چپتر 246: ۵۶. موفقیت در انتقام (۴)
0مشتهای پنجهدارش را با حرکاتی کوتاه و تنددیوارههای تکان داد. «رد پنتر» و «دیاس ایرائه» بیوقفه بهدرخشان هم برخورد میکردند و صدای جیرینگی گوشخراش راه میانداختند.
دئوس لحظه به لحظهدرجه بیشتر به بدن کامائل میچسبیدکیف و فاصلهاش را کم میکرد.
از آنجایی که داشتم ازپهلوی یک سلاح کوتاه استفاده میکردم، کمقیافهی کردن فاصله کاملاً به نفعم بود.
این حرکتی بودپایش که فرشتهها راسوراخ حسابی غافلگیر کرد.
انگار که روح یک خدای جنگ در بدنش حلولمحافظ کرده باشد، سرعتش را بالا برد و درخشش قرمزمعدنی چشمانش را مثل یک ردپای محو پشت سرش جا گذاشت.
در نهایت، این کامائلدرجه بود که ریتم مبارزهواقعاً از دستش در رفت.
یک مشتبست دیگر، محکم تویپهلوی شکمش فرود آمد.
دردش اصلاً کمپایش نبود. تلوتلوخوران عقب رفتبزرگی و لبخند تلخی زد.
درست در همان لحظه،بزرگی دئوس مشتش را چرخانددیوارههای و دیوار را خرد کرد.
حدود ده متر از دیوار راهروقیافهی از هم شکافت و لولهها وروی سیمهای پنهان داخلش را بیرون ریخت.
کامائل که حسابی کفری شدهپهلوی بود، بالهایش را تکان داددیدن تا دیوار را ترمیم کند.
دئوس در یک چشمبههمزدن فاصلهزمین را بست و یک ضربهطبقه جانانه به پهلوی کامائل کوبید.
بدنش مثل یک زاویه نود درجهباز تا شد. دیدن آن قیافهی درهمرفتهعظیم و پر از دردش، واقعاً کیف میداد.
دئوس پایش را محکم روی زمین کوبید. سوراخ بزرگیکیف در راهرو دهان باز کرد. هر سه طبقه از دیوارههایدیوارههای محافظ سوراخ شدند و حفرهای عظیم زیر پایشان پدیدار شد.
ستونهای درخشانبست و معدنی آنجاپهلوی چمباتمه زده بودند.
با اینکه به آنها فرشتگان نابودی میگفتند،بزرگی اما در واقع فقط تودههایی بیرنگ بودند کهعظیم حتی یک ذره هم به فرشتهها شباهت نداشتند.
کامائل تمام تمرکزش را روی ترمیم خرابیهایطبقه راهرو گذاشت، با اینکه خیلی خوب میدانستپایشان بلافاصله بعد از آن چه بلایی سرش میآید.
مشت دئوسزاویه صاف و دقیقدیدن وسط صورتش نشست.
سرش صد و هشتاد درجه چرخید.کوبید نتوانست شوک ضربه را تحمل کند وواقعاً در نهایت با باسن روی زمین افتاد.
دئوس لبخندی زد وروی دستش را دراز کرد: «نظرتباز چیه جامون رو عوض کنیم؟»
«فکر کنم تا همینجابزرگی تقاص چیزهایی که قبلاً شکستهمحافظ بود رو پس داده باشم.»
کامائل در حالی کهدرجه به اسکاتیل نگاه میکرد،واقعاً با بیمیلی گفت: «...باشه.»
«از اینجا محافظتضربه کن. وانمود کنکوبید که من هستی.»
اسکاتیل جواب داد: «چشم، چشم.»
کامائل بدون هیچ حرفبزرگی دیگری راهرو را ترک کردمحافظ و به آسمان پر کشید.
دئوس نگاهی بهنود اسکاتیل انداخت وقیافهی زبانش را برایش درآورد.
«خیلی حیف شد.ضربه بعد از اینکوبید دیگه ریختت رو نمیبینم.»
اسکاتیل بامیداد گیجی زمزمه کرد:زمین «آخه چطور ممکنه...»
دئوس خندید و در حالیدهان که دور میشد گفت: «من یهحفرهای نابغهام. حداقل تو جنگیدن که اینطوریم.»
تازه آن موقع بود کهدیدن اسکاتیل کاملاً فهمید چه نقشیمیداد در این تله داشته است.
چیزی که دئوسضربه میخواست بداند، طرزکوبید فکر فرشتهها بود.
او طبیعتی را که بر تمام حیات تسلطدهان داشت، در سطحی بسیار بنیادیتر از تواناییهای رزمی یاپایشان امواج که صرفاً اجزای بدن بودند، درک کرده بود.
و آن حجم عظیم از دادهها راطبقه نه تنها به ذهن خودش، بلکه بهپایشان جانور خدای مرگ نیز تزریق کرده بود.
فکر کردن ونود واکنش نشان دادن، همیشهدرهمرفته با تأخیر همراه است.
هر دو سلاح بدون هیچ قید وزاویه شرطی اصلاح شده و به عنوان اندامهایکیف واکنشی و بازتابی مورد استفاده قرار میگرفتند.
اسکاتیل آه کوتاهیپایش کشید و شانههایشسوراخ را بالا انداخت.
«قراره حسابی از میکائیلبزرگی سرزنش بشنوم. ولی خب،دیوارههای تقصیر من که نیست.»
کامائل پشتزاویه به خورشیددرجه ایستاده بود.
سرسبزی معلق در آسمان، دریایپهلوی آبی و ابرهای سفید تمامدیدن میدان دید را پر کرده بودند.
عطر خورشید، بوی باد و رایحهیسوراخ گلهای سفیدی که با شدت در هواشدند پخش میشد، حس بویاییام را آزار میداد.
کامائل چشمانش را بست.
وقتی دوباره آنها را بازدیدن کرد، مردی را دید که درپایش فاصلهی چند ده متریاش ایستاده بود.
کامائل گفت: «به خاطر یک چیز باید ازت تشکر کنم. هیچوقت فکر نمیکردم بیرون آمدن از آن انبار کوچکسوراخ برایم اینقدر راحت باشد. این انحراف و سرپیچی ظالمانه مستحق مجازات است، اما از آنجایی که تو دشمن منبودند شدهای و داری در کار پروردگار دخالت میکنی، مجازات من هم سبکتر خواهد شد. بابت این قضیه بینهایت ازت ممنونم.»
جواب دادم: «فکرپایش نمیکنی یه چیزیسوراخ رو اشتباه متوجه شدی؟»
«منظورت از اشتباه چیه؟»
«اینجا تو چالشگری، نه من.دیدن مگه نباید تو بیشتر ازمیداد من جون بکنی و ناامید باشی؟»
کامائل خندید.
«از دیدن اینپایش اعتماد به نفسسوراخ احمقانهات بدم نمیاد.»
«پیشنهادت رو رد میکنم. راستشدهان یه خرده رو مخه، چونشدند همینطوری هم کشتهمرده زیاد دارم.»
«اسمت چی بود؟»
«دئوس.»
«این اسم یک خدای دروغینه.»
«خب اسم خدای واقعی چیه؟»
«او هیچ اسمی ندارد.درجه چون هیچکس جرئت نکردهواقعاً او را صدا بزند.»
«واقعاً؟ خب، پس فکر کنم دفعهکوبید بعد که دیدمش باید یه اسمدرهمرفته براش بذارم. هی، اینطوری نمیشه که.»
کامائل دوباره لبخند زد.
«آخه احمقیزمین مثل تو چطوریدهان به وجود اومده؟»
«بابت تعریفت ممنون.»
«خواهش میکنم.»
«که فکر نمیکنی ساختمونهای اطراف روسوراخ به خاطر این خراب کردم کهمحافظ اعتماد به نفس بردن نداشتم، نه؟»
«دقیقاً همین فکر رو میکنم.»
«اشتباه میکنی.»
به محض اینکهضربه حرفش تمام شد،کوبید بدن دئوس ناپدید شد.
حتی کامائل هم بهروی زور میتوانست رد محودهان او را دنبال کند.
با یک چرخش وسیعِ شمشیر الهی «ردطبقه پنتر»، تمام مسیرهایی را که احتمال داشتپایشان دئوس از آنجا حمله کند، مسدود کرد.
کامائل فکر کرد کهدرجه دئوس جاخالی میدهد. اماواقعاً این یک قضاوت اشتباه بود.
در عوض، دئوس خود «رد پنتر» را هدف گرفت.درجه بدنش را طوری پیچاند که کاملاً خم شد، بعدزمین دوباره چرخید و با تیغهی شمشیرش یک آپرکات جانانه زد.
«رد پنتر» اینپایش بار مثل برخورد اولشانبزرگی به آن سادگیها نشکست.
با این حال، بازوی کامائل که بر اثر اینمحافظ ضربهی غیرمنتظره به عقب پرتاب شده بود، طوری بالامعدنی رفت که انگار داشت برای استقلال ملی شعار میداد.
دئوس به زیر گاردشدرجه خزید و با مشتواقعاً چپش ضربهای به او کوبید.
درست قبل از اینکه کامائلپهلوی در معرض این ضربهی سنگین قرارقیافهی بگیرد، بدنش مثل یک فرفره چرخید.
این حرکت، به معنایروی واقعی کلمه شبیه بهدهان جهش یک پلنگ بود.
پس اززمین آن، نبردیبزرگی وحشیانه در گرفت.
دئوس داشت ثابت میکرد کهدیدن آنقدر رشد کرده که میتواند شانهبهشانهپایش با فرشتهی مقرب، کامائل رقابت کند.
در رویارویی قبلیشان، بدنش تنها با یکزاویه ضربه به دو نیم شده بود و فقطمیداد با کمک همتیمیهایش توانسته بود به پایگاه برگردد.
اما حالا، به وضوحروی شمشیر کامائل را میدید وباز به آن واکنش نشان میداد.
او از هر فرصتی برای ضدحملهباز استفاده میکرد و بیشتر اوقات کنترلعظیم میدان نبرد را در دست داشت.
کسی که بیشترنود از همه غافلگیرقیافهی شده بود، کامائل بود.
فقط کمیبست بیشتر از یکپهلوی سال گذشته بود.
چطور ممکن بودپایش در چنین مدتسوراخ کوتاهی اینقدر پیشرفت کند؟
این واقعاًزمین یک معمایبزرگی غیرقابل درک بود.
در پایان نبرد،نود کامائل سرش را دردرهمرفته برابر دئوس خم کرد.
«به روحیه جنگندگیات احترام میذارم. دئوس، منزاویه هرگز این اسم رو فراموش نمیکنم، وکیف این بهترین احترامیه که میتونم بهت بذارم.»
سیگنی که تازه چرتش برده بود،سوراخ با دیدن شخص دیگری در اتاقشمحافظ با تعجب چشمانش را باز کرد.
«سرورم دئوس!»
مردی روی طاقچهنود پنجره نشسته و بهدرهمرفته آن تکیه داده بود.
«خیاطیات خوبه؟»
«بله... از بچگی کارهای پارهوقت خیاطیسوراخ زیاد انجام دادم. تو نویهکان هم همینطورشدند بود. لباسی دارید که باید دوخته بشه؟»
«آه، دستم کنده شده.»
دئوس با دست چپش، دستدیدن راستش را بلند کرد ومیداد آن را به آرامی تکان داد.
«آآآه!»
سیگنی با دیدنپایش این صحنه ازسوراخ روی تعجب جیغ کشید.
در با شتاب باز شد و زکهطبقه با عجله به داخل دوید. در یکپایشان دستش، شمشیر جادویی آسمودئوس را نگه داشته بود.
یولگئوم همزاویه تقریباً در هماندیدن زمان پیدایش شد.
وقتی اتاق خواب شلوغجانانه و پر سر ونود صدا شد، دئوس نوچی کرد.
«اگه قرار بود اینطوری همهزمین رو خبر کنی، دیگه نیازیطبقه نبود بیسروصدا از پنجره بیام تو.»
«متأسفم.»
سیگنی بازاویه صورتی سرخشده سرشدیدن را پایین انداخت.
یولگئوم بیمقدمه گفت:
«چرا یه مرد غریبهروی باید نصفهشب از پنجره اتاقباز یه زن بالغ بیاد تو؟»
دئوس دست قطعشدهاشسوراخ را به سمتباز یولگئوم تکان داد.
«اومدم ازش بخوام دست قطعشدهام رو برام پیوند بزنه. اگهمیداد خودم همینطوری سرهمش میکردم، احتمالاً کجوکوله میشد. هر چقدر هممحافظ فکر کردم، به نظرم نیومد که تو خیاطیات خوب باشه.»
هیچ خونریزیای در کار نبود.پهلوی نه، سطح مقطعِ تمیز بریدهشده هنوزقیافهی کاملاً زنده بود و وول میخورد.
بقیه افرادی که تو راهرو جمع شده بودند تاباز ببینند چه خبر است، به اتاقهایشان برگشتند و بعدپدیدار از خوابیدن سروصدا، فقط یولگئوم و زکه پیش سیگنی ماندند.
یولگئوم کنار پنجره نشست ودهان به دست دئوس که توسطشدند سیگنی دوخته میشد، نگاه کرد.
اگه مسیر درست را با کوک زدندرهمرفته به هم وصل میکردید، ماهیچهها خودشان بهسوراخ هم میچسبیدند و هیچ جای زخمی باقی نمیماند.
«واقعاً استقامتبست و ترمیمپذیریِجانانه هیولاواری داری.»
«کی داره بهپایش کی میگه هیولا؟سوراخ اونم وقتی خودت اژدهایی.»
«اژدها بودن چشه مگه؟ زیباتریندهان موجود خلقته که با فلسهاییشدند از جنس جواهر پوشیده شده.»
«...تو چون خیلی ازدرجه اژدهایان خوشت میاومد، تبدیلواقعاً به یه اژدهای حقیقی شدی؟»
«ها؟»
«نکنه مثل اون آدمایی که دلشون برای سگهای ولگردباز میسوزه و پناهگاه میزنن، تو هم دلت برای اژدهایانی کهستونهای قرار بود معدوم بشن سوخت و تصمیم گرفتی بزرگشون کنی؟»
«اینقدر از جونت سیربزرگی شدی که میخوای خودتدیوارههای رو به کشتن بدی؟»
«این چه سؤال احمقانهایه؟ مگه این بدندرهمرفته مال یه شیطان نیست؟ طبیعیه که اگهسوراخ چیزی بشکنه، دوباره درست میشه، مگه نه؟»
«من احمق بودم که پرسیدم. بگذریم،کوبید چرا دستت اینطوری شده؟ نکنه امشبدرهمرفته میخواستی ادای آشپزیِ زکه رو دربیاری؟»
دئوس چشمک زد.
«این یکم خندهدار بود.»
زکه پرسید:
«واقعاً چه اتفاقی افتاده کهپهلوی به این روز افتادید؟ که بیخبرقیافهی نرفتید به نزار حمله کنید، درسته؟»
«فکر میکنیمیداد دستم توسطروی نزار قطع شده؟»
«احتمالاً نه.»
در همان لحظه، یولگئوم بهدیدن سمت دئوس رفت و چیزیمیداد را از روی شانهاش برداشت.
یک تاربست موی مایلجانانه به قرمز بود.
نگاه همهمیداد روی دستروی یولگئوم قفل شد.
«این موی یه زنه.»
زکه پوزخند تلخی زد.
«موی یه زن... میخوایدجانانه بگید دئوس امشب یه جاییدرجه با یه زن قرار داشته؟»
یولگئوم تار موپایش را بالا گرفت وبزرگی به آن خیره شد.
«میبینم. به نظرسوراخ میرسه یه جایی باطبقه یه زن ملاقات کرده.»
«حالا چه با یه زندیدن ملاقات کرده باشم چه بامیداد یه مرد، چه فرقی میکنه؟»
«با مردا هم قرار میذاری؟»
«چرا بحثمیداد داره به اینزمین سمت کشیده میشه؟»
«با توجه به این مو، طرفباز مقابل یه زن فوقالعاده زیباست. قدشعظیم هم حدود ۱۷۳ سانتیمتره. جذاب نیست؟»
دئوس اخم کرد.
«فقط با نگاه کردن بهپهلوی یه تار مو میتونی فرمدیدن بدن طرف رو حدس بزنی؟»
«حتی میتونم اسمشپایش رو هم بگم.سوراخ این موی کامائله.»
«درسته.»
او سرشزاویه را خاراند ودیدن بیدردسر اعتراف کرد.
«راستش قصد پنهان کردنش رو نداشتم.کوبید کسی که این دست رو قطعدرهمرفته کرد، کامائل، ارباب قدرت الهی بود.»
و دئوس با انگشتانشروی علامت پیروزی نشان داددهان و به همه لبخند زد.
«آمدم، دیدم، و پیروز شدم.»
یولگئوم با حالتی کهدرجه انگار حرفش بینهایت مسخرهواقعاً بود، زد زیر خنده.
«با یه دست قطعشده برگشتی و هنوزم روت میشه اینقدردیدن پررو باشی. من میرم بخوابم. سیگنی، نیازی نیست خیلی بابزرگی دقت بدوزیش. فقط یکم تف بزن و همونطوری سرهمش کن.»
یولگئوم کشوقوسی بهپایش بدنش داد وسوراخ از اتاق بیرون رفت.
دئوس نگاهشزمین را بهبزرگی سمت زکه چرخاند.
«گفتم که، من بردم.»
«آه بله... باورتونضربه میکنم. پس منمکوبید دیگه میرم بخوابم.»
«جدی میگم!»
«باور میکنم.»
زکه طوری کهنود انگار داشت فرار میکرد،درهمرفته از اتاق خارج شد.
«تو همبست حرفم روجانانه باور نمیکنی؟»
«بله؟»
سیگنی کهزمین مشغول دوختودوز بود،دهان شانهای بالا انداخت.
دئوس پرسید: «چرا باور نمیکنی؟»
سیگنی جواببست داد: «منجانانه بهتون اعتماد دارم.»
«باشه بابا. فقط زودتر بدوزش.»
دئوس پاهایش راسوراخ روی هم انداختباز و غرغر کرد:
«چرا همهتون حرفام رو از یهقیافهی گوش میشنوید و از اون گوشروی در میکنید؟ گفتم که بردم. واقعاً میگم.»
«آخه سرورمبست دئوس، صورتتونجانانه حسابی داغون شده.»
«خب باید همپایش اینطوری میشد. طرفسوراخ مقابل خیلی قوی بود.»
«کامائل... یکی از فرشتگان مقربه.»
«درسته. فرشتهزاویه مقرب نابودی.درجه شعلهی ویرانی.»
سیگنی دهانش را بست و روی دوختن تمرکزنود کرد. دوختن ناحیه زیر بغل که رگهای خونی درروی آن جمع شده بودند، نیاز به تمرکز بالایی داشت.
حتی با وجود اینکه این بدن یکبزرگی شیطان بود، پیوند زدن اندامهای قطعشده فقطحفرهای با استفاده از جادوی بازیابی غیرممکن بود.
«سیگنی.»
«بله، سرورم دئوس.»
«چیزی نموندهبست تا بتونیم میگوپهلوی رو برگردونیم خونه.»
دست سیگنی متوقف شد.
«نزار... اون عوضیسوراخ رو میکشم وباز میگو رو برمیگردونم.»
«اما دنیای شیاطیننود چی میشه؟ اونا بهدرهمرفته یه پادشاه نیاز دارن.»
«چرا باید به کسایی کهپهلوی من رو رها کردن اهمیت بدم؟قیافهی بذار هر بلایی میخواد سرشون بیاد.»
«من خیلی خوبپایش میدونم که شماسوراخ اینطور آدمی نیستید.»
«اگه اوضاع خیلی خیط بشه، مجبورمباز دوباره کنترلش رو به دست بگیرم. واقعاًزیر دلم نمیخواد این کار رو بکنم، اما...»
«به خاطر میگو؟»
«ساکت شو. اگه همینطوری به حرف زدنزاویه ادامه بدی، کوکها کجوکوله میشن. این دستکیف منه، خب؟ بهت گفتم با دقت بدوزش.»
سیگنی بامیداد لبخند کمرنگیروی سر تکان داد.