خودش رو داره.»
کیلسه لحظهای مکثرسیده کرد و بااین چانز احوالپرسی کرد.
کوتولهها خیلی بیشتر ازداریم انسانها عمر میکردن و راحتقاره تا سیصد سال زنده میموندن.
اونا رفت و آمد زیادیمیای با کشورهای همسایه داشتن، برایمسیر همین همدیگه رو خوب میشناختن.
چانز چند کلمه حرف حسابموفقتر با کیلسه زد و دوبارهسالمه به سمت پادشاهی خودش راه افتاد.
زکه هم چندرسیده بار ازش تشکراین کرد و بدرقهاش کرد.