چپتر 184: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0«فکر کنم همینطوره!»
«هنوز نتونستیرفت حساب واینکه کتابش رو بکنی؟»
«امکانش هست. دیگه تموم شد.»
«پس حالا باید چیکار کنیم؟»
«میام پیدات میکنم.»
«شما دو تا، بیاین بهمون سر بزنین. اگه نتونستین پیداش کنین، به بچههابود بگین پارچه سفید جمع کنن. فعلاً یه پرچم دم ورودی دنیای شیاطین آویزونذوقزده کنین و یه تابلو بزنین که روش نوشته باشه "تسلیم". ما عاشق صلحیم!»
الکس لبهاش روخورد آویزون کرد ونکرده از پیش دئوس رفت.
بعد از اینکه غیبش زد، یولگئومبسته از روی ننویی که به درختِمیاد بغلی بسته شده بود، به حرف اومد.
«به نظرنگران میاد اصلاًباشیم تو فکر نیستی.»
«چی؟»
«فکر میکردم حالا کهخیلی یه ببر سفید گیرلازم آوردی، قراره حسابی ذوقزده بشی.»
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
«گذشته از این حرفها،باشیم واقعاً میخوای همینجوری درازهوا بکشی و وقت بکشی؟»
دئوس نگاهی به یولگئوم انداخت.
«آخه تویی که بیکینی پوشیدی تانکرده برنزه بشی، چطوری میتونی ادای معلمهای زندگیآره رو دربیاری و به بقیه نصیحت کنی؟»
یولگئوم یه گاز ازدرختِ نارگیل کنار دستش زدبود و آبش رو خورد.
«خیلی وقت بودماگوورت همچین چیزی روغلظت تجربه نکرده بودم.»
«فکر کنم دیگهبعد لازم نیست نگرانیولگئوم سم ماگوورت باشیم.»
«آره. غلظت تشعشعات تو هواتجربه هم زیر سطح خطره. خاکنگران تقریباً پاکسازی شده. اینجا امنه.»
«میگن اینجاروی همونجاییه که دهانهبغلی آتشفشان منفجر شده.»
«درسته.»
«اگه اینجا اوضاعش خوبه...اینکه پس جاهای دورتر دیگهننویی واقعاً هیچ مشکلی ندارن.»
«آره. همینطوره.»
«این یعنی، دیگه نیازیدرختِ نیست شیاطین به دنیای شیاطینحرف بچسبن و وسواس نشون بدن.»
«بهتر نیست به جایباشیم اینکه با انسانها بجنگیم، همینزیر سرزمین ماگوورت رو تصاحب کنیم؟»
یولگئوم سر تکون داد.
«اینطوری منطقیتره. هیولاهای ماگوورت قوی هستن، ولی در عیننیست حال فقط یه مشت حیوونن. میشه فقط با ساختنسطح یه دیوار محکم بیرونشون کرد. یا حتی رامشون کرد.»
«مثل دام؟»
«آره. نمیشهنگران با مطالعهباشیم عادتهاشون، درکشون کرد؟»
«ایده جالبیه.»
دئوس علاقهمند به نظر میرسید.
«حالا که بهش فکردرختِ میکنم، ببر سفید اونبود میرکتها رو کنترل میکرد، نه؟»
یولگئوم عینک آفتابیشماگوورت رو داد بالا وتشعشعات به دئوس نگاه کرد.
«میخوای ببر سفیدبعد رو مجبور کنییولگئوم این کار رو بکنه؟»
«اوهوم.»
همم.
«اون قدرت یه جور شستشویآره مغزیه، پس میتونی موقتاً ازشونسطح کار بکشی ولی نمیتونی رامشون کنی.»
«اینطوریه؟»
«علاوه بر اون...»
«علاوه بر چی؟»
یولگئوم دوباره عینکماگوورت آفتابیش رو رویغلظت پل بینیاش فشار داد.
یه مدتی حرفی نزدیم. مکثغیبش کردم تا چیزی بگم ولیبغلی در نهایت دوباره دهنم رو بستم.
«هیچی.»
«چرا حرفت رو خوردی؟»
«نیازی نیست ازماگوورت الان نگران چیزی باشیمتشعشعات که هنوز اتفاق نیفتاده.»
«ولی آخه زن حسابی...»
«چته؟»
«میخوای همینجوری لخت بمونی؟»
«چرا؟ نکنه خجالتماگوورت کشیدی و قلبتغلظت داره تندتند میزنه؟»
«فکر نکنم از اوناینکه قلبهایی داشته باشم که برایدرختِ این چیزا به تپش بیفته.»
«باز خجالت کشیدی.»
«ها، اصلاً نباید چیزی میگفتم.»
دئوس روی ننو دراز کشید.
الکس بهرفت ایدوس، پایتختاینکه دنیای شیاطین برگشت.
اونجا فاصله زیادی باخیلی سرزمین ماگوورت که دهانهلازم آتشفشان توش بود، نداشت.
با عوض کردن اسبها توبغلی ایستگاههای بین راهی، صبح روز بعدنظر تونستیم از دیوارهای ایدوس رد بشیم.
با این حال،ماگوورت فضای پایتخت یه جوراییتشعشعات آشفته و درهمریخته بود.
حتی دروازهرفت قلعه هم درغیبش حال تعمیر بود.
او باآبش عجله بهخیلی سمت قلعه رفت.
در هفت برجی که قلعه پادشاه شیاطین روبود احاطه کرده بودن، یعنی برج هفت دوک، درببر حال حاضر سه تا از دوکهای شیطانی اقامت داشتن.
«اینجا چه خبره؟ اتفاقی افتاده؟»
شانترینا بارفت قیافهای معذب باغیبش الکس احوالپرسی کرد.
«گفته بودی میخوای دنبالخیلی اربابت بری دنیای انسانها،لازم ولی به این زودی برگشتی؟»
«ما الانروی تو سرزمیندرختِ ماگوورت هستیم.»
«سرزمین ماگوورت؟ اونجا چرا...»
«ارباب من قدرت ببراینکه سفید، یکی از چهار جانوردرختِ الهی رو به دست آورده.»
«عالیه!»
دو دوک شیطانی دیگهای کهبغلی همراه شانترینا بودن، سیتون، دوکاومد تنبلی و اوسیس، دوک طمع بودن.
دوک طمع پادشاه ساگار و حشراتغلظت سمی بود. اون ارباب انواع وخاک اقسام هیولاهایی بود که ظاهر حشرهمانند داشتن.
اوسیس گفت:
«الان وقت این نیست که با خیال راحتلازم از هم خبر بگیریم. کیو گوکو، همین الانهوا یه مهمون ناخونده تو برج پادشاه شیاطین داریم.»
«مهمون ناخونده؟ نکنه یه قهرمانبغلی از یه جایی پیداش شده؟ لابدنظر میخواد شاهزادهخانم رو نجات بده. هههههه.»
«دقیقاً همونطوریه که گفتی.»
الکس که میدید اوسیس دارهغیبش به یه شوخی ساده جواببغلی جدی میده، سرش رو کج کرد.
«منظورت چیه؟»
«زیک ون جید. اون اینجاست.»
«زیک؟ امکان نداره! یه قهرمان پاشغلظت رو گذاشته تو قلعه پادشاه شیاطین...خاک و شما همینطوری گذاشتین بیاد تو؟»
«خب پسرفت خودت برو سعیغیبش کن بندازیش بیرون.»
«قصدم سرزنش کردن نیست. اما...»
شانترینا واردروی بحث اوندرختِ دو نفر شد.
«نمیدونم زیک تو خاطراتت چطوری بوده کیو-او، ولیهوا بهتره فراموشش کنی. من و دوک تنبلی، چنان درمیگن هم کوبیده شدیم که حتی نتونستیم بهش دست بزنیم.»
الکس حرفش رو باور نکرد.
هفت دوک کسانی بودن که فریبنکرده دادن همدیگه با توطئه و نیرنگباشیم براشون یه چیز کاملاً عادی بود.
اگه کلاهبرداری و حقهبازی روبغلی ازشون میگرفتی، میشد گفت فقطاومد یه رابطه کسلکننده بینشون باقی میموند.
شانترینا و سیتون که ازآره زیک شکست خورده بودن، حتماً یهخطره جوری قدرت زیک رو بزرگنمایی میکردن.
فقط اینطوریرفت میتونستن ننگاینکه شکستشون رو بپوشونن.
با این فکر، الکس بهتجربه سمت برج شیاطین که زیک وماگوورت سیگنی توش اقامت داشتن راه افتاد.
«زیک!»
«مدیر، خیلی وقته ندیدمت.»
زیک خندید.
با شنیدن کلمه مدیر،خیلی الکس ناگهان چیزی ازلازم ده سال پیش یادش اومد.
زمانی که یه فروشگاه هنرهای رزمیبسته تو قلعه زوریکس راه انداخته بودن،میاد الکس به عنوان مدیر فروشگاه کار میکرد.
و زیک همماگوورت یه کارگر پارهوقتغلظت تو همون فروشگاه بود.
الکس که از هر نظر آدم صادقی بود،ننویی حسابی از زیک خوشش میآمد؛ علاقهای که خیلی فراترمیاد از رابطه بین یک جنگجو و یک شیطان بود.
«خیلی وقت گذشته. آخ، الان که بهش فکرلازم میکنم، باید همون موقع زیک رو یه جوریهوا مخ میکردم و میآوردمش تا ژنرال دنیای شیاطین بشه!»
«من یه جنگجو هستم.»
«داشتم به این فکر میکردم که یه ساکوبوس همزیر بندازم به جونت. هرچند نمیدونم این حقههای جذابیت وهمونجاییه رنگ و لعاب چقدر روی یه جنگجو جواب میده.»
الکس وسط حرفش یهو چشمشغیبش به سیگنی افتاد و سریعبغلی دستش رو گذاشت رو دهنش.
«ببخشید سیگنی، جلوی تو نباید ایننکرده حرفا رو میزدم. زیک، حتماً تا الانآره فهمیدی که چه بلایی سر بدنت اومده.»
«آره، ماجرا رو شنیدم.»
«شاید حسابی جا خورده باشی، اماغلظت خب، چون این اتفاق موقع نجاتخاک دادن سیگنی افتاد، امیدوارم زیاد سخت نگیری.»
زیک نگاهی به الکس انداخت.
وقتی میدید الکس اینطورخیلی با ملایمت حرف میزند،لازم عصبانی شدن برایش سختتر میشد.
چیزی که زیک بیشتردرختِ از همه از آن میترسید،حرف آلوده شدن به سیاهی بود.
شخصاً هیچ کینهایماگوورت از دئوس، پادشاهغلظت شیاطین، به دل نداشت.
اما اگر دئوس پایش را از مرز دنیای شیاطیندرختِ فراتر میگذاشت و به دنیای انسانها حمله میکرد، زیکاصلاً قطعاً در خط مقدم میایستاد و برای انسانها میجنگید.
با این حال،خورد اگر تحت تأثیرنکرده آنها قرار میگرفت...
اگر کینهها و شیاطین چنان دربسته هم گره میخوردند که دیگر نمیشد جدایشاناصلاً کرد، آنوقت بود که واقعاً فاسد میشد.
«دئوس الان کجاست؟»
«ارباب الان توی سرزمینیهاینکه که با درمنه آلوده شده.درختِ دستش به ببر سفید رسیده.»
زیک با شنیدن اسم «ببر سفید» جا خورد.لازم نهتنها خودش، بلکه شمشیر و زرهش هم بههوا ترتیب شروع به درخشش قرمز و آبی کردند.
در همین حین،ننویی الکس از واکنشبسته زیک تعجب کرد.
الکس از قبل میدانستباشیم که زیک سوزاکو راهوا به دست آورده است.
اما آن موجود قدرتمندیاینکه که درون زرهش ساکنننویی بود، دیگر چه بود؟
«مثل اینکهآبش زیک هم دربارهتجربه جانوران الهی میدونه.»
«آره.»
«به نظر میادماگوورت قدرتی که توغلظت شمشیرته، همون سوزاکو باشه.»
«خودت که از قبل میدونستی.»
«خب، وقتی دوک دنیای شیاطین باشی، خواهناخواهبودم چیزهای زیادی به گوشت میرسه. در ضمن، منتشعشعات یه قدرت دیگه هم تو وجودت حس میکنم.»
«شانس آوردم وننویی با اژدهای آبیبسته هم روبرو شدم.»
«اژدهای آبی و سوزاکو! خودت خبرغلظت داری زیک؟ این چهار جانور شیطانی یهتقریباً زمانی دنیا رو به مرز نابودی کشوندن.»
«از خود سوزاکو شنیدم.»
«این یعنی آقا زیکِ ما الان قدرتی رو به دست آوردهماگوورت که میتونه نصف دنیا رو با خاک یکسان کنه. بین این همهاینجا جنگجویی که تو قاره خوزه زندگی میکنن، دیگه کی میتونه حریفت بشه؟»
«یه جنگجو برای عدالتدرختِ میجنگه، نه با تکیهبود بر زور و بازو.»
«ای کاش همه جنگجوهای دنیا مثل تو بودن، زیک. اماسطح این یکی رو کجای دلم بذارم؟ مگه همین سیگنی نبودآتشفشان که بهش تهمت جادوگری زدن و آوارهی کوه و بیابونش کردن؟»
«اگه بخوای ریشهای نگاه کنی، تقصیر خودمروی بود که اشتباه کردم. من جون خواهرمحرف رو با کمک یه شیطان نجات دادم.»
«این که خیلی طبیعیه. چطور میتونن با قهرمانی که پادشاه شیاطین رو شکست داده، فقط به خاطر یهسطح همچین بهونهی مسخرهای مثل یه مجرم رفتار کنن؟ یه حرفی تو دنیای انسانها هست که میگه: "قهرمانی کهمشکلی پادشاه شیاطین رو کشته، بهتره همون موقع بمیره. اینطوری هیچ دردسری درست نمیشه و فقط افتخارش باقی میمونه."»
سیگنی آهی کشید.
«خیلی بیرحمانهست...نگران این طرزباشیم فکرشون رو میگم.»
«سیگنی، منرفت که اینا روغیبش از خودم درنمیارم.»
«میدونم. بعد از اینکه برادرم به بالاترین مقام بین تمام جنگجوها رسید... توآره همون یه ماهی که طول کشید تا به آکوما، یعنی همونجا که کاخ امپراتوریدهانه مقدس بود برگرده، کلی از آدمای کلهگنده و قدرتمند اومدن تا سمت خودشون بکشنش.»
«انسانها تا وقتی دور هم جمع نشن، احساس امنیت نمیکنن. یه گروه همیشهاصلاً از یه نفر قویتره. ما شیاطین عادت داریم که ضعیفها به قویها حملهگذشته کنن، برای همین تحمل اینهمه حسادت برای آدمای بااستعدادی مثل زیک اصلاً راحت نیست.»
الکس این راماگوورت گفت و دوبارهغلظت به زیک نگاه کرد.
«ما شیاطین زیاد با هم صمیمی نیستیم. مثل شما آدما هم عادت نداریم گلهای زندگی کنیم.نظر فقط پادشاه شیاطین دستور میده و اون هفت پادشاه هم با همدیگه برابرن. بقیه هم هراین کدوم تو زمین خودشون و با قوانین خودشون زندگی میکنن. قویها دستور میدن و ضعیفها اطاعت میکنن.»
«کلا چهار روزه کهخیلی اینجام، اما همهچیز دقیقاًلازم همونطوری بود که مدیر میگفت.»
«قویها همهچیز رو صاحب میشن. قانون دنیای شیاطین همینه. خب زیک، نظرت چیه؟ تونیستی الان بزرگترین قدرت ممکن رو، البته بعد از پادشاه شیاطین، به دست آوردی. اینجاحرفها هیچکس جرأت نمیکنه بهت توهین کنه یا تحقیرت کنه؛ حتی با اینکه یه انسانی.»
«این دیگه عجبماگوورت پیشنهاد تابعیت یهوییغلظت و عجیبی بود.»
«اربابم هنوز همبعد خیلی وقتها ازیولگئوم تو حرف میزنه، زیک.»
«حالا داریآبش دست میذاریخیلی رو نقطهضعفهای احساسی؟»
«هاها، خیلی تابلو بود؟»
«آره. تو هنوزم همونطوری هستی.»
«شاید بهونهام دنیای شیاطیناینکه باشه، اما خب... احساساتننویی شخصی خودم هم توش دخیله.»
«رد میکنم.آبش من یهخیلی جنگجو هستم.»
«واقعاً انسانها گونهایننویی هستن که ارزشبسته محافظت داشته باشن؟»
«منم یه انسانم.»
«نه، نیستی. تو یه ابرانسانی، زیک. من ۶۶۶ قرن عمربغلی کردم و تو این مدت انسانهای بیشماری رو دیدم. اما بینببر همهشون، حتی یه نفر هم پیدا نمیشد که مثل تو باشه.»
«ما از انسانها محافظت نمیکنیم چون ارزشش رولازم دارن؛ این کار رو میکنیم چون کار درستیه. فکرزیر کنم بهتر باشه این بحث رو همینجا تموم کنیم.»
الکس سرش را تکان داد.
«یه نفس عمیقماگوورت بکش و بیشترغلظت بهش فکر کن.»
«مهمتر از اون، دلم میخواد دئوسیولگئوم رو ببینم. قصد دارم سیگنی روشده هم با خودم به سطح زمین ببرم.»
«خب راستش... سیگنی همین الانشتجربه هم داره بهعنوان پادشاه شیاطیننگران بعدی، کارها رو به دست میگیره.»
«من بچهروی رو بهدرختِ دنیای شیاطین میفرستم.»
«اگه ممکنه، ترجیحماگوورت میدیم بچه همینجاغلظت به دنیا بیاد.»
«این خواسته دئوسه؟»
«خب...»
الکس لحظهای مکث کرددرختِ و بعد سرش رابود به نشانه تأیید تکان داد.
«بهتره خودتون رو درباشیم رو با هم حرف بزنین.زیر میخوای همین الان راه بیفتیم؟»
زیک سرش را تکان داد.
«آره، همین کار رو میکنیم. فقطنکرده در عوضش میخوام به لاخه بگم بیادآره اینجا تا مراقب سیگنی باشه. اجازه میدی؟»
«آها! مثل اینکهننویی ایشون کار راهنماییبسته رو براتون انجام داده.»
«لطفاً سرزنشش نکن.ماگوورت من خودم خیلیغلظت بهش اصرار کردم.»
«مشکلی نیست.رفت ارباب مااینکه خیلی بخشندهست.»
زیک بعد از خداحافظی باتجربه سیگنی، بلافاصله همراه با الکسنگران پایتخت دنیای شیاطین را ترک کرد.
آنها با نزدیک به ۱۰ اسب راهی شدندبود و در میان آن اسبها، یومّا، همان اسبببر جهنمی که زیک رامش کرده بود نیز حضور داشت.