---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 184: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 184: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

«فکر کنم همین‌طوره!»

«هنوز نتونستی‌زیر​ حساب و‌خطره​ کتابش رو بکنی؟»

«امکانش هست. دیگه تموم شد.»

«پس حالا باید چی‌کار کنیم؟»

«میام پیدات می‌کنم.»

«شما دو تا، بیاین بهمون سر بزنین. اگه نتونستین پیداش کنین، به بچه‌ها‌آتشفشان​ بگین پارچه سفید جمع کنن. فعلاً یه پرچم دم ورودی دنیای شیاطین آویزون‌وسواس​ کنین و یه تابلو بزنین که روش نوشته باشه "تسلیم". ما عاشق صلحیم!»

الکس لب‌هاش رو‌کنی​ آویزون کرد و‌کنار​ از پیش دئوس رفت.

بعد از اینکه غیبش زد، یولگئوم‌یولگئوم​ از روی ننویی که به درختِ‌شده​ بغلی بسته شده بود، به حرف اومد.

«به نظر‌لازم​ میاد اصلاً‌نگران​ تو فکر نیستی.»

«چی؟»

«فکر می‌کردم حالا که‌گاز​ یه ببر سفید گیر‌آبش​ آوردی، قراره حسابی ذوق‌زده بشی.»

«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»

«گذشته از این حرف‌ها،‌نگران​ واقعاً می‌خوای همین‌جوری دراز‌غلظت​ بکشی و وقت بکشی؟»

دئوس نگاهی به یولگئوم انداخت.

«آخه تویی که بیکینی پوشیدی تا‌کنار​ برنزه بشی، چطوری می‌تونی ادای معلم‌های زندگی‌بودم​ رو دربیاری و به بقیه نصیحت کنی؟»

یولگئوم یه گاز از‌اینکه​ نارگیل کنار دستش زد‌ننویی​ و آبش رو خورد.

«خیلی وقت بود‌نیست​ همچین چیزی رو‌باشیم​ تجربه نکرده بودم.»

«فکر کنم دیگه‌سطح​ لازم نیست نگران‌تقریباً​ سم ماگ‌وورت باشیم.»

«آره. غلظت تشعشعات تو هوا‌نارگیل​ هم زیر سطح خطره. خاک‌خیلی​ تقریباً پاکسازی شده. اینجا امنه.»

«می‌گن اینجا‌رفت​ همون‌جاییه که دهانه‌غیبش​ آتشفشان منفجر شده.»

«درسته.»

«اگه اینجا اوضاعش خوبه...‌خطره​ پس جاهای دورتر دیگه‌اینجا​ واقعاً هیچ مشکلی ندارن.»

«آره. همین‌طوره.»

«این یعنی، دیگه نیازی‌اینکه​ نیست شیاطین به دنیای شیاطین‌درختِ​ بچسبن و وسواس نشون بدن.»

«بهتر نیست به جای‌نگران​ اینکه با انسان‌ها بجنگیم، همین‌تشعشعات​ سرزمین ماگ‌وورت رو تصاحب کنیم؟»

یولگئوم سر تکون داد.

«این‌طوری منطقی‌تره. هیولاهای ماگ‌وورت قوی هستن، ولی در عین‌خورد​ حال فقط یه مشت حیوونن. می‌شه فقط با ساختن‌باشیم​ یه دیوار محکم بیرونشون کرد. یا حتی رامشون کرد.»

«مثل دام؟»

«آره. نمی‌شه‌لازم​ با مطالعه‌نگران​ عادت‌هاشون، درکشون کرد؟»

«ایده جالبیه.»

دئوس علاقه‌مند به نظر می‌رسید.

«حالا که بهش فکر‌اینکه​ می‌کنم، ببر سفید اون‌ننویی​ میرکت‌ها رو کنترل می‌کرد، نه؟»

یولگئوم عینک آفتابیش‌نیست​ رو داد بالا و‌آره​ به دئوس نگاه کرد.

«می‌خوای ببر سفید‌سطح​ رو مجبور کنی‌تقریباً​ این کار رو بکنه؟»

«اوهوم.»

همم.

«اون قدرت یه جور شستشوی‌ماگ‌وورت​ مغزیه، پس می‌تونی موقتاً ازشون‌هوا​ کار بکشی ولی نمی‌تونی رامشون کنی.»

«این‌طوریه؟»

«علاوه بر اون...»

«علاوه بر چی؟»

یولگئوم دوباره عینک‌نیست​ آفتابیش رو روی‌باشیم​ پل بینی‌اش فشار داد.

یه مدتی حرفی نزدیم. مکث‌خاک​ کردم تا چیزی بگم ولی‌می‌گن​ در نهایت دوباره دهنم رو بستم.

«هیچی.»

«چرا حرفت رو خوردی؟»

«نیازی نیست از‌نیست​ الان نگران چیزی باشیم‌آره​ که هنوز اتفاق نیفتاده.»

«ولی آخه زن حسابی...»

«چته؟»

«می‌خوای همین‌جوری لخت بمونی؟»

«چرا؟ نکنه خجالت‌نیست​ کشیدی و قلبت‌باشیم​ داره تندتند می‌زنه؟»

«فکر نکنم از اون‌خطره​ قلب‌هایی داشته باشم که برای‌امنه​ این چیزا به تپش بیفته.»

«باز خجالت کشیدی.»

«ها، اصلاً نباید چیزی می‌گفتم.»

دئوس روی ننو دراز کشید.

الکس به‌زیر​ ایدوس، پایتخت‌خطره​ دنیای شیاطین برگشت.

اونجا فاصله زیادی با‌گاز​ سرزمین ماگ‌وورت که دهانه‌آبش​ آتشفشان توش بود، نداشت.

با عوض کردن اسب‌ها تو‌غیبش​ ایستگاه‌های بین راهی، صبح روز بعد‌بسته​ تونستیم از دیوارهای ایدوس رد بشیم.

با این حال،‌نیست​ فضای پایتخت یه جورایی‌آره​ آشفته و درهم‌ریخته بود.

حتی دروازه‌زیر​ قلعه هم در‌خاک​ حال تعمیر بود.

او با‌نصیحت​ عجله به‌گاز​ سمت قلعه رفت.

در هفت برجی که قلعه پادشاه شیاطین رو‌ننویی​ احاطه کرده بودن، یعنی برج هفت دوک، در‌نظر​ حال حاضر سه تا از دوک‌های شیطانی اقامت داشتن.

«اینجا چه خبره؟ اتفاقی افتاده؟»

شانترینا با‌زیر​ قیافه‌ای معذب با‌خاک​ الکس احوال‌پرسی کرد.

«گفته بودی می‌خوای دنبال‌گاز​ اربابت بری دنیای انسان‌ها،‌آبش​ ولی به این زودی برگشتی؟»

«ما الان‌رفت​ تو سرزمین‌اینکه​ ماگ‌وورت هستیم.»

«سرزمین ماگ‌وورت؟ اونجا چرا...»

«ارباب من قدرت ببر‌خطره​ سفید، یکی از چهار جانور‌امنه​ الهی رو به دست آورده.»

«عالیه!»

دو دوک شیطانی دیگه‌ای که‌غیبش​ همراه شانترینا بودن، سیتون، دوک‌بغلی​ تنبلی و اوسیس، دوک طمع بودن.

دوک طمع پادشاه ساگار و حشرات‌باشیم​ سمی بود. اون ارباب انواع و‌سطح​ اقسام هیولاهایی بود که ظاهر حشره‌مانند داشتن.

اوسیس گفت:

«الان وقت این نیست که با خیال راحت‌آبش​ از هم خبر بگیریم. کیو گوکو، همین الان‌نگران​ یه مهمون ناخونده تو برج پادشاه شیاطین داریم.»

«مهمون ناخونده؟ نکنه یه قهرمان‌غیبش​ از یه جایی پیداش شده؟ لابد‌بسته​ می‌خواد شاهزاده‌خانم رو نجات بده. هه‌هه‌هه.»

«دقیقاً همون‌طوریه که گفتی.»

الکس که می‌دید اوسیس داره‌خاک​ به یه شوخی ساده جواب‌می‌گن​ جدی می‌ده، سرش رو کج کرد.

«منظورت چیه؟»

«زیک ون جید. اون اینجاست.»

«زیک؟ امکان نداره! یه قهرمان پاش‌باشیم​ رو گذاشته تو قلعه پادشاه شیاطین...‌سطح​ و شما همین‌طوری گذاشتین بیاد تو؟»

«خب پس‌زیر​ خودت برو سعی‌خاک​ کن بندازیش بیرون.»

«قصدم سرزنش کردن نیست. اما...»

شانترینا وارد‌رفت​ بحث اون‌اینکه​ دو نفر شد.

«نمی‌دونم زیک تو خاطراتت چطوری بوده کیو-او، ولی‌غلظت​ بهتره فراموشش کنی. من و دوک تنبلی، چنان در‌اینجا​ هم کوبیده شدیم که حتی نتونستیم بهش دست بزنیم.»

الکس حرفش رو باور نکرد.

هفت دوک کسانی بودن که فریب‌کنار​ دادن همدیگه با توطئه و نیرنگ‌نکرده​ براشون یه چیز کاملاً عادی بود.

اگه کلاهبرداری و حقه‌بازی رو‌غیبش​ ازشون می‌گرفتی، می‌شد گفت فقط‌بغلی​ یه رابطه کسل‌کننده بینشون باقی می‌موند.

شانترینا و سیتون که از‌ماگ‌وورت​ زیک شکست خورده بودن، حتماً یه‌زیر​ جوری قدرت زیک رو بزرگنمایی می‌کردن.

فقط این‌طوری‌زیر​ می‌تونستن ننگ‌خطره​ شکستشون رو بپوشونن.

با این فکر، الکس به‌نارگیل​ سمت برج شیاطین که زیک و‌تجربه​ سیگنی توش اقامت داشتن راه افتاد.

«زیک!»

«مدیر، خیلی وقته ندیدمت.»

زیک خندید.

با شنیدن کلمه مدیر،‌گاز​ الکس ناگهان چیزی از‌آبش​ ده سال پیش یادش اومد.

زمانی که یه فروشگاه هنرهای رزمی‌یولگئوم​ تو قلعه زوریکس راه انداخته بودن،‌شده​ الکس به عنوان مدیر فروشگاه کار می‌کرد.

و زیک هم‌نیست​ یه کارگر پاره‌وقت‌باشیم​ تو همون فروشگاه بود.

الکس که از هر نظر آدم صادقی بود،‌اینجا​ حسابی از زیک خوشش می‌آمد؛ علاقه‌ای که خیلی فراتر‌خوبه​ از رابطه بین یک جنگجو و یک شیطان بود.

«خیلی وقت گذشته. آخ، الان که بهش فکر‌آبش​ می‌کنم، باید همون موقع زیک رو یه جوری‌نگران​ مخ می‌کردم و می‌آوردمش تا ژنرال دنیای شیاطین بشه!»

«من یه جنگجو هستم.»

«داشتم به این فکر می‌کردم که یه ساکوبوس هم‌تشعشعات​ بندازم به جونت. هرچند نمی‌دونم این حقه‌های جذابیت و‌امنه​ رنگ و لعاب چقدر روی یه جنگجو جواب میده.»

الکس وسط حرفش یهو چشمش‌خاک​ به سیگنی افتاد و سریع‌می‌گن​ دستش رو گذاشت رو دهنش.

«ببخشید سیگنی، جلوی تو نباید این‌کنار​ حرفا رو می‌زدم. زیک، حتماً تا الان‌بودم​ فهمیدی که چه بلایی سر بدنت اومده.»

«آره، ماجرا رو شنیدم.»

«شاید حسابی جا خورده باشی، اما‌باشیم​ خب، چون این اتفاق موقع نجات‌سطح​ دادن سیگنی افتاد، امیدوارم زیاد سخت نگیری.»

زیک نگاهی به الکس انداخت.

وقتی می‌دید الکس این‌طور‌گاز​ با ملایمت حرف می‌زند،‌آبش​ عصبانی شدن برایش سخت‌تر می‌شد.

چیزی که زیک بیشتر‌اینکه​ از همه از آن می‌ترسید،‌درختِ​ آلوده شدن به سیاهی بود.

شخصاً هیچ کینه‌ای‌نیست​ از دئوس، پادشاه‌باشیم​ شیاطین، به دل نداشت.

اما اگر دئوس پایش را از مرز دنیای شیاطین‌امنه​ فراتر می‌گذاشت و به دنیای انسان‌ها حمله می‌کرد، زیک‌جاهای​ قطعاً در خط مقدم می‌ایستاد و برای انسان‌ها می‌جنگید.

با این حال،‌کنی​ اگر تحت تأثیر‌کنار​ آن‌ها قرار می‌گرفت...

اگر کینه‌ها و شیاطین چنان در‌یولگئوم​ هم گره می‌خوردند که دیگر نمی‌شد جدایشان‌بود​ کرد، آن‌وقت بود که واقعاً فاسد می‌شد.

«دئوس الان کجاست؟»

«ارباب الان توی سرزمینیه‌خطره​ که با درمنه آلوده شده.‌امنه​ دستش به ببر سفید رسیده.»

زیک با شنیدن اسم «ببر سفید» جا خورد.‌آبش​ نه‌تنها خودش، بلکه شمشیر و زرهش هم به‌نگران​ ترتیب شروع به درخشش قرمز و آبی کردند.

در همین حین،‌بعد​ الکس از واکنش‌یولگئوم​ زیک تعجب کرد.

الکس از قبل می‌دانست‌نگران​ که زیک سوزاکو را‌غلظت​ به دست آورده است.

اما آن موجود قدرتمندی‌خطره​ که درون زرهش ساکن‌اینجا​ بود، دیگر چه بود؟

«مثل اینکه‌نصیحت​ زیک هم درباره‌نارگیل​ جانوران الهی می‌دونه.»

«آره.»

«به نظر میاد‌نیست​ قدرتی که تو‌باشیم​ شمشیرته، همون سوزاکو باشه.»

«خودت که از قبل می‌دونستی.»

«خب، وقتی دوک دنیای شیاطین باشی، خواه‌ناخواه‌دستش​ چیزهای زیادی به گوشت می‌رسه. در ضمن، من‌نیست​ یه قدرت دیگه هم تو وجودت حس می‌کنم.»

«شانس آوردم و‌بعد​ با اژدهای آبی‌یولگئوم​ هم روبرو شدم.»

«اژدهای آبی و سوزاکو! خودت خبر‌باشیم​ داری زیک؟ این چهار جانور شیطانی یه‌خطره​ زمانی دنیا رو به مرز نابودی کشوندن.»

«از خود سوزاکو شنیدم.»

«این یعنی آقا زیکِ ما الان قدرتی رو به دست آورده‌تجربه​ که می‌تونه نصف دنیا رو با خاک یکسان کنه. بین این همه‌زیر​ جنگجویی که تو قاره خوزه زندگی می‌کنن، دیگه کی می‌تونه حریفت بشه؟»

«یه جنگجو برای عدالت‌اینکه​ می‌جنگه، نه با تکیه‌ننویی​ بر زور و بازو.»

«ای کاش همه جنگجوهای دنیا مثل تو بودن، زیک. اما‌هوا​ این یکی رو کجای دلم بذارم؟ مگه همین سیگنی نبود‌همون‌جاییه​ که بهش تهمت جادوگری زدن و آواره‌ی کوه و بیابونش کردن؟»

«اگه بخوای ریشه‌ای نگاه کنی، تقصیر خودم‌پاکسازی​ بود که اشتباه کردم. من جون خواهرم‌منفجر​ رو با کمک یه شیطان نجات دادم.»

«این که خیلی طبیعیه. چطور می‌تونن با قهرمانی که پادشاه شیاطین رو شکست داده، فقط به خاطر یه‌باشیم​ همچین بهونه‌ی مسخره‌ای مثل یه مجرم رفتار کنن؟ یه حرفی تو دنیای انسان‌ها هست که میگه: "قهرمانی که‌درسته​ پادشاه شیاطین رو کشته، بهتره همون موقع بمیره. این‌طوری هیچ دردسری درست نمی‌شه و فقط افتخارش باقی می‌مونه."»

سیگنی آهی کشید.

«خیلی بی‌رحمانه‌ست...‌لازم​ این طرز‌نگران​ فکرشون رو می‌گم.»

«سیگنی، من‌زیر​ که اینا رو‌خاک​ از خودم درنمیارم.»

«می‌دونم. بعد از اینکه برادرم به بالاترین مقام بین تمام جنگجوها رسید... تو‌بودم​ همون یه ماهی که طول کشید تا به آکوما، یعنی همون‌جا که کاخ امپراتوری‌تقریباً​ مقدس بود برگرده، کلی از آدمای کله‌گنده و قدرتمند اومدن تا سمت خودشون بکشنش.»

«انسان‌ها تا وقتی دور هم جمع نشن، احساس امنیت نمی‌کنن. یه گروه همیشه‌بود​ از یه نفر قوی‌تره. ما شیاطین عادت داریم که ضعیف‌ها به قوی‌ها حمله‌ذوق‌زده​ کنن، برای همین تحمل این‌همه حسادت برای آدمای بااستعدادی مثل زیک اصلاً راحت نیست.»

الکس این را‌نیست​ گفت و دوباره‌باشیم​ به زیک نگاه کرد.

«ما شیاطین زیاد با هم صمیمی نیستیم. مثل شما آدما هم عادت نداریم گله‌ای زندگی کنیم.‌اوضاعش​ فقط پادشاه شیاطین دستور میده و اون هفت پادشاه هم با همدیگه برابرن. بقیه هم هر‌بجنگیم​ کدوم تو زمین خودشون و با قوانین خودشون زندگی می‌کنن. قوی‌ها دستور میدن و ضعیف‌ها اطاعت می‌کنن.»

«کلا چهار روزه که‌گاز​ اینجام، اما همه‌چیز دقیقاً‌آبش​ همون‌طوری بود که مدیر می‌گفت.»

«قوی‌ها همه‌چیز رو صاحب میشن. قانون دنیای شیاطین همینه. خب زیک، نظرت چیه؟ تو‌حرف​ الان بزرگ‌ترین قدرت ممکن رو، البته بعد از پادشاه شیاطین، به دست آوردی. اینجا‌همچین​ هیچ‌کس جرأت نمی‌کنه بهت توهین کنه یا تحقیرت کنه؛ حتی با اینکه یه انسانی.»

«این دیگه عجب‌نیست​ پیشنهاد تابعیت یهویی‌باشیم​ و عجیبی بود.»

«اربابم هنوز هم‌سطح​ خیلی وقت‌ها از‌تقریباً​ تو حرف می‌زنه، زیک.»

«حالا داری‌نصیحت​ دست میذاری‌گاز​ رو نقطه‌ضعف‌های احساسی؟»

«هاها، خیلی تابلو بود؟»

«آره. تو هنوزم همون‌طوری هستی.»

«شاید بهونه‌ام دنیای شیاطین‌خطره​ باشه، اما خب... احساسات‌اینجا​ شخصی خودم هم توش دخیله.»

«رد می‌کنم.‌نصیحت​ من یه‌گاز​ جنگجو هستم.»

«واقعاً انسان‌ها گونه‌ای‌بعد​ هستن که ارزش‌یولگئوم​ محافظت داشته باشن؟»

«منم یه انسانم.»

«نه، نیستی. تو یه ابرانسانی، زیک. من ۶۶۶ قرن عمر‌می‌گن​ کردم و تو این مدت انسان‌های بی‌شماری رو دیدم. اما بین‌مشکلی​ همه‌شون، حتی یه نفر هم پیدا نمی‌شد که مثل تو باشه.»

«ما از انسان‌ها محافظت نمی‌کنیم چون ارزشش رو‌آبش​ دارن؛ این کار رو می‌کنیم چون کار درستیه. فکر‌ماگ‌وورت​ کنم بهتر باشه این بحث رو همین‌جا تموم کنیم.»

الکس سرش را تکان داد.

«یه نفس عمیق‌نیست​ بکش و بیشتر‌باشیم​ بهش فکر کن.»

«مهم‌تر از اون، دلم می‌خواد دئوس‌تقریباً​ رو ببینم. قصد دارم سیگنی رو‌دهانه​ هم با خودم به سطح زمین ببرم.»

«خب راستش... سیگنی همین الانش‌نارگیل​ هم داره به‌عنوان پادشاه شیاطین‌خیلی​ بعدی، کارها رو به دست می‌گیره.»

«من بچه‌رفت​ رو به‌اینکه​ دنیای شیاطین می‌فرستم.»

«اگه ممکنه، ترجیح‌نیست​ می‌دیم بچه همین‌جا‌باشیم​ به دنیا بیاد.»

«این خواسته دئوسه؟»

«خب...»

الکس لحظه‌ای مکث کرد‌اینکه​ و بعد سرش را‌ننویی​ به نشانه تأیید تکان داد.

«بهتره خودتون رو در‌نگران​ رو با هم حرف بزنین.‌تشعشعات​ می‌خوای همین الان راه بیفتیم؟»

زیک سرش را تکان داد.

«آره، همین کار رو می‌کنیم. فقط‌کنار​ در عوضش می‌خوام به لاخه بگم بیاد‌بودم​ اینجا تا مراقب سیگنی باشه. اجازه میدی؟»

«آها! مثل اینکه‌بعد​ ایشون کار راهنمایی‌یولگئوم​ رو براتون انجام داده.»

«لطفاً سرزنشش نکن.‌نیست​ من خودم خیلی‌باشیم​ بهش اصرار کردم.»

«مشکلی نیست.‌زیر​ ارباب ما‌خطره​ خیلی بخشنده‌ست.»

زیک بعد از خداحافظی با‌نارگیل​ سیگنی، بلافاصله همراه با الکس‌خیلی​ پایتخت دنیای شیاطین را ترک کرد.

آن‌ها با نزدیک به ۱۰ اسب راهی شدند‌ننویی​ و در میان آن اسب‌ها، یومّا، همان اسب‌نظر​ جهنمی که زیک رامش کرده بود نیز حضور داشت.

ناولها | novelha.net