چپتر 81: ۱۹. مبارزه با جسد متحرک (۲)
0«زکه!»
«زیادهروی نکن لکسیا!مصرف هرچقدر هم کهخاطر قوی باشی، بکش عقب!»
«چرتوپرت نگوارواحی و سپرمجمع رو بگیر!»
«امکان نداره.»
زکه لبخند ملایمی زد.
لبخندش لکسیابودم را غرق درهمهاش خشمی غمانگیز کرد.
از درماندگی خودش عصبانی بود. با اینکه پز میداد که یک قهرمان رتبه A است، اما در واقعیت فقط داشت از زکه کمک میگرفت.
توی دست زکه فقط یکدود شمشیر نصفهونیمه بود. با ایننوعی حال، هنوز تسلیم نشده بود.
معلوم نبود از کجا پیدایش کرده، اماخاطر یکی از استخوانهای ساق پای اسکلتها را مثلهمه چماق تاب میداد و جمجمهشان را خرد میکرد.
البته، این به آن معنا نبود که وضعیتتعداد جنگ قرار است بهتر شود، اما به لطف دستوپازدنهایگرفتن او، لکسیا توانست خونسردیاش را دوباره به دست بیاورد.
در همین حین، رئیس دهکدهبودم که از دور زکه وجنگجو لکسیا را تماشا میکرد، نوچنوچی کرد.
فکرش راحدود هم نمیکردممهره اینقدر طول بکشد.
دیگر کمکم داشت نیمهشب میشد.
بعد از نیمهشب،مصرف مراسم قربانی باید دوبارهجنگجو از اول شروع میشد.
رئیس دهکده مهرهیماه کوچکی را ازمصرف داخل آستینش بیرون آورد.
حدود یکسومحدود مهره پر ازدود دود بنفش بود.
آن دودجمع چیزی نبودمصرف جز روح فرمانده.
نوعی انرژیبودم بود که باعثهمهاش حرکت آنددها میشد.
فقط در همین یک امشب، سیمصرف درصد از ارواحی که در طول یکقتلعام ماه جمع کرده بودم را مصرف کردم.
همهاش به خاطر این بوددود که آن دو جنگجو تعداد زیادیانرژی از آنددها را قتلعام کرده بودند.
هدر دادن این همه نکرومنسر فقط برای گرفتن دو تا قهرمان رتبه A و رتبه B... ضرر وحشتناکی بود.
«دارید چه غلطی میکنید!کردم زودتر ببندیدشون! کمتر ازتعداد یه ساعت تا نیمهشب مونده!»
حملات آنددها وحشیانهتر شد.
زکه و لکسیا دندانهایشانمهره را به هم ساییدندروح و راهشان را سد کردند.
تنها خبر خوب در میان این همهخاطر بدبختی این بود که به نظر نمیرسیددادن قصد کشتن این دو نفر را داشته باشند.
اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، دلیل اصلیاش اینجنگجو بود که چون میخواستند آنها را قربانیهمه کنند، قصد نداشتند همینجا کارشان را تمام کنند.
وقتی زکه متوجه این موضوع شد، بیخیالکردم دفاع کردن شد و شمشیر و استخوانبودند ران را دیوانهوار به اطراف تاب داد.
اتفاق عجیبی بود.
ضربهی شمشیرجمع غیرمنتظرهای ازمصرف دستش بیرون جهید.
حافظهاش را شخم زد تا ببیند اینجنگجو حرکت را کجا یاد گرفته، و مشخصهمه شد که این شمشیرزنی خاندان هولی جید است.
مشخصاً این سبک فقط برای مقابله با هیولاهای غولپیکر تکاملجنگجو یافته بود، بنابراین در برابر هیولاهای انساننمایی مثل اسکلتها بیفایدهگرفتن بود... اما حالا داشت به میل خودش گسترش پیدا میکرد.
چیزی که ازیکسوم اسکاتول یاد گرفته بود،چیزی تئوری پیشرفتهی شمشیرزنی بود.
حتی اگر به رفتن به مدرسهی جنگجوهاخاطر ادامه میداد، اینها چیزهایی بودند که باید درهمه دورهی کارشناسی ارشد دانشگاه یا بالاتر یاد میگرفت.
هنوز در حد حفظ کردن تئوریها بود،جنگجو اما وقتی وضعیت اینقدر بحرانی شد، تئوری ونکرومنسر عمل به طور طبیعی با هم ترکیب شدند.
لزوماً نیازی نبودماه که حتماً شمشیرزنیمصرف خاندان هولی جید باشد.
هر تکنیک شمشیری کهمهره الان در دستان زکه استفادهفرمانده میشد، قدرتش چند برابر میشد.
از آنجایی که با این یکیهمهاش بیشتر از بقیه آشنا بود، داشتبودند شمشیرزنی خاندان هولی جید را پیاده میکرد.
با چند برابر شدن قدرت شمشیرزنی، هیولاهای اطراف مثلزیادی برگهای پاییزی در باد سرد روی زمین افتادند. در یکوحشتناکی چشم به هم زدن، هفت یا هشت اسکلت تکهتکه شدند.
زکه ازارواحی این وضعیتجمع احساس تأسف میکرد.
اگر این تکنیک شمشیرزنی رادود همین دیروز یاد گرفته بودم،نوعی امروز در چنین دردسری نمیافتادم.
از این ناراحت بود که قدرتهمهاش جدیدی که به دست آورده، قبلبودند از اینکه شکوفا شود از بین میرود.
در حالتی خلسهمانند،مصرف هر چیزی که اطرافشجنگجو بود را قلعوقمع میکرد.
حتی نمیتوانست بشمارد که چند تامصرف اسکلت را خرد کرده و چندزیادی تا زامبی را از وسط شکافته است.
در نهایت،حدود دستش ازمهره حرکت ایستاد.
به معنای واقعی کلمهمصرف دیگر حتی توان بلند کردنتعداد یک انگشت را هم نداشت...
به نظر میرسیدمصرف تمام توانش راخاطر پیشخور کرده است.
شمشیر از دستشماه سر خورد ومصرف روی زمین افتاد.
عصبانی بود.
ضعیفم.
اگر فقط بهمصرف اندازهی دئوس، یا حتیجنگجو نصف او قدرت داشتم...
زکه به پشتماه سرش و بهمصرف لکسیا نگاه کرد.
او حالا آنقدر خستهمهره بود که حرکاتش کندروح و سنگین شده بود.
نمیخواست به این فکر کند که این پایان کار است. با اینکه حتی یکدادن سوسوی امید هم به چشم نمیخورد، زکه دوباره خم شد و دستش را به سمتحملات شمشیرش دراز کرد. در همان لحظه، ستارهها جلوی چشمانش جرقه زدند و از هوش رفت.
وقتی دوباره چشمهایش را بازهمهاش کرد، زکه خودش را دستوپابسته جلویبودند یک استخواندان در گورستان پیدا کرد.
لکسیا هم کهماه کنارش بسته شدهمصرف بود، هنوز بیهوش بود.
پشت سرش تیر میکشید.
انگار با چماقی چیزی توی سرشهمهاش کوبیده بودند. آنقدر درد میکرد که حسهدر میکرد جمجمهاش در حال ترک برداشتن است.
اما وضعیت طوری نبودکردم که بخواهد به خاطر سردردشزیادی گریه و زاری راه بیندازد.
محرابی سنگیارواحی را روبهرویجمع خودش دید.
اسکلتها و زامبیها دورمهره تا دور آن میچرخیدندروح و جیغهای عجیبی میکشیدند.
هر لحظه ممکن بود بعد از تمام شدنجنگجو آن آواز، قفسه سینهی هر دوشان را بشکافندنکرومنسر و قلبهایشان را برای انجام مراسم قربانی بیرون بکشند.
زکه در طول ماجراجوییهایکردم مختلفش با دئوس، تجربههایتعداد زیادی کسب کرده بود.
راستش را بخواهید، به خاطر قدرت بیحد و مرز دئوس هیچوقتتعداد خطر بزرگی تهدیدشان نکرده بود، اما دئوس به طور کامل بهوحشتناکی او یاد داده بود که چطور با موقعیتهای بحرانی برخورد کند.
اول وضعیت خودت رو بسنج.
اگه حالت خیلیبودم خرابه، بهتره خودتهمهاش رو به مردن بزنی.
وضعیت جسمیاش هنوز افتضاح بود،همهاش اما نه در حدی کهقتلعام بخواهد همهچیز را رها کند.
بعد ازارواحی آن، دزدکی بهبودم اطراف نگاهی انداخت.
سعی کرد تا جای ممکن چهرهایبنفش خنثی به خودش بگیرد و نگاهشباعث را مات و بیتفاوت نگه دارد.
تعداد آنددهاجمع تقریباً سیصدمصرف تا بود.
حتی بعد از ساعتهاکردم مبارزه، هنوز این همهتعداد از آنها باقی مانده بود.
در یک طرف، میتوانست استخوانها ومصرف تکههای گوشتی را ببیند که مثل تپهایقتلعام از زباله روی هم تلنبار شده بودند.
معلوم نبود که آیا هنوز زنده نشدهاند یاروح اینکه دیگر هرگز بیدار نخواهند شد، اما بهدرصد نظر نمیرسید که بخواهند فوراً وارد مبارزه شوند.
در این صورت، بهترمصرف بود فرض کند کهجنگجو فقط همان سیصد تا هستند.
زامبی پیری رامصرف دید که جلویخاطر محراب تعظیم میکرد.
رئیس دهکده بود.
هنوز مبارزهی تمامعیاری با او نکرده بود، اما ازفرمانده آنجایی که او رهبر این گروه بود، احتمال زیادیماه وجود داشت که از یک لیچ هم قویتر باشد.
با در نظر گرفتن اینکه درگیر شدنخاطر با لیچ دردسر داشت، عاقلانهتر این بوددادن که از مبارزه با او دوری کند.
کنار رئیس، زامبیهایی راکردم دید که در روستاتعداد ضیافت به پا کرده بودند.
صورتش خاکستری و به رنگ جسد بود، انگار که آرایششجنگجو را پاک کرده باشند، اما در مقایسه با آن موجوداتگرفتن پارهپاره و پوسیده، بیشتر شبیه یک انسان به نظر میرسید.
گروه آنهاحدود هم خطرناکمهره به نظر میرسید.
کاملاً مشخص بودبودم که اوضاع اصلاًهمهاش به نفعشان نیست.
زکه دوبارهبودم وضعیت خودشکردم را ارزیابی کرد.
طبیعتاً هیچارواحی سلاحی درجمع کار نبود.
کفشی که با جادو محافظت میشدبنفش هنوز پایش بود، اما آن نیمچهباعث چاقو معلوم نبود کجا افتاده است.
شاید میتوانست از بین آن کپههمهاش جمجمهها یک چماق به درد بخوربودند پیدا کند... اما اصلاً کار راحتی نبود.
وقتی تمام راهها بسته به نظرخاطر میرسید و دیگر داشت تسلیم میشد،هدر زکه یک چیزی به یاد آورد.
حتی اگر دستهایت بسته بود ومصرف هیچ سلاحی نداشتی، باز هم راهیزیادی برای مبارزه با دشمن وجود داشت.
جادو.
او هنوز فقط وردهای پایهای مثل «کرم شبتاب»جنگجو را بلد بود، اما اگر حتی ذرهای امید وجودبرای داشت، مطمئن بود که میتواند از جادو استفاده کند.
توی ذهنشبودم دنبال جادوهایی کههمهاش بلد بود گشت.
در چنین مواقعی، جای شکرش باقی بود که حداقلخاطر از مدرسه ابتدایی فارغالتحصیل شده است. با اینکه سطحشنکرومنسر پایین بود، اما وردهای زیادی را حفظ کرده بود.
یک ورد جالب پیدا کرد.
باز کردن قفل.
همانطور که از اسمش پیدا بود، جادویی بودتعداد که چیزها را باز میکرد. چیزهای قفلشده فقط شاملگرفتن قفلها نمیشد، بلکه گرهها را هم در بر میگرفت.
او مانارینگارواحی درون بدنشجمع را بیدار کرد.
حلقهای نقرهایشکل در هرمهره گره جادویی قرار داشت کهفرمانده قدرت ورد را تقویت میکرد.
تمام تمرکزش را روی گره دور مچ دستشجنگجو گذاشت. نوری ملایم گره را نرم کرد ونکرومنسر طنابهای در هم تنیده را از هم باز کرد.
گره سادهای بود، اماکردم باز کردنش بیشتر ازتعداد یک دقیقه طول کشید.
دلیلش هم این بودجمع که او هنوز باهمهاش جادو آشنایی کامل نداشت.
حتی بعد از باز شدن طناب، دستهایش راروح همانطور از پشت نگه داشت. زکه در هماندرصد حالت، تمام گرههای لکسیا را هم باز کرد.
مراسم قربانی هنوز درمصرف جریان بود. تماشای رقص چندشآورتعداد آن نامیراها واقعاً زجرآور بود.
زکه با نگاهی خالی به روبهرو خیرهجنگجو شد، انگار که از هوش رفته باشد، ونکرومنسر همزمان توی سرش وردهای دیگر را مرور میکرد.
دقیقاً همان موقع بود.
صدای خنده آرامییکسوم از پشت سرشبنفش به گوش رسید.
«کهکهکهکهکه...»
با احساسیبودم شوم سرشکردم را برگرداند.
مردی که آنجاماه ایستاده بود کسیمصرف نبود جز لیچ، کلستوم.
به نظرحدود میرسید دوبارهمهره زنده شده است.
البته چیز عجیبیبودم نبود، چون اوهمهاش یک نامیرا بود.
فقط یک راه برای به خوابخاطر بردن نامیراها وجود داشت. اربابی کههدر آنها را کنترل میکرد باید کشته میشد.
احتمالاً همان موجودی که سادیموس نامیده میشدکردم و در آن دخمه مهر و مومبودند شده بود، داشت آنها را هدایت میکرد.
«باورم نمیشه تو همچین وضعیتی داری با جادو برایفرمانده فرار آماده میشی. تو واقعاً بینظیری. نه، بهتره بگم،ماه تو بیشتر از هر کسی به یه قهرمان واقعی نزدیکی...»
زکه آه کوتاهی کشید.
«اگه میدونستم پشتمصرف سرمی، با این عجلهجنگجو از جادو استفاده نمیکردم.»
«آره. چون من یهجمع جادوگرم. اگه بقیه داشتنهمهاش نگات میکردن، شاید گیر نمیافتادی.»
«دقیقاً.»
«اگه تو رو قربانی کنم،کردم سادیموس خیلی خوشحال میشه. الانمزیادی تقریباً نیمهشبه، پس زمان زیادی نمونده.»
«این سادیموس دیگه کیه؟»
«چون قراره به همین زودیا بمیری، اشکالی نداره بهتخاطر بگم. اون یه جادوگر بزرگه. همچنین یکی از همرزمهاییه کهبرای هزار سال پیش در کنار قهرمان با پادشاه شیاطین جنگید.»
«یکی ازحدود اعضای گروهمهره آخرین قهرمان؟»
«آره.»
آخرین قهرمانبودم با یک جنگجویهمهاش معمولی فرق داشت.
وظیفه نهایی این بود که تحتمصرف محافظت فرشتگان، در تقدیری که خدازیادی برایشان رقم زده بود، رشد کنند.
اگر به آن فکر میکردی، دلیل اینکه این همهفرمانده خانوادههای هولی به مدت صد سال با هم رقابت میکردندجمع این بود که آخرین قهرمان از خانواده خودشان ظهور کند.
آخرین قهرمان میتوانستبودم به ثروت و شهرتخاطر عظیمی دست پیدا کند.
البته، باید بار سنگینکردم مبارزه مستقیم با پادشاه شیاطینزیادی را هم به دوش میکشید.
آخرین قهرمان همیشه محکوم به مرگ بود.کردم هیچ راهی وجود نداشت که یک انسانبودند با پادشاه شیاطین روبهرو شود و زنده بماند.
موجودی که ذاتاً خودش رادود فدای بشریت میکرد. طبیعی بود کهانرژی با او رفتار مناسبی داشته باشند.
امکان نداشت همرزمبودم چنین کسی یکهمهاش موجود معمولی باشد.
جادوگر، جنگجو، مردان مقدس، شفاگرها، روگهایی که در سایههازیادی بزرگ شده بودند و موجوداتی مثل درویدهای شمن که باوحشتناکی طبیعت ارتباط برقرار میکردند، همگی بااستعدادترین افراد آن قرن بودند.
به نظر میرسید سادیموسجمع هم جادوگری بوده کههمهاش دوشادوش آخرین قهرمان جنگیده است.
«اون نفرین شده بود. ضربه داس سیتونِ تنپرور بهش خوردهنوعی بود و گوشتش داشت آرومآروم میپوسید. برای فرار از این دردمصرف که از مرگ هم بدتر بود، به جادوی ممنوعه روی آورد.»
«نکرومنسری...»
«آره. اونبودم زندگی جاودانهکردم به دست آورد.»
«ولی الانارواحی مهر وجمع موم شده.»
«سونگهوانگچونگ بهش حسادت کرد. شوالیههای زودیاکِ امپراتورچیزی مقدس، سادیموس رو در اعماق قبرستان بینام وامشب نشان زادگاهش دفن و مهر و موم کردن.»
زکه به قبرستان نگاه کرد.
بعد از شنیدنمصرف داستانش، سخت بود کهجنگجو از سادیموس متنفر باشد.
«داستان غمانگیزیه.»
«غمانگیز؟»
«اینم سرنوشت یه جنگجوئه. اون تمام تلاشش رو کرد تازیادی دنیا رو نجات بده، اما در نهایت فراموش شد ووحشتناکی زیر این قبرستان تاریک گیر افتاد. حتی تقصیر خودش هم نبود.»
«عجب قهرمان عجیبی هستی. تمام کساییخاطر که تا الان قربانی شدن، برایهدر نجات جونشون دست و پا میزدن.»
«مگه سیستمی هست که اگهبودم التماس کنی و دست وجنگجو پا بزنی، جونت رو نجات بده؟»
«وجود نداره.»
«پس فایدهای نداره. پدرم همیشه میگفت، مردنخاطر برای انسانها یه چیز طبیعیه. من فقط ازهمه این میترسم که نتونم مثل یه جنگجو بمیرم.»
«به نظربودم میرسه اون یههمهاش جنگجوی برجسته بوده.»
«نه. اون ازماه مریضی مرد، برایمصرف همین آرزوش برآورده نشد.»
«سرنوشت همیشه همینطوره.»
لیچ کلستوم به آسمانمصرف نگاه کرد. موقعیت ستارهها داشتتعداد به سمت نیمهشب همتراز میشد.
«جشنواره شروع میشه.»
لبخند زد. دندانهای زردش از میان دهانی که تا رویجنگجو گونهها پاره شده بود، نمایان شد. در همان لحظه، زکهگرفتن لکسیا را روی شانهاش انداخت و شروع به دویدن کرد.
لیچ اصلاً فکرش رامهره هم نمیکرد که زکهروح در چنین موقعیتی فرار کند.
با صدایجمع بلند زیرمصرف خنده زد.
انگشتهایش را خممصرف کرد، در دهانشخاطر گذاشت و سوت زد.
نامیراها در یکماه چشم به هم زدنکردم زکه را محاصره کردند.
این همان لحظهاییکسوم بود که آخرینبنفش مقاومتها هم بیفایده میشد.