چپتر 212: دنیا بزرگه و عوضیها زیادن (۴)
0یولگئوم هم داشت دقیقاًآهان به همون چیزی نگاهخیلی میکرد که میگو میدید.
«بیا یکم بریم نزدیکتر.»
«چشم!»
از چند تا کوهسکوت صخرهای بالا رفتند و تااونجا بالای سر غولها جلو رفتند.
غولها داشتند وارد یهآهان غار عظیم میشدند کهخیلی به زیرزمین راه داشت.
تعدادشون احتمالاًکه… به هزارانبله نفر میرسید.
«اون… باید مسیریغولی باشه که به قلمرویروون قبیله تیفارث ختم میشه.»
«قبیله تیفارث دیگه چیه؟»
«کوتولهها. یه مشتسرزمین آدم قدکوتاه کهچون زیر زمین زندگی میکنن.»
«چرا یه غول باید بره به سرزمینسکوت کوتولهها؟ آهان! لابد چون خودشون خیلی قدبلندن،پشت دلشون میخواد دوستای قدکوتاه داشته باشن، نه؟»
«عمراً. غولها… فقط یه مشت حیوون وحشیان.روون ولی سلاحهایی که دستشونه اصلاً عادی بهبسته نظر نمیرسه. زرههاشون هم سطح نسبتاً بالایی داره.»
تو همون لحظه، غولهاییسکوت که نگهبان ورودی غار بودند،اونجا شروع کردند به حرف زدن.
تعجب یولگئومبره به اوجآهان خودش رسید.
مکالمهی غولها به زبان مشترک، در حد تقلیدطولانی چند تا کلمه نبود. تا حالا هیچ غولیفضای رو ندیده بود که اینقدر روون حرف بزنه.
انگار که…
«آداپا…»
«بله؟»
یولگئوم با دهان بستهبله و در سکوت، به صفخیره طولانی غولها خیره شده بود.
هزاران غول مسلح اونجا بودند.بود اونا داشتند پشت سر همکه… به سمت فضای زیرزمینی سرازیر میشدند.
یه اتفاقدهان غیرعادی داشتسکوت اون حوالی میافتاد.
دقیقاً تو همون لحظه بود.
قیافه یولگئومکه… تو هم رفتدهان و جدی شد.
کف دستهاش رو بهندیده هم چسبوند و روبزنه به آسمون بلند کرد.
«بچسب به من!»
«چـ… چشم!»
میگو کمر یولگئوم رو بغل کرد.بسته بلافاصله بعد از اون، یه صاعقهیاونجا عظیم به کف دست یولگئوم برخورد کرد.
میگو از صدای رعد و برقیاینقدر که انگار میخواست دنیا رو ازبله هم بشکافه، با وحشت جیغ کشید.
وقتی چشمهای محکم بستهاش رو بازخیره کرد، دید که همهچیز اطرافشون سیاهسمت شده و مثل زغال سوخته بود.
یولگئوم اخم کرد.
لبهی لباسش خاکستر شده بود.دهان یه سوراخ روی سد محافظ اژدهایمسلح طلای حقیقی به وجود اومده بود.
«خدمتکار ستاره…»
«پس بالاخره کار خودت بود.»
«نزار!»
یه غولکه… جلوی یولگئومبله ظاهر شد.
او که ده متر قد داشت، باروون یه لبخند روی لبش به یولگئوم وبسته میگو که پایین پاش بودند نگاه کرد.
«پادشاه بزرگ اژدهایان دارهسکوت مثل یه موش از خونهیاونجا من جاسوسی میکنه. خجالت نمیکشی؟»
«چطور یهبره خدمتکار ستارهآهان ساختی؟ امکان نداره…»
یولگئوم نگاهشکه… رو به سمتدهان ورودی زیرزمین چرخوند.
«وقتی برام سوال شد که چطور قاره خوزه رو توکه… هوا معلق نگه داشتن، فهمیدم که از ده تا کشتیاونجا باستانی و حتی موتور رانش ضدجاذبهی برج بابل من استفاده کردن.»
«تو تیفارثدهان رو ازسکوت هم پاشوندی!»
«خیلی ازشون ممنونم. اینکه تقریباًلابد همهچیز رو دستنخورده باقی گذاشتن، کمکمیخواد بزرگی برای ساختن امپراتوری من بود.»
«باورم نمیشه دست بهبله همچین کاری زدی. واقعاًطولانی دلت میخواد نابود بشی.»
«نابودی؟ چقدر بیرحم. داریندیده به تخت پادشاهی توهینبزنه میکنی. تو فقط رهبر اژدهایانی.»
«فقط به خاطر اینکه خدمتکاران ستارهخیره رو داری، دچار این توهم نشو کهفضای هیچ دشمنی تو دنیا برات وجود نداره.»
«کهکهکهکه، اگه منِسرزمین گذشته بودم، نمیتونستمچون خودم رو شکستناپذیر بدونم.»
نزار لبخندیکه… زد و بازوهاشدهان رو بالا برد.
هشت تا دستبند ازندیده بازوهاش جدا شدند و شروعانگار کردند به چرخیدن دور بدنش.
همهشون دستبند قادر مطلق بودند.
دستبندها مثل ماهواره دورشآهان میچرخیدند و یه غشایخیلی محافظ دور مغزش تشکیل دادند.
«شبکه عصبیکه… خدای رعد.بله تقریباً کامل شده.»
قیافهی یولگئوم کمی جدیتر شد.
آخه تو اینبسته یک سال گذشتهخیره چه اتفاقی افتاده بود؟
در حالی که حواس همه به جنگخودشون بین انسانها و شیاطین پرت بود، نزارباشن به یه هیولای تمامعیار تبدیل شده بود.
«مثل اینکهکه… اسناد بردگیاتبله هم پاره شده.»
«کهکهکهکه، فکر کردیغولی تا کی قراره درگیرروون یه تیکه کاغذ باشم؟»
نزار در حالی که حرفطولانی میزد، نگاهی به دختری انداختاونا که به کمر یولگئوم چسبیده بود.
اولش فکربره کرد یهآهان اژدهای جوونه.
با اینکه جثهاش کوچیکبله بود، ولی قدرت جادوییطولانی و نیروش فوقالعاده بود.
اما هرچی بیشترغولی نگاه میکرد، بیشتر احساسروون آشناپنداری بهش دست میداد.
میگو با چشمهای گرد شده به نزارشده نگاه میکرد. این اولین موجود هوشمندی بود کهسرازیر بیرون از خانوادهاش میدید. براش خیلی شگفتانگیز بود.
یولگئوم آستینهاش روسرزمین باز کرد تا میگوخودشون رو پشتش قایم کنه.
«نگاهش نکن.که… کثیفه وبله ارزش دیدن نداره.»
«وقتی در موردغولی مارمولکهای فلسدار حرف میزنی،روون منظورت دقیقاً با کیه؟»
نزار هنوزدهان هویت واقعیسکوت یولگئوم رو نمیدونست.
در واقع، این یولگئوم بود که غولها روخیلی نابود کرده بود. با این حال، قبل از جنگ،فقط نزار توسط هفت فرزندش مهر و موم شده بود.
اگه به خاطر اون نیمهنابودی که جنگ داخلی بهخیره بار آورده بود نبود، فرشتهها برای جمع و جورسرازیر کردن قبیلهی نزار کار خیلی سختتری پیش رو داشتند.
نزار در حالیغولی که به میگواینقدر نگاه میکرد، پرسید:
«تو دختر کی هستی؟»
میگو جواب داد:سرزمین «یولگئوم گفت نبایدچون باهات همکلام بشم.»
«عجب بچه پررویآداپا… هستی.» میگو زبونشبسته رو براش درآورد.
با دیدن اینغولی صحنه، نزار سرشاینقدر رو کج کرد.
«نه، تاریخش با هم جورطولانی درنمیاد. یک سال… خب، اینجااونا دنیاییه که جادو توش وجود داره.»
هرچی بیشتربره بهش نگاه میکرد،لابد بیشتر شبیهش بود.
نه، قطعاً همینطوره.آداپا… اونقدر شبیه بودن کهسکوت نمیشد گفت فرق دارن.
«تو دختر سیگنی هستی؟»
«این دیگه یعنی چی؟»
«همینطوره! پس بابات کیه؟»
«بابای من…»
«میگو! ساکت شو!»
«ببخشید.»
«نه، فکر کنم فهمیدم. مگه میتونمچون اون چشمها رو فراموش کنم؟ عمراًدوستای یادم بره. فراموشنشدنیه! اون پادشاه شیاطین لعنتی!»
«اون دهن کثیفت روبله ببند! چطور جرئت میکنی بهخیره اسم بابای من توهین کنی؟!»
«هاهاها! اخلاقش هم کپ همونه!»
یولگئوم، میگودهان رو توسکوت بغلش گرفت.
«گردنم رو محکم بگیر.»
«چـ… چشم!»
«میخوای فرار کنی؟ فایدهندیده نداره! هیچ نقطه کوریبزنه برای خدمتکاران ستاره وجود نداره!»
یولگئوم در رو باز کرد.
بزرگترین قدرتی که داشت،آهان دری بود که فضاهاخیلی رو به هم متصل میکرد.
حتی دئوس، پادشاه شیاطین همدهان نمیتونست به جز از طریق پورتالمسلح قلعه شیاطین، تو فضا پرش کنه.
همون موقعهیچ بود که دستبندبود نزار حرکت کرد.
جریان الکتریسیته مستقیماً بهسکوت دروازه انتقال که یولگئوممسلح ساخته بود، برخورد کرد.
رعد و برقی که توسط هشتچون دستبند ایجاد شده بود، با انرژی عظیمیداشته دروازه انتقال یولگئوم را در هم شکست.
یولگئوم بلافاصله به آسمان پرواز کرد. او قصدطولانی داشت با استفاده از دروازهای که ایجاد کردهفضای بود، به داخل سد محافظتی نویهکان عقبنشینی کند.
آن سد محافظتی که با دقت ساخته شدهبزنه بود، میتوانست حتی چشمان یک خدا را همطولانی فریب دهد. امکان نداشت نزار بتواند پیدایش کند.
اگر میگو آنجا نبود، هرگزطولانی چنین عقبنشینی زشتی را انتخاباونا نمیکرد، اما حالا شرایط فرق میکرد.
نزار خیلی قویتر از آنلابد بود که یولگئوم بتواند همزمان بامیخواد محافظت از میگو، با او بجنگد.
اما باز هم نقشهاش نقشدهان بر آب شد. این چهارمینشده باری بود که تعقیبش میکردند.
نزار روی حلقهای کهندیده توسط دستبند قادر مطلقبزنه ایجاد شده بود، ایستاد.
در حالی که با دستهای به سینهشده گرهخورده به جلو خیره شده بود، دستبندهازیرزمینی خود به خود شروع به پرواز کردند.
سرعتشان بهبره هیچ وجه ازلابد یولگئوم کمتر نبود.
نزار که شاید میخواست ادای پادشاه راسکوت درآورد، شنل بزرگی پوشیده بود. شنل در بادسمت تکان میخورد و دمی طولانی پشت سرش میساخت.
یولگئوم سرعتشهیچ را بازندیده هم بیشتر کرد.
اما نمیتوانست از نزار سریعترطولانی باشد. به علاوه، نزار سلاحیاونا به نام «خادم ستاره» داشت.
صاعقه عظیمیبره درست جلویآهان یولگئوم فرود آمد.
شاید بهتر بودآداپا… به آن طوفانبسته رعد و برق گفت.
صدها متر در هر جهتی پر از رعد و برقکه… شد و هیچ راه فراری باقی نماند. یولگئوم وردی خوانداونجا و یک میدان نیرو احضار کرد تا جلوی طوفان را بگیرد.
نزار که در تعقیبش بود،طولانی از همان لحظه استفاده کرداونا و چکش خود را چرخاند.
چکش خدایبره رعد به پهلویلابد یولگئوم برخورد کرد.
او با احضار میدان نیرو توانسته بودسکوت از کباب شدن توسط رعد و برق جلوگیریسمت کند، اما قدرتی برای متوقف کردن چکش نداشت.
در حالی کهغولی میگو را در آغوشروون داشت، روی زمین غلتید.
کمرش ازدهان درد طاقتفرساسکوت خم شد.
میگو از آغوشش بیرونآهان آمد و کمک کردخیلی تا از جایش بلند شود.
«حالت خوبه؟»
«برو. تنهایی فرارغولی کن. راه خونه روروون که بلدی، مگه نه؟»
«یولگئوم!»
«زود باش، احمق!»
یولگئوم تمام توانش رابله جمع کرد و میگوطولانی را به بیرون پرتاب کرد.
در یک چشم بهندیده هم زدن، دخترک دربزنه آن سوی کوه ناپدید شد.
نزار سعی کرد بهسکوت دنبالش برود، اما یولگئوممسلح راهش را سد کرد.
«کثیفترین موجود دنیاسرزمین جرأت میکنه بیفتهچون دنبال اون بچه؟»
«یعنی منکه… از دختربله شیطان کثیفترم؟»
«اون بچههیچ مثل غبارندیده طلا میدرخشه.»
«همین باعث میشه بیشترسکوت بخوامش. اگه با خودممسلح ببرمش، حتماً خودش میاد دنبالم.»
«اگه میخوایبره دئوس رو ببینی،لابد خودم میفرستمت پیشش.»
«اصلاً میدونی الان کجاست؟»
«آره.»
«کجاست؟»
«تو جهنمه.»
«هاهاها، یعنی مرده؟»
«نه.»
«همم... نکنه دوباره رفته تا روح جمع کنه؟ یه لحظه وایسا! آه! پس برای همین بوداتفاق که تونستم قرارداد بردگی رو به اون راحتی نابود کنم؟ به نظر میاد زکه مرده باشه!بغل تو این دنیا، ارباب من فقط ترجان فون هلیوس بود، و هیچچیز ممنوعتر از اون وجود نداشت!»
نزار به یولگئوم نگاه کرد.
به نظر میرسید زخمش دارددهان به سرعت ترمیم میشود و رنگمسلح پریده چهرهاش کمکم به سرخی میگرایید.
او اصلاً قصدغولی نداشت این برتریاینقدر را از دست بدهد.
نزار در حالی کهسکوت چکش را بالای سرشمسلح میچرخاند، خادم ستارهاش را فراخواند.
رعد و برق زمینآهان و آسمان را فرا گرفتقدبلندن و مانع حرکت یولگئوم شد.
«شجاعت انلیل بر جهان حکومت خواهدبسته کرد، و تنها چیزی که برای شمااونا باقی میماند، ای مردم اور، شکست است!»
«یه میمون شاخدار به خودشبود میگه خدا! کاری میکنم تاوانکه… این غرورت رو پس بدی!»
بدن یولگئومدهان در هواسکوت شناور شد.
رعد و برق نتوانستآهان به میدان نیرویی که اوقدبلندن ایجاد کرده بود نفوذ کند.
نزار با صدای بلندی خندید.
«خیلی خب، پس بیا امتحانشبود کنیم. ببینیم یه اژدها کهکه… دشمن طبیعی غولهاست، چقدر برتری داره!»
چکشش بهدهان سمت پیشانیسکوت یولگئوم فرود آمد.
یولگئوم جاخالی داد و شمشیرش را احضارخودشون کرد. نام این شمشیر هومونگول بود. بهباشن معنای پروانهای که رویای ماه را میبیند.
جادوی اژدهای طلایآداپا… حقیقی در اینبسته شمشیر نهفته بود.
این خودش هم جادو بودبود و هم شمشیرزنی. نیازی به جداآداپا… کردن این دو از هم نبود.
درست همانطور که دئوس با دو مشتش میجنگید اما ضرباتشاونا در اصل خودِ جادو بود، تکنیک گیونگولهوانگگومِ اژدهای طلای حقیقی نیزقیافه شمشیرزنیای بود که شمشیر و جادو را با هم ترکیب میکرد.
رعد وبره برق خودآهان فضا را شکافت.
نزار فریادیکه… کشید وبله عقب کشید.
دستبند قادر مطلق صدای خشنبود و گوشخراشی داد و صاعقهکه… عظیم دیگری به بیرون پرتاب کرد.
انرژی طلایی شمشیربسته توسط رعد وخیره برق نزار پراکنده شد.
نزار چکشبره را باآهان خشونت کوبید.
انگار که خادم ستاره چشم داشتهبسته باشد، نقاط ضعف یولگئوم را دنبال کرداونا و صاعقهها را بر سرش فرود آورد.
قدرت آن اصلاًغولی قابل مقایسه بااینقدر چکش نزار نبود.
تفاوتشان مثل تفاوتبسته یک تپانچه وخیره یک توپخانه ثابت بود.
در اصل، «خادم ستاره» به عنوان یک نیروگاه استفادهقدبلندن میشد. تأسیساتی که سلولهای خورشیدی عظیمی را در فضای بیرونیوحشیان مستقر میکرد و انرژی جمعآوریشده را به زمین انتقال میداد.
اما نزار آنآداپا… را به یکبسته سلاح تبدیل کرده بود.
دستگاهی ساخته شده بود تا در چندینروون نیروگاه خورشیدی که در امتداد خط کارمان پروازسکوت میکردند، برق تولید کرده و به زمین بفرستد.
کاربردهای آن بیپایان بود، از جمله استفادهشده از خود انرژی به عنوان یک دستبند قادرسرازیر مطلق و هدف قرار دادن اهداف روی زمین.
یولگئوم جاخالی دادن به صاعقههای شلیک شدهخودشون توسط خادم ستاره را ادامه داد وباشن از طرف دیگر با نزار درگیر شد.
حتی با وجود اینکهبله جراحات جزئی برداشته بود، اماخیره او اژدهای طلای حقیقی بود.
رفتهرفته، شمشیرزنیاش قدرت بیشتری گرفت.
نزار کمکم دچار وحشت شد.
نه چکش و نه حملاتلابد رعد و برق نتوانستند آسیبدلشون چندانی به او وارد کنند.
پوزخندی رویکه… لبهای یولگئومبله نقش بست.
چطور میتوانی تاغولی این حد در برابرروون نظم خداوند سرکشی کنی؟
باید قبل ازبسته اینکه بیشتر رشد کند،شده در نطفه خفهاش میکرد.
او قدرتبره بیشتری بهآهان شمشیرش داد.
نوک تیز شمشیر برایبله بریدن سر نزار، رقصطولانی خیرهکنندهای را به نمایش گذاشت.
فضا از هم شکافتهندیده شد و زخمهایی رویبزنه بدن نزار پدیدار گشت.
او دستپاچه شده بود. یولگئوم برای اینکهشده گردن و بدنش را کاملاً از همزیرزمینی جدا کند، یک قدم به جلو برداشت.
دقیقاً در همان لحظه بود.
تمام فضایی که اوبله در آن ایستاده بود،طولانی پر از آب شد.
ستونی از آب کهندیده از زمین فوران میکرد،بزنه او را به دام انداخت.
این جادو بود.
یولگئوم دربره برابر جادوی نزارلابد کاملاً بیدفاع بود.
بلافاصله پس از گیر افتادندهان در ستون آب، جریان الکتریسیتهشده از آسمان به آن برخورد کرد.